شنبه ۱۷ سپتامبر ۲۰۱۱
جمعه ۱۶ سپتامبر ۲۰۱۱
درباره اجرای حکم شلاق سمیه توحیدلو
این نوشته را در جواب انتقادهایی که در چند ساعت اخیر به نحوه اطلاعرسانی سمیه توحیدلو از خبر اجرای حکم شلاقش شده مینویسم، و با اینکه خودم انتقادهای جزئی به خانم توحیدلو دارم اما در مجموع عملکردش را قابل دفاع میدانم و انتقادها را وارد نمیدانم. اول شرح ماوقع را مینویسم، که اگر خبرها را دنبال کرده باشید احتمالا چیز جدیدی برایتان ندارد و فقط تا حدودی روند ماجرا را روشنتر میکند. بعد هم برداشت خودم را از برخورد سمیه توحیدلو با ماجرا.
شرح ماوقع:
سمیه توحیدلو یادداشتی در وبلاگش نوشت و با ابهام درباره تحقیری که شده حرف زد.
من آن یادداشت را خواندم و به هیچ وجه ذهنم به طرف شلاق خوردن نرفت. فکر کردم احتمالا قاضی باز احضارش کرده و باهاش بد حرف زده و تهدیدش کرده یا چیزی شبیه این. همان موقع کامنتهایی را هم که پای مطلبش بود خواندم و از آنها هم شلاق خوردن دستگیرم نشد.
چند ساعت بعد توحیدلو دوباره در گوگلریدر یادداشت کوتاهی نوشت و گفت حالش خراب است و از دوستانش خواست خیلی فوری فیلم یا سریال یا کتابی معرفی کنند که حالش را بهتر کند. من کامنتهای زیر این مطلب را هم همان موقع خواندم و باز هم معلوم بود که حتی تعدادی از دوستان خانم توحیدلو در تهران هم، مثل من، خبری از ماجرا ندارند.
چند ساعت بعد جرس خبر شلاق خوردن سمیه توحیدلو را کار کرد. در متن خبر نوشته بود این ۵۰ ضربه شلاق بخاطر توهین به رئیسجمهور صادر شده. طبعا خبر شوکآور بود و خیلیها شروع کردند به نوشتن. و اتفاقا این «توهین به رئیسجمهور» بهانه بعضی از نوشتهها شد که به کینه رئیس دولت و ... اشاره کنند. الان میدانیم که این حکم برای توهین به رئیسجمهور صادر نشده بود و جرس هم چد ساعت بعد خبرش را تصحیح کرد. اما با وجود صنعت کپی - پیست، بعد از چند دقیقه هم نمیشود خبر را جمع کرد. چه رسد به چند ساعت، آن هم در مورد چنین خبری.
چند ساعت بعد از خبر جرس و موج نوشتههای عصبانی و غیره، سمیه توحیدلو توضیحی در گوگلریدر نوشت و به دوستانش گفت که نگران درد و رد شلاق نباشند. چون اجرای حکم «نمادین» بوده.
اصل ماجرا از اینجا شروع شد. خیلیها اعتراض کردند که اصلا نمادین یعنی چه و چرا از اولش نگفتی که بهت شلاق نزدهاند و با احساسات مردم بازی کردی.
سمیه توحیدلو توضیح دیگری داد (این بار در قالب جواب به نوشته تقی دژاکام از نویسندگان روزنامه کیهان که اینطور که من از نوشتهاش فهمیدم زمانی در یک سفر کربلا با خانم توحیدلو همسفر بوده) و این بار تصریح کرد که حکم اجرا شده. این را از آن توصیح نقل میکنم:
«نمادین بودن به معنای عدم اجرای حکم نیست. متاسفانه علیرغم رویه، خصوصا درباره خانم ها این حکم اجرا شد. اما همین آرام تر بودن ضربات باعث شد از لفظ نمادین استفاده کنم. و درد این ماجرا دردی فراتر از درد فیزیکی بود که دوستان نگرانش بودند.»
در پایان آن توضیح هم نوشته که این خبر کلمه «بسیار به آنچه گذشت، نزدیک است». در بخشی از این خبر آمده:
«حکم شلاق برای سمیه توحیدلو دقیقا اجرا شده و مانند همه خانمها که حکم شلاق آنها را از روی لباس اجرا میکننند، به همین نحو اجرا شده است... به چه حقی یک مرد بر بدن این زن مسلمان شلاق زده؛ چطور جرات کردهاند در پرونده قضایی ایشان به دروغ بنویسند که زن منشی دادگاه این شلاق را زده؛ چگونه آن دادیار نامرد توانسته بر بدن این خانم چادری که در حال قرآن خواندن بوده شلاق بزند.»
برخورد سمیه توحیدلو:
خانم توحیدلو را به اوین خواستهاند برای اجرای حکم ۵۰ ضربه شلاق. طبعا نه خودش و نه هیچ کس دیگر فکر نمیکرده حکم اجرا شود. اما آنجا میبرندش برای اجرای حکم. شاید انتظار داشتهاند طلب بخشش کند و آنها هم ببخشند. اما سمیه این کار را نکرده. قرآنی را که همراهش بوده باز کرده و شروع کرده خواندن. آنها هم تصمیم گرفتهاند حکم را اجرا کنند. طبق قانون (و شرع) حکم را باید یک زن اجرا میکرده که هیچ کدام از زنهای حاضر در دادسرای اوین حاضر نشدهاند و خود قاضی دادسرا شلاق را برداشته و حکم را اجرا کرده. باز هم طبق قانون (و شرع) از روی لباس (و مانتو و چادر) و نه چندان محکم. به حدی که به قول خود سمیه درد فیزیکی نداشته و ردش هم روی بدنش نمانده.
سمیه از زندان برگشته. حالش بد بوده. به هم ریخته بوده. چند خط در وبلاگش نوشته که دستکم برای من که چیزی نمیدانستم معنای مشخصی نداشت و من اصلا نفهمیدم ماجرا شلاق است. چند ساعت بعد هم باز در گوگلریدر درخواست سریال و فیلم و کتابی کرده که حالش را بهتر کند. طبعا تعدادی از دوستانش نگران شدهاند و باهاش تماس گرفتهاند که چه شده و او هم ماجرا را تعریف کرده. اصلا عجیب نیست که خیلی زود خبر به یکی از بچههای جرس هم رسیده باشد و چون منعی در انتشار خبر نداشته خبر را منتشر کرده باشد. بعد هم که سیل نوشتهها.
به نظر من کاملا محتمل است (و من فکر میکنم اینطور بوده) که سمیه توحیدلو در این چند ساعت اصلا در خانه نبوده (کما اینکه در یکی از کامنتهای زیر مطلب سریال به یکی از دوستانش گفته بود عصر دارم از خانه بیرون میروم و میتوانیم فلانجا با هم قرار بگذاریم و کتابها را به من بدهی) یا در خانه بوده و خوابیده بوده، بیحوصله بوده، داغان بوده، فیلم میدیده، کتاب میخوانده یا هر چیز دیگری.
به نظر من اصلا منصفانه نیست که از سمیه توحیدلو انتظار داشته باشیم چند ساعت بعد از اجرای حکم و تحقیری که به گفته خودش تا آخر عمر یادش نخواهد رفت، دغدغه اصلیش شفاف شدن فضای ذهنی مخاطبان خبر باشد.
فکر میکنم خیلی از کسانی که این سالها با خانوادههای بازداشتشدهها سر و کار داشتهاند این تجربه را داشته باشند که حتی خانوادههایی که بعد از مدتی مدام با همه مصاحبه میکنند معمولا در دو سه روز اول در شوک هستند و آماده حرف زدن با رسانهها نیستند و ترجیح میدهند سکوت کنند.
حالا بعد از چند ساعت سمیه آمده و واکنشها را دیده و خب دیده که خیلیها درباره رد شلاق بر بدن و درد و این چیزها حرف زدهاند. خب او میدانسته که این دلسوزیها و احساسات برانگیخته شده بیمورد است (و البته به نظر من خود سمیه هیچ تقصیری تا اینجای ماجرا نداشته). چون رد و دردی نبوده. آمده این را توضیح داده و قبول دارم که در انتخاب صفت «نمادین» بدسلیقگی کرده.
بعد از چند ساعت هم توضیح آخرش را نوشته که به نظرم روشن است و ابهامی ندارد.
من هم قبول دارم که اطلاعرسانی این خبر خوب نبود، اما تقصیر خود سمیه توحیدلو را در این وسط واقعا کم میبینم.
به نظر من سمیه توحیدلو هیچ وظیفهای نداشته در آن شرایط روحی که بوده بیاید و سعی در شفافسازی ذهن ما کند.
ضمن اینکه اگر فقط و فقط نوشتههای خود توحیدلو را در نظر بگیریم و پشت هم بخوانیمشان (که به نظر من قطعا باید همین کار را بکنیم)، برخورد توحیدلو، با توجه به شرایطی که داشته، در مجموع صادقانه و قابل قبول است.
شنبه ۱۰ سپتامبر ۲۰۱۱
مرگ در ۶۸ سالگی
امروز ۱۹ شهریور سالروز مرگ آقای طالقانی است. درباره اتفاقی که نیفتاده و پیامدهای احتمالیاش در تاریخ حرف زدن عموماً بیمورد است. اما فکر میکنم مرگ آقای طالقانی (آن هم کمتر از ۷ ماه بعد از پیروزی انقلاب) از آن اتفاقهایی بود که اگر نمیافتاد، شاید سرنوشت انقلاب ایران تغییر جدی میکرد. اگر قبول داشته باشیم اختلاف مجاهدین خلق - جمهوری اسلامی که در سال ۶۰ به اوج رسید یکی از دلایل اصلی انحراف انقلاب بود، این فرض بیشتر هم تقویت میشود. هم با توجه به احترامی که رهبر انقلاب و نیروهای اطرافش برای آقای طالقانی قائل بودند و هم نفوذ زیادی که او در میان مجاهدین خلق داشت. انصافاً ۶۸ سالگی خیلی برای مردن زود است (آقای طالقانی در زمان شاه مجموعاً حدود ۸ سال در زندان بود. از جمله از سال ۵۴ تا ۵۷. کمی قبل از انقلاب که نمایندگان صلیب سرخ برای بازدید از زندانها به ایران آمدند به شاه گفتند آقای طالقانی - که آن زمان مشهورترین زندانی شاه بود - خیلی مریض است و هر لحظه ممکن است در زندان بمیرد و بماند روی دست حکومت. اینطور که میگویند خیلی زیاد سیگار میکشیده و یکی از دلایل زود مردنش هم همین بوده. مرگ بر سیگار).
پریروز داشتم یکی از جلسههای سخنرانی هدی صابر در «هشت فراز، هزار نیاز» را گوش میدادم و دلم خواست اینجا بگذارمش. اتفاقاً او در این جلسه چند بار از آقای طالقانی اسم میبرد.
این جلسه (نشست نهم) آخرین جلسه از فراز «جنبش تنباکو» است و هدی صابر در این نشست این جنبش را جمعبندی میکند. در روزهای بعد از شهادت هدی صابر که نوشتههای دوستانش درباره او را میخواندم، خیلیها این را گفته بودند که صابر برای جمعبندی خیلی اهمیت قائل بود. در این چند نشستی که گوش دادهام هم چندین بار بر اهمیت جمعبندی تاکید کرده. مثلاً یک جا به نقل از محمد حنیفنژاد (از موسسان اولیه سازمان مجاهدین خلق و الگوی هدی صابر) میگوید که «یک مثقال عمل، یک خروار جمع بندی».
خلاصه کنم. صابر در این جلسة حدوداً یک ساعت و نیمه مدام به وضعیت آن روز (اواخر سال ۸۵) گریز میزند و مشخصاً نقدهایش به دوره اصلاحات را میگوید. با این که حرفهای او در فضای قبل از ۸۸ است، اما برای من که خیلی آموزنده بود و فکر میکردم انگار دارد امروز حرف میزند. پیشنهاد میکنم کل این یک ساعت و نیم را گوش کنید. اما اگر وقت یا حوصلهاش را ندارید، از دقیقه ۵۵ به بعد را گوش کنید. در این بخش درباره ضرورت رادیکالیسم برای پیروزی جنبشها و آنچه آقای طاقانی «رادیکالیسم معقول» میخواند صحبت میکند. باز هم میگویم با اینکه این سخنرانی مال بیش از ۶ سال پیش است انگار امروز حرف میزند.
خودش که دیگر نیست، دستکم حرفش را بشنویم و ببینیم چه میگفته.
این آیهای را که از روز شهادت هدی صابر به سر در اینجا اضافه شده، روی سنگ قبر آقای طالقانی نوشتهاند:
و من المومنین رجال صدقوا ما عاهدوا الله علیه فمنهم من قضی نحبه و منهم من ینتظر و ما بدلوا تبدیلا
از ميان مؤمنان مردانىاند كه به آنچه با خدا عهد بستند صادقانه وفا كردند برخى از آنان به شهادت رسيدند و برخى از آنها در [همين] انتظارند و [هرگز عقيده خود را] تبديل نكردند. (سوره احزاب - آیه ۲۳)
این آیهای را که از روز شهادت هدی صابر به سر در اینجا اضافه شده، روی سنگ قبر آقای طالقانی نوشتهاند:
و من المومنین رجال صدقوا ما عاهدوا الله علیه فمنهم من قضی نحبه و منهم من ینتظر و ما بدلوا تبدیلا
از ميان مؤمنان مردانىاند كه به آنچه با خدا عهد بستند صادقانه وفا كردند برخى از آنان به شهادت رسيدند و برخى از آنها در [همين] انتظارند و [هرگز عقيده خود را] تبديل نكردند. (سوره احزاب - آیه ۲۳)
شنبه ۳ سپتامبر ۲۰۱۱
دریاچه ارومیه
اینجا ساحل شرقی دریاچه ارومیه است. عکسهای این روزهای دریاچه را که میبینم، باورم نمیشود.
سفر عید ۸۶ اولین سفر جدی من به آذربایجان بود. قبلش فقط برای برنامههای طبیعتگردی (سبلان و پیادهروی خلخال - اسالم) به منطقه نرفته بودم و در شهرهای آذربایجان نگشته بودم. دوست نداشتم تبریز و خانه مشروطه و دریاچه ارومیه را ندیده، بروم (البته آن موقع حساب کودتا را نکرده بودم و فکر میکردم دو سه سال دیگر برمیگردم و سر فرصت همه آن منطقه را میگردم). خلاصه که اینطور نباشد که ما برگردیم و دریاچهای نمانده باشد. میدانم در آب رفتن این یکی فلک و دولتهای قبلی تقصیر دارند، ولی فعلا مسئولیتش گردن دولت فعلی است.
جمعه ۲ سپتامبر ۲۰۱۱
۹ سال بعد از فرهاد
۹ سال از مردن فرهاد گذشت. هنوز از صدای هیچ کس به اندازه صدای فرهاد لذت نبردهام. از مردن کمتر کسی هم به اندازه مردن او دریغ خوردهام. هر چیزی که بخواهم دربارهاش بگویم دو سال پیش گفتهام:
درست هفت سال پیش، چند روز بعد از اینکه من نوشتن آقبهمن را شروع کردم، یکی از آدمها و تنها آدم زندهای که پوسترش به دیوار اتاقم بود، مرد. فرهاد را حول و حوش سال ۷۶ با در آمدن کاست «وحدت» شناختم. قبلش فقط برایم یک اسم بود و بعدها فهمیدم بعضی ملودیهایی که بابا از بچگی با سوت برایمان میزده، مال آهنگهای فرهاد بوده. من آن زمان خیلی اهل موسیقی گوش دادن نبودم. یعنی هر موزیکی را که در خانه پخش میشد، میشنیدم. اما «وحدت» (در کنار مثلاً «شورانگیز») از اولین کاستهایی بود که خودم خریدم و خودم روزی چند بار میگذاشتمش توی ضبط.
واقعاً تک تک آهنگهای آن آلبوم را دوست داشتم و خیلی زود همهشان را حفظ شدم. هنوز هم توی خیابان یا لب رودخانه یا پشت فرمان (در ایران البته) که مینشینم خیلی از آهنگهایی که زیر لب یا بلند میخوانم از همین آلبوم است. امشب داشتم فکر میکردم کدام آهنگ فرهاد را بیشتر دوست دارم که اینجا بگذارمش و دیدم فقط در همین آلبوم «وحدت» چند تا آهنگ هست که خیلی خیلی دوستشان دارم و انتخاب بین آنها سخت است (آینه، مرد تنها، یه شب مهتاب، وحدت، سقف، جمعه، گنجشکک اشی مشی، ...). بگذریم از «نجوا» و «کوچ بنفشهها» و آهنگهای خوب آلبومهای «برف» و «خواب در بیداری».
فرهاد که مرد، معلوم شد یکی از آرزوهایم (آرزو به معنای واقعی کلمه) را به گور خواهم برد. آرزوی رفتن به کنسرت فرهاد. و نکته دردناک مرگش هم این بود که کسی که همه سالهای بعد از انقلاب را با وجود سالها ممنوعالکاری و خطرهایی که برایش بود در ایران ماند و نرفت، آخر سر برای درمان مریضی و چند روز قبل از مرگ و با وجود مخالفت شدید خودش، به فرانسه رفت و همانجا مرد و همانجا هم دفن شد (در قبرستان تیه).
فرهاد دهه هفتاد یک مهربانی به صدایش اضافه شده بود که دوستداشتنیترش میکرد. البته آن صدای کلفت جدی محکم دهه پنجاه را هم خیلی زیاد دوست دارم، اما این لحن مهربان بیشتر به دلم مینشیند.
چند سال پیش مجموعه کامل آثار فرهاد در ۵ سیدی (با جلد نارنجی) منتشر شد که انصافاً حتی در مقیاس جهانی هم تر و تمیز بود. یک دفترچه با طراحی خوب هم در این مجموعه بود که اطلاعات و متن همه ترانهها در آن هست. دست اشکان خواجهنوری که بیشتر زحمت این مجموعه را کشیده، درد نکند.
میخواهم یک آهنگ از فرهاد را اینجا بگذارم. گفتم که. بهترین نمیتوانم انتخاب کنم. بعضیها را هم قبلاً اینجا گذاشتهام (مثل آینه، کوچ بنفشهها و نجوا). نهایتاً رسیدم به «گنجشکک اشیمشی»، تقدیم به قصابباشی و حاکمباشی:
گنجشکک اشیمشی - فرهادآهنگ از اسفندیار منفردزاده
گنجشکک اشیمشی
گنجشکک اشیمشی
لب بوم ما نشین
بارون میاد خیس میشی
برف میاد گوله میشی
میفتی تو حوض نقاشی
خیس میشی گوله میشی
میفتی تو حوض نقاشی
کی میگیره؟ فراشباشی
کی میکشه؟ قصابباشی
کی میپزه؟ آشبزباشی
کی میخوره؟ حاکمباشی
گنجشکک اشیمشی
اشتراک در:
Comment Feed (RSS)


