یکشنبه ۲۰ مارس ۲۰۱۱

موسیقی نوروزی


آخرین روزها و ساعت‌های سال، محبوب‌ترین وقت‌های آن برای من هستند. شاید یک دلیلش این باشد که تولدم همان موقع است. ولی فکر کنم دلیل مهم‌ترش حال و هوای کم‌نظیر تهران در آن ساعت‌ها باشد. این چند موزیک، که بعضی‌هایشان را قبلا هم این‌جا گذاشته بودم، برای خوشحالی این ساعت‌ها که امسال با خبر مرخصی آمدن تعدادی از زندانی‌های اوین خوشحال‌تر هم شده:

کوچ بنفشه‌ها (در روزهای آخر اسفند)، فرهاد (با شعر محمدرضا شفیعی کدکنی)

شنبه ۱۲ مارس ۲۰۱۱

خلخال - اسالم

از دو روز پیش که ایرج افشار مرده و چند تا از یادداشت‌های دوستانش درباره‌اش را خوانده‌ام حواسم رفته به کوه و کمرهای ایران. دلم برای خودم با لباس‌های سفر و کفش کوه به پا تنگ شده. این جزیره‌ای که ما توش زندگی می‌کنیم عملا هیچ ارتفاعی برای صعود کردن ندارد. کلا هم من در مملکت غربت یک بار بیش‌تر کوه نرفته‌ام که اساسا فضای کوه‌نوردی‌های ایران را نداشت. نمی‌دانم اگر الان در ایران بزنم به دشت و دمن، همان فضای شش سال پیش را دارد یا نه، اما دلم برای کم‌تر چیزی اندازه طبیعت ایران تنگ می‌شود. آن هم در روزهای آخر اسفند و گریه شفیعی کدکنی و صدای فرهاد.

سه‌شنبه ۸ مارس ۲۰۱۱

فیلم چی: ساخت دگنهام (Made in Dagenham)



روز زن مبارک.

فیلم ساخت دگنهام بر اساس یک ماجرای واقعی است که در نهایت یکی از اتفاق‌های مهمی بود که منجر به تصویب دستمزد برابر برای کارگران زن و مرد در کشورهای صنعتی شد. 

فیلم در سال ۱۹۶۸ می‌گذرد. بزرگترین کارخانه شرکت خودروسازی فورد خارج از خاک آمریکا در دنگهام (شرق لندن) است که ۵۵ هزار کارگر دارد و کمتر از دویست تایشان زن هستند. حقوق زن‌ها در این کارخانه (و کلاً در آن زمان در همه جا) خیلی کم‌تر از حقوق مردها بوده. زن‌های کارخانه برای موضوعی اعتصاب می‌کنند و ناگهان خواسته‌شان می‌شود دستمزد برابر با کارگران مرد. اول همه بهشان می‌خندند. اما این‌قدر (سه هفته) می‌ایستند تا نه تنها کارخانه فورد کوتاه می‌آید، که پارلمان بریتانیا قانون دستمزد برابر برای زنان و مردان را تصویب می‌کند و خیلی زود کشورهای دیگر دنیا هم قانون مشابهی را می‌گذرانند.

من فیلم را دوست داشتم. عالی نیست، ‌ولی کاملاً خوب است. بخصوص که ادای دینی است به چند آدم خیلی خیلی ساده که فقط با ایستادگی بر آن‌چه که فکر می‌کردند حقشان است، شرایط زندگی میلیون‌ها نفر در سراسر دنیا را تغییر دادند. آدم می‌فهمد که یک سری چیزهای خیلی بدیهی می‌توانست الان اصلا بدیهی نباشد.