جمعه ۳۰ مارس ۲۰۱۲

تولدت مبارک نازنین



با نازنین خسروانی در چند ماه اول شرق همکار بودم. وقتی در اسفند ۸۲ (حدود ۶ ماه بعد از شروع انتشار) مرتضوی روزنامه را توقیف کرد و با نامه مذرت‌خواهی مدیرمسئول، شرق دوباره راه افتاد، تعدادی از بچه‌ها به این نامه اعتراض کردیم و حتی تهدید به استعفا. گروهی شدیم و نماینده‌ای انتخاب کردیم و نهایتاً بعد از کلی بحث نتیجه این شد که در روزنامه بمانیم. اما دو نفر گفتند که نمی‌خواهند بمانند، اما برای این‌که به تصمیم جمع بی‌احترامی نکرده باشند چند روزی را که تا عید مانده بود می‌آیند و بعد عید بدون سر و صدا استعفا می‌دهند. نازنین و محمد حیدری.
بعدتر باز هم کارهایی شبیه این ازش دیدم و این آخریش را هم احتمالاً خیلی‌هایتان شنیده‌اید. چند هفته پیش برای اجرای حکم ۶ سال زندان خواستندش اوین. بازپرس بهش گفته نامه عفو بنویس که بگذارم توی پرونده‌ات و برو زندگیت را بکن. او هم ننوشته و بعد از دو سه بار رفتن و آمدن رفته تو که ۶ سالش را بکشد.
بعید می‌دانم هیچ‌کدام از همکاران شرق در آن چند ماه و هیچ کدام از آشنایانی که از نزدیک نمی‌شناخته‌اندش در این چند سال این‌طور شناخته باشندش. عجیب بی‌صدا بود. نه که ساکت باشد، اما این سفت بودنش، مقاومتش را جار نمی‌زد. خیلی کارها، از خیریه گرفته تا کارهای دیگر می‌کرد ولی خیلی‌ها نمی‌دانستند. واقعاً کار را برای خود کار می‌کرد نه برای سر و صدایش. اینش کمیاب بود و هست.
در زندان بودنش درد دارد. خیلی. اما می‌دانم که آن‌جا حالش بد نیست و اگر نامه را نوشته بود و بیرون بود (یا ننوشته بود و بیرون از ایران بود) حالش بدتر بود.

یکشنبه ۲۵ مارس ۲۰۱۲

گفتگو با تقی رحمانی درباره ویژگی‌های هدی صابر


مجله چشم‌انداز ایران (به مدیرمسئولی لطف‌الله میثمی) گفتگویی کرده با تقی رحمانی درباره هدی صابر. تقی رحمانی در ۱۵ سال آخر عمر هدی صابر از دوستان نزدیک او بوده. این گفتگو، شاید بر خلاف عادت، ستایش از هدی صابر نیست. رحمانی هم خوبی‌های صابر را می‌گوید و هم نقطه‌ضعف‌هایش را. برای من که خیلی خواندنی بود. این گفتگو در دو بخش چاپ شده:
بخش اول گفتگو در شماره ۷۰ چشم‌انداز ایران

بخش دوم گفتگو در شماره ۷۱ چشم‌انداز ایران

جان سخت روان
گفت‌وگو با تقی رحمانی درباره هدی صابر

● شما سال‌های زیادی با مرحوم صابر همراه بودید. بخصوص در این سال‌های آخر همراهی‌های بسیاری بین شما و مرحوم صابر وجود داشت. ایشان بسیار روی منش تأکید داشت. در شعری که از او به جا مانده و در نشریه چشم‌انداز ایران نیز پیشترها منتشر شده است هدی امروز را اینگونه به تصویر می‌کشد:

در هم امروزی که
عشق فرو کشیده 
منش گمگشته 
و  
روش پر ریخته است

هدی می‌گفت امروز منش گم گشته است. از دید او منش ثابت بود و در همه دوران تغییرناپذیر. همچنین شاگردان و دوستان هدی معتقدند که اولین ویژگی او منش بود. اگر ممکن است قدری از منش هدی بگویید.

- هدی در یک خانواده نظامی، مذهبی و هنری بزرگ شده بود. پدرش سرگرد ارتش بود و در اثر سکته مغزی فوت می‌کند. هدی می‌گفت وقتی پدرم از خانه بیرون می‌آمد، همیشه کفشش واکس زده بود و بعد از واکس زدن با چوب کبریت روزن‌های کفش را پاک می‌کرد که براده‌های واکس در آن نماند. همیشه مرتب بود و هر جمعه به ابن بابویه می‌رفت. خانواده مادری هدی، خانواده‌ای روحانی و مذهبی بود. دایی او بر سر تخریب مسجد ادیب‌الممالک با شهردار درگیر شده بود. هدی تحت‌تأثیر برادرش با دنیای شعر و ادبیات و همچنین فیلم آشنا شد.

● گویا آقای صابر به ورزش هم علاقه داشت.

- هدی از دوران جوانی به ورزش علاقه‌مند شد. در دنیای ورزش ناصر حجازی را به خاطر جدیتش می‌پسندید. او همچنین به تیم استقلال که در آن زمان به نام تاج بود، علاقه داشت. شاید علاقه‌اش به حجازی باعث شده بود که در زندان به کسانی که در مراسم تشییع ناصر حجازی دستگیر شده بودند، شام بدهد. نظم و کنترلی که حجازی به تیم تاج می‌داد باعث ستایش هدی از او می‌شد. هدی می‌گفت وقتی اعضای تیم برای مسابقه می‌روند، حجازی دقت می‌کرده که کسی زیادی غذا نخورد تا بتوانند بهتر بدوند.اینها روحیاتی بود که هدی به مرور آموخته بود و در شعر «پر» هم که در چشم‌انداز ایران منتشر شد، این را می‌گوید. هدی این شعر را مهر 80 در انفرادی نوشته بود. در آن می‌گوید که فوتبال دوست بوده و از هنر به سیاست رسیده بود. هدی اول داریوش و فروغی را شناخته بود و بعد به حنیف‌نژاد رسیده بود.

● نگاه صابر به فرهنگ و هنر چگونه بود؟ گویا او دیدگاه‌هایی هم در مورد هنر داشت؟

- هدی یک جوان پرشور و منظم و مذهبی بود از یک خانواده متوسط بالا و فرهنگی که در آن موسیقی و هنر در شکل فاخر آن وجود دارد و سینما و شعر معترض در خانواده‌شان حضور پررنگ داشت. هدی در سخنرانی‌ای به مناسبت سی‌امین سال درگذشت شریعتی در خرداد ماه 1386در حسینیه ارشاد بحثی تحت عنوان «زبان دهه چهل» مطرح کرد. او در این سخنرانی به این موضوع پرداخت که چه اتفاقاتی افتاد که منجر به انقلاب شد. هدی به شعر، ورزش، هنر و سرانجام سیاست پرداخت و نشان داد که مبارزه مسلحانه مجاهدین و دیگر گروه‌ها، زمینه‌های عینی و عمیقی در میان روشنفکران، نیروهای سنتی و اقشار مختلف داشت. او نشان داد که چگونه شعر معترض شکل گرفت و کسانی چون منفردزاده ظهور کردند. همچنین او به بررسی فیلم معترض و فیلم‌هایی چون قیصر پرداخت. مهدی برادر هدی هنرمند بود وهدی در این زمینه از او تأثیر می‌گرفت. هرچند او به آرامی از مهدی هم مستقل شد و از هنر به سمت سیاست و کنش اجتماعی و اندیشه تحول‌خواه کشیده شد.

● روند سیاسی شدن صابر چگونه بود؟

- در همین پروسه‌ها او در میان شخصیت‌های مبارز، حنیف را انتخاب می‌کند. در میان نیروهای مذهبی بیشتر نیروها یا حنیف را انتخاب می‌کردند یا شریعتی را. هدی کارمند رادیو و تلویزیون هم بود، اما متأسفانه هیچوقت در آنجا اجازه کار جدی پیدا نکرد. او یک سناریست بود یعنی متن‌هایش را شبیه سناریو می‌نوشتو در تهیه چند فیلمنامه هم نقش داشت و روی چند سناریو دیالوگ گذاشته بود. متن‌های او خاص بود و معمولاً نوشته‌هایش نیاز به ویرایش نداشت. او در دیالوگ‌نویسی متأثر از سبک شاعرانه علی حاتمی و همچنین دیالوگ‌های لوطی مسلکانه مسعود کیمیایی بود، بخصوص وقتی خیلی احساساتی می‌شد این ویژگی‌ها در او بیشتر بروز می‌یافت و وقتی در مورد حنیف یا مهندس سحابی می‌نوشت این ویژگی نمود بیشتری می‌یافت.

● هدی روی برخی از واژه‌ها تعصب خاصی داشت و در ادبیات او جلوه ویژه‌ای داشت. اندکی در مورد این واژه‌ها توضیح دهید.

 - زبان او متأثر از ناموس و وطن و غیرت بود. این هم نکات مثبت داشت و هم منفی. همین ویژگی باعث شد که هدی دیر به حقوق زنان برسد. در عین حال باعث شد که نسبت به وطن از دیدگاه مصدق حساسیت جدی داشته باشد. او ملی بود اما نه به معنای خاک‌پرستانه‌اش بلکه به معنای مصدقی و ایجابی. مذهب در نزد هدی با مؤلفه‌هایی چون جوانمردی با نمادهایی همچون تختی، ایثار با نمادهایی همچون حنیف‌نژاد و سختکوشی مانند مهندس سحابی تعریف می‌شد. البته هدی به شدت متشرع بود و نسبت به اجرای شریعت در مورد خودش حساس بود، اما در مورد بقیه این حساسیت را نداشت. او خانواده خودش را نه هیچ‌گاه وادار به مذهبی شدن کرد و نه وادار به سیاسی شدن. این ویژگی را در کسانی همچون عبدالعلی بازرگان هم دیده‌ام. سال 1376 با عبدالعلی بازرگان و پسرش به کوه رفته بودیم. شب شد و من خسته بودم. به آقای بازرگان گفتم صبح برای نماز مرا بیدار کن. او قبل از همه بیدار شده بود و من از صدای مناجات او بیدار شدم. هنگام صبحانه پسرش به او گفت که چرا مرا برای نماز صبح بیدار نکردی؟ بازرگان گفت چون به من نگفتی بیدارت کنم!

● خود مهندس بازرگان هم اینگونه بود و به فرزندانش و کسی تحمیل نمی‌کرد.

- هدی هم اینگونه بود و اهل تحمیل نبود اما در مرزبندی‌هایش روی وطن و ناموس و غیرت سنگ‌تمام می‌گذاشت. این ویژگی را در تمام دوره‌ها می‌شد از او دید. با او که کار می‌کردی، احساس می‌کردی پشتت به کوه است چون سرشار از تعهد بود. این باعث می‌شد تا برخی نتوانند با او کار کنند. او وسواسی عجیب روی کار داشت و این وسواس به قدری زیاد بود که گاهی باعث می‌شد برخی نتوانند با او کار کنند. همچنین هدی انرژی بسیاری داشت. آن زمان من می‌گفتم که هدی این قابلیت را دارد که صبح به اهواز برود و عصر در تبریز باشد. این انرژی را تا آخرین لحظه‌ای که در زندان هدی را می‌دیدم در او بود. البته برخی از دیگر دوستان هم چنین انرژی‌ای دارند، اما اینها خیلی کم‌اند. زندگی در مشت هدی بود. خوابش بیش از 4 یا 5ساعت نبود. در انفرادی هم که با هم بودیم، اگر ساعت 11 می‌خوابید، ساعت 4 برای نماز بیدار می‌شد و دیگر نمی‌خوابید. به قرار گذاشتن حساس بود و همیشه ساعتش 5دقیقه جلو بود. همیشه زودتر می‌رسید. هدی تکیه‌گاه، مورد اعتماد و سر قول و قرار بود و این واژه‌ها برایش خیلی مهم بود. اگر وعده می‌داد، وعده را عملی می‌کرد. وقتی گاهی سر یک قرار 2 یا3 دقیقه دیر می‌آمد، کاملاً محسوس بود چرا که همه می‌دانستند هدی زودتر می‌آید. تربیت هدی و سنت مذهبی که با آن بزرگ شده بود، او را به وفا به عهد خوانده بود. او الگوهایی داشت که گاهی آنها را همین‌گونه که خودش بود، می‌دید. او حنیف را تمام ایثار، تمام گذشت و تمام فداکاری می‌دید. کسی که در بازجویی مسئولیت تمام اعضا را بر عهده گرفته و سعی کرده بود جرم دیگران را بر عهده بگیرد و با بازجو از موضع برابر برخورد کرده بود. کسی که دفاع ایدئولوژیک کرده بود. کسی که حتی به بازجو دروغ نگفته بود و گاهی حتی بازجو را احضار کرده و در مورد آینده او را انذار داده بود. تمام اینها ویژگی خود هدی شده بود. او به کسی نارو نمی‌زد و اگر کسی به او نارو می‌زد به شدت برخورد می‌کرد و ناراحت می‌شد. این پای کار بودن و انرژی بی‌پایان هدی، گاهی به یک نقطه ضعف هم تبدیل می‌شد. او گاهی بقیه را در کار جا می‌گذاشت و خودش کار را به تنهایی بر عهده می‌گرفت. گاه وسواسش به حدی شدید می‌شد که دخالتش در کار دیگران زیاد از حد می‌شد. این باعث می‌شد گاهی کسی نتواند با او رشد کند، در حالی که خودش روی این موضوع تأکید داشت که دیگران در کنارش رشد کنند. هدی ایده‌آلش این بود که انسان یا باید اثر به جا بگذارد، یا نهاد و یا شاگرد. خودش دوست داشت که شاگرد به جای بگذارد و انتقادش به شریعتی این بود که شریعتی، دیمی‌کار بود و مجاهدین، آبی‌کار. یعنی شریعتی شورانگیز بود و بذر می‌انداخت و می‌رفت، در نتیجه شاگرد و نهاد نداشت. بازرگان هم شاگرد داشت و هم نهاد برجای گذاشت. مجاهدین به روایت هدی از بازرگان هم کامل‌تر بودند که هم شاگرد و هم نهاد و هم اثر بر جای گذاشتند.

من هیچگاه باورم نمی‌شد مرگ دو نفر را ببینم؛ یکی هدی و دیگری حسن زرافشان. زرافشان کتابفروش بود، کوهنورد بود و... وقتی با او کار می‌کردی، احساس خلأ نمی‌کردی. احساس می‌کردی پشتت به کوه است. هدی هم اینگونه بود. در انتخابات مجلس ششم من، هم مسئولیتی در تهران داشتم و هم در قزوین. تا عصر در تهران بودم و عصر به قزوین می‌رفتم و دوباره صبح تهران بودم. بنابراین گاهی دیر می‌رسیدم، اما خیالم راحت بود که هدی هست و هیچ کاری زمین نمی‌ماند. هرچند هدی در آن روزها خیلی جدی بود و بیش از همیشه به قرارها حساس بود. ما بین سال‌های 78 و 79 با هدی تصمیم گرفتیم کتابی در مورد جنبش دانشجویی بیرون بیاوریم. از دکتر انورخامه‌ای تا علی افشاری را ملاقات کردیم. کار اصلی دست هدی بود و من با او همکاری می‌کردم. من در مصاحبه‌ها شرکت می‌کردم. او خودش به شهرستان‌ها می‌رفت. این کتاب طی دستگیری‌های سال 79 از بین رفت.ما تقریباً با تمام جریان‌های شاخصی که در جنبش دانشجویی نقش داشتند و در ایران زنده بودند، مصاحبه کردیم.

● در مورد نگاه ملی هدی بیشتر توضیح دهید و اینکه تعین عینی آن در رفتار او چگونه بود؟

- هدی روی وطن حساسیت خاصی داشت. تا آخرین لحظه هم به هیچ نهاد بین‌المللی نامه ننوشت و تنها به مهندس سحابی و دکتر کاتوزیان نامه نوشت. من به این کارش انتقاد داشتم. بالاخره ایران برخی میثاق‌های بین‌المللی را پذیرفته است و می‌توان به آنها هم رجوع کرد. این میثاق‌ها به لحاظ حقوقی جزو قانون ما بود.علاقه و عشق هدی به مهندس سحابی بی‌پایان بود. من به شوخی به او می‌گفتم اگر مهندس با تو قهر کند، تب می‌کنی. مهندس دو نفر خاطرخواه داشت: آقای بسته‌نگار و هدی. هدی با علاقه‌ای که به مهندس داشت گاهی می‌خواست او را هم نظم بدهد، اما مهندس کسی نبود که در چارچوب و سازمان بگنجد. او آدمی بود که روحیه جبهه‌ای داشت و اخلاق هدی جبهه‌ای نبود. حنیف اسطوره هدی بود و مهندس سحابی الگوی او. این باعث می‌شد که خود هدی گاهی دچار تضاد شود. او همیشه بین یک کارشناس ملی و یک نیروی فعال سیاسی و رادیکال در نوسان بود و مدیریت کردن این نوسان برای هدی راحت نبود. هر انسانی منش‌های مثبت و منفی دارد، اما پشتکار و غیرت و ناموس‌پرستی هدی یک تعهد برای او ایجاد می‌کرد. این تعهد گاهی خیلی انسانی و بزرگ می‌شد.

● گاهی به نظر می‌رسید هدی صابر مرزبندی‌های دقیقی با دیگر جریان‌ها دارد. از تأثیر این مرزبندی در منش او بگویید.

- یکی از زندانیان سیاسی که به اتهام انقلاب مخملی در زندان بود، نوشته بود روز اول مهر هدی برای بردن فرزند آن زندانی به مدرسه، به خانه‌ آنها رفته بوده‌است. اوشماره واحد آپارتمانی خانواده آن زندانی را نمی‌شناخته است، در نتیجه جلوی در آن مجتمع می‌ایستد تا کودک از خانه بیرون بیاید و هدی او را به مدرسه ببرد، در حالی که اندیشه هدی به هیچ‌وجه به اندیشه‌های این زندانی سیاسی نزدیک نبودو آنها هم نه تنها هدی را قبول نداشتند، که گاهی نقدهای تندی می‌کردند و گاهی حتی توهین نیز می‌کردند.هدی به شدت نگاه ملی داشت و اگر زنده بود، حتی حاضر نمی‌شد به کسی مانند احمد شهید گزارش بدهد. مشابه این خاطره از بسیاری از خانواده زندانیان سیاسی شنیده شده است. هدی خودش هیچ‌وقت میوه خوب نمی‌خورد، اما اگر به دیدن یک زندانی سیاسی می‌رفت، بهترین میوه را می‌برد. برای بسیاری از خانواده‌ها سفره هفت‌سین برده بود. کاری که هر کس فکر می‌کرد یک بار می‌تواند انجام دهد، هدی چند بار انجام می‌داد. مادرم می‌گفت وقتی من در زندان بودم، هدی هر روز می‌آمد خانه و می‌گفت من هدی هستم، امروز چه کاری دارید؟ می‌گفت که هیچ وقت داخل خانه نمی‌آمد و فقط می‌آمد اگر کاری دارم انجام دهد. این کار از کمتر کسی برمی‌آید. خانه هدی آن سوی تهران بود و خانه من این سوی تهران. در عین حال هدی در کنار پروژه زاهدان، کارهای دیگر هم می‌کرد. او به فکر همه بود. حتی برای راننده تاکسی که فریده خانم، همسرش، را به محل کارش می‌رساندو با تاکسی مردم کار می‌کرد، وام جور کرده بود تا خودش تاکسی بخرد. او برای همه وقت داشت. تا روز آخری هم که من از زندان آزاد شدم، همین‌گونه بود. او در زندان هم کلاس می‌گذاشت، هم در بند آشپزی می‌کرد، هم تیم فوتبال داشت، هم به مسائل شخصی دیگران می‌رسید. او در تمام این کارها هم ویژگی‌های خاص خودش را داشت. روزی در حیاط زندان فوتبال بازی می‌کردند، پای هدی به زانوی یک بازیکن تیم مقابل خورد، البته برخوردشان خیلی جدی نبود، اما هدی توپ را به بیرون زد تا به وضع پای آن زندانی برسد. با این کار ناخودآگاه همه کسانی که اطراف زمین بودند برای او کف زدند. در فوتبال گل کوچک برخورد زیاد پیش می‌آید،اما هدی اینگونه بود. برخی معتقد بودند که سختگیر و بداخلاق است، اما همه متفق‌القول مسئولیت‌پذیری و تعهد او را قبول داشتند. هدی در هیچ چیزی کم‌فروشی نمی‌کرد؛ در وقت گذاشتن، در سر قرار آمدن و....

فهرست‌بندی هدی خیلی قوی بود، اما جمع‌بندی و نگاه امنیتی در هدی خیلی قوی نبود. این به خاطر نظم خاص‌اش بود. همین نظم خاص باعث می‌شد عده‌ای فکر کنند که خوش‌اخلاق نیست، در حالی که اتفاقاً شوخ‌طبع بود.

منش او نقاط ضعف و قوت داشت، اما مهم این بود که در پی تکامل آن بود.من فکر می‌کنم مانند منش هدی امروز کم است. هدی می‌گفت سنت‌های مصدق و حنیف قابل بازیافت است. او منش خود را از این سنت‌ها و تربیت کودکی‌اش گرفته بود، اما من معتقدم امروز کمتر می‌توان اینگونه افراد را یافت.

تعصب هدی و غیرتی بودنش باعث می‌شد که گاهی نسبت به زنان خوشبین نباشد. اما این اواخر داشت این موضوع را ارتقا می‌داد و رو به رشد بود. هدی مانند جامعه که مدرن شدنش آرام و بطئی است، رشد عمیق و آرام داشت. مدرن شدن او پوک نبود و اینگونه نبود که ناگهان اعلام کند من مدرن شدم، بلکه آرام و پیوسته بود. هدی خیلی سخت چیزی را قبول می‌کرد اما وقتی قبول می‌کرد، پای آن می‌ایستاد. گاهی جزم‌هایی هم داشت، اما این جزمیت‌ها سمت و سوی متعالی داشتند. یکی از عوامل برگزاری مرتب جلسات حسینیه ارشاد، هدی بود. البته افراد زیادی در این کار سهیم بودند، اما هدی خیلی نقش داشت. جالب آن بود که داوطلب سخنرانی در این مراسم نمی‌شد مگر به اجبار ما. در انتخابات مجلس ششم اصرار داشتم که او کاندیدا شود. اگر می‌شد تأیید صلاحیت می‌شد و اگر رأی می‌آورد روی آرای خودش ایستادگی می‌کرد، اما حاضر به شرکت نشد ولی برای لیست ملی‌-‌مذهبی‌ها بیشترین زمان و انرژی را گذاشت.

● آقای صابر نسبت خود را با ملی - مذهبی‌ها چگونه می‌دانستند؟

- هدی تعصب زیادی روی خانواده ملی - مذهبی داشت و معتقد بود این خانواده پرنسیب‌هایی دارد که باید رعایت شود. او گاهی خیلی این پرنسیب‌ها را شخصی می‌کرد و نسبت به آنها سخت می‌گرفت، اما روی اعضای خانواده هم تعصب داشت. در آخرین دیدارهایش با من هم نسبت به اعضای این خانواده بزرگ و پرنسیب‌ها سفارش کرد.

البته هدی به ملی - مذهبی هم نقد داشت، او بیشتر نسبت به پیشینه ملی - مذهبی علاقه داشت. او نقدهایی به امروز ملی - مذهبی داشت که در بررسی دیدگاه‌های هدی به آن خواهم پرداخت، اما به پیشینه خیلی نقد نداشت. برای نمونه نقد او به حنیف‌نژاد در نهایت این بود که نباید دیالکتیک را به سادگی می‌پذیرفت. او می‌گفت حنیف را باید با طالقانی خواند تا ایرادهای بینشی‌اش برطرف شود. هدی به حنیف‌نژاد نقد منشی نداشت، اما به خانواده ملی - مذهبی نقد منشی هم داشت. هدی بسیار مرزبندی‌های دقیق و جدی داشت و همه جریان‌ها را به دقت نقد می‌کرد. وقتی پای مسائل انسانی وسط می‌آمد، هدی با هیچ‌کس مرزی نداشت. او به خانواده همه زندانیان سر می‌زد. من فقط یک بار دیدم بر سر دفاع از یک نویسنده زندانی موضع داشت که آن موضع هم بعد از یک سال مرتفع شد. هدی بخصوص بر سر منافع ملی خیلی دقیق مرز می‌بست. منافع ملی برای او از ایدئولوژی مهمتر بود.

● برخی از کسانی که با هدی برخورد داشتند با توجه به سبک لباس پوشیدن و برخی برخوردهایش، او را جدی، خشک و خشن می‌دانستند؛ نظر شما چیست؟

- او برخلاف طبع خشکش، لطافت هنری داشت.هدی خیلی به شعر و ترانه علاقه داشت. در تمام نشست‌های زندان شعر می‌خواند. در انفرادی هرشب ترانه «امشب در سر شوری دارم» را می‌خواند. در واقع او یک نرمش هنری در مقابل یک جدیت را توأمان داشت و این گاهی در او تعارض ایجاد می‌کرد.

هدی در انفرادی روزهای دوشنبه و پنج‌شنبه را روزه می‌گرفت. موقع افطار که می‌شد اولین لقمه را یا باید به من می‌داد، یا به نگهبان. نگهبانان معمولاً نمی‌گرفتند و این باعث می‌شد که هدی به شدت اصرار کند. او سعی می‌کرد با نگهبانان رفیق شود. من چون ذهنیت بدی داشتم، خیلی برایم مهم نبود که با نگهبان چگونه برخورد کنم، اما هدی سعی می‌کرد با آنها دوست شود.

هدی در انفرادی‌های سال 80 خیلی اذیت شد. او آدم صادقی بود و فکر نمی‌کرد که غیراصولی و غیرحقوقی با او برخورد کنند. او صادقانه ماجرای ارتباط گرفتن مجاهدین با خودش را برای بازجویش گفته بود و اینکه آنها سعی کرده بودند با هدی ارتباط بگیرند و هدی هم نپذیرفته بود. اما آنها همین را برای هدی پرونده کرده بودند. او سعی می‌کرد بازجو را قانع کند که نباید دستگیر می‌شد، در حالی‌که بازجو به دنبال پروژه‌ خودش بود. از این حساسیت‌های روحی هدی سوء‌استفاده می‌شد و او خیلی آزرده شد. به قول شریف صابر، پسر هدی، او «جان‌سخت روان» بود. پشت چهره سخت هدی یک لطافت نهفته بود که همین باعث می‌شد وقتی احساس کند کسی به او نارو می‌زند، به شدت آزرده شود. بازجویی‌ها با انفرادی طولانی، آزار دادن هدی، آوردن خواهرش به زندان انفرادی‌ای که بیشتر زندانیان و همچنین زندانبانان آن مرد بودند و کارهایی از این دست، او را خیلی اذیت کرد. هدی روی خواهرش تعصب داشت و وقتی خواهرش را در بندی که نگهبان آن مرد است زندانی کردند خیلی ناراحت شد. هدی می‌گفت سخت‌ترین روز زندگی‌اش روزی بود که متوجه شده بود فیروزه، خواهرش، در داخل بند مردان زندانی است. فیروزه خانم می‌گوید من سعی می‌کردم به هدی دلداری دهم، اما هدی صدای فیروزه را که می‌شنود، ناراحت می‌شود و حرف‌های فیروزه دیگر برایش مهم نبوده است، بلکه حضور او در آن بند، برایش آزاردهنده بود. او روز و حتی ساعتی را که متوجه حضور فیروزه شده بود، همیشه به یاد داشت. همان روزها همسر مرا هم آوردند، اما برایم خیلی مهم نبود. در تمام دنیا زندان زنان و مردان جداست. بازجوی مرد حتی نمی‌تواند وارد بند زنان شود، چه برسد به اینکه زنی را در بند مردان زندانی کنند.

در مورد انضباط هدی باید باز هم به ستادهای انتخاباتی سال 1378 اشاره کنم. در آن سال‌ها مدیریت مالی ستاد بر عهده هدی بود و با وجود چندین حوزه انتخاباتی در شهرهای مختلف و ارسال پوستر برای آنان، کل هزینه ستاد، حدود 18میلیون تومان شد. هر کس شب اول می‌آمد، به او چلوکباب می‌دادند، شب دوم کالباس می‌شد و شب‌های بعد، نان و پنیر می‌خوردند. او با انضباط خاصی مسائل مالی این ستادها را می‌گرداند.

بعد از زندان سال 82 هدی خیلی شکسته شده بود و چهره‌اش پیر شده بود. هدی خودش دروغ نمی‌گفت و فکر می‌کرد کسی هم نباید به او دروغ بگوید. وقتی دادستان وقت یا بازجوی وقت به او دروغ می‌گفتند، روحیه‌اش خراب می‌شد. اما در زندان آخر او چیزهای بیشتری از روند بازجویی را فهمیده بود. هدی در این زندان نگرانی‌هایش کمتر شده بود و به همین علت هم خیلی کمتر اذیت شد.

● شما به الگوهای هدیو همچنین منش او اشاره کردید؛ آیا می‌توان در مورد آقای صابر اینگونه قضاوت کرد که نمود الگوهایش بود؟

- هدی صابر اینگونه بود. برای او حنیف‌نژاد نماد مبارزه و سازمان‌دهی بود، مصدق نماد ملی‌گرایی، تختی نماد جهانپهلوانی بود که قهرمانی‌اش بهانه پهلوانی‌اش بود، طالقانی نماد مذهب، بازرگان نماد نظم و پهلوان حسن رزاز که قهرمانی فنی و جوانمرد بود و نشان پوریای ولی داشت برای هدی نماد جوانمردی بود. او همچنین چه‌گوارا، صمد بهرنگی، شریعتی و در این اواخر مهندس سحابی را که تفکر او عصاره جریان ملی ـ مذهبی در سال‌های اخیر بود، به عنوان الگوهای منشی خود می‌شناخت.

مجموعه این نام‌ها سپهر زندگی هدی را می‌ساخت و با آنها زندگی می‌کرد. اما وی یک ویژگی کارشناس ملی هم داشت که درباره آن باید در مجالی دیگر سخن گفت.

در شماره قبل منش و روش هدي صابر گفته شد، در اين روش آقاي تقي رحماني به بينش و نحوه نگرش او مي‌پردازد:

من از سال 1375 با مرحوم هدی صابر آشنا شدم. البته از سال 1374 او را دیده بودم اما در سال 75 روابط ما جدی‌تر شد. آنچه من از بینش هدی دریافتم، دو ویژگی بینشی متفاوت بود که هدی با خود داشت و همچنان تا پایان عمر این دو ویژگی را با خود حمل کرد. روحیه کارشناسی مهندس سحابی که با هویت و منافع ملی ایران پیوند می‌خورد و یک پوشش مذهبی نیز به همراه داشت یکی از زوایای بینشی هدی بود و دیگری تأثیری بود که از حنیف‌نژاد گرفته بود؛ نوعی ترقي‌خواهي سیاسی که معتقد بود از دیدگاه‌های مذهبی‌اش ناشی شده است. او با این تأثیر به مهندس بازرگان نیز پیوند خورده بود. در نتیجه او گاهی یک چریک تمام عیار بود و گاهی یک کارشناس ملی. این دو نگاه گاهی از او چهره‌ای متعارض می‌ساخت.

در گفت‌و‌گوهای سه یا چهار نفره‌ای که ما در سال‌های ابتدای آشنایی‌مان با هم داشتیم، هرکدام سیر خود را می‌گفتیم. من متعلق به یک گروه کوچک بودم که پیرامون اندیشه‌های دكتر شریعتی شکل گرفته بود، ولي سیر فکری هدی با اسلام سیاسی آغاز شده بود که او را به مجاهدین نزدیک می‌کرد. اما پس از انقلاب او به مجاهدین نپیوسته بود بلکه به جنبش مسلمانان مبارز نزدیک شده بود و مدتی هم ویراستار نشریه امت بود. هدی به روند سیاسی مجاهدین نقد داشت و جنبش ملی مجاهدین را قبول نداشت و با حفظ برخی دیدگاه‌های خود به جنبش مسلمانان مبارز نزدیک شده بود. او در نهایت با جنبش مسلمانان هم نتوانست کنار بیاید، چرا که برای هدی کار تشکیلاتی از اهمیت بالایی برخوردار بود و هدی از این منظر به جنبش مسلمانان نقد داشت. در سال‌های آغازین دهه 60 هدی با جنبش هم مرزبندی کرد. او هیچ‌گاه به دلیل نقدهایی که داشت از اعضای اصلی جنبش نشد. در همان سال‌ها ارتباطی وثیق با انجمن اسلامی دانشگاه علامه طباطبایی برقرار کرد. او دانشجوی این دانشگاه بود، اما وجود رفتارهایی چون تصفیه و حذف و دفاع از انقلاب فرهنگی باعث ‌شد هدی با این انجمن‌ هم نتواند کار کند. بعد از این هدی به سربازی رفت. پس از بازگشت از سربازي کمی درگیر خانواده و همچنين بچه‌دار ‌شد. در همین سال‌ها بود که با مهندس سحابی آشنا ‌شد. او قبلاً با مهندس آشنایی داشت اما به دلیل نقدهایی که به نهضت آزادی داشت به ایشان نیز نزدیک نمی‌شد. او در مهندس سحابی چند ویژگی می‌یابد که برایش خیلی مهم است:

1- ایستادگی بر روی عنصر استقلال

2- ایستادگی بر روی عنصر توسعه و مردم‌گرایی

3- تبلیغ نوعی اخلاق مذهبی که برخاسته از شریعت و دین بود و در عین حال برای دیگران اجباری نبود. این هویت همچنین مانع از همگرایی با دیگران نمی‌شد، بلكه باعث می‌شد تا آن ترقي‌خواهي که در جامعه وجود دارد و جواب نداده است و گاهی باعث گریز از مذهب شده، حالا بازتعریف شود.

نقطه پیوند هدی با ملی‌-‌ مذهبی و مهندس سحابی، اصولی بود که به نام اصول بنیادین ملی توسط مهندس سحابی تعریف شد. مهندس این اصول را در سال 1369 مطرح کرد اما پیش از آن در سال 1364 گفته بود من به این نتیجه رسیدم که بعد از شرایط انقلاب و ضرورت همگرایی در آن سال‌ها، هر چند شعار عدالت و آزادی باز هم باید مطرح شود، اما شعار توسعه هم باید داد. در واقع آزادی و عدالت در بستر توسعه می‌تواند ممکن باشد. در این چارچوب مهندس سحابی ایده‌ای را بررسی کرد که در سال 1369 با عنوان بحث‌های بنیادین ملی مطرح شد، در سال 1383 این ایده در چشم‌انداز ایران به صورت ویژه‌نامه ارائه شد. هدی در سال‌ 1364 در صدا و سیما مشغول کار بود، اما در عین حال به دنبال کار هم می‌گشت، چرا که در صدا و سیما دستش را بسته ديد. کم‌کم به این نتیجه رسیده بودند که بگویند فقط بیاید و حقوق بگیرد و برود. او هم تهیه‌کننده بسیار خوبی بود و هم نویسنده‌اي بسیار خوب. چند طرح هم در صدا و سیما داشت که همه بایگانی شد. سرانجام هم با حداقل حقوق بازنشسته شد. هدی در این سال‌ها در کنار مهندس سحابي قرار گرفت. دیدگاه مهندس که برای هدی مهم بود در این محورها خلاصه می‌شد:

1- آزادی و عدالت در بستر توسعه

2- منافع ملی ارجح بر منافع جمع است

3- منافع جمع برتر از منافع فرد است

4- انسان‌ها باید دید تولیدی داشته باشند و وقتی تولید باشد می‌توان مصرف دیگران را هم استفاده کرد. از دید مهندس سحابی در صورت وجود تولید، مصرف چیز بدی نبود.

اینها از محوری‌ترین نگاه‌های هدی بودند. چرا هدی به این اصول علاقه داشت؟ این به نگاه مذهبی و نگاه سازمانی و احساسی برمی‌گشت که به حنیف‌نژاد داشت. این که مذهب می‌گوید انسان باید کمتر بگیرد و بیشتر بدهد، این که حنیف‌نژاد برای سازمان مانند پدری مهربان عمل کرده بود و هر آنچه که اتفاق افتاده بود را بر عهده گرفته بود، اینها توجیهات اعتقادی و ایدئولوژیکی بود که هدی برای این اصول داشت. هدی در فقدان حنیف‌نژاد گاهی سعی می‌کرد او را در مهندس سحابی بیابد. او بعدها به اين باور رسيد که مهندس برخی از آن جوانب را ندارد، اما با این حال هدی به مهندس نزدیک شد و این نزدیکی تا آخر عمرش ادامه داشت و ارتباط آنها در غالب شورای فعالان ملی‌- ‌مذهبی ادامه یافت و هدی در این جریان نقش محوری داشت.

در کنار این نگاه ملی، هدی یک جمع‌بندی از تاریخ داشت و یک برداشت از قرآن. تاریخ را با هم کار کرده بودیم. دوستان دیگری هم در سیر آن بودند، اما هدی جمع‌بندی خود را داشت و بعدها هم همین جمع‌بندی را ارائه داد.

در اين نوشته ابتدا نگاه راهبردی هدی بررسی می‌شود و سپس به دیگر زوایای فکری او پرداخته مي‌شود. از منظر هدی همیشه امروز خوب نبود، فردا تابناک بود و نسل ما دیروزش از امروزش بهتر بوده است. همیشه با ملی‌-‌مذهبی اینگونه برخورد می‌کرد که این جریان، حنیف‌نژاد و بازرگان و شریعتی و طالقانی داشته است و الان ندارد. او می‌گفت باید به این سمت برویم که این شخصیت‌ها را داشته باشیم. با ادبیات خودش نباید تا ابد از جیب خورد بلکه باید تولید کنیم. من همیشه به شوخی به او می‌گفتم که تو می‌گویی امروز سیاه است، اما فردا که بیاید می‌گویی امروز خوب بوده و روز جدید سیاه است. این روحیه تغییر مدام در هدی وجود داشت. او نهادی ناآرام داشت که این نهاد را از قرآن برمی‌گرفت. هدی می‌گفت سوره طه داستان جریان‌سازی موسی است که در پروسه آن یک جمع کاملاً خفته را در مقابل خود داشته. در این سوره با تحلیل هدی هم پیامبر ارتقا می‌یافت و هم مردم رشد می‌کردند. او می‌گفت در سوره طه هم موسی تکامل می‌یابد، هم قوم نجات می‌یابد، هم خداوند پروژه متعهد بودن، سر قرار بودن و خلق جدید را اجرا می‌کند كه هدی معتقد بود هرکس خلق جدید کند، چه خدا را قبول داشته باشد و چه نداشته باشد، در همین چارچوب است. اینجا دیدگاه هدی به آيت‌الله طالقانی و مهندس میثمی نزدیک می‌شد. یک نکته کلی در تفکر هدی وجود داشت، من به آن آرمانگرایی ذهنی ناب می‌گویم. هدی معتقد بود جامعه باید به مدینه فاضله‌ای برسد که در دوردست بود. رسالت ما در این میان شکل‌دهی به این مدینه فاضله بود. در این راستا شخصیت‌های تاریخی که به نظر هدی در راستای این مدینه فاضله بودند، چهره‌ای اسطوره‌ای به خود می‌گرفتند و تبدیل به الگوهایی کامل می‌شدند؛ الگوهایی که شریعتی از امامان شیعه یا شخصیت‌های تاریخی می‌ساخت گاهی اینگونه بود. هدی نیز همین گونه از شخصیت‌های تاریخی شخصیت‌پردازی می‌کرد.

ادبیات هدی مانند دكترشریعتی قوی نبود، اما او یک سناریست خوب بود و از نو شخصیت‌پردازی می‌کرد. وقتی از تختی می‌گفت، او قهرمانی بزرگ و سیاسی بود که با وجود وضع بد مالی حاضر به شرکت در تبلیغات روزنامه‌ای نمی‌شود. اینها درست بود اما همه ماجرا این نبود. به نظر او حنیف یک الگوی کامل تشکیلاتی بود. ناصر حجازی به نظر او الگوی نظم بود. کسی که تیم استقلال را تبدیل به تیمی منظم کرد. می‌گفت حجازی حتی غذا خوردن تیم را کنترل می‌کند. مهندس سحابی یک رجل ملی بود که به هیچ وجه فساد مالی نداشت، اما هدی به گونه‌ای از او شخصیت‌پردازی می‌کرد که انتظار داشت او فردی سازمان‌ده و تشکیلاتی باشد. مهندس سحابی اینگونه نبود و گاهی به خود هدی هم می‌گفت که آن گونه که او می‌گوید نیست. هدی می‌گفت حنیف تمام این ویژگی‌ها را داشت و اگر بود می‌توانست با آن ویژگی‌ها مسائل ایران را حل کند. این ویژگی باعث می‌شد که هدی نتواند تفاهم طولانی با افراد داشته باشد، چرا که کسی در آن الگوها نمی‌گنجید. حنیف هم آنگونه که هدی می‌گفت نبود.

گاهی به شوخی به او می‌گفتم تو مصداق جمله‌ای هستی که اقبال در مورد نیچه می‌گوید؛ اقبال می‌گوید او بی‌گمان پیامبر سرزمینی است که در آن دیگر هیچ انسانی نمانده است. او با این دید آرمانی به سراغ تاریخ معاصر می‌رفت و در جمع‌بندی خود از تاریخ معاصر گاهی به اصول مقدسی مي‌رسيد كه اعتقاد داشت اگر رعایت می‌شد تاریخ دیگرگونه می‌شد. او به برخی از اصول اعتقاد داشت؛ اصولی در تشکیلات، سیاست و مذهب. وقتی می‌خواست تاریخ را تحلیل کند بر اساس این اصول آن را تحلیل می‌کرد. البته اینکه هدی سعی می‌کرد تاریخ را روشمند و اصولی تحلیل کند، ارزشمند و آموزشی بود، ولی گاهی نتایجی می‌گرفت که با واقعیت‌های اجتماعی همخواني نداشت. من به یاد این جمله از مورخ بزرگ ايتاليايي ویکو می‌افتم که می‌گفت همیشه مورخین، تاریخ را به گونه‌ای می‌نویسند که گویی در زمان خودشان اتفاق افتاده است. جمع‌بندی‌های او از تاریخ اینگونه بود. هدي طولانی صحبت می‌کرد و وقتی این طولانی بودن با انسجام داشتن همراه می‌شد باعث می‌شد که صحبت‌هایش آموزشی باشد. الگوی هدی در میان پیامبران داوود و ابراهیم بود. او به تاریخ نگاهی خستگی‌ناپذیر داشت و معتقد بود باید تاریخ را به نقطه‌ای تابناک برسانیم. او مسئولیت انسان را رسانیدن تاریخ به نقطه‌ای تابناک می‌دانست و بر اين باور بود كه اگر تاریخ به این نقطه نرسد، فرد باید مانند حنیف‌نژاد به نقطه‌ای تابناک برسد تا برای دیگران الگو باشد و دیگران هم در این مسیر تلاش کنند. این نگاه آرمانی در کنار دید کارشناسی ملی‌اش در یک نگاه کلان خوب بود، اما گاهی با اشکالاتی روبه‌رو می‌شد. او امید را از تاریخ انتظار داشت. ما در ابتدای انقلاب جزوه‌ای داشتیم به نام «توحید، تاریخ، امید»، مضمون آن این بود که اگر با توحید وارد تاریخ شوی باید از آن بتوانی امید استخراج کنی. رضا علیجانی و هدی این امید را داشتند، من البته امیدم کم شده است اما این در هدی بسیار زیاد بود. اگر شما هشت‌فراز، هزار نیاز را بخوانید، دو چیز در آن موج می‌زند: امید و وظیفه. این نگاه هرچند خوب است، اما منجر به این می‌شود که دستاوردهای مرحله‌ای را نتوان دید. به همین دلیل هدی با هیچ حرکتی در زمان خودش نمی‌توانست کنار بیاید، هیچ حرکتی نمی‌توانست انتظارات او را برآورده کند. آنها دستاورد مرحله‌ای داشتند، اما آنچه هدی می‌خواست، فراتر از این بود. نقد دیگر به این نوع نگاه، این بود که هدی تشکیلات را در ایران آکواریومی می‌دید؛ انسان‌هایی که پخته بشوند، کیش شخصیت نداشته باشند، آموزش ببینند، رهبری جمعی را بپذیرند، هیچ كس بر ديگري برتري‌اي نداشته باشد و حرکت را خودش آغاز کند و به مرحله انجام برساند. این نگاه در ایران جواب نمی‌دهد. این انتزاع‌طلبی و ناب‌طلبی که در دیدگاه هدی وجود داشت وقتی در کنار امید به آینده قرار می‌گرفت، به نظر من در جامعه ایران ما را به خطا می‌انداخت. بعدها البته هدی این دید خود را تعدیل کرد و معتقد بود به عنوان نمونه جنبش ملی، بازخورد مدنی هم دارد، براي نمونه می‌گفت دكترمصدق روی بهره مالکانه و تأمین اجتماعی كار كرده و اینها خوب است. این ویژگی‌ها به مرور در هدی شکل می‌گرفت و از دهه 80 باز هم بیشتر شد. ما از سال 85 گفت‌وگوهایی در مورد جامعه مدنی داشتیم. وقتی من نقدهایم را به او می‌گفتم او می‌گفت که تو در مورد جامعه مدنی بحث و گفت‌وگو می‌کنی، اما من درون جامعه مدنی رفته‌ام. البته شاید هدی این را درست می‌گفت. او درباره محک، تحقیقات مفصلی کرده بود، پروژه زاهدان را داشت، روی صندوق‌های قرض‌الحسنه در تبریز و شیراز کار کرده بود. این پروژه‌ها از سال 84 آغاز شده بود که از آنها تجربه کسب کرد و در زاهدان به کار بست. محک بزرگترین نهاد مدنی در ایران است که هدی به خوبی در مورد آن پژوهش کرده بود. به هر حال هدی توان پژوهشی بالایی داشت، البته اوایل این نگاه را نداشت اما به مرور روند بسیار خوبی داشت.

نگاه هدی به قرآن هم در طول زمان تطور داشت اما محور آن این بود که خدا انسان را خلق کرده است، خدا هدف‌دار است، انسان هم هدف‌دار است. در دنیا هم ظلم وجود دارد، برای کاهش ظلم و رسیدن به هدف انسان‌ها باید به خود سختی دهند و ورزیده شوند تا بتوانند کار کنند. با همین نگاه روند داوود، ابراهیم و موسی را بررسی می‌کرد. او به حضرت داوود علاقه زیادی داشت. من گاهی به او می‌گفتم داوود زیاد توبه می‌کرده و باید به این توبه‌ کردن هم نگاه کنی، تو آدم سخت‌گیری هستی و با توبه کرده‌ها کنار نمی‌آیی. ایمان مرحله‌ای ابراهیم هم برایش خیلی مهم بود. نگاهش به قرآن در ابتدا کاملاً سازمانی بود، اما به مرور به آيت‌الله طالقانی نزدیک شد. در آخرین تفاسیر او که در زندان کار می‌کرد، این روند مشهود است. او در این تفاسیر به پیام‌های اجتماعی قرآن هم توجه دارد. پیش‌از این او بیشتر به پیام‌های تشکیلاتی قرآن توجه داشت. دکتر پیمان کتابی دارد به نام «گل سرخ توحید را تیغ نگهبان است»، شاید ایشان اکنون این دیدگاه خود را قبول نداشته باشند اما در آن زمان این کتاب در تأیید جنبش مسلحانه نوشته شده است. در همان زمان دکتر پیمان کتابی به نام سنت‌های اجتماعی قرآن دارد که کتاب بسیار خوبی است و به نظر من از بهترین آثار ایشان است. مبنای این کتاب این است که خدا از طریق قوانین عمل می‌کند و این قوانین را توضیح می‌دهد. دکتر پیمان در نهایت به بحث مکانیزم وحی پرداخت و بحث سنت‌های اجتماعی را ادامه نداد. هدی نیز بخشی از این سیر را با قرآن طی کرد. او ابتدا به دنبال الگوهای تشکیلاتی از دل قرآن بود اما به نظر من در سال‌های آخر به سمت الگوهای اجتماعی قرآن و تفسیر اجتماعی از آن تمایل بیشتری نشان می‌داد. این روند را می‌توان در تفسیر سوره طه و جلسات «باب بگشا» که در حسینیه ارشاد برگزار می‌شد دید. این جلسات روی خود هدی هم تأثیر مثبت بسیاری داشت و باعث شد هدی مدنی‌تر و اجتماعی‌تر شود و حتی قرآن را عمیق‌تر فهم کند، ضمن اینکه نگاهش همچنان تکاملی و تاریخی به انسان بود که البته جبری هم نبود و طی آن انسان‌ها آزادانه و با اختیار مسیر تکامل را انتخاب و طی می‌کردند. این نگاه هدی به قرآن بود که در پروسه شدن بود و در طول باب بگشا این را می‌بینیم. گرچه همچنان آن نظم، تقید و برتری بار تشکیلاتی بر دیگر وجوه تحلیلش از قرآن تأثیر خود را داشت و برگرفته از نظم و تعهدی بود که در جریان زندگی هدی همواره موج می‌زد. در کنار اینها هدی نگاهی هم به تاریخ معاصر داشت. او همیشه به لحاظ اعتقادی در هر جایی که کار می‌کرد، وظیفه‌اي سنگین بر شانه خود حمل می‌کرد و به آن اعتقاد داشت که البته این اعتقاد قوی گاهی مانع کار کردن با افراد دیگر می‌شد چرا که کار کردن با هدی را سخت می‌کرد. او با این نگاه تاریخی وارد جریان ملی‌-‌مذهبی شد و از آن به نام خانواده ملی‌-‌مذهبی یاد می‌کرد. از دید او به لحاظ تاریخی ملی‌-‌مذهبی حامل میراث مصدق، حنیف‌نژاد، طالقانی، بازرگان و شریعتی می‌شد که در این حلقه مصدق و حنیف‌نژاد و سپس طالقانی بیشتر عمده بودند. حنیف‌نژاد سمبل کار تشکیلاتی، طالقانی سمبل نگاه قرآنی و حامی تشکیلات و مصدق نیز سمبل نگاه ملی بود. هدی در مورد هر یک از این سه نفر روند خاصی داشت. در ارتباط با حنیف‌نژاد، سختگیری‌هایی نسبت به نیروهای ملی‌-‌مذهبی داشت. او از جبهه‌ای بودن جریان ملی‌- ‌مذهبی چندان راضی نبود و معتقد بود باید یک حزب شویم و البته او به مشی چریکی اعتقادی نداشت و آن را فاقد کارایی می‌دانست و می‌گفت ملی‌- مذهبی باید جریانی باشد که نماینده هویت و ایدئولوژی باشد و در عین حال نباید سازشکار جلوه کند و به همین دلیل -که به نظر من یکی از اشتباهاتش بود- در انتخابات مجلس ششم کاندیدا نشد. اگر کاندیدا شده بود و رأی می‌آورد به نظر من به خاطر انگیزه و انرژی‌ای که داشت بیشتر از رأی ملی‌-‌مذهبی‌ها صیانت می‌کرد و خیلی خوب عمل می‌کرد. به نظر هدی خانواده ملی‌-‌ مذهبی باید یک تنزه‌طلبی می‌داشت و نباید با اصلاح‌طلبان که درون نظام تعریف می‌شدند وارد مجلس می‌شد. تعامل با آنها برای او سخت بود اما این روند نیز به مرور در هدی تعدیل شد. براي نمونه در جلسه شورای مرکزی جبهه مشارکت سخنرانی می‌کرد و البته انتقادهایش را هم به آنها می‌گفت یا اینکه برای بچه‌های مشارکت، جلسات تاریخ می‌گذاشت، گرچه مرزبندی‌های خودش را نیز داشت. او معتقد بود ملی‌-‌مذهبی چیزی دیگر است. این را از مهندس سحابی وام گرفته بود و در آخرین نامه‌اش به مهندس و من و رضا همین موضوع را ذکر کرده است.

به نظر هدی تبار ملی‌- ‌مذهبی چند ویژگی داشت؛ به فساد آلوده نشده بود، در قدرت انحرافي نداشت که این مسئله برای هدی خیلی مهم بود و اینکه به دموکراسی پایبند بوده است. هدی معتقد بود که حنیف و طالقانی اینگونه بوده‌اند و حتی بازرگان هم با وجود نقدهایی که هدی به او داشت، اینگونه بود. به نظر هدی مهندس سحابی هرچند دستش به قدرت رفته است، اما هیچگاه انحصارطلب نشد، هرچند نقدهایی هم به مهندس سحابی داشت. هدی نگاهش به ملی‌-‌مذهبی اینگونه بود، اما همانطور که گفتم ملی‌- ‌مذهبی یک جریان بود نه یک حزب و هر چند حاوی آن نکات ارزشی که هدی مدنظر داشت بود، اما نمی‌شد نگاه تشکیلاتی هدی را بر آن بار کرد. بعدها هدی با وجود همان نگاه تشکیلاتی به ضرورت نیاز به جامعه مدنی رسید و این تحولی بسیار بزرگ در او بود. این نگاه در اواخر عمر هدی بعد از سال 84 که از زندان آزاد شد شکل گرفت.

هدی به آموزش تئوریک به بچه‌ها گرایشی پیدا کرد و این در کلاس‌هایش متبلور شد که در پي آن بحث‌های عقیدتی‌اش را هم مطرح کرد. در کنار این گرایش، تغییر دیگری در هدی شکل گرفت و آن توجه‌ او به جامعه مدنی بود. در زندان هم که بودیم در سال83-84 و پيش از آن هم درباره جامعه مدنی با هدی بحث می‌کردیم. هدی وقتی بحثی را می‌شنید در ابتدا گارد می‌گرفت و فقط گوش می‌داد و نظر هم نمی‌داد. اما در مورد این بحث من خیلی محکم ایستاد و گفت تو دستاوردهای تاریخ صدساله ایران را خیلی سیاه می‌بینی، در حالی که این دستاوردها رو به تکامل بوده و به جاهایی رسیده است و می‌رسد. او می‌گفت تو می‌خواهی این دستاوردها را نبینی، او دستاوردها را از موضع ایدئولوژیک می‌دید و به من می‌گفت تو ایثارها و دستاوردهای مبارزان سیاسی ایران را نمی‌بینی و می‌خواهی بگویی چون در ایران جامعه مدنی نبوده، ما به دموکراسی نرسیده‌ایم و چون به دموکراسی نرسیده‌ایم پس عملاً هیچ کدام از این کارها درست نبوده است. ولی من می‌گفتم ما علاوه بر اینکه در تاریخ باید خوشنام باشیم، باید کامیاب هم باشیم و باید چیزهایی به دست مردم بدهیم. بعدها در سال 85 هدی گرچه همان تحلیل من را داشت ولی در حوزه جامعه مدنی و نهادهای مدنی هم شروع به فعالیت کرده بود که این شروع، شروع مهمی بود. هدی دارای یک ویژگی کارشناسانه بود و در قدم اول هر کاری یک برآورد اولیه داشت و دارای یک متد تحقیق و پژوهش بود. در این متد پژوهشی، هدی سرکی به جامعه مدنی زنده ایران کشید، براي نمونه در مورد سازمان محک و یا در مورد صندوق قرض‌الحسنه فرش فروشی‌های تبریز تحقيقاتي انجام داد. اينها تحقیقاتی بود که خودش شخصاً انجام داد. اما بعدها هدی خودش را درگیر پروژه زاهدان کرد و قرارداد هم بست، یعنی خانه نواندیش با وزارت مسکن قراردادی بست و به این صورت به زاهدان رفتند و در محله‌ای از زاهدان و از توابع آن بر روی توانمندی اعضا و همگرایی میان اعضا و تلاش برای فهم این که هر عضوی از جامعه مدنی باید در جهت رفع مشکلات جامعه مدنی تلاش کند، کار کردند. به این منظور باید با برخی از نهادهای دولتی، برای گرفتن خدمات ارتباط برقرار می‌کرد. هدی یک کار مفصل و طولانی انجام داد که موفق هم بود، اما متأسفانه از دید نهادهای دولتی، امنیتی تلقی شد و به همین دلیل هدی تحت فشار قرار گرفت، در حالی که در زاهدان واقعاً هدی کار سیاسی به آن معنایی که آقایان فکر می‌کردند نمی‌کرد و فقط فعالیت مدنی داشت.

شاید استقبالی که مولوی‌ها از طرح‌ هدی کردند قدری نگرانی ایجاد کرده بود درحالی که مولوی عبدالحمید همواره از پروژه‌های اینچنینی استقبال می‌کند، چرا که به نفع خودش هم هست و جایگاه او را هم ارتقا می‌دهد و حمایت او طبیعی بود. اما واقعیت این است که کار هدی کاری سیاسی نبود. مولوی به هرحال امام جمعه مسجد مکی زاهدان بود و خود به خود از کسی که می‌خواست در یک محله فقیرنشین زاهدان تغییر و تحولی ایجاد کند استقبال می‌کرد. هدی در آنجا می‌خواست خانه‌سازی کند، چند نهاد مدنی به وجود آورد، بچه‌ها را تعلیم و تربیت کند و مدارس را غنی کند. اینها چیزهایی بود که مولوی از آن استقبال می‌کرد. هدی هم کسی نبود که بخواهد جلوی سنت‌های آنها بایستد، در نتیجه با آنها همیاری می‌کرد و از سنت‌های آنها در راستای پیشرفت منطقه کمک می‌گرفت. این ویژگی هدی و آمدن او از نگاه دولت محور به جامعه محوری، از نظر من با مشی مجاهدین اولیه تفاوت داشت. اینها تغییراتی بود که در هدی در حال شکل گرفتن بود. هدی به يك تلفیق رسیده بود، براي نمونه در آخرین جمع‌بندی‌اش می‌گفت ما باید منشور اقوام، منشور زنان و منشور سبک زندگی بنویسیم، سبک‌های زندگی را به رسمیت بشناسیم و با آنها تعامل کنیم. این پروسه‌ای بود که هدی به‌واسطه نگاه تاریخی و نگاه مذهبی خود طي كرده بود و در این راستا به ملی‌-‌ مذهبی نقد داشت. هدی می‌گفت ملی‌-‌مذهبی هنوز هم ظرفیت این را دارد که بنیانگذار این حرکت‌ها باشد و اگر نکند وظیفه تاریخی‌اش را انجام نداده است. جامعه‌محوری نگاه جدیدی بود که برای برخی کمی لوکس مطرح شد، اما برای برخی دیگر واقعاً به معنای درگیر شدن با مردم ایران بود و هدی از این گونه بود. برای هدی این دید فقط در حد تئوری نبود. او معتقد بود تئوری‌سازی بدون الگوسازی فایده ندارد. باید تئوری را ارائه داد و در کنار آن الگو نشان داد. در این مرحله هدی از مهندس سحابی عبور کرده بود چرا که مهندس سحابی تا انتها دولت‌محور ماند و مسئله‌اش اصلاح کلان بود. البته مهندس مخالف الگوسازی‌های خرد نبود و حمایت می‌کرد، اما خودش توان اجرا نداشت.

موضوع دیگری که در مورد هدی باید گفت و بسیار مهم است، رویکرد پژوهشی اوست. او در مورد بخش عظیمی از تاریخ پهلوانی ایران پژوهش جدی کرده بود و به سازمان ورزش ایران ارائه داده بود. او در مورد فوتبال در ایران و در مورد فنون کشتی تحقیقات بسیار جدی انجام داده بود. در آن زمان طرحی هم به صدا و سیما داده بود که حاج‌عبدالحسین فیلی از اساتید برجسته کشتی ایران در مقابل دوربین صدا و سیما فنون کشتی را نمایش دهد و به صورت گنجینه‌ای از فنون کشتی ایران درآید. او می‌گفت بیش از هزار فن در کشتی داریم. همچنین او تحقیقات جدی در مورد دو میدانی کرده بود. او گنجینه‌ای از اطلاعات بود و هوش و نظم بالایش هم به این تحقیقات کمک می‌کرد. همچنین او اقتصاد ایران را خوب می‌شناخت. در ابتدا قدری نگاهش به اقتصاد آرمانی بود، اما به مرور کاربردی شد. دكترستاری‌فر از اساتید اقتصاد او بود و همچنین بسیار تحت‌تأثیر دكتر شبیری‌نژاد بود. مهندس سحابي را نیز در این چارچوب می‌دانست. شخصیت کارشناسی هدی به مرور در اواخر عمرش زیر سایه شخصیت ایدئولوژیکش قرار می‌گرفت چرا که شخصیت کارشناسی گاهی محافظه‌کار می‌شود و این با روحیات هدی نمی‌خواند. هنر مهندس سحابی این بود که اخلاص مذهبی، دموکراسی‌خواهی، ایران‌خواهی و فهم کارشناسی را با هم هماهنگ کرد و از دل آن بحث‌های بنیادین ملی را استخراج کرد. اين نگاهي جدید و راهی فراراه سیاستمداران بود. سحابی یک سیاستمدار مبارز بود که اکنون به بحث توسعه هم رسیده بود و برای آن الگو داشت. او حتی یک سیاستمدار کلاسیک هم نبود، بلکه یک سیاستمدار مبارز بود که از دل مبارزه بیرون آمده بود. هدی هم این مسیر را می‌رفت. او حتی اوایل بحث‌های کارشناسی‌اش را بین ما مطرح نمی‌کرد، ما صبح‌ها جلساتی داشتیم که همه را به مهندس گزارش می‌دادیم. این جلسات تا سال 81 بود که هفته‌ای یک یا دو بار هم با مهندس جلسه داشتیم و به او می‌گفتیم. هدی چون با جامعه مدنی پیوند خورد، از سال 84 نگاه کارشناسی‌اش تقویت شد. مراسم بزرگداشت تختی در حسینیه ارشاد نشان از این تحول داشت، اما در عین حال هرسال سالگرد حنیف‌نژاد را برگزار می‌کرد. نگاه او به حنیف‌نژاد مانند یک منبع انرژی بود که هدی از آن انرژی می‌گرفت.

کتاب «سه هم پیمان عشق« و «ویژه‌نامه تختی» که در چشم‌انداز ایران منتشر شد از آخرین آثار هدی بود. اما این نگاه کارشناسی در هدی با آرمانگرایی‌اش هیچگاه به تعادل نرسید. شاگردانش در حسینیه ارشاد گاهی او را کسی می‌دیدند که در آموزش‌هایش یک انسان آرمانگرا و دورنگر است، در عین حال مثال‌هایی جزئی و به روز می‌زند، اما در جمع‌بندی نگاه آرمانگرایش می‌چربید. این در شاگردانش بیشتر نمود می‌یافت و در خودش کمتر به چشم می‌آمد چون خودش بین حنیف‌نژاد، مهندس سحابی، کار کارشناسی و آرمانگرایی ارتباط برقرار کرده بود. انرژی بسیار او این مشکلات را حل می‌کرد، اما در آموزش‌هایش شاگردانش را دچار تضاد می‌کرد.

موضوع دیگری که مدت‌ها دغدغه فکری هدی بود، برخورد با انجمن‌هاي اسلامی‌ بود. هدی معتقد بود انجمن‌های اسلامی متعلق به بازرگان و نیروهای ملی‌-‌مذهبی بوده است اما توسط دیگران تصاحب شده است. در دوره اصلاحات نیروهای غیرمذهبی هم وارد این انجمن‌ها شدند. ورود آنها مشکلات زیادی ایجاد می‌کرد، از سویی آنها تشکلی نداشتند که بگوییم به تشکل خود بروند. هدی برای این مشکل یک فرمول ارائه داد و گفت بچه‌های مذهبی میزبان انجمن‌ها هستند و غیرمذهبی‌ها تا وقتی که بتوانند تشکل خودشان را داشته باشند ميهمان هستند، اما قرار نیست میهمان هویت میزبان را از بین ببرد یعنی باید هویت مذهبی انجمن‌ها حفظ شود. هدی مدتی با اینها گفت‌وگو کرد، اما متوجه شد فایده‌اي ندارد، از سویی تأثیر دكترسروش را در غیرمذهبی شدن دانشجویان می‌دید، در نتیجه بحث‌های باب بگشا را آغاز کرد تا به نیازهای دینی دانشجویان و جامعه در حد خود پاسخ دهد. من با هدی در مورد نگاهش به انجمن‌ها و اینکه از هویت در حال تهی ‌شدن هستند موافق بودم، اما معتقد بودم اینها از دل جامعه بیرون آمده‌اند و نخبه‌های همین جامعه‌اند. به نظر من سروش بیش از دانشجویان بر روی روشنفکران تأثیر داشت و دانشجویان تقصیری نداشتند اما هدی نقدهای تندی به آنها داشت. اندیشه دكتر سروش حتی به خود سروش هم ربطی نداشت، جوی بود که فراگیر شده بود، اما دكترسروش بچه‌های تحکیم را نقد می‌کرد.

نقد بزرگ هدی به کل دوران ما نقد هویتی بود. او می‌گفت در این دوره هویت گم شده است، وقتی هویت گم شود انگیزه گم می‌شود و وقتی انگیزه گم شود هدف گم می‌شود و در نتیجه همه سردرگم می‌شوند. نقد او به ملی‌-‌ مذهبی هم همین بود که مذهب کمرنگ شده است، اما در زندان جمع‌بندی‌اش این بود که ملی‌-‌مذهبی بهترین گزینه موجود است.

هدی می‌گفت انسان در مدار تغییر است و با ایمان مذهبی انسان تغییر می‌کند و برای تغییر باید مذهبی باشیم. کسی که تغییر ایجاد می‌کند حتی اگر خودش هم نداند مذهبی است. من به او می‌گفتم تحکیم وحدت نمادی از جامعه و روشنفکران است. مشکل، تحکیم وحدت نبود، مشکل نگاه ما به جنبش دانشجویی بود. چند درصد از دانشجویان بعد از دانشگاه در فضای سیاسی باقی می‌مانند؟ آنها بچه‌های پاکی بودند که در مقطع دانشجویی می‌خواستند عمل کنند و اگر کسی به ایده‌های در دست آنها نقدی داشت، باید مابه‌ازای آن تولید در اختیارشان قرار می‌داد نه اینکه فقط نقد کند. البته رابطه عاطفی عمیقی بین ما و دوستان تحکیم وحدت برقرار بود، شاید به هم نقد داشتیم، ضمن آنکه تحکیم غیرمذهبی نشده بود بلکه برخی از آنها غیرمتشرع شده بودند. ما باید آنها را تغذیه می‌کردیم.

سپهر ایدئولوژیکی که در دوره اصلاحات شروع شد و ملهم از آرای دکتر سروش بود قدرتمند بود و کمتر کسی می‌توانست در برابر آن مقاومت کند. نه مهندس سحابی و نه نهضت آزادی به نقد جدی سروش نپرداختند، ما هم که هم سطح سروش نبودیم، بنابراین باید به تحکیم حق می‌دادیم که نتواند در مقابل آرای ایشان مقاومت کند. عوامل مختلفی از جمله برخی از عملکردهای بد باعث رشد اندیشه‌های دکتر سروش شد.

هدی در سال 75 به من می‌گفت تو چرا اینقدر به دكترسروش انتقاد می‌کنی؟ ما به دكتر سروش نقد داشتیم، اما بزرگترها کمی خود را باخته بودند. دانشجویان هم مسئله‌شان با ما متفاوت بود و برای مسائل آنها سروش راحت‌تر نتیجه می‌داد. میلان کوندرا کتابی به نام «شوخی» دارد و در آن می‌گوید من که از اول با تصفیه مخالف بودم و با دوستم که قبلاً در تصفیه‌ها نقش داشت و حالا اصلاح‌طلب شده بود، بر سر آرمان‌های انقلاب بحث می‌کردیم، دختری هم همراه ما بود که دعوای ما را نمی‌فهمید. دوران اصلاحات هم اینگونه بود. جوانان آنچنان متوجه دعوای ما نمي‌شدند، آنها می‌خواستند بدانند چه کسی بیشتر آنها را به هدفشان نزديكتر مي‌كند و انقلابي‌تر است. ما باید بجای تشر زدن به آنها آرام آرام به آنها ایده می‌دادیم. ما بیشتر از هر کسی در دانشگاه برد داشتیم. به هر حال باورهای پایدار ملی و مذهبی در جامعه هنوز برد دارد. ملی‌- ‌مذهبی‌ها صورت‌مسئله را درست طرح نکردند. ما در آن سال‌ها در مقابل دكترسروش از دكترشریعتی دفاع می‌کردیم، اما هدی فقط بحث استراتژیک می‌کرد. در دهه 80 حساسیت هدی نسبت به دیدگاه‌های سروش زیاد شد. البته هدف دکتر سروش هم نجات دین بود اما راهکاری متفاوت داشت. هدی از منظر نقد به اندیشه‌های سروش، به دانشجویان که متأثر از سروش بودند نیز نقد جدی داشت.

در جمع‌بندی باید بگویم الگوهای هدی یا تابناکند یا کامل جلوه داده می‌شوند. مصدق، تختی، حنیف‌نژاد و طالقانی الگوهای در گذشته‌اش بودند و مهندس سحابی الگوی زنده او بود. این الگوها مانند فانوس دریایی در یک شب طوفانی انسان را از گردبادها نجات می‌دهند اما اگر بخواهیم نگاه کارشناسی هم داشته باشیم، آنگاه ناگزیر نقد هم پیدا می‌شود. هدی نقدها را نمی‌دید. حنیف انسان بزرگی بود، اما برخی بزرگان جملاتی از او نقل می‌کردند که جملات خوبی نبود. هدی دوست نداشت این جمله‌ها را بشنود. هدی نمي‌خواست بپذيرد كه تختي ايرادي داشته باشد. مسئله مهم در انسانی با آرمانگرایی، انرژی، اعتقاد مذهبی و در عین حال تسامح با غیرمذهبی‌ها از موضع مذهبی و منش‌های ویژه‌اش این است که این آرمانگرایی بتواند با نگاه کارشناسی‌اش همراه و همخوان شود. مهندس این هنر را داشت اما هنوز کمتر می‌توان این ویژگی را در ایران دید. هدی خیلی سعی کرد به تعادل در این مورد برسد، البته نوسان هم داشت.

آرمانگرایی ناب خود عامل حذف نیروها می‌شود. در زمان پیامبر یک مدینه سازی اعتقادی شکل گرفت که در «قله بحران قله مدیریت؛ تحليلي بر جنگ احد» به خوبی نشان داده شده است. هدی به دنبال راهی بود که هم سلامت مالی حفظ شود، هم اخلاق رعایت شود، هم دچار تنزه طلبی نشویم، هم کار کارشناسی و برخورد کارشناسی کرد و هم با دیگران تعامل کرد. جمع بستن تمام این موارد دشوار بود. در ایران آرمانگراها ابتدا تنزه‌طلب می‌شوند، بعد منتقد می‌شوند، کم‌کم جدا می‌شوند و بیشتر منزوی می‌شوند. از سوی دیگر پراگماتیست‌ها وارد عمل می‌شوند، بعد از مدتی دیگر اصولی باقی نمی‌ماند، بلكه آنچه انجام مي‌شود را توجیه می‌کنند. این مشکل همه جوامع بی‌تعادل هست. هدی به مصدق خیلی علاقه داشت، زيرا مصدق کسی بود که این عدم تعادل در او ديده نمي‌شد. او یک درشکه‌چی داشت، یک روز در ساعتی که نباید وارد دوراهی قپان می‌شده به آنجا می‌رود. پلیس متوجه می‌شود و درشکه‌چی سعی می‌کند رشوه دهد. پلیس به مصدق خبر می‌دهد و مصدق می‌گوید برو جریمه‌اش کن. این داستان را هدی تعریف می‌کرد تا سلامت نفس مصدق را نشان دهد. در عین حال دكتر مصدق یک کارشناس بزرگ بود. هدی الگوی ایران 100ساله بود. برای او رفیق و ناموس و وطن هنوز در غالب غیرت مهم بود. نگهداري خواهرش در سلول انفرادی‌اي که نگهبانش مرد بود او را بسیار آزرده ساخت. چنین آدمی در عین وفاداری به مذهب و آرمان‌ها، شروع به پوست انداختن کرد. او معتقد بود باید برای 90 سال آینده ایران برنامه ریخت. هدي می‌گفت باید شش منشور متفاوت بنویسیم تا بتوانیم چسب ایران را حفظ کنیم. انرژی بی‌پایان هدی می‌توانست به این مهم‌ها بینجامد. خدایش بیامرزد.

یکشنبه ۱۸ مارس ۲۰۱۲

عرض ارادت به رضا رضایی و معرفی چند کتابش


آن‌چه می‌خوانید متنی است در ستایش آقای رضایی، آقای دیهیمی و آقای پناهنده و تلاشی برای پیشنهاد این چند کتاب (همه ترجمه رضا رضایی و چاپ نشر نی):
از جین آستین: غرور و تعصب، عقل و احساس، منسفیلد پارک، اما، ترغیب و نورثنگر ابی
از شارلوت برونتهجین ایر و ویلت
از امیلی برونتهبلندیهای بادگیر

زمانی که در دفتر خشایار دیهیمی می‌نشستم و ترجمه می‌کردم جز افتخار نزدیک آقای دیهیمی نشستن، این سعادت را هم داشتم که با رضا رضایی و هومن پناهنده در یک اتاق بنشینم. در استفاده از کلمه‌های «افتخار» و «سعادت» هیچ اغراقی نکردم. در هیچ دوره‌ای از زندگی‌ام فضایی به آن مطبوعی تجربه نکرده‌ام و اگر یک بار دیگر چیزی شبیهش را تجربه کنم خوش‌بختم. کار کردن در یک فضا با سه نفری که هم در کارشان بسیار کاردرست و دقیق هستند، و هم از نظر ویژگی‌های انسانی یکی از یکی نیک‌تر و هر سه شدیداً دوست‌داشتنی. البته الان چند سالی هست که آن دفتر دیگر وجود ندارد و هر کدام این سه آدم عزیز در جایی مشغول کارند.
در آن دوره‌ای که من در دفتر کار می‌کردم، از بین این سه نفر آقای رضایی از بقیه پرکارتر بود و «یکی» از کارهایی که دستش بود مجموعه رمان‌های جین آستین بود. برای بعضی‌ها سوال بود چطور آقای رضایی که ترجمه‌های خوبش از ناباکوف (پنین و دفاع لوژین) تازه چاپ شده بود و قبلش هم جوان خام داستایوسکی را داشت، حالا سراغ آستینی رفته که به نظر خیلی‌ها سطح پایین‌تر از آن‌ها می‌آمد. ضمن این‌که جین آستین دست‌کم با روحیات ظاهری آقای رضایی چندان تناسب نداشت. یک بار ازش پرسیدم چه شد که سراغ آستین رفت. توضیحش برایم جالب بود. گفت زمانی که داشته ناباکوف ترجمه می‌کرده (اتفاقاً همان موقع کتاب دیگری از ناباکوف را دست گرفته بود و تمام هم کرد که فکر کنم ارشاد هیچ وقت بهش مجوز نداد) یک سری از نامه‌نگاری‌های ناباکوف با یکی از مشهورترین منتقدان ادبی آن زمان را هم خوانده. گویا ناباکوف که برای تدریس ادبیات در یکی از دانشگاه‌های آمریکا دعوت شده بوده، داشته تصمیم می‌گرفته کدام نویسنده انگلیسی‌زبان را به دانشجویانش درس بدهد، و نهایتاً به پیشنهاد آن آقای منتقد و البته بعد از بحثی مفصل با او، جین آستین را انتخاب می‌کند. ادعای آن منتقد این بوده (و ناباکوف هم نهایتاً قبول کرده) که سالم‌ترین نثر انگلیسی را جین آستین دارد. همین مسئله باعث شده بود توجه آقای رضایی که آن موقع دنبال نویسنده‌ای بوده که مجموعه آثارش را ترجمه کند، جلب جین آستین شود و به گفته خودش این نکته که شانس مجوز گرفتن کتاب‌های جین آستین (به دلیل پاستوریزه بودنشان) و فروش معقولش هم زیاد بوده، نهایتاً جین آستین را انتخاب می‌کند. آقای رضایی در همان دوره هر ۶ رمان جین آستین (غرور و تعصب، عقل و احساس، منسفیلد پارک، اما، ترغیب، نورثنگر ابی) را ترجمه کرد و نشر نی هم به تدریج و با کیفیتی واقعاً خوب چاپشان کرد. من سه تای اول را قبل از چاپ خواندم و بعدی‌ها را فرصت نشد که بخوانم. ترجمه‌ها واقعاً روان بود و با آن‌که فکر می‌کردم حوصله خواندنشان را نخواهم داشت با اشتیاق خواندم. الان رفتم سایت نشر نی و دیدم اولی به چاپ نهم و دومی و سومی به چاپ هفتم رسیده‌اند. خیلی خوشحال شدم.
همان موقع آقای رضایی می‌گفت اگر پروژه جین آستین موفق از آب در بیاید، سراغ پروژه مشابه دیگری خواهد رفت و از همان موقع خواهران برونته در ذهنش بودند. می‌گفت سه خواهر روی هم چند کتاب (اگر اشتباه نکنم ۹ کتاب) بیش‌تر ندارند و می‌شود کلش را در یک برنامه دو سه ساله ترجمه کرد (و اگر آقای رضایی را بشناسید می‌دانید می‌توانید مطمئن باشید که اگر تصمیم بگیرد، کار را سر وقت تمام خواهد کرد). چند روز پیش که مجله نگاه‌نو از تهران دستم رسیده بود و داشتم ورقش می‌زدم، دیدم آقای رضایی چند تا از برونته‌ها را هم ترجمه کرده و چاپ شده‌اند و می‌توانم حدس بزنم بقیه‌شان هم -اگر در ارشاد گیر نکنند- در راهند.
خلاصه که این کتاب‌ها بهترین انتخاب برای هدیه دادن هستند. اگر اطرافتان کسی دارید که خیلی کتابخوان نیست، اما هر از گاهی چیزی می‌خواند این کادوی بسیار خوبی است. من فکر می‌کنم که کتاب‌خوان‌های جدی هم از خواندن این ترجمه‌های آستین و برونته‌ها لذت ببرند.

شنبه ۱۷ مارس ۲۰۱۲

معرفی کتاب برای خرید شب عید



یک عادت همیشگی داشتم که روز ۲۹ اسفند با جمیله برویم شهر کتاب نیاوران و کلی کتاب بخریم. هم برای خواندن خودمان در تعطیلات و هم برای عیدی دادن و هم شاید مهم‌تر از همه انجام لذت‌بخش‌ترین کار در دوست‌داشتنی‌ترین روز سال. این‌جا کتاب‌فروشی رفتن را دوست ندارم. نویسنده‌ها و ناشرها و مترجم‌ها و کتاب‌فروش‌ها و جلد کتاب‌ها و مشتری‌ها را نمی‌شناسم. الان لذتم محدود شده به باز کردن چمدان‌های خواهرها یا مامان و بابا وقتی می‌بینمشان. شما اگر دستتان می‌رسد از خودتان دریغ نکنید.
یک زمانی این‌جا کتاب‌هایی را که خوانده بودم معرفی می‌کردم. گفتم این آخر سالی چند کتابی را که در این مدت خوانده‌ام معرفی کنم شاید به درد کسی خورد. بعضی‌هایشان قدیمی هستند، ولی خب من تازه خوانده‌ام. خیلی از این‌ها را گذاشته بودم کنار که سر فرصت و مفصل معرفی‌شان کنم. اما از خواندن بعضی‌هایشان بیشتر از یک سال گذشته و آن فرصت نرسیده و برای همین با همین چند خط قال قضیه را می‌کنم.

بر بال بحران (زندگی سیاسی علی امینی)
نویسنده: ایرج امینی / نشر ماهی
علی امینی از رده‌بالاترین رجال سیاسی پهلوی بوده. شاید هم‌تراز قوام و مصدق. از آن‌هایی که شاه همیشه ازشان می‌ترسیده که یک وقت جایش را بگیرند. پسر خانم فخرالدوله (همان کسی که رضا شاه گفته بود قاجار اگر یک مرد داشته باشد خانم فخرادوله است) و نوه امین‌الدوله صدراعظم. با این‌که کتاب را ایرج، پسر علی امینی، نوشته اما یک تحقیق تاریخی واقعی است. یعنی صرفاً نیامده خاطرات یا یادداشت‌های پدرش را کتاب کند. رفته اسناد و مدارک را گشته و با آدم‌های درگیر گفتگو کرده. البته در نهایت نمی‌توان نگاه در کل مثبت پسر به پدر را نادیده گرفت.
کتاب نسبتاً مفصلی است، اما اگر به تاریخ معاصر علاقه دارید بسیار خواندنی است. فقط یک نکته و آن هم این‌که صرفاً با خواندن این کتاب نمی‌توانید تصویر دقیقی از دوره‌هایی که درباره‌اش صحبت می‌شود، بخصوص بعد کودتا که امینی دوره‌ای نخست‌وزیر شد، بدست بیاورید. یا شاید حتی باعث شود تصویر نادرستی از فضای سیاسی آن زمان در ذهنتان شکل بگیرد. چون هر چه باشد این کتاب با محوریت فعالیت‌های سیاسی علی امینی نوشته شده و طبیعتاً بعضی از بخش‌های مهم سیاست آن روزها در این کتاب غایب یا خیلی کم‌رنگ است.

چهره‌هایی از پدرم
نویسنده: ثمین باغچه‌بان / نشر قطره
کتابی که ثمین باغچه‌بان درباره پدرش جبار باغچه‌بان نوشته. فکر کنم همین دو تا اسم کافی باشند و من چیزی بیشتر برای ترغیب به خواندن این کتاب ندارم که بگویم. روایت این اراده عجیب و غریب جبار باغچه‌بان واقعاً خواندنی است.

جدال با جهل (گفتگو با بهرام بیضایی)
نوشابه امیری / نشر ثالث
یکی از بهترین کتاب‌هایی که این مدت خوانده‌ام. بهرام بیضایی به نظر من یکی از روشنفکرترین ایرانی‌هایی است که می‌شناسم. روشنفکر در معنای واقعی کلمه. یعنی این‌که دهن نقادی داشته باشد. نوشابه امیری سوا‌ل‌های خوبی کرده و جواب‌های بیضایی هم واقعاً خواندنی هستند. کتاب کم‌حجمی است و تقریباً مطمئنم از خواندنش پشیمان نمی‌شوید.

بیگانه
نویسنده: آلبر کامو / مترجم: خشایار دیهیمی / نشر ماهی
فکر می‌کنم این کتاب دیگر واقعاً نیاز به تعریف ندارد. فقط این را بگویم که خشایار دیهیمی عاشق کامو است و به دیوار دفترش هم یک پوستر از کامو زده. می‌دانم این ترجمه با عشق انجام شده. البته آقای دیهیمی به فرانسه مسلط نیست، اما می‌دانم که متن اصلی فرانسه و چند ترجمه انگلیسی مختلف از بیگانه را جلویش داشت و کتاب را ترجمه کرد. خلاصه که داستان عالی، ترجمه عالی، چاپ هم عالی.
آقای دیهیمی مجموعه چهار جلدی یادداشت‌های آلبر کامو را هم ترجمه کرده که آن را هم نشر ماهی چاپ کرده.

و نیچه گریه کرد
نویسنده: اروین یالوم / مترجم: مهشید میرمعزی / نشر نی
کتابی که شخصیت‌های اصلی‌اش نیچه، دختری که نیچه عاشقش است، یک روانکاو معروف هم‌دوره او که پزشک معالج نیچه است، همسر روانکاو و فروید هستند. نمی‌دانم چقدرش واقعی است و چقدرش داستان. اما خیلی خوش‌خوان است و آدم را هم حسابی درگیر می‌کند.

بیچارگان
نویسنده: فئودور داستایوسکی / مترجم: خشایار دیهیمی / نشر نی
نثر نویسنده و مترجم خوب است، ولی قصه برای ما خیلی جذابیت نداشت. روایت بیچارگی در روسیه قرن ۱۹.

تومار شیخ شرزین
بهرام بیضایی / انتشارات روشنگران و مطالعات زنان
من کلاً کارهای بهرام بیضایی را دوست دارم، اما این یکی از بهترین نمایشنامه‌هایی بود که ازش خواندم.

سهراب‌کشان
بهرام بیضایی / انتشارات روشنگران و مطالعات زنان
این هم خیلی خوب بود.

همنوایی شبانه ارکستر چوب‌ها
رضا قاسمی / نشر نیلوفر
قاعدتاً همه‌تان تا حالا این رمان را خوانده‌اید. ولی اگر مثل من هر بار به هر دلیلی نشده که سراغش بروید، پیشنهاد می‌کنم که این کار را بکنید. بالاخره بعد از مدت‌ها یک «رمان» به زبان فارسی خواندم. یک سری از منتقدان این کتاب را بهترین کتاب داستانی دهه ۸۰ هم دانسته‌اند که به نظرم انتخاب بی‌ربطی نیست.

عروسک‌ساز
مریم صابری / نشر اینترنتی رمان ملکوت
این کتاب اینترنتی منتشر شد. خواندنی بود و من همان موقع که خواندمش، این‌جا درباره‌اش نوشتم.

سه هم‌پیمان عشق
هدی صابر / نشر صمدیه
کتابی که هدی صابر درباره بنیانگذاران اولیه سازمان مجاهدین خلق (محمد حنیف‌نژاد، سعید محسن، علی‌اصغر بدیع‌زادگان) نوشته. بسیار خواندنی است و همان موقع که خواندم این‌جا درباره‌اش نوشتم. فایل پی‌دی‌اف‌اش هم این‌جا هست.

لب بر تیغ
حسین سناپور / نشر چشمه
این‌قدری که درباره‌اش بد شنیده‌ام بد نبود. نمی‌گویم خیلی خوب بود ولی من در کل از خواندنش لذت بردم.

فاشیسم
نویسنده: کوین پاسمور / مترجم: علی معظمی / نشر ماهی
از مجموعه مقدمه‌های بسیار کوتاه انتشارات دانشگاه آکسفورد. خواندنی و با ترجمه خوب. قبلاً این‌جا درباره‌اش نوشته ام.

موسیقی نوروزی


هیچ زمانی در سال را به اندازه روزهای آخر اسفند دوست ندارم. این هم یک سری موسیقی نوروزی برای این روزهای دوست‌داشتنی:

جمعه ۱۶ مارس ۲۰۱۲

'چرا آمدم؟ چرا رفتم؟' نوشته تقی رحمانی در توضیح دلایل خروجش از ایران

(تقی رحمانی از ایران خارج شده. حالا از آن سه یار قدیمی و سه نورچشمی مهندس سحابی (صابر، رحمانی، علیجانی) یکی در بهشت زهراست یکی در پاریس و آن یکی هم احتمالاً در راه پاریس. تقی رحمانی توضیح داده که چرا تصمیم گرفته از ایران برود. خواندنش را خیلی توصیه میکنم.)

چرا آمدم؟ یا چرا رفتم؟
تقی رحمانی


این پاسخی است برای کسانی که مرا می‌شناسند. خود را موظف می‌دانم که به سوال آنان جواب دهم و شاید این توضیح خودم را نیز آرام کند.

کوچ کردن؛ چیزی که در فرهنگ شریعتی، هجرت خوانده می‌شود، در ۵۲ سالگی، چندان جذاب و آسان نیست. مگر اینکه جان به لب رسیده باشد یا وظیفه‌ای در پیش رو که رفتن را توجیه کند. تازه آن هم بدون نرگس و دوقلو‌ها یعنی علی و کیانا که دنیایی از دردسر و لذت هستند.

نرگس آمدن را قبول نداشت، در پی راضی کردن او بودم که موفق نشدم. اما با توجه به آزادی هر فرد در تصمیم‌گیری ، او به عنوان فعال حقوق بشری با گرایش مذهبی و ملی که ریشه و تبار ترکی دارد، در ایران ماند.

چه سخت است دوری ازمادری که صبوری در پایش تجربه آموخته و زن و فرزند، اما زمانی که تحلیل و وظیفه و اعتقاد عملی ایجاب کند، باید انجام داد.‌‌ همان‌گونه که دشوار بود ۱۴ سال زندان کشیدن، اما تدبیر چنین نبود که جوان دوره انقلاب به تقدیر زندان مبتلا شود که شد.

 موافقان و مخالفان کوچ من کم نبودند، با بسیاری سخن گفتم. موافقان رفتن من یا آمدن من دلایل شبیه به من داشتند. عده‌ای با لطف بیشتر به من، "خطر جانی که در داخل تهدید می‌شوی" را بیان داشتند، اما دلایل عمده این‌ها بود:  "زندان رفتن تو حتمی است. در زندان آن‌قدر مفید نیستی که در خارج مفید خواهی بود. [آنها] به دلایل گوناگون این مفید بودن را برمی‌شمردند؛ ۱- تجربه طولانی ۲ – توان ارائه تحلیل ۳- توان کاری."

 البته این دلایل را در حد توان من می‌خواستند و اغراق نمی‌کردند. اما جان تحلیل این بود که در خارج مفید‌تر از زندان هستی. چرا که محکومیت ۷ ساله ۱۳۷۹ه. ش آماده اجراست و همچنین پرونده آماده دستگیری بهمن ماه ۱۳۸۹ ه. ش که از دادسرا روانه دادگاه بود.

موافقان [کوچ] از بزرگان تا جوانان و میان‌سالان بودند و طیفی خاص را شامل نمی‌شد.
مخالفان، دلایل عام و خاص داشتند. جمعی مخالف رفتن به خارج بودند، آن را نادرست می‌دانستند، زندان رفتن و مقاومت کردن را صواب‌تر از خارج رفتن می‌دانستند و بر نظر خود دلایلی طرح می‌کردند.
 دلایل «عام» چنین بودند:

"۱- داخل اصل است.
 ۲- در خارج اختلافات زیاد است.
۳- خارجی‌ها ذهنی هستند.
 ۴- ناامیدی و افسردگی در کمین مهاجران است. "

اما دلایل «خاصی» برای نرفتن‌ام مطرح می‌شد:
۱- کارآیی تو در داخل بیشتر است.
 ۲- تو زندان کشیدن بلدی.
۳- با رفتن تو عده‌ای ناامید می‌شوند.
۴- حتی در داخل بمان و کاملا سکوت کن، اما نرو. چون در شرایط خاص می‌توانی مفید باشی.

دلایل مخالفان مهم بود، همچنین دلایل موافقان صحیح. بودند عده‌ای پیشنهاد رفتن به خارج را مطرح می‌کردند. دلیل آنان این بود که زیستن جنینی و حداقلی برای تو کافی نیست و در زندان چیز جدیدی به خود اضافه نمی‌کنی، اما خارج عرصه جدیدی است که باید بیازمایی.

در برابر مقاومت، می‌‌گفتند که نباید بترسی و محافظه‌کار شوی. جالب این بود که در بند ۳۵۰ زندان اوین یکی از زندانیان دانشجو که جوان پرشروشوری است، به من گفت که نباید به زندان می‌آمدی، باید به خارج می‌رفتی، زندان برای تو تکرار است. تو برای ما حرف‌ها و عمل نو داشتی. نسل من از تو چیزهای نو و جدید دیده است. در خارج مفید‌تر هستی. سخنان او که در ۲۰/۲/۹۰ در اتاق ۹ بند ۳۵۰  به من گفت را در گوش دارم.

این‌ها شمه‌ای از نظر مخالفان و موافقان خروج من از کشور بود. اما دلایل من برای آمدن:
در سال ۱۳۸۱ در پاریس که بودم پیشنهاد تحصیل به من داده شد. اما هدی صابر، علیجانی و من با یکدیگر همکار بودیم.

هدی صابر حتی به مدت ماندن سه ماهه من انتقاد داشت. در نتیجه ماندن در پاریس منتفی شد. با این حال ذهنیت من از خارج منفی نبود.  بلکه معتقد بودم که موقعیت افراد، شرایطِ در داخل یا خارج بودن را تعیین می‌کند.

مهندس سحابی در آبان ماه ۱۳۸۹ پذیرفت که عده‌ای [از گروه ملی- مذهبی‌ها] به خارج بروند، منتها با حفظ اصول ملی- مذهبی. این تحلیل را پذیرفته بود که امکان کار و فعالیت کردن به ملی - مذهبی‌ها داده نمی‌شود، باید صدای خود را از خارج به گوش داخل رساند.

چون لزوم رفتن به خارج را من مطرح کرده بودم، مهندس سحابی به من گفت برو. آذر ماه ۱۳۸۹ او اصرار داشت که من از ایران خارج شوم. در حالی که او برای رفتن اصرار داشت، من دچار تردید بودم. به‌ویژه در مورد رفتن خودم. با مقاومت نرگس برای آمدن انگیزه من کمتر شد. نرگس بعد از آزادی، بیماری‌اش به کندی بهبود می‌یافت.

 مهندس سحابی رفتن بعضی افرادی که م. م بودند را تایید کرد تا در صورت تمایل خود به خارج بروند و در چارچوب آرمانهای ملی-مذهبی فعال شوند.

در ۲۰ بهمن ۱۳۸۹ه. ش دستگیر شدم که خودش سرنوشتی بود. پرونده جدیدی به عنوان طراح تظاهرات ۲۵ بهمن و مشاور ارشد کروبی و فعالیت در جنبش سبز برایم تشکیل شد که عنوان آن محاکمه همه فعالیت‌های من از سال ۱۳۸۱ تا زمان دستگیری بود.

در سه ماه و چند روزی که در بازداشت بودم از ۹/۲/۹۰ تا ۲۷/۲/۹۰ در بند ۳۵۰ زندان اوین در اتاق ۹ بودم.
با هدی صابر روی بسیاری از کارهایی که می‌شد انجام داد و انجام داده بودیم، صحبت کردیم و به اشتراک نظری برای انتشار تعاملی منشور شش بندی، که در باره آن خواهم نوشت، رسیدیم.

آزادی من از زندان خود حکایتی دارد. آن بازداشت یک روزه پس از آزادی و آزادی مجدد نه برای من و نه برای هدی قابل پیش‌بینی نبود. البته ما در سرزمین غافلگیری‌ها زندگی می‌کنیم. اردیبهشت ماه ۱۳۹۰ به ماجرای طوفانی خرداد ختم شد.

پدر، خواهر و برادر در پی هم، در ادامه هم و در پیوند با هم رفتند. در ده روز که فاجعه [فوت] مهندس، تراژدی هاله و حماسه هدی رخ داد، آن‌سان سخت و تلخ و عجیب بود که بهت‌آور نمی‌نمود.

اما این همه ماجرا نبود. برخورد وزارت اطلاعات یا به قول خودشان تعامل آن‌ها شروع شد که مردم برای آن هشدار می‌دادند؛حکم ۵ ساله داری که باید بکشی، پرونده دوم هم وجود دارد. مواظب رفتار خودت باش، تو زن مریض در پای اجرای حکم و دو فرزند خردسال داری.

اما نتیجه این توضیحات این بود که؛ ملی – مذهبی نباید فعالیت کند، تو نباید مصاحبه کنی، مقاله بنویسی و موضع سیاسی روز بگیری. اما ملی – مذهبی نمی‌توانست بیانیه ندهد. برای هر بیانیه یک نفر را ‌زندانی می‌کردند؛ رجایی، پدرام، مدنی، احسان هوشمند و...

مصاحبه و مقاله نویسی من می‌توانست انجام نگیرد. منتها من قولی به آن‌ها ندادم. کارهایی مهم‌تر از بیانیه نوشتن و مصاحبه کردن بود که می‌شد انجام داد.

احضار یا تعامل به قول اطلاعاتی‌ها هر ۱۵ یا ۲۰ روز تکرار می‌شد. در آبان ماه ۱۳۹۰ فشار بیشتر شد. بعد از بیانیه ۱۴۳ نفر به خاتمی و بعد بیانیه ملی – مذهبی در باره شهادت هاله و هدی، پیام‌های اطلاعات سپاه هم برای زندان کشیدن رسید. آنان با وزارت اطلاعات روی نحوه برخورد با من تفاوت داشتند یا به‌ظاهر چنین بود. اما هدف یکی بود. توقف کامل ملی – مذهبی‌ها و فعالانی مانند من به هر شکل ممکن. منتها وزارت اطلاعات فنی‌تر برخورد می‌کرد.

با نزدیک شدن انتخابات اسفند ۹۰ فشار بیشتر شد. با اعلام حکم بدوی ۱۱ ساله نرگس در آذرماه، به ما ابلاغ [گفته] شد که اگر در تهران بمانید، هر دو دستگیر می‌شوید. پیام فرستادند که احتمال دستگیری شما بالاست اما اگر به شهرستان بروید احتمال دستگیری کمتر است.

کارهایی بود که می‌توانستم انجام دهم. برای زندان رفتن همیشه وقت هست. این جمله را به بسیاری از جوانان که در تب‌وتاب دستگیری می‌سوزند گفته‌ام.

امکان ارتباط دیگران با من به صفر رسیده بود. هر کس با من تماس تلفنی برقرار می‌کرد یا رابطه‌ای منظم با من داشت، تحت نظر قرار می‌گرفت، تلفنی یا حضوری احضار می‌شد و تهدید به اخراج از کار یا دانشگاه یا دستگیری می‌شد. روزی یکی از بچه‌ها گفت رابطه با خارج کشوری‌ها از ارتباط با تو ساده‌تر است.

تمام جلسات و دیدار‌ها باید تعطیل  یا مخفیانه برگزار می‌شد. باز با این شرایط و حتی رفتن اجباری از تهران به شهرستان فشار را تحمل کردم. اگر چه در دی ماه با علی و کیانا در زنجان بسیار حال کردم، چون اوقات فراغت اجباری فراهم شده بود. آن‌ها را به پارک می‌بردم و برف بازی می‌کردیم.

کیانا بانوی قصر سنگی بود، علی سرباز قصر و من مفتخر به مقام نگهبانی از سوی کیانا شده بودم. علی و کیانا از روز تولد تا امروز همیشه در خانه‌های مختلف فامیل چون کولی‌ها روزگار گذرانده‌اند. نه اتاق مخصوص به خود و نه مهد کودک مشخصی. اگر چه این دو، شلوغ و پرسروصدا هستند، گاهی اعتراضشان این است که چرا ما خانه نداریم؟ البته زود فراموش می‌کنند. اما این هم از خاطرشان محو می‌شود؟

زیستن در اضطراب حق هیچ‌کس نیست. زندگی با استرس سزای هیچ‌کس نیست. اما این دو بچه دو بار دستگیری پدر و مادر خود را به چشم دیده‌اند آن هم شبانه و به شکل حمله و هجوم به خانه. علی در آخرین تماس تلفنی اطلاعات سپاه که ناظر گفت‌وگو بود گفت: "کیانا باز ماموران امنیتی بابا را اذیت می‌کنند."

در اوایل بهمن‌ماه برخی شواهد، دال بر اجرای حکمم بود. روز ۱۷ بهمن اطلاعات سپاه زنگ زد و گفت که دو روز دیگر تهران باش که با تو کار داریم، من مخالفت کردم. گفتم که وزارت اطلاعات با من در تماس است و مدام احضار می‌شوم. گفت: "به ما ربطی ندارد. "

گفتم: "دو روز دیگر نمی‌توانم."  گفتند: " باید بیایی." گفتم: "در عمل تبعید به شهرستان شده‌ایم، دیگر چه می‌خواهید؟" گفتند: " یک کلام می‌آیی یا اینکه می‌آییم جلو خانه منتظر باش. "

دو روز بعد از شعبه ششم اوین زنگ زدند که پرونده سال ۱۳۸۹ برای دادگاه آماده شده است. آخرین دفاع خود را انجام بده. گفتند که روز ۲۰ بهمن به اوین بیا، برای آخرین دفاع، در واقع اطلاعات سپاه سریع جواب امتناع من را داد.

می‌دانستم که به اوین بروم بازداشت می‌شوم، از وزارت اطلاعات زنگ زدند، اوضاع را شرح دادم. گفتند: " تو کارهایی می‌کنی که آن‌ها (اطلاعات سپاه) حساس شده‌اند، چرا در چشم‌انداز ایران مقاله می‌نویسی.

کارهایی می‌کنی که ما می‌دانیم، اما آن‌ها تحمل نمی‌کنند، تو زیرآبی کار می‌کنی. "
گفتم که تبعید غیررسمی از آذر ماه از تهران، نه مصاحبه، نه مقاله. من چه کار می‌کنم؟ در حالی که حق دارم که فعالیت کنم.

فعالیت حق من است و تصمیم آن هم با من است. البته مامور وزارت همیشه می‌گفت که تو نباید هیچ فعالیتی کنی. مامور وزارت تاکید داشت که به شعبه ششم مراجعه کنم. باور من دستگیری بود، مراجعه من به اوین می‌توانست به اجرای حکم ۷ ساله منجر شود. همچنین پرونده جدید هم که سر جایش بود.

 با توجه به این‌که تا حد توان سعی کردم که هم زندان نروم و هم این‌که کارهایی را انجام بدهم که باید انجام می‌شد، اما دیگر غیرممکن شده بود. حتی تبعید غیررسمی و ممانعت از هر فعالیتی اطلاعات سپاه را راضی نمی‌کرد.

تصمیم قطعی گرفتم که خارج شوم. این تصمیم را روز ۱۹ بهمن گرفتم. بعد از این‌که مجبور شدم شبانه در سرمای زیر بیست درجه زنجان به قزوین بروم.

شاید طنز تاریخ بوده برای کسی که بیش از ۱۴ سال زندان کشیده و سرباز جوان انقلاب بوده در فردای سی و سومین سال‌روز انقلاب ۲۲ بهمن باید مخفیانه از طریق کوه‌وکمر از کشورش خارج شود.

اولین اعلامیه را در سال ۱۳۵۳ در دبیرستان محمدرضاشاه قزوین که بعد از انقلاب خودم نامش را "میهن دوست" گذاشتم و اکنون نامش پاسداران است، پخش کردم و بعد از خواندن کتاب "آری اینچنین بود برادر"، زندگی من هم چنین شد.

حال بعد از ۳۷ سال فعالیت ناچار شدم مخفیانه از ایران خارج شوم. در نزدیک مرز جایی که خاک ایران بود، آرزویم این بود که انسان بمانم، به کشورم وفادار باشم و برای آزادی تلاش کنم. در حالی که جان وشیره‌های جانم با من نیامدند.

شرح وضعیت و شرایط من برای خروج از ایران را به قصد توجیه ننوشتم اما خودم را موظف دیدم که برای آنان که مرا می‌شناسند توضیح بدهم که چرا آمدم.  بی‌گمان این شرح حال هزاران هزار نفری است که به اجبار ایران را ترک کردند، اما بیان تجربه هر فرد به اشتراک گذاشتن درک و شرایط خود با دیگران است.

خوشحال خواهم شد تمام کسانی که نگران چگونه ماندن من هستند، مرا از نصایح و نقدهای خود بی‌نصیب نگذارند. مطمئن هستم که ایران آبستن حوادث جدیدی است که می‌تواند برای دموکراسی‌خواهی مغتنم باشد، اما مطمئن نیستم که جامعه بتواند از این واقعیت‌های جدید استفاده مفید کند.

می‌خواهم برای اطمینان و تقویت امکان استفاده از موقعیت‌های جدید در راه دموکراسی‌خواهی تلاش کنم پس همدیگر را کمک کنیم.

خالق رمان "جان شیفته" می‌گوید که روح‌های بزرگ در زمان‌هایی به یاری جان‌های قوی نیازمندند.
الگو‌های زندگی من که جان‌های شیفته بودند و راهنمایی‌های همه آنانی که دغدغه فردایی بهتر دارند، کمک خواهند کرد تا به سوی روزهای بهتر گام برداریم، ایران منتظر دموکراسی است.

 اگر دل شوریده پردردی ازشرایط سخت وطن دارم، اما همراه کوشنده این کاروان دموکراسی‌خواهی خواهم بود.
در این باره یک سینه سخن دارم که به تعامل با شما خواهم گذاشت.

دوشنبه ۱۲ مارس ۲۰۱۲

موسیقی چهارشنبه‌سوری - به یاد ثمین

وقتی ثمین باغچه‌بان شب چهارشنبه‌سوری چهار سال پیش مرد، پسرش کاوه گفت ثمین چهارشنبه‌سوری را خیلی دوست داشته  و سمفونی‌ای هم برای چهارشنبه‌سوری ساخته بود و بخشی از آن را هم همان‌جا، در مراسم یادبود ثمین در تالار وحدت، پخش کرد. چند وقت بعد فایل کامل اجرای این سمفونی منتشر شد. شنیده‌ام که کاوه چند سالی است (از قبل از مرگ ثمین) در حال جمع کردن آهنگ‌هایی است که پدرش بعد از مهاجرت به استانبول ساخته و می‌خواهد همه را در یک آلبوم منتشر کند. باز هم شنیده‌ام که هنوز تصمیم نگرفته اسم آلبوم را چهارشنبه‌سوری بگذارد یا رنگین‌کمون ۲

چهارشنبه‌سوری (ثمین باغچه‌بان) - فایل صوتی


این‌ها هم مطالبی هستند مربوط به ثمین:
نوشته‌ام در یک‌سالگی نبودن ثمین
نوشته‌ام درباره مرگ ثمین
یادداشت ثمین باغچه‌بان درباره آلبوم رنگین کمون و متن همه ترانه‌های این آلبوم
نوشته نازلی درباره مرگ ثمین
نوشته مهراد درباره ثمین در بی‌بی‌سی فارسی (لینک فیلتر نشده)
گزارش بنفشه از مراسم ثمین در تالار وحدت
آهنگ جای آهو از آلبوم رنگین کمون
آهنگ روز برف بازی از آلبوم رنگین کمون


متن آهنگ (البته نمی‌دانم به‌خاطر ضعیف بودن گوش من است یا عالی نبودن کیفیت فایل یا مبهم خواندن خواننده‌ها که چند کلمه را نمی‌همم چه می‌گویند. سعی کردم نزدیک‌ترین کلمه‌هایی را که بی‌معنی نباشند، بگذارم. لطف می‌کنید اگر اشکالی در متن پیاده‌شده دیدید، بگویید که درست کنم:

روز نوروزه
سالی یه روزه
طبل و سرنا و سنج با هم کن امروز
ای دهل‌زن کو زنگ و نقاره
ابر و مهتاب و بال بهاره
شیشه عمرم سنج بلوره
کی خدا میده عمر دوباره
کاشکی هر روز بود روز نوروز
کاشکی هر شب بود چهارشنبه‌سوری

یکی یه دونه ام
گل و گلدونم
نامه و عکست رو دیروز گرفتم
نم‌نم بارون رو بوم این‌جا
زیر برگ گل و ریحونه این‌جا
شبنم دیشب رو برگ نارنج
دلم از دوریت ویرونه این‌جا
کاشکی هر روز بود روز نوروز
کاشکی هر شب بود چهارشنبه‌سوری

آتیش‌افروزم
سالی یه روزم
نی و ریحون و گل با هم کن امروز
آی ستاره آی ستاره‌‌بارون
چلچراغون کن شبای ایرون
ماه فروردین هر روز از البرز
گل ببارون بر پهنای ایرون
کاشکی هر روز بود روز نوروز
کاشکی هر شب بود چهارشنبه‌سوری

یکشنبه ۱۱ مارس ۲۰۱۲

اسم و فامیلی‌ام از کجا آمده؟ مال شما چی؟

روبرت صافاریان، مستندساز دوست‌داشتنی که قلم خیلی دل‌نشینی هم دارد، چند وقت پیش در وبلاگش یادداشتی نوشته بود درباره این‌که اسم و فامیلش از کجا آمده و سعی کرده بود اثر تاریخ و فرهنگ را در تکه‌تکه اسم و فامیلش نشان دهد. من اندازه آقای صافاریان سواد ندارم، اما فکر کردم همان‌قدر که از اسم و فامیلم می‌دانم این‌جا بنویسم. شما هم اگر خوشتان آمد بنویسید. فکر می‌کنم از همین روایت‌ها چیزهایی درباره تاریخ اجتماعی صد سال اخیر می‌توانیم بفهمیم که کم‌تر در کتاب‌ها خوانده‌ایم. آقای میقانی، معلم تاریخ سوم دبیرستان ما هم عادت داشت که فامیلی همه را تجزیه کند و ته و تویش را در بیاورد. البته ما آن موقع بیشتر از این که گوش کنیم، خوشحال بودیم که وقت کلاس دارد این‌جوری می‌گذرد.

بهمن: بهمن هم از آن اسم‌های اواخر دهه پنجاهی است. مثل آزاده و پویان و روح‌الله و ابوذر و کیوان و عمار و یاسر و سمیه و از همه تابلوتر حنیف*. من دو سال و یک ماه و ۷ روز بعد از پیروزی انقلاب ۵۷ به دنیا آمده‌ام اما اسمم بدون شک از انقلاب آمده‌. مامان تعریف می‌کند که یک جوری برایشان بدیهی بوده که اسم من باید بهمن باشد.

دارالشفایی: هفت جد من از هر دو طرف قزوینی هستند (بابا ۶ سالگی و مامان بعد دیپلم آمده‌اند تهران). گویا قدیم‌ها در قزوین درختی بوده که مردم فکر می‌کرده‌اند شفا می‌دهد و بهش دخیل می‌بسته‌اند. این درخت در باغی بوده که به همین دلیل به آن باغ می‌گفته‌اند باغ دارالشفا**. این باغ هم مال جد من بوده. وقتی می‌خواهند فامیلی بگذارند، می‌گذارند دارالشفایی. تا جایی که می‌دانم جز ما، دارالشفایی دیگری در ایران نیست. مدت‌ها هر سال روزنامه نتایج کنکور را نگاه می‌کردم و بعدها هم که اینترنت آمد هر از چندی در ۱۱۸ می‌گردم، ولی تا حالا که چیزی پیدا نکرده‌ام. و نکته این است که با این‌که خانواده پدری من خیلی خانواده پرجمعیتی است (پدر من ۵۰ عموزاده و عمه‌زاده داشته) اما تعداد «دارالشفایی»ها خیلی کم است. دلیلش این است که بیشترشان فامیلی‌شان را عوض کرده اند. کاملاً می‌توانم بفهمم چرا. در تمام طول تحصیل کمتر معلمی بود که همان اول درست فامیلی‌ام را بنویسد. و حالا یک لحظه تصور کنید که دارالشفایی را چطور می‌شود به انگلیسی نوشت. همین‌قدر بگویم که فامیلی من و بابا و خواهرهایم هر کدام یک جور در پاسپورتمان نوشته شده و هیچ دوتاییش مثل هم نیست. خلاصه که خیلی‌هایشان فامیلی‌شان را کرده‌اند شفایی و چند تا هم دارالشفا. مثلاً پدربزرگ، عموی بزرگ و عمه من شفایی هستند، پدرم دارالشفایی و عموی کوچکم دارالشفا. الان بعید می‌دانم کلاً بیشتر از ۱۰ تا دارالشفایی مانده باشد. بابا و ما سه تا، یکی از پسرعموهای بابا و یک پسرش و یک پسرعموی دیگر بابا با دو پسرش.

* من کلاً ۵ حنیف می‌شناسم که همه‌شان متولد ۵۸ و ۵۹ (و بیشترشان متولد یک فاصله زمانی چند ماهه) هستند.
** برای قزوینی‌ها: محلش هم می‌شود جایی حوالی کوچه‌ای که فکر کنم هنوز هم اسمش دارالشفاست. روبروی پیغمبریه، بغل قنادی ایران، همان کوچه که کوچه برق هم بهش می‌گویند.

جمعه ۲ مارس ۲۰۱۲

کنفرانس مطبوعاتی موسوی در روز ۲۲ خرداد ۱۳۸۸

میرحسین موسوی روز ۲۲ خرداد ۱۳۸۸ حدود ساعت ۱۱ شب در ستاد انتخاباتی‌اش در تهران کنفرانسی مطبوعاتی برگزار کرد. به نوعی آخرین حضور رسمی و قانونی‌اش جلوی خبرنگاران. آن جمله معروف «مطابق اطلاعات رسیده من پیروز قطعی انتخابات هستم» مال همان کنفرانس مطبوعاتی است. حالا دو سال و ۸ ماه و ۱۷ روز بعد از آن روز (یعنی ۳ روز پیش)، بهمن هدایتی، نویسنده وبلاگ کلاشینکف دیجیتال، ویدئوی کل آن کنفرانس مطبوعاتی را منتشر کرده. من تا الان جز همان چند لحظه بقیه این کنفرانس را نه دیده و نه شنیده بودم. واقعاً شنیدنی است. صدایش را جایی آپلود کرده‌ام که اگر احیاناً امکان دیدن یوتیوب ندارید، حرف‌هایش را گوش کنید:

فایل صوتی