از دو روز پیش که ایرج افشار مرده و چند تا از یادداشتهای دوستانش دربارهاش را خواندهام حواسم رفته به کوه و کمرهای ایران. دلم برای خودم با لباسهای سفر و کفش کوه به پا تنگ شده. این جزیرهای که ما توش زندگی میکنیم عملا هیچ ارتفاعی برای صعود کردن ندارد. کلا هم من در مملکت غربت یک بار بیشتر کوه نرفتهام که اساسا فضای کوهنوردیهای ایران را نداشت. نمیدانم اگر الان در ایران بزنم به دشت و دمن، همان فضای شش سال پیش را دارد یا نه، اما دلم برای کمتر چیزی اندازه طبیعت ایران تنگ میشود. آن هم در روزهای آخر اسفند و گریه شفیعی کدکنی و صدای فرهاد.
شنبه ۱۲ مارس ۲۰۱۱
اشتراک در:
Comment Feed (RSS)
|