سه‌شنبه ۲ نوامبر ۲۰۱۰

موزیک به یاد اِولین باغچه‌بان



اِولین باغچه‌بان پریروز (یک‌شنبه) در استانبول مرد. او همسر ثمین باغچه‌بان بود و تقریباً در همه کارهایی که ثمین تولید کرد همکارش بود (و البته خودش هم کلی کار کرد). اِولین ترک-فرانسوی بود و وقتی ثمین در جوانی برای درس موسیقی خواندن به استانبول رفته بود با او آشنا شد، ازدواج کرد و به ایران آمد. اِولین و ثمین تا چند سال بعد از انقلاب هم ایران بودند و در اواسط دهه ۶۰ به استانبول رفتند. ثمین دو سال و نیم پیش همان‌جا مرد و اِولین پریروز.

تخصص اِولین آواز بود. او یکی از موسسان اپرای ایران و تا زمانی که این اپرا به راه بود، از خوانندگان اصلی آن بود. خیلی از خوانندگان کلاسیک هم شاگرد او بوده‌اند. اِولین چند گروه کر از جمله یک گروه کر از کودکان یتیم هم راه‌ انداخت که بعید می‌دانم هیچ کدام آنها از انقلاب جان سالم در برده باشند.

ثمین باغچه‌بان در کتاب «چهره‌هایی از پدرم» که درباره جبار باغچه‌بان نوشته می‌گوید که پدرش اِولین را خیلی زیاد دوست داشت و چند شعر هم برایش ساخته بود.

اِولین یکی از خواننده‌های اصلی آلبوم کم‌نظیر «رنگین کمون» هم هست و به همین خاطر صدایش برای خیلی از ما چیزی بیش‌تر از آشناست. البته راستش را بخواهید من حتی مطمئن نیستم کدام یک از آن دو صدای زن غالب در رنگین کمون صدای اِولین است (آن که در جای آهو می‌خواند «جای میمون شاخ درخته» یا او که می‌خواند «جای آدم دنیای خوشگل»؟ و البته به احتمال زیاد تک‌خوان گربه‌ای که مادره) اما هر کدام باشد فرق نمی‌کند.

من پیش از این، بامناسبت و بی‌مناسبت، آهنگ‌هایی از آلبوم رنگین کمون را این‌جا گذاشته‌ام (و البته همیشه خواهش کرده‌ام که اگر ایران هستید آلبوم را بخرید) و امشب هم می‌خواهم به یاد اِولین یک آهنگ بگذارم. البته راستش را بخواهید در انتخاب آهنگ خیلی هوای اِولین را نداشتم. چون باغ ما پرچین داره عملاً تک‌خوان ندارد و کلش را گروه کر می‌خواند. حتی اِولین ایرانی هم نبود که بگویم این آهنگ را، که یکی از میهن‌دوستانه‌ترین آهنگ‌هایی است که شنیده‌ام، برایش می‌گذارم. اما خودم از وقتی خبر مردن اِولین را شنیدم، بیش‌تر از همه، این آهنگ و «جای آهو» را گوش کرده‌ام.

راستی این را هم بگویم که اِولین جایی گفته بود که من در ترکیه به دنیا آمدم و آن‌جا پرورش پیدا کردم. اما همه ثمرم را در سی و چند سالی که در ایران بودم دادم. برای همین ترکیه و ایران، هر دو، را وطن خودم می‌دانم.

کمی هم درباره «باغ ما پرچین داره»: این آهنگ، آخرین آهنگ آلبوم رنگین کمون است و راستش را بخواهید من تا سال‌ها خیلی دوستش نداشتم. یعنی حتی یک بار هم درست به شعرش گوش نداده بودم و نمی‌دانستم درباره ایران است. تا این‌که یک بار همین سه چهار سال پیش خیلی ناگهانی شنیدم که می‌گوید «ایوونش دماونده» و من تازه فهمیدم با چی طرفم. از آن موقع «باغ ما پرچین داره» شد یکی از آهنگ‌های محبوبم. ریتم و ملودی‌اش بعضی جاها تکراری می‌شود، اما اگر به شعر فوق‌العاده زیبایش گوش کنید،  لذت خواهید برد. دوست داشتم بعضی جاهای این شعر را، مثل بیانیه‌های موسوی، پررنگ کنم که دیدم باید بیشترش را پررنگ کنم. برای همین فقط دو تکه‌اش را که هر بار ضربان قلبم را تند می‌کنند، این پایین می‌نویسم:

مهرگان و نوروزش
بی‌رنگ و کم‌سو نشن
پلنگای شاهنومه‌ش
بزهای ترسو نشن
...
گنجیشک این باغم من
پلنگ این راغم من
شوره‌زاره یا گلزار
عاشق این باغم من

بشنوید:

باغ ما پرچین داره - آلبوم رنگین کمون (ساخته ثمین باغچه‌بان)


متن ترانه (سروده ثمین باغچه‌بان):

باغ ما پرچین داره
میوه شیرین داره

گل و چشمه و آهو
لاله و نسرین داره

فلفل نبین چه ریزه
بشکن ببین چه تیزه

پرچینش صد فرسنگه
ابرش هزارون رنگه

هم بارون نم‌نمش
هم توفانش قشنگه

فلفل نبین چه ریزه
بشکن ببین چه تیزه

باغ ما بارون داره
باد گل‌افشون داره

سهند قدبلندش
چتر زرافشون داره

فلفل نبین چه ریزه
بشکن ببین چه تیزه

پر از سرو بلنده
یال اسبش کمنده

هشتی داره باغ ما
ایوونش دماونده

فلفل نبین چه ریزه
بشکن ببین چه تیزه

باغ ما گلشن داره
سایه و روشن داره

خاره‌سنگ البرزش
صد جور آویشن داره

فلفل نبین چه ریزه
بشکن ببین چه تیزه

یه گله‌ش برف و بارون
یه گله‌ش آتیش‌بارون

کویرش خار و شوره‌س
گیلانش شالی‌کارون

فلفل نبین چه ریزه
بشکن ببین چه تیزه

باغ ما قصه داره
درخت پسته داره

رو شاخ پسته‌ش مرغی
بال شکسته داره

فلفل نبین چه ریزه
بشکن ببین چه تیزه

چمنزارش چین‌چینه
پر از خال و نگینه

رو هر نگین و خالش
یه شاپرک می‌شینه

فلفل نبین چه ریزه
بشکن ببین چه تیزه

باغ ما کلون داره
نگین و نشون داره

دروازه‌ش بازه اما
شیر نگهبون داره

فلفل نبین چه ریزه
بشکن ببین چه تیزه

مهرگان و نوروزش
بی‌رنگ و کم‌سو نشن

پلنگای شاهنومه‌ش
بزهای ترسو نشن

فلفل نبین چه ریزه
بشکن ببین چه تیزه

باغ ما شبنم داره
برگ گلش خم داره

شمشیرش تن فولاد
دل ابرشم داره

فلفل نبین چه ریزه
بشکن ببین چه تیزه

مردمش بی‌دل نشن
گمنام و بی‌گل نشن

خوشه‌های شیرینش
بوته فلفل نشن

فلفل نبین چه ریزه
بشکن ببین چه تیزه

گنجیشک این باغم من
پلنگ این راغم من

شوره‌زاره یا گلزار
عاشق این باغم من

فلفل نبین چه ریزه
بشکن ببین چه تیزه

تو طلا و تو خشتم
آتش‌زار و بهشتم

رو سینه دروازه‌ت
با خنجرم نوشتم:

فلفل نبین چه ریزه
بشکن ببین چه تیزه


نامه مجید دری از زندان بهبهان



توضیح من: مجید دری، از داشجویان محروم از حق تحصیل است که چند هفته بعد از انتخابات (اواسط تیر ۸۸) در خانه خواهرش بازداشت شد. ظاهراً از چند روز قبلش دنبالش بودند. دری در دادگاه بدوی به اتهام ارتباط با سازمان مجاهدین خلق به ۱۱ سال زندان (۱۰ سال در تبعید) محکوم شد که در دادگاه تجدیدنظر شد ۶ سال زندان (۵ سال در تبعید). حالا حدود ده روز است که تبعیدش کرده‌اند زندان بهبهان (جنوب شرق استان خوزستان) و خانواده‌اش، اگر می‌خواهند ملاقاتش کنند، باید هر هفته فاصله ۱۱۰۰ کیلومتری کرج-بهبهان را بروند و بیایند. 

چه کسی می خواهد
من و تو ما نشویم؟!
خانه اش ویران باد…
به نام آزادی که آن زمان که غریوش زدم از تحصیل محرومم کردند؛ آن زمان که فریادش برآوردم در زندانم افکندند و آن زمان که به نامش خواندم، تبعیدم کردند.
به نام آزادی که چون زنّار می‌توانی هم‌سلکان و هم‌پیمانانت را بشناسی و به تاجی که به گمانشان از خارست و بر سرت نهاده‌اند، افتخار کنی که دلق مرقّع، به زِ ریش مرصّع!
به نام آزادی که هرگاه گلویی یک بار طعمش را چشید، حبس و تبعید و اعدام و زنجیر برایش بی‌اثر می‌شود.
سلام بر آزادی! سلام بر خون‌های پاکی که به پایت ریختند و سرهای والایی که به راهت رفتند و عمرهایی که در آبیاری درختت سپری گشت.
چندی پیش یعنی صبح روز شنبه از اوین به زندان بهبهان آوردندم. حکمم محارب بود و در بی‌دادگاه قاضی پیرعباسی نامی که حتی اجازه دفاع به من و وکلایم را نداد محکوم شدم.
مصادیق حکم محاربه‌ام تن هر انسانی را می‌لرزاند! محارب شدم از آن رو که نخواستم و نتوانستم حیوانی زندگی کنم. اگر دفاع از حق تحصیل که حق مسلم و غیر قابل انکار هر فردی است حرب است، من محاربم! اگر کمک به زندانیان سیاسی و تفقد و دلجویی از خانواده‌هایشان حرب است، من یک محاربم و اگر جمع‌آوری اسامی کشته‌شدگان و بازداشت‌شدگان و گرفتن وکیل برای کسانی که معلوم نیست توسط چه کسی، کجا و چرا دستگیر شده‌اند حرب است، من یک محاربم. باری! من یک محاربم و در هر زمان و هر مکان به محارب بودن خود می‌بالم و افتخار می‌کنم که این جنگ آیا شرف ندارد به صد صلح؟!
به گمان‌تان اگر کسی بشنود از خانواده زندانیان دلجویی کردم و به یک زندانی غریب کمک کرده‌ام و اسامی کشته‌شدگان و اسیرشدگان را جمع می‌کردم، بر من می‌شورند و تحقیرم می‌کنند؟ آیا تصور می‌کنید با حبس و تبعید می‌توانید جلوی انسانیت بایستید؟!
آنان که با تقلب و دروغ و انکار آمدند و با سرکوب و تهدید و ارعاب به گمان‌شان تثبیت شدند برای ادامه از چه کارها که استفاده نمی‌کنند! آنان که هر عمل انسانی را شیطانی و هر تفکر منتقد را محارب و هر اندیشه نوگرا را مخرب معرفی می‌کنند، چاره‌ای جز استفاده از این دست‌ابزارهای بی‌حد و حصر سرکوب‌گر ندارند.
باشد که طلوعی دیگر رخ بنماید و سیاهی را در سیاه‌چال تاریخ دفن کند وعاملان و آمرانش به سزای انسان‌ستیزی‌شان برسند و در این میان بدا به حال آنان که فردا باید پاسخگوی اعمال غیرانسانی‌شان در پیشگاه مردم باشند. کاش دست کم به شعارهایی که برای دیگران می‌دهند و به قانونی که از آن دم می‌زنند پای‌بند باشند و دست کم نسخه‌ای را رعایت کنند که برای دیگران می‌پیچند و قانونی می‌خوانندشان.
اکنون به زندانی منتقل شده‌ام که تفکیک جرایم در آن صورت نپذیرفته است. زندانی که از کمترین امکانات بهداشتی و فرهنگی محروم است. زندان بهبهان. زندانی در جنوب کشور. آن‌گاه که وارد شده بودم وهنوز گرد غربت را از تن نزدوده بودم، هیچ تصوری از ادامه نداشتم؛ ادامه تحمل زندان، بدون تفکیک جرایم. در کنار زندانیانی که هیچ یک سیاسی نبودند با جرایمی مثل قتل و مواد و سرقت… تنها و غریب…
اما صدای گرم و آشنای بهبهانی‌ها چنان گرمایی داشت که خون منجمد شده در رگ‌هایم را به جریان انداخت. آن‌گاه که در روز ملاقات پشت در زندان آمدند و خواستار ملاقات با من شدند و نگذاشتند فاصله هزار کیلومتری خانواده‌ام در نظرم جلوه کند، انگار به عیان دیدم زنّار را بر کمرهایشان و تاج خار را بر سرهایشان که می‌درخشید…
دیگر غریب نبودم و غریبه نبودند و حال از اینجا، از پشت این دیوارهای ستبر به یکایکشان عرض سلام و ادب و احترام می‌کنم و به پدر و مادرم می‌گویم:
پدر! مادر! این‌جا من تنها نیستم. پدر، مادر، خواهر و برادران بهبهانی‌ام حس غریب غربتم را شکستند و می‌توانم فریاد کنم: من یک بهبهانی‌ام! مردم بهبهان! مرا بپذیرید. درود بر شرفتان!
به امید روزی که با زجر و تلاش، من و تو ما بشویم….
به امید آن روز…
خاکسارتان
مجید دری
آبان‌ماه ۸۹/ زندان بهبهان