دوشنبه ۳۱ مهٔ ۲۰۱۰
بیانیه مجمع مدرسین و محققین حوزه علمیه قم
نوشته نوریزاد از داخل اوین در مورد دیدارش با دادستان تهران
حرفهای موسوی در دیدار با زندانیان سیاسی قبل از انقلاب - شنبه
شما در فضایی مجاهده کردید که دورنمایی از آینده وجود نداشت و آنچه بود تنها احساس وظیفه انسانی و خالص افراد بود. فضایی که در آن تمام تلاش ها توام با آرزو برای ارزش ها و حاکمیت اسلام و یا ویژگی های یک جامعه سالم صورت می گرفت. ابتدای انقلاب نیز با همین فضا شروع شد.
من منکر اشکالات آن دوران نیستم، چه اینکه هیچ نظامی بدون اشکال نیست. اما معتقدم اگر چار چوب های کلی حفظ می شد ایران ما به سمت خوبی حرکت می کرد.
تشییع جنازه بی نظیر و تاریخی حضرت امام که میلیون ها نفر در آن حضور داشتند، نشانی بود از پشتیبانی یک ملت از انقلاب و بدون اینکه بخواهیم برخی اشکالات را نادیده بگیریم اما این موضوع نشانی از تحقق بسیاری از ارزش ها بود.
همیشه نظام های مختلف یکسری شاخص ها را برای بیان موفقیت خود ارائه می دهند. مثل تولید ناخالص ملی، تولیدثروت و یا در ابعاد غیر مادی مانند تحصیلات، شاخص کرامت انسانی و… که کم و زیاد آن معنا دار است و درجای خود قابل بحث. ابتدای جنگ خیل عظیم انسان های نورانی و ایثارگر که انقلاب برای ما به ارمغان آورده بود شاخص و نشانه ای بر حقانیت نظام ما بود. جبهه ها را همیشه نشان حقانیت راه خود می دانستیم و نیز علامتی از اینکه نظام در راستای آرمان هایش موفق بوده است. اما متاسفانه کم کم انحراف پیدا شد و در این سال های اخیر نیز مشکلات بسیاراساسی پیدا کرده ایم به گونه ای که امروز نمی توانیم جواب نسل جوان را بدهیم و حتی هنگامی که برایشان توضیح دهیم که اول انقلاب چه اهدافی مطرح بود و بعد از انقلاب چه تغییراتی در کشور رخ داد باز هم نمی توانیم قانعشان کنیم. دلیل آن هم چیزی نیست جز بیراهه رفتن ما.
پیش از انقلاب آزادی نبود. عناوین کتاب های چاپی و کتاب های اساسی بسیار کم بود و به صورت زیرزمینی دست به دست می چرخید. اما پس از انقلاب نمایشگاه کتاب برپا شد تا نشان داده شود این نظام، معتقد به برخورداندیشه هاست و به واقع یک انقلاب فرهنگی شکل گرفته است. اما در همین یک مورد آنچه می خواستیم را مقایسه کنید با اتفاقات حیرت آور نمایشگاه کتاب امسال که حتی برخی از رساله ها و کتاب های مراجع را جمع کردند. غرفه کتابهای شهید بهشتی که خود از پایه گزاران نظام هست را حذف کردند و محدودیت مثل همیشه دامن ادبیات و کتاب های علوم انسانی را گرفت و اینها تنها علامت هایی کوچک در دوری از آرمانهای انقلاب است.
نظام در حال حرکت به سمت تک صدایی است به طوری که هیچ اندیشه دیگری را تحمل نمی کند. تک صدایی خود منجر به استبداد و دیکتاتوری می شود و هیچ کس نیست که نداند اضافه بر استبداد و دیکتاتوری تک صدایی مهم ترین عامل بازدارنده توسعه است.
آنچه اکنون می بینیم سیاست هایی است که شفافیت و گردش آزاد اطلاعات را هدف گرفته است و تعجب آور نیست که در کشور ما مساله فساد و دروغ و خود رایی درحال گسترش است، چرا که اگر اندیشه آزاد نباشد در فضای تک صدایی این مسایل طبیعی است.
جنبش سبز برای آزادی و عدالت است. عدالت برای مردمی که انقلاب کردند و کشور با همه تنوع قومیت ها، فرهنگ هاو زبان های مختلف مال آنهاست و عدالت در وجوه اجتماعی،سیاسی و اقتصادی جزئی از حقوق آنهاست. و نیز آزادی که از آرمانهای ما بود و اگر نباشد حقوق مردم پایمال می شود. زمانی آرزوی ما بود که زندانها خالی باشد وجشن بستن زندان اوین را بگیریم، اما حالا آنجا ساختمان سازی می کنیم که حجره های بیشتری داشته باشیم برای حبس بیشتر و هم این نشانی دیگر از انحراف و کج روی ماست که به نتیجه هم نخواهد رسید.
ما که نمی خواستیم فقط حکومت تشکیل بدهیم و به نام اسلام چارچوبی تعریف کنیم ولی از محتوا خالی باشد و از آرمان ها و آرزوهایی که برآمده از مکتب و اعتقادات ما بود هیچ نشانی نداشته باشد.اگر قرار باشد که نظام باقی بماند ولی با پر کردن زندان ها یا با زدن و گرفتن دانشجویان و کارگران مسلمان،هنرمندان و سینماگران و روزنامه نگارن آیا می توان از چنین نظامی در جهان دفاع کرد؟
طلب آزادی و عدالت در چنین فضایی یک مطالبه جدی است. جنبش سبز یک جریان ادامه دار است که نه با بستن و گرفتن و تهدید و زندانی کردن و نه با کشتن متوقف نخواهد شد چرا که مطالبات برآمده از نیازهای واقعی و انسانی ملت ما را دارد. این جنبش یک جنبش چهار فصل است. تجدید حیات می کند، در شکل های مختلف ظاهر می شود. اینطور نیست که برای یک مقطع کوچک باشد و یا ارتباطی به شخص خاص داشته باشد بلکه برآمده از نیازهای ملت ما و در موازات مبارزات طولانی ملت برای نیل به آزادی و عدالت است.
زمانی که می گوییم قانون اساسی مسئله روشن است، وقتی می گوییم دروغ و فساد نباشد و عدالت باشد مسئله روشن است. به طور قطع گسترش آگاهی بزرگترین ابزار جنبش است. ما با کسی نمی خواهیم دعوا کنیم. تنها از حقوق خود دفاع می کنیم و ابزارمان همان آگاهی رسانی به مردم است و جلوی کسی را هم سد نمی کنیم. آنها می توانند تبلیغ کنند که ما درست نمی گوییم. ما انتظار نداریم که آنها جوانمردانه عمل کنند، از صدا و سیمایشان گرفته تا باقی رسانه هایشان.
در هنگامه انتخابات یکی از مهمترین و با نفوذترین پوستر هایی که چاپ شد، پوستر «دروغ ممنوع» بود. بنده اولین بار آن را در تهران دیدم و به فاصله ۲۴ ساعت در یک منطقه دوردست کشور مشاهده کردم چرا که شعار ملموس و مطالبه جدی همه مردم بود.
اینکه آنها طاقت ندارند یک وبلاگ معمولی را آزاد ببینند و امروز هیچ رسانه ای حتی در سطح مجازی نیست که در اختیار ما باشد و از فیلترینگ در امان مانده باشد همه نشانگر این است که پاشنه آشیل یا چشم اسفندیار آنها مسئله آگاهی است. بنابراین هرکس در هرجا احساس مسئولیت می کند باید در حد خود در گسترش آگاهی های سیاسی، اجتماعی تلاش کند حتی با گفتن یک نکته در جمع کوچک.
از محیط خانواده گرفته تا جمع دوستان و اقوام، و در میان اقشار و استان های مختلف اگاهی را گسترش دهیم. جنبش سبز هدف پیچیده ای ندارد؛ ما فساد و دروغ را نمی خواهیم، می خواهیم مردم احترام داشته باشند، قوه قضاییه درستی داشته باشیم که ظلم نکند. اینگونه نباشد که از کسی اعتراف بگیرند و بر اساس آن وی را اعدام کنند یا او را بزنند و یا زندانی را آزاد کنند و بعد از دو سه هفته با او تماس بگیرند و بگویند مصاحبه کن یا به زندان برگرد! کافیست همین مسائل را برای مردم شرح دهیم.
همیشه می گویم کسانی که این زندان های وسیع را ایجاد کرده اند چقدر با واقعیت بیگانه اند. ما چقدر فرصت داشتیم در ماه رمضان و عیدهای مذهبی و ملّی اعلام کنیم که جدای از گذشته ها آزادانه به اصول بازگردیم. این خود به خود مردم را خوشبین می کرد. اکنون نیز اگر بگویند انتخابات آزاد و رقابتی برگزار خواهیم کردو تقلبی در کار نخواهد بود خواهید دید که مردم قطعا نفس راحتی می کشند.
نظامی که نتواند با حمله به خوابگاه دانشجویی به عنوان یک مورد برخورد شجاعانه کند و برای مردم شرح دهد که واقعا در این بین چه اتفاقی افتاده است و با آنهایی که تقلب کرده اند نتواند برخورد کند نظامی ضعیف است. قدرت نظام در این است که این مسائل را شرح دهد یا در مورد کهریزک که می گویند ۳ نفر را محکوم کرده اند. کهریزک یک مسئله ملی است و به همین دلیل باید تمام بحث هایی که در خصوص کهریزک می شود جلوی چشم مردم گفته شود تا تکرار نشود و بعدا مردم هم قانع شوند که عدالت اجرا شده است. همین نتیجه مبهمی که اعلام کردند و ۳ نفر را به قصاص محکوم کردند بگویند این سه نفر چه کسانی هستند و چه ارتباطی با افرادی دارند که اسامی شان در مجلس برده شد، مجلسی که تازه ما می دانیم چقدر گزارش هایش محدود است.
همه آرزو می کنیم این کج راهه تبدیل به راه مستقیم شود. توسط هر شخصی که باشد در هر موقعی که باشد مردم راضی خواهند بود. مردم مبارزه کرده اند، خون دل خورده اند تا به عدالت و ازادی برسند تا استبداد و خودرایی نباشد. تا مناصب و منزلت ها در حال گردش باشد تا هرکس در هرجا وظایفی دارد در مقابل مردم پاسخگو باشد.
این بگیر و ببند ها مسئله را حل نمی کند مگر با به زندان انداختند شما رژیم سقوط نکرد؟ رژیم سقوط کرد و من اثرات این دستگیری ها را به خاطر دارم ولی پرسش این است که آیا این دستگیری ها توانست رژیم شاهنشاهی را حفظ کند؟ وضعیت رسانه ای و گردش آزاد اخبار و اطلاعات در جهان، نسبت به دوره ای که شما در زندان بوده اید بسیار متفاوت است. اول صبح با رجوع به چند سایت می توان تمامی اخبار را دریافت کرد. قبلا اطلاعیه ها با چه دردسری این دست و آن دست می شد و بعضا چه خساراتی هم داشت و تنها به دست عده معدودی می رسید. ماهواره ها و فضای بین المللی و ارتباطات هم به همین ترتیب موثراند.
در چنین فضایی رفتن به سمت الگوها و چهارچوب هایی که عقلا عدم کارآمدی آنها روشن بوده جای تعجب و تأسف دارد.
برخی گمان می کنند با ایجاد فضای رعب و وحشت می توان امور را اداره کرد در حالی که کشور با آزادی و عدالت اداره می شود نه با زندان اوین.
پنجشنبه ۲۷ مهٔ ۲۰۱۰
نوشته حمزه غالبی درباره زندانیها: فراموشی بدتر از اعدام
منبع: رتوریک (وبلاگ حمزه غالبی)
مثل همیشه از پشت سر بازجویی میکرد. یک دفعه موبایلش زنگ خورد. بعد از چند جملهای بلند گفت: نه بابا! هنوز سالم جلو من نشسته. بعد چند جملهای رو رد و بدل کردند. تماسش که قطع شد، پرسید فلانی را میشناسی؛ گفتم بله؛ چند تا دیگه اسم هم آورد گفتم نمیشناسم. گفت اینها جایی داشتند صحبت میکردند و گفتند حمزه غالبی اعدام شده است. گفت دوستش میخواسته با او چک کند. نمیدانم قضیه چه بود؟ آیا این مکالمات واقعی بود یا یک نمایش دیگر برای ایجاد فشار روحی بیشتر، اما نکته مهم این بود که این حرف بر عکس بیشتر به من روحیه داد.
یکی از روشهای بازجو که فشار ایجاد میکرد تلقین این بود که همه چیز تمام شده است و همه تو را فراموش کردهاند. مردم پی زندگیشان، دوستانت هم دنبال کارشان هستند. حتی میگفتند خانوادهات هم دیر یا زود خسته خواهند شد. میروند. نمیدانم چه جوری توضیح بدهم احساس فراموش شدن چقدر سخت است، اصلا بگذارید بگویم خیلی تلخ است. یک چیزی آنطرفتر از سختی.
او گفت چند نفر در مورد اعدام تو صحبت کردهاند. نمیدانم انگیزهاش دقیق چه بود اما برای من نشان این بود که آنطور که آنها میگفتند هم فراموش نشدهام. با خودم گفتم حداقل چند نفر بخاطر خبر اعدام ناراحت بودند. فوری لبخندم را دزدیدم تا آقای بازجو متوجه نشود.
پی نوشت ۱: اگر از من بپرسید و بگوئید بزرگترین کمک به فردی که در بازداشت است چیست؟ میگویم بعد از تنها نگذاشتن خانوادهاش، نگذارید فراموش شود. حتی از تلاش برای رهاییاش هم اولویت دارد. اصلا بنظرم اینها حداقل وظیفه ما در قبال دوستانی است که به نیابت از ماها در بند هستد: خانوادهشان را تنها نگذاریم؛ نگذاریم فراموش شوند.
پی نوشت ۲: زنده نگه داشتن خاطره انسانی که به خاطر عقاید یا سیاست در بند است فقط ادای یک تکلیف اخلاقی فردی نیست. بلکه پیامدهای جدی اجتماعی و سیاسی دارد. با زنده نگه داشتن خاطره مقاومت فرد در ذهن جمعیمان، کنش او معنی اجتماعی پیدا میکند. هر نماد، نشانه، جمله یا پیامی که این کار رو بکند میشود پای بیرون از زندان. بدین ترتیب مقاومت در مقابل سرکوب رو دو پای خودش میایستد؛ هر چه یادگاریهای او بیشتر، این پا بلندتر و صدای آن رساتر. اینجوری است که الان نوشتن از دوستان، گفتن و به هر نحوه زنده نگه داشتن یاد دوستان در بندمان یکی از راههای مقاومت است.
پی نوشت ۳: زنده نگاه داشتن خاطرات رنج ها در آگاهی جمعیمان موجب انباشت تجربهای میشود که امکان حذف خطاها را برای ما فراهم میکند. فراموش نکردن سختی و نگهداشتن آن در آگاهی و حتی یادآوری مداومش، زنگ خطری میشود که همیشه پیش گوشمان باشد تا بخاطر فراموشی مجبور به تکرار خطاهایمان نشویم.
دوشنبه ۲۴ مهٔ ۲۰۱۰
نامه سروش به مراجع
یکشنبه ۲۳ مهٔ ۲۰۱۰
برای فاطمه شمس و فائزه نوریزاد و مریم باقی و خانواده همه زندانیها
خواهر فاطمه شمس را دو هفتهای هست که گرفتهاند. فکر کنم حالش را میفهمم. خودش این ور دنیاست و عزیزش به دلایلی، که احتمالاً بعضیهایش به او بیربط نبوده، در زندان است و دارد رنج میکشد. چیزی ندارم بگویم جز اینکه میدانم چه میکشد و هر لحظه منتظرم خبر آزادی خواهر ۲۱ سالهاش را بشنوم. مثل او هنرمند هم نیستم که برای خواهرش شعری بسازم.
فاطمه در شهر کوچکی تنهاست. من دستکم اینقدر خوشبخت بودم که در لندن کلی رفیق شفیق دارم که سعی کردند نگذارند آب توی دلم تکان بخورد و اگر نبودند (بخصوص بعضیهایشان) آن روزها جور خیلی بدتری میگذشت.
۲.
خبر میآید که نوریزاد را جوری کتک زدهاند که ضربه مغزی شده و بیناییاش آسیب دیده. که اعتصاب غذای خشک کرده و دو روز است هیچ نخورده. خودم را میگذارم جای فاطمه ملکی و فائزه (همسر و دخترش). حال اینها را حتی نمیتوانم بفهمم. من در تمام طول دورهای که اعضای خانوادهام در زندان بودند، هیچ خبر بدی دربارهشان نشنیدم. بیخبری مطلق (مثلاً دو هفتهای) بود، اما خبر بد نه. از دو سه روز بعد از بازداشت بابا خبردار شدم که قرصهایش را مرتب میخورد و در سلول ورزش میکند و سرحال است. از حدود یک هفته بعد از بازداشت جمیله و بنفشه هم بهم خبر رسید که در یک سلول پیش هم هستند (که البته خبر اشتباه بود و آن موقع هر دو در انفرادی بودند). مامان هم که خدا را شکر زود آمد بیرون. واقعاً نمیدانم اگر خبرهای بد از توی زندان میرسید چه میکردم. خوشحالم که خانواده نوریزاد او را در زندان دیدهاند و احتمالاً خیالشان کمی راحتتر شده.
۳.
الان خواندم که حامد روحینژاد (که محکوم به اعدام بود و بعد اعدامش شد ۱۰ سال حبس) اماس دارد و در زندان پدرش دارد درمیآید. باقی هم حال و روز خوشی ندارد و حتماً زندانیهای ناخوش دیگری هم هستند. کاری که از ما برنمیآید جز یاد کردن ازشان.
بیربط: دیشب فهمیدم «ما به خرداد پر از حادثه عادت داریم» یکی از مصرعهای یکی از شعرهای فاطمه شمس است که یک سال و نیم پیش و قبل از نامزد شدن خاتمی ساخته بود.
حرفهای موسوی در دیدار با جمعی از خانوادههای شهدای جنگ
دیشب مشروح حرفهای موسوی در این دیدار را سایت جرس (و به نقل از خبرنگار کلمه) منتشر کرده بود. البته هنوز خود کلمه نگذاشته بود، ولی چون اولش نوشته بود به نقل از خبرنگار کلمه، من فرض کردم که درست است. حالا کلمه، متنی گذاشته که با متن جرس کمی متفاوت است و البته خود جرس هم خبرش را با این خبر جدید جایگزی کرده. من متن قبلی را برداشتم و متن کلمه را جایگزینش کردم. چون فرضم این است که کلمه سایت رسمی موسوی است.
خانواده شهدا شاهد یک دوره از ایستادگی یکپارچه ملت ما در مقابل هجمههای خارجی بودند. خانوادههای شهدا و در کنار آنها ملت ما به خوبی به یاد دارند که آنچه باعث شد در دفاع مقدس یک وجب از خاک کشور را علیرغم قدرت دشمن و همکاری قدرتهای بزرگ و قدرتهای منطقه از دست ندهیم، نه اسلحه بود و نه پول بلکه آنچه باعث پیروزی شد گفتمانی بود که همه ملت را در پشت سر جبهههای رزمندگان قرار میداد. همه ما خاطراتی روشن از ایستادگی ملت داریم.
به دلیل جنگهای دویست سال گذشته ترسی میان مردم از دشمنان خارجی لانه کرده بود. در این دویست سال مناطق بسیاری از کشور ما جدا شد. اگر تاریخ دویست ساله منطقه را مطالعه کنیم، پی خواهیم برد که ذهنیت خرافی و فاسد دولتها تا چه اندازه در این جنایات و شکستها دخیل بودند. آخرین آن از دست دادن بخشهایی از خاک کشورمان توسط پهلوی دوم بود.
علیرغم کمک نظامی کشورهای منطقه به رژیم صدام و حمایت صریح آمریکا و شوروی از وی، ملت از این آزمایش بزرگ پیروز بیرون آمد و کمترین اثر این مقاومت هشت ساله رخت بربستن ترس ازکشته شدن و شهادت در راه حق و ارزشهای پایهای بود.
اگر به فیلمها و مستندهای ساخته شده در دوران دفاع مقدس نگاه کنید تنها چیزی که در چشمان رزمندگان، پدران، مادران و آحاد ملت نخواهید دید ترس است و حذف این ترس بزرگترین عامل حفظ امنیت ملی ما در مقابل دشمنان خارجی بوده است.
روحیه ایثار تنها سرمایهای است که اکنون ملت ما هم در مقابل خطر هجوم خارجی و هم هجوم فساد و خودرایی و استبداد دارد. ایثار از دستاوردهای دفاع مقدس است.
آزادی و عدالت به صورت خود بخودی در اختیار مردم قرار نمیگیرد . نه آزادی و نه عدالت در حوزه عمومی داده شدنی نیست بلکه آزادی و عدالت را باید با فداکاری و ایستادگی و تدبیر به دست آورد و از آن حراست کرد. آزادی و عدالت با ایثار در سطح وسیع بدست میآید. برای نسل جوان ما مهم است ایرانی را که با چنگ زدن به فضیلتهایی همچون ایثار به دست آورده، حفظ کند. با ایثار بود که خونینشهر دوباره خرمشهر شد.
آنچه ملت ما امروز میخواهد همان سرمایهای است که توانست معجزه آزادسازی خرمشهر را بیافریند. معجزهای آنچنان بزرگ که امام (ره) فرمودند «خرمشهر را خدا آزاد کرد». این همان تفسیر از آیه «ما رمیت اذ رمیت» است. وقتی مردمی در راه اهداف بلند خدایی، خود را فانی دیدند این دست خداست که فجر پیروزی را میآفریند و با این نگاه است که ما میتوانیم سوال کنیم که آیا صبح نزدیک نیست؟
این روزها به دلیل رخنه فساد، دروغ و بیتدبیری، ملت ما در مقابل امتحانهای بزرگی قرار گرفته است. سقوط تولید ناخالص داخلی به نیم درصد در سال گذشته مانند از سر گذراندن یک حمله بزرگ از سوی دشمنان خارجی است. فشار این سقوط بر تولید گران است و فقر و بیکاری و بیچارگی سنگینی را به دنبال دارد، فشار به کارگران، معلمان، کارمندان و روستائیان بیشتر است.
جنبش سبز میگوید راه حل برگشت به سوی مردم است. راه حل در جلب حمایت مردم است و این کار جز از طریق به رسمیت شناختن حق مردم برای حاکمیت بر سرنوشت خود ممکن نیست. فصل سوم قانون اساسی را بدون کوچکترین تغییری اجرا کنید. خواهید دید که دوباره دورنمای صبح امید پیدا خواهد شد.
شما نمیتوانید مسائل داخلی و خارجی را با بستن روزنامهها و پر کردن زندانها مهار کنید. احترام به ملت و احترام به کرامت ذاتی انسانها خشت اول همه اصلاحات است. اینکه عدهای با چوب و چماق در زندان و بیرون زندان بر سر مردم بزنند همان سیاستهای قاجاریها است.
این روزها بحث تحریم علیه ملت ما شنیده شده است. ما گرچه وضعیت بوجود آمده را ناشی از سو تدبیر و ماجراجویی در سیاست خارجی کشور میدانیم ولی نمیتوانیم با این تحریم که روی زندگی مردم اثر خواهد گذاشت موافق باشیم و در این صفکشی علیرغم آنکه وضعیت دشواری داریم، صف ما بدون کوچکترین تنازلی در مطالباتمان، در کنار ملتمان است.
ماه خرداد ماه بیداری و مقاومت است. زنجیره سبزی که سال گذشته از میدان تجریش تا میدان راهآهن کشیده شده بود، زنجیره صلح و دوستی بود و کمترین بهرهای که ما از آن رویداد باید داشته باشیم این است که چهره دوزخی فشارها، محدودیتها و سرکوبها نباید آن سرمایه عظیم اجتماعی را مورد تهدید قرار دهد. جنبش سبز باید همواره به دنبال نهضتی اخلاقی، مردمدوست، صلحطلب و دوستدار همه ملت باشد.
جنبش سبز آحاد ملت و شهروندان را به خودی و غیرخودی تقسیم نمیکند و رشد فضیلتها و تحقق مطالبات مبتنی بر عدالت و آزادی را یک وحدت فراگیر ملی میداند.
(با اشاره به روزهای دوم خرداد، ۱۴ و ۱۵ خرداد و ۲۲ و ۲۵ و ۳۰ خرداد) ماه خرداد ماه حوادث بزرگ و سرنوشتساز است و ماه آگاهی است و جا دارد که از مناسبتهای این ماه برای گسترش آگاهیها در مورد سرنوشت کشور و روندهای موجه و سیاسی بهره گرفته شود.
در حال حاضر با نگاهی خرافی مواجه هستیم که برنامهریزی را در کشور تعطیل کرده است. چشمانداز بیست ساله و برنامههای پنج ساله به بنبست رسیدهاند و با تصور واهی که امروز و یا فردا فرجی رخ خواهد داد. ما همه دعای فرج میخوانیم ولی موظف هستیم برای آیندهمان برنامهریزی کنیم. در روایات ما تمام کسانی که برای روز فرج در انتظار هستند وقت تعیین میکنند مورد طعن و لعن و تکذیب قرار گرفتهاند. نتیجه تصور آنکه آمریکا امده است در عراق تا جلوی ظهور امام زمان (ع) را بگیرد در نهایت همین وادادگی و قراردادهای ترکمنچای است که باید از آن بترسیم.
(در واکنش به سخنان اخیر دادستان تهران که نسبت به صدور بیانیه توسط وی موضعگیری کرده بود) ما به جایی نمیرسیم مگر اینکه از ابتدا از حق دفاع کنیم حتی وقتی با دشمنانمان مواجه میشویم. مثال شهادت حضرت امیرالمومنین مثلی است که همه میدانند. ایشان پس از ضربه خوردن نگران ابن ملجم بود که شیر به او میرسد یا نه، جایش در زندان مناسب است یا نه؟ و اینکه مبادا به او صدمه بزنند.
ما به این اسلام علاقه داریم. ملت ما هم این اسلام را میشناسد. آیا وضعیتی که در دادگاههای ماست چنین وضعیتی است؟ بدون شک نه. این دور شدن از اسلام است. ما اسلامی را نمیشناسیم که زندانیان را کتک بزند و برنامه اعترافگیری داشته باشد.
(درباره شایعه برکناری سرتیم محافظانش) اگر ماموریت کسی تمام میشود به او ابلاغ میکنند نه اینکه او را در وسط خیابان در حالی که به نماز میرفته بگیرند و با خود به پادگان ببرند. آقای یزدانفر از سال ۶۰ درتیم حفاظت بودهاند. ایشان از برادرهای قدیمی بسیار خوب سپاه بودند و به وظایف خودشان عمل میکردند. برادر دو شهید هم هستند و بسیار مومن و معتقد و فداکار در وظایف خود عمل میکردند.
در طول این سی سال موقعیتهایی پیش آمد که ایشان میتوانستند به موقعیتهای بالای مالی و پستی دست پیدا کنند اما نرفتند و قبول نکردند. ایشان بر سر چیزی که به آن اعتقاد داشت میایستاد.
اینها با دستگیری آقای یزدانفر خودشان را در معرض آسیبپذیری بزرگی قرار دادهاند و من نمیدانم این پروژه به کجا ختم خواهد شد.
شنبه ۲۲ مهٔ ۲۰۱۰
نامه سعیده منتظری به موسوی - مربوط به اعدامهای ۶۷
نامه کروبی به موسوی اردبیلی
چهارشنبه ۱۹ مهٔ ۲۰۱۰
اطلاعیه جعفر پناهی از اوین: اعتصاب غذا کردهام
چرا آبجیز را دوست دارم؟
پنجشنبه ۱۳ مهٔ ۲۰۱۰
حرفهای موسوی در دیدار با خانواده زندانیان سیاسی
واکنش کروبی به اعدامهای اخیر
چهارشنبه ۱۲ مهٔ ۲۰۱۰
یادنامه مجید توکلی از اوین برای فرزاد کمانگر، علی حیدریان و فرهاد وکیلی
این اعزام عصر شنبه همه ما را نگران کرده بود؛ معمولا اعزام برای اعدام های سیاسی عصر شنبه بوده است. ناراحتی دیوانه کننده ای سراسر وجودمان را فرا گرفته بود ولی فرزاد می گفت چیزی نیست و احتمالا چند سوال می خواهند بپرسند. او می دانست ولی مثل همیشه چنان پرروحیه بود که اصلا به روی خودش نمی آورد. باورکردنی نبود؛ تا چند دقیقه قبل با هم در کتابخانه بودیم. علی هم که والیبال را نیمه کاره رها کرده بود و سر و رویش را شسته بود و داشت آماده می شد. خیلی سخت و دردناک بود؛ معمولا همین ساعت هر روز، علی پس از ورزش می آمد تا با هم فیزیک بخوانیم. می خواست یکی دو درس باقیمانده از دیپلمش را در خرداد امتحان دهد و برای کنکور خودش را آماده کند. با آن روحیه کسی باور نمی کرد که او حکم اعدام داشته باشد. اگر در مورد علی می پذیرفتند، فرزاد به هیچ وجه قابل باور نبود. او هم برای امتحانات دانشگاه خودش را آماده می کرد. ماجرای نامزدی و ازدواجش هم بی نظیر بود. در مقابل این همه روحیه و انرژی آن دختری که ازدواج با یک اعدامی را می پذیرفت، احساس حقارت تمام وجودم را فرا می گیرد. این اولین باری نبود که این چنین دوستان را دیده بودم. تابستان ۸۶ و دیدار با دوستان در بند ۲۰۹ اوین. اولین کسی که بعد از روزهای سخت انفرادی دیدم فرهاد بود که از قندیل می گفت و نقاشی های پسر خردسالش و اراده عزمش، پشتوانه ای برای همه ما بود. بعد از چندی علی و فرزاد را هم دیدم؛ علی که آرامش و متانتش آرامش بخش بود و فرزاد که اسطوره ای بود در میان ما. ملتی بود به تنهایی و ایستاده. همیشه خندان و امید بخش در برابر همه سختی ها و در لحظه های سخت اشک و خون و بازجویی و احکام ناعادلانه دادگاه انقلاب… و باز او را دیدم در روزهای مکرر. آن هنگام که از بازداشتگاه خوفناک سنندج برای دومین بار فرزاد به اوین آمد. گردنش را آتل بسته و کتفش در رفته بود و دندان هایش شکسته بود اما اراده و ایستادگی اش استوارتر شده بود. همان چند روز حضورش در هفت، باعث می شد به بهانه هایی سخت از هشت برای دیدنش با دوستان عازم شویم و سال گذشته نیز هنگامی که علی و فرزاد را از رجایی شهر برای اعدام به ۲۴۰ اوین آوردند. در حالی که در سلول انفرادی منتظر ساعت ۴ صبح نشسته بودند – و من در حال اعتصاب غذا با توانی کم می دانستم که آن ها را برای چه آورده اند، دستم کوتاه تر از همیشه بود- فرزاد به من روحیه می داد که همه چیز خوب است و علی باز آرامشی بود در برابر همه سختی ها.
در همه روزهای آزادی ام با تماس های روحیه بخش فرزاد و با صدای گرمش که مادرم را در روزهای انفرادی من تنها نمی گذاشت، دیدم که یک انسان اگر در بدترین شرایط هم باشد می تواند بزرگترن کارها را انجام دهد.
… و برادر بزرگم را کشتند. برادری کرد که او را عاشقانه دوست داشتم. برادر و معلم من. معلمی برای مقاومت و معلمی برای همه فرزندان ایران. آن روزها که الفبای ایستادگی در مقابل بدترین شکنجه ها و پرونده سازی ها را از او آموختم؛ آموختم که ایمان و اعتقاد انسان در برابر این مشکلات ارزشمندترین داشته است؛ آموختم می توان بارها در اتاق بازجویی و سلول های تنگ انفرادی جان را تسلیم کرد و عقیده را پاس داشت. او معلم من بود. معلمی که آموخت می توان همیشه لبخند زد و به همه انسان ها –فارغ از هر اختلاف و تفاوتی- انسانی نگریست.
حال او رفته است در حالی که حاضر نبود خداحافظی کند و می گفت فردا می بینمت. نگذاشت ببوسمش و در آغوشش بگیرم و گفت فردا می بینمت. می دانم گام های استوارش را با گام های استوار دوستانش برداشته و به میدانگاه نزدیک شده. او بارها قول داده بود که نگذارد قوم پر کینه استبداد چهارپایه را از زیر پایش بکشند. او قول داده بود که خودش چهارپایه را خواهد زد. او نمی گذاشت دستان پلید استبداد جان او را بگیرد و من می دانم او به قولش عمل کرده است. من می دانم به مرگ هم لبخند زده است؛ لبخندی که فریاد برآورده اسطوره ای از میان ما رفته تا جاویدان شود.
او و دیگر یاران بی گناهش رفتند و یادشان به نیکی برای همیشه ماند. او خوشنام رفت و معلمی جاودان شد. معلمی جاودان برای همیشه تاریخ ایستادگی و مقاومت. اسطوره ای برای امیدواری. نشانه ای برای همیشه روحیه بخشی به انسان های آزادی خواه.
او اینک نیست تا با هم از خاطرات خوش گذشته بگوییم. آن هنگام که وزارت اطلاعات در برابر روحیه یک نسل زانو زد. وزارتی که عاجزانه لب به اعتراف گشود تا در بازگشت های بعد فرزاد به ۲۰۹ بگوید که دیگر آن تابستان ۸۶ را در ۲۰۹ تکرار نکند. دیوارهای هواخوری را سنگ کرده بودند و آن صندوق پستی ما را برداشته بودند! گویا توانسته بودند پس از آن تابستان سرودهای دسته جمعی را سرکوب کنند اما فرزاد باز هم لبخند زده بود تا بگوید تا همیشه همیشه ایستاده ایم.
… و اینک گروگان ها را بردند تا بگویند از ایستادگی چنین زندانیانی خسته شده اند. بگویند قدرت استبداد در برابر عزم و اراده فرزندان کردستان هیچ است. بگویند تحمل زنده بودن مظهر شکستشان را ندارند. فرزاد می گفت که بازجویش گفته "شما به ریش ما وزارتی ها می خندید که الان در زندان درس می خوانید و می خواهید ازدواج کنید" این روحیه جنگندگی فرزاد و علی و فرهاد بی نظیر بود. امروز در سوگ چند دوست نشسته ام که فقط چند "نفر" نبودند. فرزاد که خود یک ملت بود، علی رفیع و بزرگ و فرهاد چون کوه قندیل استوار و سخت، فرزاد یک ملت بود؛ اینگونه بود که در روزهای ناراحتی با توجه به دستور جدا ماندن از دیگر سیاسیون خبر حضور فرزاد در اندرزگاه هفت برایم امید بخش بود. همان چند ساعت به بهانه کتابخانه برای در کنار ملتی بودن کافی بود.
فرزاد اگرچه با امید به آینده از ما جدا شد و رفت اما دلخوری هایی هم داشت؛ از باند بازی هایی که هنوز برچیده نشده. از اینکه عده ای همه کس و همه چیز را می خواهند مصادره کنند. این روزها داشت یادداشتی می نوشت که عنوانش این بود: "من یک ایرانی هستم؛ من یک ایرانی کرد هستم" و می خواست بگوید که هر چند کرد بودن یعنی تحت ظلم و محرومیت اما از سویی قومی کردن مبارزه کردها نیز ظلم و محرومیتی دیگر است. او همه تلاشش را کرد تا نگاه حقوق بشری و نگاه انسانی در مساله کرد و اساس حقوق قومیت ها و اقلیت ها حاکم شود. او تا آخربن لحظات ناراحت و نگران بود از این که فارغ از اختلاف و تفاوت، نگاه حقوق بشری به مسائل و مشکلات مردم کرد صورت نگیرد. او فرزند ملت کرد بود و ولی قصه دگرگونه شد تا این بار او که خود یک ملت بود برای مردمش نگران باشد. او می رفت در حالی که دوست داشت کسی به او بگوید مطمئن باشد که آرمان هایش به سرانجام می رسد و درس هایش ثمربخش خواهد بود. او می خواست همه بدانند که اگر قصه خشونت و محرومیت و ظلم در کردستان به پایان نرسد هم چنان بی گناهانی چون خود او و دوستانش قربانی پرونده سازی ها و گروگان گیری ها می شوند. او می خواست همه بدانند اگر خشونتی هم در آن دیار است، خشونت آفرینی تنگ نظران و تمامیت خواهی قوم استبداد است.
آه، آه که چه پلید است استبداد که ترسید از اینکه فردا نتواند جنایت کند. ترسید از اینکه جنایت های تا امروزش ایستادگی فرزاد ما را بیش تر کرده است. ترسید از لبخند و ایستادگی او و ترسید که تلفن ها را قطع کرد. ترسید که گرفتن مراسم و خواندن فاتحه و پخش حلوا و خرما را ممنوع کرد. ترسید که بارها ما را احضار کرد که یادی از او نکنیم؛ غافل از اینکه همه از آن ها گفتند و یادشان را گرامی داشتند. ترسید که حکومت نظامی راه انداختند. ترسید که مدام فریاد بلند کرده که تروریست ها را اعدام کرده و حال آنکه همه می دانند تروریستی در کار نبوده. می دانند که بمب و بمب گذاری در کار نبوده. می دانند که چگونه فرزاد را در آن پرونده وارد کردند و به چه علت او را متهم کرده اند. ولی مرگ، او نیز پایان نبود؛ آغازی برای فهم این مسئله که دیگر استبداد نمی تواند فرزندان سرزمینمان را بی بها بر دار برد.
… و امروز باز به کتابخانه رفتم. فرزاد و علی نبودند. فرزاد نبود تا از خاطرات گذشته و دوستانمان بگوییم؛ امید و شادی را بیدار کنیم و به مشورت بنشینیم و چاره ای برای درد استبداد بیابیم. آینده ای روشن ترسیم کنیم و ترانه ای برای آزادی بخوانیم. علی نبود که در میان صفحات کتاب ها آرامش و روحیه را ورق بزنیم. اما یاد فرزاد و علی و فرهاد مانده است. به فرزاد قول داده ام گریه و شکوه نکنم که از استبداد جز بیداد انتظاری نیست. اما برادرم فرزاد بداند که چون همه فرزندان این ملت عهدی بسته ام که راهش را فراموش نکنم.
مجید توکلی
زندان اوین
۲۱ اردیبهشت ۱۳۸۹
حرفهای مهم هاشمی در دیدار با جوانان اصلاحطلب
بنا به گزارشهای رسیده به جرس، در این دیدار که جمعی از آزادشدگان حوادث پس از انتخابات هم حضور داشتند، در ابتدا جوانان سبز حاضر در جلسه به بیان نقطه نظرات خود پرداخته و نگرانی خود را از وضع موجود بیان داشتند. این در حالی است که هاشمی رفسنجانی در لا به لای سخنان ناطقان جویای حال آزاد شدگان بوده و از شرایط زندان، مدت بازداشت و اتفاقات پیش آمده پرس و جو می کرد و جوانان را با اشاره به آیات و احادیث به استقامت و مدارا فرا می خواند و تاکید می کرد که سرانجام هر سختی، پیروزی و آسانی است.
وی هنگامی که سخنان خود را آغاز کرد بخش قابل توجهی از بحثش را به زندانیان سیاسی اختصاص داد و از فعالان سیاسی خواست به دستگیری ها و زندان رفتن از بعد منفی نگاه نکنند چرا که به گفته وی زندانی شدن افرادی که نیت مصلحانه دارند درمجموع سازنده بوده و ثمراتی هم به دنبال دارد.
بر اساس این گزارش، آیت الله هاشمی رفسنجانی برای این گفته خود دلیلی نیز آورد و گفت: وقتی چهره های دلسوزی به خاطر نقد و انتقاد زندانی می شوند، جمع زیادی از اطرافیان وی شامل دوستان، آشنایان، همسایگان و نزدیکانش را به فکر فرو می برد و آنها را نسبت به وضع موجود آگاه می کند که این آگاهی در مجموع سازنده است.
رئیس مجمع تشخیص مصلحت نظام با تاکید بر لزوم طرح بحث های انتقادی در جامعه گفت: گرچه ممکن است بازداشت ها باعث شود برخی ها کنار بکشند اما عده قابل توجهی از جامعه را در هدف خود ثابت قدم تر کرده و شک نباید کرد که این زندان رفتن ها در مجموع سازنده است.
وی با بیان این که نظارت عمومی در همه جای دنیا پذیرفته شده است خطاب به جوانان سبز گفت: شما که برای مردم تلاش می کنید در حقیقت برای رضای خدا قدم بر می دارید و کسانی که برای خداوند اقدامی می کنند، ذره از آن گم نمی شود.
هاشمی رفسنجانی لزوم خودسازی معنوی و تقویت روحیه مذهبی جوانان را مورد تاکید قرار داد و با ذکر خاطره ای از زندان های دوران پهلوی گفت: پیش از انقلاب زندانیان سیاسی دو گروه بودند. گروه اول ما فعالان مذهبی و گروه دوم مارکسیست ها بودند. چپ گراها چون دین و اعتقادی نداشتند در زندان زود می بریدند اما افراد معتقد و مذهبی مثل فولاد در زندان می ایستادند.
رئیس مجلس خبرگان رهبری که تاکید داشت قصد ندارد زندان های زمان شاه را با زمان حاضر مقایسه کند به جوانان اصلاح طلب گفت: شما اگر برای اصلاح جامعه و برای جلوگیری از ظلم تلاش کنید، تلاش شما نزد خداوند گم نشده و ارزش خاص خود را دارد. با این حال من آینده ملت ایران را درخشان می بینم و هیچ یاس و ناامیدی نسبت به وضع موجود ندارم، چرا که روز به روز آگاهی های مردم افزایش پیدا می کند.
رئیس مجلس خبرگان در پاسخ به این ابراز نگرانی که عملکرد برخی مسئولان رفته رفته زمین را شور کرده و از حاصلخیری می اندازد، با اشاره به اينكه وي كشاورز بوده خاطر نشان كرد زمين هاي شور را هم با تلاش مي توان به زمين هاي حاصل خيز تبديل كرد.
هاشمی رفسنجانی با اشاره به سخنان برخی حاضرین که از شرایط موجود احساس نگرانی می کردند گفت: جای دلسردی نیست، وقتی کسی وارد فعالیت سیاسی می شود نباید فکر کند معادلات آنقدر ساده است که با چند راهپیمایی همه چیز حل می شود. ما وقتی مبارزه می کردیم فکر نمی کردیم که به اهدافمان برسیم. البته هدف شما اصلاح اشکالات است و با اهداف ما فرق دارد. در هر حال به خودتان ناامیدی راه ندهید.
وی خواستار این شد که جوانان اصلاح طلب در جهت آگاه کردن اقشار مختلف جامعه تلاش کرده و آگاهی های خود را مبنای تعقل و تحلیل خود قرار دهند.
رئیس مجمع تشخیص مصلحت نظام بی تفاوتی جامعه نسبت به مسائل سیاسی را عیب بسیار بزرگی دانست و با بیان این که امر به معروف و نهی از منکر وظیفه ای همگانی در جامعه اسلامی است گفت: سکوت و بی تفاوتی مردم قابل قبول نیست.
هاشمی رفسنجانی در خاتمه با اشاره به عملکرد مصلحان دنیا در طول تاریخ گفت: کار برای مردم، زحمت و مرارت دارد و سختی های مسیر را باید تحمل کرد. مطمئن باشید کسانی که در زندان یک سیلی می زنند به اندازه 10 سیلی باید جوابگو باشند.
پیش از سخنان هاشمی رفسنجانی، جوانان اصلاح طلب كه از احزاب مشاركت ، سازمان مجاهدين انقلاب اسلامي ، كارگزاران و مجمع نیروهای خط امام در جلسه حاضر بودند به همراه تعدادی از روزنامه نگاران به بیان نظرات خود پرداخته و خواستار این شدند تا هاشمی رفسنجانی فعال تر در عرصه حضور یافته و موضع گیری های شفاف تری نشان دهد.
در خاتمه حاضران وضع فعلی کشتی نظام را به کشتی تایتانیک تشبیه کردند که در اثر اتفاقات پس از انتخابات دچار حادثه شده و از مهندس آن (هاشمی رفسنجانی) خواستار چاره اندیشی جدی شده اما ناخدای کشتی با کتمان وجود هر نقصی، کشتی را با سرعت هرچه تمام تر حرکت داده و به توصیه های مشفقانه دلسوزان توجهی نمی کند. بر این اساس جوانان از هاشمی خواستند به عنوان فردی که از ابتدای انقلاب، مهندسی کشتی نظام را بر عهده داشته در مقطع فعلی از تمام توان خود برای رفع دغدغه ها و نگرانی ها استفاده کند.
سهشنبه ۱۱ مهٔ ۲۰۱۰
یادداشت زهرا رهنورد درباره اعدام های اخیر
مثلاً:
- اصلاً چرا اعدام؟ چرا بدترین مجازات در حق انسانها و ملت اعمال شده است؟
- آیا روند دادرسی انجام شده؟ آیا اقرار گرفتن زیر شکنجه هیچگونه وجاهت قانونی دارد؟
- آیا این اعمال و محکومیتها و اعدامها، اقدامی مستقلانه از سوی قوه قضائیه بوده است یا با فشار نهادهای امنیتی انجام شده؟
- آیا این اعدامهای شتابزده برای زهر چشم گرفتن از مردم در سالگرد بیست و دوم خرداد بوده است؟
- درحالی که جنبش سبز با همه تنوع و تکثر، خواهان استقرار حاکمیت مرکزی، وحدت ملی تمام قومیتهای ارضی ایران با حفظ حقوق اقلیتها ست، چرا حاکمیت فعلی با سرکوب اقلیتها و جوانان کرد و اعدامها در جهت تحریک این قوم اصیل عمل میکند؟ و سؤال پررنگ این است که آیا این اقدامات در جهت وحدت ملی است و یا تجزیه ملی و سایر پیامدهای سوء آن؟
- آیا اعدام زنان و خشونت در حق لطیفترین بندگان خدا، موجب سرافرازی حاکمیت است یا نشان ضعف و ذلت آن؟ و این درحالی است که به فرموده پیامبر، زن به ریحانه تشبیه میشود: «إنَّ النّساء ریحانة»
- آیا با این همه ادعای اسلاممداری رژیم، این اقدامات خشن، بازجوییها، زندانهای طویلالمدت، و نهایتاً اعدامها، زنان را به اسلام علاقهمند کرده یا موجب بدبینی زنان و جوانان به اسلام شده است به نحوی که حتی عبادات بنیادی مثل نماز و روزه را هم برای آنها زیر سؤال برده است؟ اینگونه زنکشیها، به این معنا ست که بالاخره حاکمیت به مطالبه رفع تبعیض تن داده (!) اما این بار از طریق ظلم بالسویّه! با اعمال زندان، شکنجه، بازجویی، احضار و اعدام، بطور مساوی برای زنان و مردان! و همزمان خودداری از هرگونه اقدام رفع تبعیض در قوانین قیممآبانه در ارگانهای ذیربط و دادگاهها و نهایتاً، من زهرا رهنورد بعنوان عضو کوچکی از ملت، در اینجا به تمام مادران داغدار و زنانی که فرزندان و شوهرانشان اعدام شدهاند یا در کف خیابانها به دست مزدوران کشته شدهاند پیام میفرستم: ای زنان دلیر و شجاع، در این غم و اندوه عظیم، در کنار شما هستم و بدانید که این خونها به بار مینشیند و پاداش هزینه سنگین داغ جوانان صبح آزادی و دموکراسی خواهد بود اما دریغ و افسوس از این همه ظلم حاکمیت بر ملت؛ ملتی که هیچ کس را ندارد جز خداوند عالم.
دوشنبه ۱۰ مهٔ ۲۰۱۰
بیانیه موسوی درباره اعدامها
درباره اعدامها و موضعگیری احتمالی موسوی و کروبی
یکشنبه ۹ مهٔ ۲۰۱۰
نامه کروبی به دادستان تهران
دادستان محترم تهران
با سلام
مدتی بود که اخبار متواتری در باب تحت فشار قرار دادن آقای محمد داوری سردبیر سایت سحام نیوز که بیش از هشت ماه است در بازداشت به سر می برد، برای اعتراف گیری علیه اینجانب و پرونده تجاوزهای پس از انتخابات می شنیدم. تا اینکه چند روز پیش در خبرها به نقل از خانم مینا جعفری وکیل آقای داوری نیز خواندم که موکل شان را تحت فشار قرار داده اند تا علیه من اعتراف کند و ماجرای تجاوزهای پس از انتخابات در زندانها را دروغ بخواند و مستندات آن تجاوزها را تکذیب کند بلکه این ماجرا ختم به خیر شود و قبای آقایان که پیشتر هم گفته بودم لای در گیر کرده است، آزاد شود و نفسی راحت بکشند. ای عجب از کسانی که می خواهند آن لکه ناپاک را با دروغی پاک کنند؛ وچه خوش خیال که انگار با چنین ترفندها و اعتراف گیری هایی می توان عقل از مردم برد و آفتاب حقیقت را زیر خاک کرد.
جناب آقای دادستان!
اعتراف گیری و تواب سازی چه سودی دارد؟ برای اطلاع شما و دیگران اعلام می کنم که مسئولیت تمام اسناد و مدارک و فیلم هایی که من از تجاوزها و شکنجه ها ارائه کرده ام تنها با خودم است و نه آقای داوری و نه هیچ کس دیگری دخیل در این ماجرا نبوده است که اکنون ضرورتی برای اعتراف گیری از آنها وجود داشته باشد؛ و بدین ترتیب اعتراف گیران زحمت خود می برند و بر خستگی خود می افزایند. آیا این همه سیاهکاری که رخ داد کافی نبود که اکنون ماشین ترور شخصیت، همچنان به کار خود ادامه می دهد و به دنبال قربانی کردن افرادی دیگر است، آن هم فردی که تنها یک فیلمبردار بوده است، آن هم در شرایطی که من خود مسئولیت تمام آن مستندات را بر عهده می گیرم. نمی دانم که شما درباره ماجرای تجاوزها از آغاز تا به امروز و مستنداتی که من ارائه کرده ام تا چه حد در اطلاعید. مقام شما ایجاب می کند که از عمق ماجرا با خبر باشید. اما باز هم صرفا برای اطلاع جنابعالی و ثبت در تاریخ بازگو می کنم که: بعد از حوادث انتخابات ریاست جمهوری و شروع دستگیری ها خبرهایی شنیدم از اشخاص معتبر و شناخته شده درباره شکنجه های هولناک و وحشت آمیز در بازداشتگاه ها که بعضا منجر به قتل نیز شده و جنازه های آنها نیز به خانواده هایشان تحویل داده نشده بود. همچنین خبرهایی می شنیدم از تجاوز به برخی بازداشت شدگان که تا چندین شب خواب را از چشمان من ربوده و آرامش را از من برده بود. اینچنین بود که نامه ای نوشتم خطاب به آقای هاشمی رفسنجانی رئیس مجلس خبرگان و اظهار امیدواری کردم که اگر چنین اعمالی توسط برخی نیروهای خطاکار صورت گرفته است مسببین آن مجازات شوند و درصورت کذب بودن، همگی در دفاع از نظام و تکذیب چنین شایعاتی برآییم. از این نامه دو نسخه وجود داشت، یکی نزد من و یکی نزد آقای هاشمی. ابتدا تصور می کردم که ایشان با من تماس می گیرند و جویای حقیقت مطلب می شوند. اما ده روز گذشت و هیچ گونه تماس و اقدامی صورت نگرفت. در چنین موقعیتی من نیز راهی ندیدم جز انتشار آن نامه. البته بعد از انتشار نامه متوجه شدم که آقای هاشمی رونوشت نامه را پیشتر برای ریاست وقت قوه قضا ارسال کرده اند. پس از این نیز به جای پیگیری ماجرا، آنچه ما دیدیم ائمه جمعه ای بودند که به صورتی سازماندهی شده همگی به میدان آمدند و حملات آغاز کردند احتمالا از آن روی که جای خالی پیگیری قضایی پر شود! حال که می نگرم رجاء واثق دارم که تمام آن هجمه ها برای آن بود که مجرمین مجازات نشوند و تزلزلی ایجاد نشود در اراده مامورانی که وظیفه شان کشتار و سرکوب مردم تعریف شده بود. می خواستند با رعب و وحشت سرپوشی بگذارند بر فاجعه ای که رخ داده بود. اگر من در نامه اول خود صرفا احتمال تجاوزها را مطرح کرده بودم، اینک اما به صورت عقلی و منطقی اطمینان یافتم که این اعمال پلید صورت گرفته است. تشت رسوایی اما از بام افتاد آنگاهی که هویدا شد چندین نفر در کهریزک زیر شکنجه به شهادت رسیده اند. به یاد دارید که ابتدا می خواستند با پوشش مننژیت روی این جنایت را بپوشانند اما خداوند نخواست و آنها نتوانستند. هجمه ها اما مرا مصمم تر کرد بر پیگیری جدیتر ماجرا. پای سخن قربانیان نشستم تا عمق جنایت را دریابم؛ که البته عده ای از مراجعان و شاهدان به دلیل همان فضای ارعاب بریدند و از ظلمی که بر آنها رفته بود به حکم مصلحت شان گذشتند و راه سکوت را برگزیدند بلکه آسیب بیشتری نبینند. اما افرادی هم مراجعه می کردند و بر سخنان خود می ایستادند که من در همان زمان از آقای داوری سردبیر سایت سحام نیوز که فردی جانباز و معلم و دلسوز نیز بود خواستم تا از گفته های شان و شرحی که از مظالم رفته بر خود می دهند - در مقام یک فیلم بردار- فیلمبرداری کند تا اگر زمانی مراجعین توسط نیروهای امنیتی مرعوب شدند اسناد ما موجود باشند. بعدا به صائب بودن تصمیم خود پی بردم وقتی که پیش بینی ام متاسفانه درست از آب درآمد و برخی از قربانیان و شاهدان، از ترس جان خود از کشور گریختند. آری، نقش آقای داوری در آن اسناد و تهیه سی دی ها صرفا در مقام فیلمبردار بود و معرفی شاهدانی که برای شرح مظالم رفته بر خود به حزب اعتماد ملی مراجعه می کردند. پس اعتراف گیری از ایشان چه سودی دارد و چه واقعیتی را تغییر می دهد؟
آقای جعفری دولت آبادی!
آنچه اما بر سر آن اسناد رفت و توجهی که به آنها شد خود حدیث مفصلی است که شما باید از آن باخبر باشید. ابتدا آیت الله دری نجف آبادی دادستان وقت کل کشور توسط آیت الله شاهرودی به عنوان مسئول پیگیری این ماجرا و بررسی اسناد ما تعیین شد. اگرچه رفتار ایشان در این سمت بسیار معقولانه و منطقی بود اما با با باز شدن پای دادستان وقت تهران به این ماجرا اوضاع به کلی متحول شد و حقیقت یابی جای خود را به ارعاب و لاپوشانی داد. چندی بعد، در جلسه ای با حضور هیات سه نفره منصوب آیت الله لاریجانی، من بخشی از سی دی ها و اسناد خود از شکنجه ها و تجاوزها را ارائه دادم. منتظر بررسی اسناد بودم که به یکباره اما با هجوم نیروهای امنیتی به دفتر شخصی و دفتر حزبی خود مواجه شدم و تمام اسناد و مدارک حزبی و وسایل و مدارک شخصی ام را توقیف و ساختمان را نیز پلمپ کردند. طرفه آنکه اگرچه مدت قرارداد اجاره آن ساختمانها پس از گذشت هشت ماه تمام شده اما همچنان مقامات قضایی از تحویل آن ساختمانها به مالکین شان پرهیز می کنند. حال آنکه چنین رویه ای از سوی قوه قضائیه را مطابق هیچ قانون وشرع و عرفی نمی توان توضیح داد. الله اعلم بالذات الامور.
جناب آقای دادستان!
با پلمپ دفتر شخصی من، سردبیر سایت سحام نیوز جناب آقای محمد داوری را نیز با خود بردند و بنا به اخبار رسیده و مطابق قول وکیل آقای داوری، اکنون ایشان زیر فشار برای مصاحبه و اعتراف گیری علیه اینجانب و اظهار ندامت است. اما سوال من این است که چطور در زمان شاه خائن وقتی ساواک افرادی را زیر فشار و شکنجه مجبور به تمجید از شاه و اظهار ندامت می کرد این حاکمیت بود که مورد تمسخر ما و مردم قرار می گرفت اما حالا خودمان به همان سرنوشت دچار شده ایم و توقع داریم که مردم سخن اعتراف گونه و ندامت خواهانه یک زندانی زیر فشار را قبول کنند و اعتراف گیران را مورد تمسخر قرار ندهند؟ زندانیان را برای تمرین اعترافات از چند روز پیش از موعد به محل مقرر می برند و از آنها می خواهند که اعترافات خود در برابر مردم را تمرین کنند مباد که به هنگام نمایش عمومی، خللی در اجرای آن نمایش پیش آید و آنگاه آنچنان از اعترافات سخن می گویند که انگار خودشان نمی دانند این اعترافات در چه فرایندی تولید شده اند. افراد را وادار می کنند تا بگویند که در انتخابات تقلبی صورت نگرفته گویی با اعتراف آنها واقعیت تغییر می کند. زندانیان را تحت فشار قرار می دهند تا بگویند که به ولایت فقیه آن هم از نوع مطلقه اش اعتقاد دارند، حال آنکه مشخص نیست که این چه اعتقادی است که باید در گذر از زندان و تحمل فشار زندان انفرادی و مصائب دیگر، بر زبان بیاید. ماجرای این اعترافات شبیه داستان و مثلی طنزآمیز است: می گویند که پیرزنی از فرزند خود به هنگام سفر از روستا به شهر خواست برای او کفنی حلال به سوغات بیاورد و فرزند که در راه بازگشت پولی برایش نمانده و فرمان مادر را اجابت نکرده بود شیخی را در بیابان دید و از او خواست که عمامه خود را بدو ببخشد بلکه کفن مادرش باشد؛ آن روحانی از آن رو که درخواست آن پسر را نمی پذیرفت با ضربات چوب و چماق وی مواجه شد که عمامه را طلب می کرد؛ شیخ که اوضاع را چنین دید، عمامه خود را بخشید اما این نیز گویی تکافو نمی کرد چرا که مادر، کفن حلال طلب کرده بود و بنابراین پسر از شیخ خواست که علاوه بر بخشیدن عمامه خود با صدای بلند نیز بگوید حلال است و آن شیخ مال باخته فریاد برآورد: حلال است، حلال است. آن پسر آن عمامه را به هدیت و از بابت پارچه کفن برای مادر خود آورد و ضمن شرح ماجرا برای مادر توضیح داد که این پارچه را چگونه با زور از آن شیخ ستانده و از او حلالیت نیز گرفته است.
وقتی فکر می کنم می بینم که ماجرای اعترافات و تواب سازی های اخیر نیز به مانند همین داستان است و به واقع مثلی از این رساتر در توصیف ماجرای اعترافات اخیر به ذهن نمی آورم؛ از خود می پرسم این چه اراده ای است که قصد بردن آبرو از روحانیت دارد و می خواهد خطی سیاه بکشد بر پرونده هزار ساله آنها و رنج فراوان شان برای حفظ معارف اسلامی و بسط فقه محمدی؛ نمی دانم این چه اراده ای است که می خواهد با چنین اعمالی و برای دو روز حکومت دنیا، آبروی حکومت دینی و ولایت فقیه در این کشور را که امام بنیانگذار آن بود، بر باد دهد.
جناب آقای جعفری!
از شما می خواهم که در مقام دادستان تهران یک بار برای همیشه پروژه اعتراف گیری و تواب سازی را پایان بخشید و بررسی آن اسناد تجاوزها که در اختیار مقامات قضایی قرار گرفته است را در دستور کار خود قرار دهید و مشخص فرمایید که چرا ماجرای سعیده پورآقایی که هیچ ربطی به اسناد ارائه شده توسط من نداشت آنقدر مورد اشاره دادستان کل کشور و صدا وسیما قرار گرفت اما آن اسنادی که ما داده بودیم در بایگانی ماند و به یکی از میان آنها نیز رسیدگی نشد و کسی سراغی از مجرمان نگرفت؟ بگذریم از اینکه مشخص نیست این خانم پورآقایی نیز اکنون در چه شرایطی و در کجا به سر می برد! آری، اسنادی که ما ارائه کرده بودیم همگی در بایگانی ماندند و اکنون من از باب نمونه از شما درباره آن خواهر نجیب و محترمی می پرسم که درون اتومبیل ون حوادث تلخی بر او رفته بود و یک نسخه از سی دی اسناد ان مظالم را نیز به هیات سه نفره منصوب رئیس قوه قضائیه ارائه کرده بودم و نسخه دیگر آن هم توسط وزارت اطلاعات پس از یورش به دفتر اینجانب، توقیف شد. آیا می دانید که او پس از احضار توسط وزارت اطلاعات چه سرنوشتی پیدا کرده است؟ من از شما به عنوان دادستان تهران می خواهم به حکم وظیفه تان پیگیری کنید و آگاه شوید از رفتارهایی که با ایشان شده است و اقرارهایی که از ایشان خواسته اند بلکه پیش از نمایش احتمالی آن اعترافات، از پشت پرده نیز باخبر باشید. آیا قبول ندارید که پیگیری چنین پرونده هایی بسی مهم تر و ضروری تر است تا اعتراف گیری و تواب سازی؟
آقای دادستان!
چرخ تواب سازی را متوقف کنید. از شما می خواهم نه تنها اعتراف گیری از آقای داوری را پایان دهید بلکه حقوق معوقه و پرداخت نشده ایشان در کسوت معلمی را نیز پرداخت کرده و زمینه آزادی ایشان و بازگشت شان به کار را هم فراهم آورید و از اتهاماتی که هیچ ارتباطی با ایشان ندارد تبرئه شان کنید.
والسلام
مهدی کروبی
نوزدهم اردیبهشت ماه ۱۳۸۹
