چهارشنبه ۲۳ نوامبر ۲۰۱۱

باز هم در ستایش فرهاد

امروز برای دوستی نوشتم که یکی از بزرگ‌ترین حسرت‌های زندگیم نرفتن به کنسرت فرهاد است. فکر نمی‌کنم بین آدم‌هایی که از نزدیک نمی‌شناسمشان کسی را بیشتر از فرهاد دوست داشته باشم*. نمی‌دانم این حس از کجا می‌آید؟ از حسی که به شعرها می‌دهد و حتی مشهورترین ترانه‌های خارجی را هم که چندین خواننده معروف خوانده‌اند، با رنگ خودش و همیشه خیلی خوب اجرا می‌کند؟ از جمعه و شبانه و وحدت، و حتی آوار و بعدتر خواب در بیداری و برف که روایت دوره‌شان هستند؟ از رنگ صدایش در میانسالی، یا دسته سیبیلش یا نگاه جدی-مهربان-بی‌تفاوتش؟ در هر صورت سال‌هاست که عاشق فرهادم. تازه که به دانشگاه رفته بودم یکی از برنامه‌هایم (و نه آرزوهایم) این بود که چند سال بعد هر جور شده گیرش بیاورم و راضیش کنم که ازش مستندی بسازم. ارتباطهایی هم پیدا کرده بودم و اصلا هم ناامید نبودم. مردنش در ۵۹ سالگی ضربه سختی بود و دردناک‌ترین نکته مرگش هم این بود که فرهاد که همه سال‌های بعد از انقلاب که سال‌های زیادیش را ممنوع‌الکار بود در ایران ماند و آن‌طور که خودش در یکی از مصاحبه‌هایش می‌گوید دوست نداشت جایی جز ایران زندگی کند، برای درمان بیماری هپاتیت (و آن‌طور که شنیده‌ام به اصرار اطرافیانش) به فرانسه رفت و همان‌جا مرد و بعد در قبرستان Thiais (تیه) در حومه پاریس دفن شد.

امروز که دوباره از حسرتم برای آن دوست نوشتم فکر کردم که کاش دوستان و خانواده‌اش تا می‌توانستند در سال‌های آخر عمرش از او فیلم می‌گرفتند. کاش صدا و تصویرش بیشتر بود. رسیدم پای اینترنت و دیدم یکی از بچه‌ها روی دیوارش در فیس‌بوک فیلم مستندی درباره فرهاد گذاشته که ظاهراً چند سال پیش ساخته شده، ولی من ندیده بودمش. فیلم ساختار خوبی ندارد و جذابیتش برای من چند تکه فیلم و تعداد زیادی عکس از فرهاد بود که من ندیده بودم (که انصافاً خیلی چسبید). فیلم نیم ساعت است و در سه قسمت روی یوتیوب هست (قسمت اول، قسمت دوم، قسمت سوم). این مصاحبه ۱۰ دقیقه‌ای هم که همان زمان سفر به آلمان (۱۹۹۵-۱۳۷۴) انجام شده، دیدنی است (البته اگر مصاحبه‌کننده را نبینید).

و برای چندمین بار پیشنهاد می‌کنم اگر فرهاد دوست دارید، حتما مجموعه آثارش (پنج سی‌دی و یک دفترچه با قاب نارنجی و طراحی عالی) را بخرید. تقریبا هر چه فرهاد خوانده (از آهنگ‌های انگلیسی که در دوره کافه کوچینی می‌خوانده تا اجراهای قدیم و جدید از آهنگ‌های فارسی معروفش و چند آهنگ که در خانه خوانده و ضبط کرده و حتی چند مصاحبه کوتاه با رادیوها) در این مجموعه هست.

قبلاً خیلی از آهنگ‌های فرهاد را این‌جا گذاشته‌ام. (مثلاً مرد تنها،‌ نجوا (گفتنی‌ها کم نیست)، شبانه ۲ (یه شب مهتاب)، کوچ بنفشه‌ها، آینه، گنجشکک اشی‌مشی). این بار اجرایش از Windmills of Your Mind را می‌گذارم که با این‌که خیلی اجراهای خوب و متفاوت دارد، اما اجرای فرهاد کاملاً امضای خودش را دارد و به قول این گزارشگران ورزشی آهنگ را مال خودش کرده و دوباره خوانده (به قول یکی از بچه‌ها فرهاد تنها خواننده ایرانی است که آدم خجالت نمی‌کشد اجراهایش از آهنگ‌های خارجی را برای دوستان خارجی‌اش بگذارد).


خواب در بیداری هم یکی از آثار دوره بعد از انقلابش است. زمانی که دیگر به قول خودش «سیاه‌جامه بود با موی سپید». اصل شعر اگر اشتباه نکنم مال خوان رامون خیمنز (شاعر اسپانیایی و برنده نوبل ادبیات ۱۹۵۶) است که خود فرهاد ترجمه‌اش کرده و با توجه به این‌که فرهاد معمولا در شعر شاعران ایرانی (شفیعی کدکنی و نیما و ابوسعید و اخوان) هم دست می‌برد و تغییرات کوچک اما مهم و هوشمندانه‌ای می‌داد، می‌شود حدس زد که در ترجمه این شعر هم به اصل وفادار نبوده باشد. آهنگش را هم خودش ساخته.


تا صبح می‌توانم درباره فرهاد بنویسم و شما هم توی دلتان فحش

* آقای طالقانی را هم همین‌قدر دوست دارم.

چهارشنبه ۱۶ نوامبر ۲۰۱۱

شعر هستی بر زبانم جاری


بعضی روزها دل آدم تنگ‌تر است. تصف شب به وقت این‌جایی که هستم زنگ زدم به مامان که تولدش را تبریک بگویم. با بابا در خیابان بود. می‌رفت بانک حقوقش را بگیرد. بعد زنگ زدم به خواهر کوچک که اولین سالگرد ازدواجشان را تبریک بگویم. او هم داشت در خیابان سنایی قدم می‌زد. از کلاس آواز برمی‌گشت. گفت هوا آفتابی است. من عاشق پاییزم. و عاشق قدم زدن در خیابان‌های وسط تهران. این را الان که دستم کوتاه است، نمی‌گویم.
کلا این روزها بهانه برای دلتنگی زیاد است. پاییز. دور هم جمع شدن با رفقایی که ۲۰ سال است دوستیم (و چند سال است دور هم نبوده‌ایم). داریوش. سرودهای انقلاب ۵۷ که باز -مثل خیلی وقت‌ها- گیر کرده‌ام رویشان.
اما تصور صبح آبانی آفتابی در خیابان سنایی (یا ایتالیا یا بهار یا ویلا یا کاخ یا وصال) ضربه نهایی بود.

سه‌شنبه ۱۵ نوامبر ۲۰۱۱

سرود انقلابی: ماهی کوچک، راهی دریا




این هم یکی دیگر از سرودهای بچگی‌ها که تا همین چند وقت پیش نمی‌دانستم درباره چیست و متوجه نبودم که چقدر تصویرهای زیبایی دارد. این یکی از سرودهای قداییان است به یاد صمد بهرنگی، قصه‌گوی بچگی‌های ما. معلمی که روستایی‌های آذربایجان دوستش داشتند و در شهریور ۱۳۴۷ در رود ارس غرق شد. این سرود را اعضای سازمان چریک‌های فدایی خلق در روز کارگر اردیبهشت ۵۸ اجرا کرده‌اند:

صمد (فایل صوتی)



شاید مرتبط:
رود
پاییز آمد
پرواز
مجموعه‌ای از سرودهای انقلابی
مجموعه‌ای از سرودهای سبز


متن سرود:

ای تو پیشاهنگ رفتن
در شب سرد زمانه
در ارس چون گل نشانده
گرمی خونت نشانه

ببین صمد
که راه تو
شد ره هر رودخانه
کلام تو
کتاب تو
می‌رود خانه به خانه

ماهی کوچک
در رهت پویا
دل پر از کینه
جان پر از پیکار
تا که بگشاید
راه دریا را
می‌ستیزد با
مرغ ماهی‌خوار
آتشی در دل
شعله‌ها در خون
می‌رود بیدار
می‌رود هوشیار

ای که هر موج ارس را
باشد از خون تو پیغام
ماهیان جویباران
می‌شناسندت به هر نام

ببین صمد

که راه تو
شد ره هر رودخانه
کلام تو
کتاب تو
می‌رود خانه به خانه


قصه‌های تو
راه آزادی
بازتاب رنج
انعکاس کار
ماهی کوچک
راهی دریا
می‌ستیزد با
مرغ ماهی‌خوار
آتشی در دل
شعله‌ها در خون
می‌رود بیدار
می‌رود هوشیار


جمعه ۱۱ نوامبر ۲۰۱۱

گفتگویی قدیمی با احسان یارشاطر


امروز یکی از خوانندگان این‌جا لطف کرد و لینک مصاحبه‌ای قدیمی از احسان یارشاطر را فرستاد.
این مصاحبه را علیزاده طوسی حدود ۷ سال پیش برای رادیو بی‌بی‌سی انجام داده و فایل‌هایش این‌جا هست. یارشاطر در هفت قسمت حدودا ۲۰ دقیقه‌ای داستان زندگیش را تعریف می‌کند.
قبلاً مطلبی درباره احسان یارشاطر نوشته بودم که دوباره این‌جا می‌گذارمش:

درباره احسان یارشاطر؛ از بزرگترین ایرانی‌های زنده



اگر از من بپرسند بزرگترین ایرانی زنده چه کسی است، یکی از اصلی‌ترین گزینه‌هایم، و احتمالاً انتخاب نهایی‌ام، احسان یارشاطر خواهد بود. مدت‌هاست می‌خواهم چیزی درباره یارشاطر بنویسم. برنامه «چهره‌ها»ی هفته پیش تلویزیون فارسی بی‌بی‌سی فارسی و ۱۴ فروردین که تولد ۹۰ سالگی‌اش بود، بهانه شد.

می‌دانم متن طولانی است و احتمالاً خیلی‌ها پایین‌تر از این نخواهند رفت. برای همین شدیداً پیشنهاد می‌کنم این مصاحبه حدوداً یک ساعته با یارشاطر، یا دست کم قسمت اولش، را که سهراب اخوان در سال ۲۰۰۱ انجام داده، ببینید (قسمت اول - قسمت دوم). بیشتر اطلاعات این نوشته هم از همین مصاحبه آمده. فایل این مصاحبه را این‌جا هم گذاشته‌ام: قسمت اول - قسمت دوم.

من خودم تا پنج شش سال پیش یارشاطر را نمی‌شناختم. اسمش را این ور و آن ور شنیده بودم، اما زیاد درباره‌اش نمی‌دانستم. توی این دو سه روز در فیس‌بوک و ریدر دیدم بعضی از دوستانم نوشته‌اند که تا حالا یارشاطر را نمی‌شناخته‌اند و با دیدن برنامه بی‌بی‌سی شیفته‌اش شده‌اند. این نوشته هم برای آن‌هایی که هنوز این آدم را نمی‌شناسند یا می‌خواهند بیشتر بشناسند.

احسان یارشاطر چند روز پیش ۹۰ ساله شد. در رشته ادبیات فارسی در دانشگاه تهران و دانشگاهی در لندن درس خوانده و بعد از گرفتن دکترایش آمده ایران و شده استاد دانشکده ادبیات دانشگاه تهران. به گفته خودش استادی دانشگاه یک شغل تمام وقت است و بیشتری‌ها به همین کار اکتفا می‌کنند و خود او هم تدریس را خیلی دوست داشته. اما فکر کرده کارهای دیگری هم باید بکند.

یارشاطر می‌دیده که خیلی از کتاب‌های مهم جهان به فارسی ترجمه نشده و کلاً ترجمه کتاب‌های کلاسیک به قول خودش سامانی ندارد. برای همین «بنگاه ترجمه و نشر کتاب» را تاسیس می‌کند و شروع می‌کند به این کار. فکر می‌کنم بیشتر کتاب‌های کلاسیک را بار اول همین بنگاه به فارسی ترجمه کرد و قاعدتاً در کتابخانه‌های کادر و پدرهایتان کلی از کتاب‌های این بنگاه را دیده‌اید.

حالا این کار هم برای یارشاطر بس نبوده. می‌گوید که می‌دیدم جوان‌های ما کتاب مناسب برای خواندن ندارند. برای همین شروع می‌کنند به تالیف یک سری کتاب برای جوانان و بعد برای نوجوانان و (باز به قول خودش) مآلاً برای کودکان. بعد می‌آید و انجمن کتاب را تاسیس می‌کند که هدفش ترویج کتابخوانی بوده و کتابخانه سیار راه می‌انداخته‌اند و به مردم بی دنگ و فنگ کتاب می‌رسانده‌اند.

همه این‌ها تا قبل از کار مشهورش دایره‌المعارف ایرانیکاست. ایرانیکا که کار تدوینش در سال ۱۳۵۲ (۱۹۷۳) در مرکز مطالعات ایران دانشگاه کلمبیا در نیویورک شروع شده، دایره‌المعارفی است به زبان انگلیسی درباره هر آن‌چه که به ایران و فرنگ و تمدنش مربوط می‌شود. تا حالا ۱۵ جلد از این دایره‌المعارف چاپ شده و قرار است در نهایت ۴۵ جلد بشود. ایرانیکا دایره‌المعارفی است با استانداردهای آکادمیک کاملاً بالا و از نظر اعتبار، چیزی در حد بریتانیکا. یارشاطر سرپرست این دایره‌المعارف است و در این ۳۷ سال بیشتر وقت و بخشی از ثروت شخصی‌اش را برای تدوین این دایره‌المعارف گذاشته. در همین برنامه بی‌بی‌سی فارسی یک نفر می‌گوید فردوسی ۳۰ سال زحمت کشید و زبان فارسی را زنده کرد، یارشاطر هم چهل سال است زحمت می‌کشد که فرهنگ ایرانی را ثبت کند و کارش به همان بزرگی است.

البته فکر نکنید که ایرانیکا تنها پروژه‌ای بوده که در این سال‌ها انجام می‌داده. در ۵-۶ سال اول (پیش از انقلاب) که کماکان کارهای «بنگاه ترجمه و نشر» و انجمن کتاب را در دست داشته و بعد از انقلاب هم که آن دو پروژه به دلایل واضح تعطیل شدند، دو پروژه شاید حتی بزرگ‌تر را شروع کرده است. یکی ترجمه متون مهم فارسی به زبان‌های دیگر، و یکی هم تدوین تاریخ تحقیقی ادبیات ایران (که ۱۸ جلد است).

راستی این را هم یادم رفت بگویم که قبل از همه این‌ها مولف مدخل‌های مربوط به «السنه» (زبان‌شناسی) در دایره‌المعارف مصاحب بوده. دایره‌المعارفی که به نظر من یکی از دو سه تا ارزشمندترین کارهای انجام شده به زبان فارسی است.

این را بی‌اغراق می‌گویم. آرزو و برنامه بلندمدت زندگی من این است که یکی از این کارهایی را که یارشاطر انجام داده، انجام دهم و بعد این آدم دست کم پنج، شش تا پروژه عمری شروع کرده و همه را تا جایی که می‌شده پیش برده و نیمه‌کاره‌ها را در نود سالگی پیگیری می‌کند و باز به گفته خودش مدام به کارهای جدیدی که می‌شود انجام داد فکر می‌کند.

در مصاحبه با بی‌بی‌سی لقوه یارشاطر خیلی شدید شده بود و خودش هم گفت که این لقوه که روزبه‌روز بیش‌تر می‌شود کار را برایم سخت کرده. او ۹۰ سالش است و قاعدتاً دور نیست روزی که خبر مردنش را بشنویم. تا حالا از دو تا از دوستانم شنیده‌ام که حاضرند از عمر آنها کم و به عمر یارشاطر اضافه شود. کاش می‌شد که بشود. این آدم با عزت زندگی کرد. امیدوارم سال‌ها زنده باشد و با عزت هم بمیرد.

زمان امید - سخنرانی سارا شریعتی در سال ۸۲


توضیح من: این، متن سخنرانی سارا شریعتی در دعای کمیلی به تاریخ ۲۶ تیر ۱۳۸۲ است. دوره دوم ریاست‌جمهوری خاتمی که شاید یکی از دوره‌های اوج ناامیدی سیاسی-اجتماعی در ایران سال‌های اخیر بوده. با این‌که این سخنرانی قبل از خرداد ۸۸ و همه وقایع بعد از آن انجام شده، اما حتی شاید این روزها و با درک جدیدی که ما در این دو سال و چند ماه از مفاهیمی مثل امید، آرمان، ایمان، مبارزه و حتی شهادت پیدا کردیم خیلی خواندنی‌تر و مرتبط‌تر باشد. بخصوص آن‌جایی که از تعریف دوباره مفاهیم و بازپس‌گیری آن‌ها از قدرت‌های مسلط می‌گوید.
این متن را از وب‌سایت سارا شریعتی برداشته‌ام و با این‌که همه‌اش خواندنی است، بخش‌هاییش را که برایم جذاب‌تر بوده، پررنگ کرده‌ام. امروز که بعد از چند ماه دوباره به پیشنهاد دوستی این متن را خواندم، بعضی جمله‌هایش شدیداً درگیرم کرد.

زمان امید

در مفاتیح خواندم که دعای کمیل دعای خضر نیز هست و خضر پیامبر امید است. ما را، موسی را، با خود در همه ماجراهای سختش همراهی می‌کند و هر بار در برابر سوال ما، چرایی‌های ما، عصیان ما، مخالفت ما با قتل آن کودک، با خراب کردن آن دیوار، با غرق شدن آن کشتی، ... می‌گوید: نگفتم که ایمان نداری؟ و در پاسخ می‌شنود که: صبر خواهم کرد و عاصی نخواهم شد.

امروز اما ما عاصی شده‌ایم. دیگر صبر نداریم. عاصی شده ایم، نه نسبت به واقعیتی که نمی فهمیم، بلکه نسبت به خودمان. نسبت به توهماتمان. به اینکه هر بار امید بستیم و هر بار ناکام ماندیم. اینست که دل از حقیقتمان کنده ایم. خضر را تنها گذاشته ایم. همراهیش نمی کنیم. ایستاده ایم و سر به زیر شده ایم. پذیرفته ایم که بی ادعا باشیم، سرمان به کار خودمان باشد. جامعه و تاریخ را بسپاریم به دست سیاستمدار و قدرتمدار و زندگی مان را بکنیم.

این ناامیدی را ما در چهره جوانانمان می بینیم. همین جوانها که به ظاهر میهمانی میگیرند و میخوانند و میرقصند ... ولی عاشق نمی شوند، شور ندارند، دلخوش نیستند به هیچ چیز. در جستجوی امنیت هستند و موفقیت. همین جوانانی که میخواهند در لذت به فراموشی برسند. قهرمانان لذت در فلسفه، همه متفکرینی هستند که به لذت در غلطیدند چون شادی ندارند. امید ندارند. چهره های عبث هستند. لذت مستی، خماری...هر چه که بی خبری می آورد و بی حسی ... در هیچکدام اما عشق و شور و امید نیست.

این ناامیدی را ما در ذهنیت مردممان احساس میکنیم. تمام شهر حجله بندان مرگ امید این مردم است. مردممان که خسته شده اند. که مجروحند. که داغدارند. که میخواهند باز ماندگانشان را از بلای سیاست و بیداد فقر حفظ کنند. مصونشان بدارند.

این ناامیدی را ما در سخن امروز روشنفکرانمان، استشمام میکنیم.

خضر آن پیامبریست که ما بیش از هر زمان به او نیازمندیم.

چرا؟ چون ما امروز به امید بیش از هر چیز محتاجیم.

دوره ای بود دوره ما، بیست و چند سال پیش، ما سرشار از شور و شوق و امید بودیم. فلسفه مان برای تغییر جهان بود و نه تفسیر آن. جامعه شناسی مان برای به هم زدن نظم موجود بود و بر پایی نظم اجتماعی نوینی. تاریخمان گشوده بود و تاریخ فردا در دستهای ما بود. میخواستیم انقلاب کنیم. نظم جهان را تغییر دهیم. مدینه فاضله خودمان را، در گروه کوچکمان، در جامعه بزرگمان، در جهان، تحقق دهیم. همبستگی شعار ما بود و رفاه را جز در تقسیمش با دیگران نمی خواستیم. بیست سال پیش، جامعه ما شاهد پیدایش و رشد هزاران گروه بود. به اسامی‌شان نگاه کنید: آرمان و مردم، دو مولفه ثابت بود. آرمان، آوا، ندا، صدا، فریاد... همه نشان از قدرت ما، عزم ما در رساندن حرف و حدیثمان به گوش دیگران داشت. و بعد، خلق، مردم، مستضعفین، کارگران... یعنی یک تجمع، یک جمع، چرا که ما رستگاری را برای همه میخواستیم. این پروژه مشترک ما بود. این حبل متین ما بود. ریسمان مشترک ما. این همان طنابی بود که ما را از چاه نجات میداد و به صعودمان وا میداشت.

اما این دوره، خوب و بد، گذشته است.

از آن زمان تا به امروز تحولات بسیاری رخ داده است. در جهان. در ایران.

در جهان، افسون زدایی شده است. عصر انقلابات به سر رسیده است. عصر ایدئولوژی ها به پایان رسیده است. مذاهب امید، مذاهبی که وعده رستگاری و نجات میدادند، در بحرانند. روشنفکران مرگ ایدئولوژیها را اعلام کرده اند. پایان تاریخ را اعلام کرده اند. انتظار به پایان رسیده است. دیگر سبزواریها، هر روز اسبی را زین نمی کنند و بر دروازه ی شهر نمی بندند تا امام زمان اگر آمد، سوارش شود. امروز از صاحب زمان میخواهند که دیرتر بیاید تا امتحان کنکور باز هم به تعویق نیافتد.

سخن گفتن از امپریالیسم جدید، دیگر خریدار ندارد. گفتمان عدالتخواهی، مغلوبه شده است. از مذهب گفتن، زدگی ایجاد میکند. ملی گرایی کار پدران ما بود. در نتیجه مبارزه با امپریالیسممان را حواله میدهیم به سازمان ملل. سوسیالیسممان را تقلیل میدهیم به خیر خواهی و حسنات. مذهبمان را تبدیل میکنیم به معنویتی بی ضرر، و انقلابی گری دیروزمان را تعبیر میکنیم به جوانی و خامی.

اما مسائل ما آیا از آن زمان تا به امروز تغییر کرده است؟ آیا فقر و گرسنگی کمتر از دیروز است؟ نیاز به مذهبی که پشتوانه عدالتخواهی و دست در دست آزادی باشد، کمتر است؟ سلطه بی رقیب امپریالیسم جدید، مگر عیان تر از دیروز نیست؟ واقعیت جهان سوم مگر نه اینکه همچنان موجود است و امروز بیش از دیروز در زیر غلطک بازار جهانی دارد قربانی میشود؟ و مگر نه اینکه برای جلوگیری از آنچه که از پی مهاجرتهای مکرر جوانان و مفزهای جامعه، فروپاشی ملی مینامند، ما بیش از هر زمان نیازمند ایجاد یک روح ملی و احساس تعلق مدنی به این سرزمین هستیم؟

نسل ما، نسل دیروز، در پشت «نه» ای قهرمانانه، در پشت سنگر اصول اخلاقی و اعتقادیش در برابر واقعیت می ایستاد. واقعیت را نمی پذیرفت.

رونو، خواننده فرانسوی میخواند: جامعه! گرفتارم نخواهی کرد.

پسوا، شاعر پرتقالی می نوشت: واقعیت! فردا بگذر. برای امروز دیگر کافیست.

اخوان میگفت: بیا ره توشه برداریم، قدم در راه بی برگشت بگذاریم.

هوگو میسرود: پاهایم اینجا، چشمهایم جایی دیگر!

نسل ما چشمهایش به جایی دیگر بود. نسل ما قدم می گذاشت در راه بی برگشت. امروزه اما عصر پذیرش واقعیت است. پذیرش سرنوشت. عصر دست کشیدن از آرزوهای بی سو و سرانجام است و دعاوی بی حساب و کتاب. و این واقعیت جهانی، در ایرانی که تجربه انقلاب و جنگ خارجی و داخلی و اصلاحات و ...را همه در طی بیست سال تجربه کرده است، بیشتر نمادینه شده است. خسته شده ایم از این تجربه های مکرر و همه تلخ. اینست که پناه میبریم به امنیت زندگی شخصی و از ادعاهای بلند و پروژه های مشترکمان دست میشوییم و اینهمه را به حساب عقلانیت، پختگی و تجربه تاریخ میگذاریم.

به آهنگهای امروزی نگاه کنید: مدام به فراموشی ات میخوانند، به پذیرش واقعیت. اکتفا به آنچه که هست: «گذشته ها گذشته»، «این کار سرنوشته». «عمر کمه، صفا کن»، «اگه نباشه دریا، به قطره اکتفا کن».

نسل دیروز بر سر حرفش می ایستاد تا آخر. تزلزل را خیانت میخواند و بریده‌گی. نسل امروز اما « حرفش را پس می گیرد.» و میخواند که «خیال نکن نباشی، بدون تو میمیرم». می خواهد واقعیت را بپذیرد، در آن دخیل شود، حتی گاه دوستش داشته باشد، و به خود بقبولاند که میتواند به بازی اش بگیرد. میخواهد مثبت اندیش باشد. خوشبین. کار را یکسره کند. وارد صحنه واقعیت شود. در آن مشارکت کند.

روشنفکرانمان به ما می گویند: این درست است، آن، جوانی بود و خامی. ما باید تجربه تاریخ را در نظر داشته باشیم. باید فرزند زمانه ی خویش باشیم. امروز عصر، عصر عقلانیت است. ادعاهای گذشته را نگاه کنیم: انقلاب اجتماعی. سوسیالیسم. جهان سوم گرایی. مذهب سیاسی. مردم خواهی... همه اینها را تجربه کردیم و امروز به اینجا رسیده ایم. در نتیجه، تجربه تاریخی حکم میکند که در حرفهامان تجدید نظر کنیم. اگر ما مبارزین دیروز می گفتیم: آرمان و مردم، امروز باید بگوییم: عقلانیت و فرد. اگر ما مذهبیهای دیروز می گفتیم: مذهب ایدئولوژیک. یا به قول بازرگان، مسلمان اجتماعی، امروز باید بگوییم: معنویت فردی، دینداری خصوصی. اگر ما روشنفکران چپ دیروز می گفتیم: سوسیالیزم، امروز باید بگوییم: نیکوکاری. کار حسنه. خیرخواهی. اگر ما جهان سومی های دیروز میگفتیم: راه سوم، امروز باید بگوییم، دمکراسی لیبرال. باید واقعیت جهانی شدن و نسبیت مرزهای ملی را پذیرفت. از طرفی، مذهب اجتماعی هم تجربه خودش را پس داده است. انقلاب هم کردیم و دیدیم که چه بود. سوسیالیزم هم که دیوارش فرو ریخت و راه سوم هم که به بیراهه انجامید....این حرفها را تاریخ منسوخ کرده است. این لیلی و مجنونها به درد ادبیات میخورند، واقعیت ها را باید پذیرفت، با همه کاستی ها و کم بود هایش. و گرنه متعصبی خواهید ماند، جزمی، تنگ نظر و خشونتگرا.

و نسل امروز قبول کرده است که کم توقع باشد و واقع بین و دل خوش کند به به ـ بود همین واقعیت.

نتیجه اش اما چه شده است؟ نتیجه این حرف شنوی ها از گفتمان غالب چه شد ه است؟ نتیجه اش این شده است که ما به دلیل شکست الگوهایمان، در ارزشهایمان نیز تجدید نظر کرده ایم. در آرمانها و آرزوهایمان. چون الگوی سوسیالیزم شکست خورد، سوسیالیزم را کنار گذاشتیم. چون الگوی مذهب اجتماعی با قدرت و منافع قدرت در هم آمیخت و به فاجعه انجامید، دینداری اجتماعی و متعهد به مردم را هم کنار گذاشتیم. چون متولی ملت شد، تعلق ملی را زیر سوال بردیم و جز به گریز نمی اندیشیم و چون به همه امیدهای ما خیانت شد، طناب را رها کردیم و در چاه واقعیت روزمرگی مان، به بقا خود می اندیشیم.

در جستجوی خود، مارگزیده شده ایم، اینست که از هر آنچه که خاطره و خطر این گزیدگی را دوباره زنده و نزدیک میکند، گریزانیم. جستجو را کنار گذاشته ایم و به مصون نگه داشتن آنچه که هست، بسنده میکنیم. اما این تجربه های همه تلخ، بایستی توشه ما برای ادامه ی جستجو باشد. مگر نه اینکه به گفته ای « ضربه ای که هلاکمان نمیکند، قویترمان خواهد کرد»؟ صحبت بر سر پایبندی به الفاظی چون ایدئولوژی، سوسیالیزم، دمکراسی... نیست. وفاداری ما نه به پوسته که به مغز است. مغز را برداریم و پوسته را رها کنیم. شریعتی میگفت برای من سوسیالیزم یک نظام اقتصادی نیست، فلسفه زندگیست. برای ما نیز، ایدئولوژی یک سیستم بسته عقاید نیست، همان است که نسل جوان امروز از «مرام» مراد میکند. مرام به معنای تعهد و پایبندی به اصول و ارزشهایی. از دو موضع به ایدئولوژی انتقاد میشود. نخست دمکراسی لیبرال که خود مدار ایدئولوگهاست و با رسم و رسوم یک ایدئولوژی در واقع با اسم ایدئولوژی درگیر میشود. و سپس از موضع پست مدرن و نقد ایده سالاری. در اینجا ما اما از ایدئولوژی، معنا و مرام و جهت را مراد میکنیم.

فرناند دومون، جامعه شناس و متکلم کانادایی میگوید: «در هر دوره به ما گفتند که عصر پایان ایدئولوزیها سر رسیده است و پایان ایدئولوژیها را همچون پایان توهمات به ما نمایاندند. در حالیکه پایان ایدئولوژیها، پایان توهم نبود، پایان امید بود. جامعه ای که پروژه مشترکی ندارد به چه کار می آید؟ پس بگذاریم تاریخ را قدرتها بسازند.»

این کاریست که ما امروز در صدد آن هستیم.

تاریخ یعنی چه؟ تاریخ یعنی حافظه ما. خاطره ما. گذشته ما. واقعیت دیروز زندگی ما و مگر نه اینکه هر حرکت جدیدی، اگر بخواهد که نو باشد، اولین کارش ایستادن در برابر سازندگان این تاریخ، و صاحبان این شناسنامه هاست؟ ایستادن در برابر این حافظه ایی که به ما می گوید که یادت نرود! همین کارها را ما در جوانی کردیم، دیدید که چه نتیجه ای داد. همین سنتی که به من می گوید همیشه همین بوده است. از قدیم تا ابد. همین گذشته ای که مدام به من هشدار میدهد، از حرکت بازم میدارد و نا امیدم میکند.

چاره را نسل امروز در گریز یافته است. گریز از این وطنی که دیگر ماوایش نیست. که در آن هیچکاره است. که مدام تحقیر و طردش میکند. و نسل ما، نسل دیروز، در واکنش به همه خواهی دیروز، امروز چاره را در کم توقعی یافته است، در «اکتفای به قطره»، در «زمانه با تو نسازد، تو با زمانه بساز»، در «گلیم خود را از منجلاب واقعیت بیرون بکش». همین مردمی که در شرایط انقلاب، یا در شرایط تهاجم دشمن خارجی، حماسه ها آفریدند و سرمشق شدند، امروز جز به امنیت اقتصادی و اجتماعی فرد خود، یا در خانواده خود، نمی اندیشند. دغدغه های اجتماعی، در بهترین حالت، به پرداخت خمس و زکات ثروت خویش تقلیل یافته و احساس تعلق به یک ملت، یک سرنوشت مشترک دیگر وجود ندارد.

در برابر دیکتاتوری این واقعیت، سلاح ما چیست؟ نه قدرتی داریم و نه امکاناتی. این قدرت و این امکانات را تنها امید است و تنها ایمان است که به ما خواهد داد. امید به آینده ای که ما در ساختن آن سهیمیم و ایمان به آرمانها و ارزشهایی که معنای زندگی مایند.

یک بار دوستی از من پرسید چه باید کرد؟ و در برابر هر راهی، کاری، پیشنهادی که به او میکردم، مشکلات و موانع و واقعیتهای اجتماعی بازدارنده اش را بر میشمرد. همه درست و دقیق و واقعگرایانه. هیچ حرفی برای گفتن نداشتم. به او گفتم تو راست می گویی. اما، پیش شرط هر کاری، نه امکاناتی ست که در اختیار داریم و نه قدرتی که از آن بهره مندیم، پیش شرط هر کاری، دوست داشتن است. باید اول این ملت، این مردم، این سرزمین را دوست داشت، باید به این سرزمین تعلق داشت، باید به سرنوشت مشترک اندیشید تا بد و خوبش، بد و خوب خودمان باشد و بعد، بتوانیم در جهت تغییرش بکوشیم.
***

صحبت قبلی من، صحبت از وفاداری بود. وفاداری به یک مفهوم: مفهوم انسان جدید. و به یک حرکت: آغاز دوباره تاریخ. وفاداری که از آن سخن میگفتم، وفاداری به ارزشهای خودمان علی رغم واقعیت موجود بود. وفاداری به همان عشق، همان آرمانها، همان اصول، همان ارزشها، همان بلند پروازیها که ما را تا به اینجا کشاند. جستجوی مدام و از پا ننشستن. مگر نه اینکه ما همچنان، هنوز، به آن آرمانها و به آن دستاوردها معتقدیم؟ پس بیاییم بجای دست شستن از دعاوی خودمان، این مفاهیم تحریف شده را باز تعریف کنیم و این ارزشهای غصب شده را دوباره تملک کنیم. بیاییم پس از شستشوی این مفاهیم و باز گرداندنشان به شان اولیه خود، نسبت به آنها ادعای مالکیت کنیم.


ادعای مالکیت کنیم نسبت به سرزمین خودمان.


ادعای مالکیت کنیم نسبت به گفتمان عدالتخواهی. همان گفتمانی که امروز در جامعه ما، آنها که در برابر آزادی ایستاده اند، مدعی‌اش هستند.


ادعای مالکیت کنیم نسبت به گفتمان دمکراسی، همان دمکراسی که امروز سرمایه داری جدید، ملک طلق خود میداند. بیاییم در یک پروژه رهاییبخش مشارکت کنیم و ارزشهای خودمان را از چنگال مدعیان و صاحبان شناسنامه دارش درآریم. به میراث خودمان وفادار باشیم.

نیم قرن پیش، مصدق از ملت ایران سخن میگفت. بازرگان، از مسلمان اجتماعی سخن میگفت. طالقانی از شوراها و عدالتخواهی صحبت کرد. شریعتی، الناس را ترجمان اجتماعی الله میدانست.

امروز ما از این همه دست کشیده ایم. تعلق ملی را به نام جهانی بودن، کنار گذاشته ایم. دینمان را خصوصی کردیم تا کمتر هزینه داشته باشد. عدالتخواهی را رها کردیم چون راست متولی آن است . دمکراسی لیبرال را تنها روایت موفق و ممکن قلمداد میکنیم، چون آن تجربه های دیگر ناکام مانده بود. امروز ما با عقب نشینی داریم به حل معضلاتمان میپردازیم. ولی مسائل همچنان باقیست.

در میهمانی ای، یکی از اقوام ما که دو فرزندش تاریخ خوانده اند، گفت: لعنت بر کسی که بگذارد فرزندانش تاریخ بخوانند و از این سخن این منظور را داشت: مومن از یک جا دوبار گزیده نمیشود.

من این صحبت را تکمیل میکنم:
گاه مومن می بیند که چون گزیده شده است، دیگر ناتوان است. میخواند که از این گزیدنها باید درس گرفت و احساس میکند که کاری از او ساخته نیست. گاه طاقتش طاق میشود، در این حال، مومن، اگر مومن است، در ایمانش تجدید نظر نمیکند. چون ایمانش را تصاحب کرده اند، طردش نمیکند. چون ایمانش تحقق نیافته است، از او دست نمیکشد. چون به ایمانش نمی رسد، انکارش نمیکند. چون واقعیت علیه حقیقت اوست، تسلیم نمیشود. مومن، معنای وجود خود را، زندگی خود را، در وفاداری به ایمانش میداند. مومن این وفاداری را بر مقبولیت عامه یافتن، ترجیح میدهد. مومن از زندگی خودش شهادت میسازد و خودش الگوی ارزشهای خودش میشود.

مومن چون یکبار گزیده شد، از پا نمی افتد.

عشق، ایمان، امید، آرمانها، معنا و دینامیسم حرکت تاریخند. وفاداری به این ارزشها، ما را به جستجو و خلق الگوهای جدید وا میدارد. این وظیفه و مسئولیت امروزی ماست.