اول اردیبهشت ماه جلالی است و درست چهار سال میشود که من ساکن لندن هستم. در این لحظه فکر میکنم در مجموع پشیمانم که از ایران یبرون آمدم و بسیار بسیار پشیمانم که اوایل تابستان ۸۸ که به ایران آمده بودم، به لندن برگشتم تا به خیال خودم چند هفته بعد وسایلم را جمع کنم و کامل برگردم ایران. گرچه جمیله (خواهر بزرگ) میگوید اگر بودی (چه اساساً نرفته بودی و چه تابستان ۸۸ برگشته بودی)، الان مثل خیلیهای دیگر گوشه زندان بودی. ولی من مطمئن نیستم. خیلیها هم هستند که الان گوشه زندان نیستند (گرچه کمتر کسی از دوستانم هست که گذارش به آن گوشه نیفتاده باشد). در هر صورت فعلا شد چهار سال. تا کی به سر آید.
پنجشنبه ۲۱ آوریل ۲۰۱۱
یکشنبه ۱۷ آوریل ۲۰۱۱
کتاب چی؟ مکتب دیکتاتورها
مکتب دیکتاتورها را حدود سه سال پیش خوانده بودم. الان دارم دوباره میخوانم و باز هم کلی لذت میبرم. موضوع کتاب این است (به نقل از پشت جلد خود کتاب):
در آستانه جنگ جهانی دوم، یک جوجهدیکتاتور آمریکایی به اروپا آمده تا از تجارب طولانی اروپاییها در زمینه دیکتاتوری درس بگیرد، به آمریکا برگردد و در آنجا هم یک نظام استبدادی برقرار کند. برای فراگیری شگردها و رموز دیکتاتوری به سراغ کسی میرود که عمری را در مبارزه با استبداد گذرانده است، چرا که منطق حکم میکند که «حقیقت از زبان دشمن شنیده شود». مکتب دیکتاتورها ... شرح این جلسات درس دیکتاتور آمریکایی است.
مکتب دیکتاتورها در سال ۱۹۳۸، یعنی اوج قدرت فاشیستها در آلمان و ایتالیا اما قبل از شروع جنگ جهانی دوم، نوشته شده. کتاب درباره ویژگیهای فاشیسم و رهبر فاشیست و همینطور جامعهای است که فاشیسم در آن رشد میکند. کتاب به شکل گفتوگو بین سه نفر نوشته شده و برای همین راحتخوانتر از کتاب تئوریک است.
مکتب دیکتاتورها را اینیاتسیو سیلونه نوشته که مدتی نایب رئیس حزب کمونیست ایتالیا بوده و با قدرت گرفتن استالین در شوروی، از حزب استعفا داده و آمده بیرون. با قدرت گرفتن موسولینی هم از ایتالیا فرار کرده و در سوئیس ساکن شده. «تومازو»، شخصیت اصلی مکتب دیکتاتورها، که با جوجهدیکتاتور آمریکایی بحث میکند خیلی شبیه خود سیلونه است.
فکر کنم مشهورترین کتاب سیلونه، «نان و شراب» باشد (که به فارسی هم ترجمه شده). اما شاید خاطرهانگیزترین اثرش برای من داستان «فونتامارا» باشد که یک سریال تلویزیونی بسیار دوستداشتنی بر اساس آن ساخته شده و در دهه ۶۰ از تلویزیون ایران پخش میشد (یادم هست که بعد از پخش تلویزیونیاش مدتی هم به شکل فیلم سینمایی در سینما سپیده اکران بود).
مکتب دیکتاتورها
نوشته اینیاتسیو سیلونه
ترجمه مهدی سحابی
۲۵۰ صفحه (قطع جیبی)
چاپ اول بهار ۱۳۸۶، ۲۴۰۰ تومان
چاپ دوم زمستان ۱۳۸۸، ۲۹۰۰ تومان
پنجشنبه ۱۴ آوریل ۲۰۱۱
فیلم چی؟ روایت رسمی (The Official Story)
روایت رسمی (The Official Story) فیلمی است درباره دوره جنگ کثیف در آرژانتین. در سالهای ۱۹۷۶ تا ۱۹۸۳ یک حکومت نظامی دیکتاتوری در آرژانتین در قدرت بود که برای سرکوب مخالفان عمدتاً چپگرایش شیوههای بسیار خشن و غیرانسانی به کار میبرد. در این هفت سال بیش از ۱۰ هزار نفر (بعضی آمار تا ۳۰ هزار نفر هم میگویند) کشته یا مفقود شدند. یکی از ویژگیهای مهم این دوره ناپدید شدن مخالفان بود. بهطوری که بیشتر این ده هزار نفر عملاً مفقودالاثر بودند و بعد سالها کمکم سرنوشتشان مشخص شد.
مادران روسری سفید میدان مایو هم مادرانی بودند که فرزندانشان ناپدید شده بودند و آنها هر هفته عکس بچههایشان را دست میگرفتند و در میدان اصلی شهر جمع میشدند (فکر میکنم مادران عزادار پارک لاله هم با الهام از این گروه تشکیل شده است).
یکی دیگر از ویژگیهای این جنگ کقیف بلایی بود که سر بچههای این فعالان مخالف میآمد. بعضی از زنان جوان بازداشت شده باردار بودند و بچههایشان را در بازداشتگاه به دنیا میآورند. بعضیهایشان در بازداشت (از شکنجهگرهایشان) باردار میشدند و بعضیها هم بچههای کوچکی داشتند که دست ماموران امنیتی میافتادند. آن زمان این بچهها را به خانوادههایی که بچه میخواستند (و سوالی هم در مورد اینکه بچه از کجا آمده نمیپرسیدند) میدادند. گویا خیلی از این بچهها را خود شکنجهگرها و ماموران امنیتی به فرزندی قبول کردهاند.
فیلم "روایت رسمی" ماجرای یکی از این بچههاست. ماجرای فیلم در سال ۱۹۸۳ و در آخرین ماههای حکومت خونتا میگذرد. شهر شلوغ است و توان سرکوب حکومت خیلی کمتر شده. گزارشهایی درباره فعالان سیاسی و همینطور بچههای ناپدید شده در روزنامهها و روی در و دیوار منتشر میشود و زنی که ۵ سال پیش دختری را به فرزندی گرفته، تازه میفهمد که احتمالاً دخترش یکی از این بچههاست.
"روایت رسمی" در سال ۱۹۸۵ یعنی فقط دو سال بعد از کنار رفتن خونتا ساخته شده. همان سال هم جایزه اسکار بهترین فیلم خارجی را برده و هم در جشنواره کن و برلین چند حایزه گرفته. البته میشود حدس زد که شرایط سیاسی آن زمان در حایزه بردنش بیتاثیر نبوده، اما خود فیلم هم انصافاً فیلم خوبی است.
صد بار این جمله را اینجا نوشتهام و باز هم مینویسم. آدمهای خیلی خیلی زیادی در گوشههای مختلف دنیا هزینههای خیلی سنگین دادهاند تا چهره قدرت عریانتر دیده شود و آنهایی که نمیخواهند تسلیمش شوند الگوهای بیشتری برای نگاه کردن بهشان داشته باشند.
فیلمهای مشابه دیگری که قبلاً اینجا دربارهشان نوشتهام:
کتابهایی در همین حال و هوا که قبلاً دربارهشان نوشتهام:
دوشنبه ۴ آوریل ۲۰۱۱
کتاب چی؟ معرفی کوتاه دو کتاب داستان ایرانی
این یادداشت برای استفاده از آخرین فرصت و شرکت در نظرسنجی محبوبترین کتاب داستانی سال نوشته شده.
اول از همه بگویم که من از کل نزدیک به ۱۴۰ کتابی که چاپ اولشان در سال ۸۸ بوده (و در این نظرسنجی قرار بوده از میان آنها انتخاب کنیم) فقط دو تایشان را خواندهام و عملاً انتخاب کردن در اینجا بیمعنی است. اما فکر کردم فرصت بدی نیست دست کم چند خط در مورد هر کدامشان بنویسم.
۱. شمایل تاریک کاخها - حسین سناپور
(نشر چشمه، ۲۲۰ صفحه، ۴۲۰۰ تومن)
این کتاب دو داستان بلند است (آتشبندان و شمایل تاریک کاخها) که نقطه مشترکشان این است که در هر دو، شخصیت اصلی داستان به جایی سفر میکند و در خیالش میرود به گذشته همان محل. در داستان اول (حدود ۶۰ صفحه) به یزد دوره قاجار و در داستان دوم (حدود ۱۵۰ صفحه) به اصفهان دوره شاه عباس. جذابیت اصلی کتاب برای من، همین دانستن درباره فضای ایران در آن زمانها و آن مکانها بود.
من «نیمه غایب» سناپور را خیلی زیاد دوست داشتم. «ویران میآیی» هم به نظرم کتاب خوبی بود. «شمایل تاریک کاخها» به نظرم متوسط کمی رو به خوب است.
۲. شب ممکن - محمدحسن شهسواری
(نشر چشمه)
چیز زیادی ندارم دربارهاش بگویم. کتاب نسبتا پرکششی بود. اما نه موضوع و نه فضاها من را خیلی درگیر نمیکردند. با اینکه داستانها در خیابانهای آشنای تهران میگذشتند و من داستانهای تهرانی را دوست دارم. «پاگرد»، کتاب قبلی شهسواری، را خیلی دوست داشتم و شاید به همین خاطر «شب ممکن» خیلی بهم نچسبید.
اول از همه بگویم که من از کل نزدیک به ۱۴۰ کتابی که چاپ اولشان در سال ۸۸ بوده (و در این نظرسنجی قرار بوده از میان آنها انتخاب کنیم) فقط دو تایشان را خواندهام و عملاً انتخاب کردن در اینجا بیمعنی است. اما فکر کردم فرصت بدی نیست دست کم چند خط در مورد هر کدامشان بنویسم.
۱. شمایل تاریک کاخها - حسین سناپور
(نشر چشمه، ۲۲۰ صفحه، ۴۲۰۰ تومن)
این کتاب دو داستان بلند است (آتشبندان و شمایل تاریک کاخها) که نقطه مشترکشان این است که در هر دو، شخصیت اصلی داستان به جایی سفر میکند و در خیالش میرود به گذشته همان محل. در داستان اول (حدود ۶۰ صفحه) به یزد دوره قاجار و در داستان دوم (حدود ۱۵۰ صفحه) به اصفهان دوره شاه عباس. جذابیت اصلی کتاب برای من، همین دانستن درباره فضای ایران در آن زمانها و آن مکانها بود.
من «نیمه غایب» سناپور را خیلی زیاد دوست داشتم. «ویران میآیی» هم به نظرم کتاب خوبی بود. «شمایل تاریک کاخها» به نظرم متوسط کمی رو به خوب است.
۲. شب ممکن - محمدحسن شهسواری
(نشر چشمه)
چیز زیادی ندارم دربارهاش بگویم. کتاب نسبتا پرکششی بود. اما نه موضوع و نه فضاها من را خیلی درگیر نمیکردند. با اینکه داستانها در خیابانهای آشنای تهران میگذشتند و من داستانهای تهرانی را دوست دارم. «پاگرد»، کتاب قبلی شهسواری، را خیلی دوست داشتم و شاید به همین خاطر «شب ممکن» خیلی بهم نچسبید.
یکشنبه ۳ آوریل ۲۰۱۱
فیلم چی؟ ساکو و ونزتی (Sacco and Vanzetti)
فیلم، روایت یک واقعه نسبتاً مشهور در تاریخ معاصر آمریکاست. در سال ۱۹۲۰، دو ایتالیایی آنارشیست به نامهای نیکولا ساکو و بارتلومئو ونزتی در ایالت ماساچوست به اتهام قتل صاحب یک کارخانه بازداشت، محاکمه و به مرگ محکوم میشوند.
خیلیها اعتقاد داشتهاند که ساکو و ونزتی بیگناه هستند و دادگاه صرفاً به دلیل مهاجر بودن و همینطور گرایشهای سیاسی آنهاست که محکومشان کرده.
ماجرا بالا میگیرد. ساکو و ونزتی به نمادهای مخالفت با سیستم تبدیل می شوند و تظاهرات اعتراضی زیادی در شهرهای مختلف آمریکا و همینطور کشورهای دیگر در حمایت از آنها برگزار میشود (دهه ۱۹۲۰ از دورههای رونق سوسیالیسم در آمریکا و بخشهایی از اروپاست). طومارهای زیادی در دفاع از آنها امضا میشود که آدمهای مشهوری (از جمله انشتین و جرج برنارد شاو) آن را امضا میکنند. خواسته اصلی هم این است که با توجه به اینکه شواهد جدیدی به دست آمده، دادگاه باید مجددا تشکیل شود.
اما در نهایت نظام با این تقاضا موافقت نمیکند و ساکو و ونزتی هفت سال بعد از بازداشتشان (یعنی در سال ۱۹۲۷) با صندلی الکتریکی اعدام میشوند. (توضیحات بیشتر درباره کل ماجرا در ویکیپدیا)
فیلم را کارگردانی ایتالیایی ساخته و در نسخهای که من دیدم بخشی از گفتگوهای فیلم به زبان ایتالیایی (با زیرنویس انگلیسی) بود. یادم هست که تلویزین ایران هم سالها پیش این فیلم را نشان داد. اما آن موقع نصفه و نیمه دیده بودمش و چیز زیادی ازش دستگیرم نشده بود.
من که خیلی فیلم را دوست داشتم. بخصوص اگر به تاریخ معاصر و همینطور به تاریخ مبارزههای سیاسی و اجتماعی علاقه داشته باشید. کلا آدم روز به روز یبشتر میفهمد که ادمهای زیادی در زمانهای مختلف در گوشه گوشه دنیا تلاش کردهاند تا نهایت ما جایی باشیم که الان هستیم و حقوقی را داشته باشیم که الان داریم.
فیلم یک نقطه قوت بزرگ هم دارد و آن هم آهنگ تیتراژ پایانیش است که انیو موریکونه ساخته و جوان بائز خوانده:
«برای شما: نیکولا و بارت» با صدای جوان بائز
فیلمهای دیگری از این دست که قبلاً دربارهشان نوشتهام:
اشتراک در:
Comment Feed (RSS)

