شنبه ۱۷ تیر ۱۳۹۱ ه‍.ش.

انتقادی از مصطفی تاج‌زاده

مصطفی تاج‌زاده را دوست دارم. از سال‌ها قبل دوستش داشتم و بعد کودتا بیشتر. با وجود آن‌که در میان سیاسیون اصلاح‌طلب هسنتد کسانی که به گذشته خودشان نقد جدی دارند، اما او از معدود کسانی بوده که شجاعت داشته و این را علنی گفته. رون‌ترین مثالش هم نوشته مفصلش با عنوان پدر، مادر، ما باز هم متهمیم. چند روز پیش نامه‌ای از تاج‌زاده به مناسبت تولد دخترش فاطمه منتشر شد که در بخش‌هایی از این نامه هم بخشی از گذشته‌اش را نقد کرده بود. مثلاً آن‌جایش که نوشته:

وقتی انقلاب به پیروزی رسید، برخلاف فردی که مشاهده درخت‌ها مانع از آن شده بود که جنگل را ببیند، برای من و بسیاری از هم‌نسلانم، توجه کافی به درختان در دیدرس، تحت‌الشعاع اندیشیدن به جنگل به طور کلی و سرنوشت آن شده بود. به بیان دیگر غرق شدن در کل، غفلت از اجزاء را در پی داشت... آخر ما نسل انقلاب بودیم و سرنگونی سریع و کم‌هزینه و اعجاب‌آور رژیمی ۲۵۰۰ ساله در منطقه استبدادزده خاورمیانه بدون آن که خود بخواهیم و حتی بدانیم، غرور ویژه‌ای به ما داده بود. بر این اساس خود را محق بلکه مکلف می‌دیدیم که به نیابت از خداوند یا تاریخ آن‌چه را حق می‌دانستیم، بر جامعه و مردم تحمیل کنیم. آثار شوم این شیوه غلط را امروز بهتر از دیروز می‌بینیم. شاهد مثال آن که «راشد الغنوشی» رهبر مسلمانان تونس می‌گوید که کشورش تجربه شکست‌خورده جمهوری اسلامی را در زمینه پوشش تکرار نخواهد کرد و آنان هرگز درصدد تحمیل حجاب اسلامی به مردم خویش و اجباری کردن آن نیستند.

اما این نامه تکه‌ای داشت که حس خوبی به من نداد. این را این‌جا می‌نویسم چون می‌دانم احتمالاً زمانی به گوشش می‌رسد و می‌دانم بهش فکر می‌کند و شاید در نوشته‌های بعدیش حواسش به این نکته هم باشد. تاج‌زاده نوشته:

رهبری در جلسات خصوصی می‌گفت که روشنفکران را می‌شناسد و می‌داند که آنان با اولین سیلی به همه چیز اعتراف خواهند کرد و ساکت می‌شوند. اما وی فراموش کرده بود که امثال بهزاد نبوی و ابوالفضل قدیانی آزمون خود را در زندان‌های رژیم ستم‌شاهی پس داده‌اند. مهم‌تر آن‌که ما چیزی نداریم که ترس از دست دادنش زبون و ذلیلمان سازد. چیزی هم نمی‌خواهیم که ناچار به چاپلوسی و مجیزگویی شویم. توکل به خداوند، نداشتن و نخواستن ما را بیمه کرده است...
خواندن این بخش این حس را به من داد که انگار تاج‌زاده چندان هم با داوری رهبر فعلی جمهوری اسلامی درباره روشنفکران مخالف نیست و اگر هم هست آن‌قدر شدید نیست. جمله بعدش انگار می‌خواهد بگوید که من و نبوی و قدیانی به خدا اعتقاد داریم و چیزی نداریم از دست بدهیم و در نتیجه زبون و ذلیل نمی‌شویم، اما خب آن روشنفکران این پشتوانه معنوی را ندارند و نمی‌توانند مقاومت کنند. حدس می‌زنم تاج‌زاده اگر این حرف را بشنود می‌گوید که چنین منظوری نداشته و اصلاً این‌جور فکر نمی‌کند. من هم می‌پذیرم. اما فکر می‌کنم این تصور در ته ذهنش بوده که روشنفکران غیرمذهبی ضعیف‌ترند و بیشتر اهل وا دادن. همان‌طور که احتمالاً خیلی از همان روشنفکرهای غیرمذهبی فکر می‌کنند که هر کس مذهبی است یک جای کارش می‌لنگد و به درجات اعلای روشنفکری راه ندارد یا این‌که هر کس زمانی در این نظام کار کرده تا ابد این نظام را بر هر حقی ترجیح خواهد داد.