شنبه ۳۰ ژانویهٔ ۲۰۱۰

نامه جبهه مشارکت به صادق لاریجانی درباره اعدام‌ها

جناب آقای لاریجانی
رییس محترم قوه قضاییه
با سلام

خبر اعدام ۲ تن از زندانیان با اتهام محاربه موجی از حیرت و تعجب در میان شهروندان ایرانی را برانگِیخت و در زمانی که فضای سیاسی ملتهب کشور امیدوار به زدودن ابرهای تیره نفرت و کینه می شد این اقدام شائبه اثرپذیری دستگاه قضا را از تندروانی که ثابت کرده اند به هیج وجه خواهان آرامش فضای سیاسی کشور نیستند، تقویت کرد.

دستگاه قضا که به خاطر رفتارهای شبهه ناک و غیر قانونی خود در برخورد با نیروهای سیاسی خوشنام و خدوم که به ناحق و ظالمانه پس از انتخابات اخیر بازداشت و زندانی شده اند سخت در مظان اتهام سیاسی کاری و خروج از دایره عدل و انصاف قرار گرفته است اینک با صدور احکام شبهه ناک اعدام برای ۹ تن و اجرای عجولانه آن برای ۲ تن دیگر بیش از پیش مورد سوال واقع خواهد شد.

حکم اعدام برای هر کسی که صادر شود مایه تاسف است فارغ از اینکه شخص مجرم واقعا مستحق چنین مجازاتی باشد یا خیر، و ما بدون اینکه ذره ای قرابت فکری یا عملی با این افراد داشته باشیم امروز نگران آن هستیم که قوه قضاییه تحت تاثیر تریبونهایی که هر روز و شب فرمان خونریزی و اعدام بیشتر صادر می کنند قرار گیرد.

شما نیک می دانید که حکم اعدام تنها حکمی است که در صورت اجرا غیر قابل جبران است و لذا قانونگذار عامدانه با طراحی بوروکراسی طولانی از صدور حکم تا اجرای آن کوشیده است تا امکان خطا در صدور چنین حکمی را به حد اقل کاهش دهد و لذا اجرای عجولانه حکم اعدام آقایان رحمانی پور و علی زمانی جای سوال و ابهام فراوان دارد.

به هر حال اینک که این جوانان طبعا با توشیح جنابعالی اعدام شده اند لازم است برای روشن شدن اذهان عمومی که سخت ملتهب است و بخصوص طرفداران انقلاب اسلامی که چنین رفتاری را با اساس انقلاب مغایر می دانند جهت تنویر افکار عمومی و زدودن شائبه های موجود و خنثی کردن تبلیغاتی که اساس نظام را هدف قرار داده است و بیش از همه حیثیت خود قوه قضاییه را در معرض خطر قرار داده است به سوالات فراوانی که ایجاد شده است و ما بخشی از انها را بازگو می کنیم پاسخ دهید تا چنانچه صدور و اجرای این احکام منطبق بر قانون و عادلانه بوده است آرامش به فضای سیاسی باز گردد و چنانچه معلوم شود خدای ناخواسته این احکام نادرست بوده است از هم اکنون مشخص نمایید چه کسی مسولیت این فاجعه را خواهد پذیرفت تا دیگر نیازی به تشکیل کمیته های ویژه نظیر جنایت کهریزک نباشیم.

۱- آن افراد در چه زمانی دستگیر شده اند؟ و علت دستگیری انها چه بوده است؟
۲-این افراد که طبق قرائن چند ماه قبل از انتخابات دستگیر شده اند با چه منطقی در دادگاه حوادث انتخابات شرکت داده شده اند؟ و اعترافات انها چه ارتباطی با انتخابات داشته است؟
۳- نحوه اخذ اعترافات از آنها چگونه بوده است؟ و غیر از اعترافات چه مدارک مستند و محکمه پسندی در اثبات جرائم انها وجود دارد؟
۴-آیا مراحل قانونی دادرسی عادلانه در مورد انها رعایت شده است؟ آیا به وکیل تعیینی دسترسی داشته اند؟آیا وکیل انها توانسته است با آنها ملاقات کند؟ آیا فرصت کافی برای مطالعه پرونده به متهمان و وکلای انها داده شده است؟
۵-ایا ادعای موجود در مورد فریب متهمان توسط بازجویان و وعده سبک شدن حکم در صورت ارائه اعترافات ساختگی صحت دارد؟و اگر چنین باشد آیا اساس چنین دادگاهی مخدوش نمی باشد؟
۶-آیا اعتراف در دادگاه نمایشی با کارگردانی متهم اصلی جنایت کهریزک که خود مسئولان جدید قضایی از معترضین اصلی آن بوده اند می تواند به عنوان مبنایی برای صدور چنین احکام سنگینی قرار گیرد؟
۷-آیا حد اقل رافت اسلامی در مورد این متهمان و خانواده آنهایعنی امکان برگزاری آخرین دیدار آنها قبل از اجرای حکم فراهم شده است؟

جناب اقای لاریجانی
این سوالات و شاید دهها سوال دیگر که بی پاسخ مانده ، سبب شده است که افکار عمومی صدور و اجرای جنین احکامی را امری سیاسی و بدون منطق حقوقی و خدای ناکرده تحت فشارهای سیاسی و به منظور ایجاد رعب تلقی کنند.

جناب اقای لاریجانی
ما شائبه آنرا داریم که در صدور و اجرای این احکام اصول متعدد قانون اساسی و از جمله اصول۱۶۸ و ۳۲،۳۵،۳۸،۱۶۵ ِو بسیاری از مواد آیین دادرسی کیفری یکسره نادیده گرفته شده است و عدم پاسخکویی به این ابهامات سبب خسارات غیر قابل جبران برای کشور و نظام خواهد شد.

من انچه شرط بلاغ است با تو می گویم
تو خواه از سخنم پند گیر و خواه ملال

جبهه مشارکت ایران اسلامی
۱۰ بهمن ۱۳۸۸

خبر کوتاه‌ بود - شعری قدیمی از هوشنگ ابتهاج (سایه)

خبر کوتاه‌ بود
اعدام‌ شان‌ کردند!

خروش‌ دخترک‌ برخاست‌
لبش‌ لرزید
دو چشم‌ خسته‌اش‌ از اشک‌ پر شد
گریه‌ را سر داد
و من‌ با کوششی‌ پر درد
اشکم‌ را نهان‌ کردم‌

چرا اعدامشان‌ کردند؟
می‌پرسد ز من‌، با چشم‌ اشک‌آلود

عزیزم‌، دخترم‌
آنجا شگفت‌انگیز دنیایی‌ست‌
دروغ‌ و دشمنی‌ فرمانروایی‌ می‌کند آنجا
طلا، این‌ کیمیای‌ خون‌ انسان‌ها
خدایی‌ می‌کند آنجا

شگفت‌انگیز دنیایی‌ست‌
که‌ همچون‌ قرن‌های‌ دور
هنوز از ننگ‌ آزار سیاهان‌، دامن‌ آلوده‌ست‌
در آنجا حق‌ و انسان‌ حرف‌های‌ پوچ‌ و بیهوده‌ست‌
در آنجا رهزنی‌، آدم‌کشی‌، خون‌ ریزی‌ آزادست‌
و دست‌ و پای‌ آزادی‌ در زنجیر

عزیزم‌، دخترم‌
آنان‌ برای‌ دشمنی‌ با من‌
برای‌ دشمنی‌ با تو
برای‌ دشمنی‌ با راستی‌ اعدام‌ شان‌ کردند
و هنگامی‌ که‌ یاران‌
با سرود زندگی‌ بر لب‌
به‌ سوی‌ مرگ‌ می‌رفتند
امید آشنا می‌زد چو گل‌ در چشمشان‌ لبخند
به‌ شوق‌ زندگی‌، آواز می‌خواندند
و تا پایان‌ به‌ راه‌ روشن‌ خود با وفا ماندند

عزیزم‌
پاک‌ کن‌ از چهره‌ اشکت‌ را، ز جا برخیز
تو در من‌ زنده‌ای‌، من‌ در تو
ما هرگز نمی‌میریم‌
من‌ و تو با هزارانِ دگر
این‌ راه‌ را دنبال‌ می‌گیریم‌
از آن‌ ماست‌ پیروزی‌
از آن‌ ماست‌ فردا
با همه‌ شادی‌ و بهروزی‌

عزیزم‌
کار دنیا رو به‌ آبادی‌ست‌
و هر لاله‌ که‌ از خون‌ شهیدان‌ می‌دمد امروز
نوید روز آزادی‌ست‌.

موسوی و کروبی اعدام‌ها را محکوم کردند

مهدی کروبی و ميرحسين موسوی ضمن اعتراض به تداوم وضعيت موجود نسبت به احکامی که بدون رعايت مراحل دادرسی برای اعدام برخی از شهروندان صادر شده اعتراض کرده و نسبت به اجرای عجولانه آن نيز ابراز تاسف کردند. رهبران جنبش سبز در اين ديدار که صبح شنبه در منزل کروبی برگزار شد، همچنین خواستار رسيدگی قانونی به وضعيت بازداشت شدگان اخير شدند.

موسوی و کروبی با اشاره به پرونده کسانی که اعدام شدند گفتند: به نظر می‌رسد کسانی که اقدام به اعدام آنها شد ماه‌ها قبل از جريان برگزاری انتخابات دستگير شده و پرونده آنها نيز ارتباطی با حوادث انتخابات اخير نداشته است و به گفته وکلايشان آنها تنها توانسته‌اند ديداری کوتاه با موکلان خود داشته باشند و مراحل دادرسی برای آنها انجام نشده است. به نظر میرسد که چنين اقدامی برای ايجاد خوف در مردم جهت عدم حضور در راهپيمايی ۲۲ بهمن است.

موسوی و کروبی تاکيد کردند: بازداشت‌های گسترده فعالان سياسی، مطبوعاتی و دانشگاهی به اتهام اعتراض جهت دفاع از حقوق خودشان غيرقانونی است و اين در حالی است که روند اعتراف‌گيری از اين زندانيان نيز مغاير با مبانی اسلام و قانون اساسی جمهوری اسلامی ايران می‌باشد.

کروبی و موسوی با اشاره به خطبه‌های احمد جنتی در نماز جمعه اين هفته ضمن ابراز تاسف از بيان چنين مسائلی از زبان امام جمعه موقت تهران گفتند: متاسفانه به جای آنکه از تريبون نماز جمعه برای دعوت مردم به تقوا استفاده شود خطيب نماز جمعه با توصيه به قوه قضائيه مبنی بر اينکه اگر در ۱۸ تير ضعف نشان نداده بوديد و دستگاه قضايی چند نفر را اعدام کرده بود حادثه روز عاشورا به وجود نمی‌آمد، مسئولان را به برخورد و کشتار مردم ترغيب می‌کند و عملکرد برخی مسئولان برای اعدام شهروندان به اتهاماتی مبهم و واهی را تبرئه میکند. و اين جای بسی تاسف است که تريبون نماز جمعه به جايگاهی برای تشويق به خشونت‌گرايی و ترغيب مسئولان برای اعدام شهروندان تبديل شده است.

موسوی و کروبی تنها راه خروج از بحران و بازگشت آرامش به کشور را آزادی زندانيان سياسی و رفع توقيف مطبوعات، رفع پلمپ احزاب و برگزاری انتخابات آزاد دانستند و تاکيد کردند: اکنون اکثريت مردم برای احقاق حقوق خود بدون هيچ گونه واهمه‌ای در ميدان حضور دارند و خواست آنها نيز برگزاری انتخابات آزاد می‌باشد که متاسفانه گويا صدای اکثريت مردم شنيده نمی‌شود.

کروبی و موسوی تداوم وضع موجود را موجب وارد شدن ضربه به اصل انقلاب و نظام جمهوری اسلامی که حاصل رنج و فداکاری ملت ايرات است دانستند و افزودند: به نظر می رسد که در ميان برخی از مسئولان کشور توهم توطئه نسبت به تغيير ساختاری در نظام شکل گرفته است که اين تفکر کشور را به سقوط می‌کشاند و اصل نظام را با خطر رو به رو می‌سازد.

کروبی و موسوی تاکيد کردند: اکثريت مردم تنها حق خود را می‌خواهند و به دنبال تغييرات ساختاری در اصل نظام نيستند وليکن به نظر می‌رسد که حاکميت نسبت به همين صدای حق‌خواهی مردم نيز احساس خطر می‌کند در حالي که شنيدن اين صدای اکثريت و پاسخ به آن تنها راهکار خروج از بحران است.

کروبی و موسوی از مردم دعوت کردند که در راهپيمايی ۲۲ بهمن حضوری گسترده داشته باشند.

جمعه ۲۹ ژانویهٔ ۲۰۱۰

در مذمت ناباوری و ناامیدی در روزهای سیاه

این نوشته حاوی اندکی نصیحت و روضه است. پیشاپیش معذرت می‌خواهم، اما هر کار کردم به زبان دیگری نتوانستم بنویسم.

وقتی اعتراف ابطحی و عطریافر از تلویزیون پخش شد، نوشتم که ناراحتی زیاد را می‌فهمم، اما نامیدی و یا ناباوری را نه. امروز هم همین حال را دارم.

اتفاقی که افتاده، فاجعه است (چون همه‌تان شرح ماجرا را می‌دانید، در پاورقی می‌آورمش). خلاصه‌اش این‌که: مفت‌تر از این می‌شد مرد؟ و بی‌دلیل‌تر و ناعادلانه‌تر از این می‌شد کشت؟

اما من واکنش‌های از سر ناباوری را نمی‌فهمم. حرف من این است که عده‌ای دارند با نظامی مبارزه می‌کنند. من فکر می‌کنم باید طرف را شناخت تا بشود بهتر با او مبارزه کرد. این نظام که امروز از زیر بته در نیامده. ۳۰ سال است دارد حکومت می‌کند. فاجعه‌ای که ۵شنبه صبح اتفاق افتاد، در مقیاس اتفاق‌هایی که این سال‌ها افتاده اصلاً مورد ویژه‌ای نبود. نمی‌گویم ناراحت نشویم یا عزاداری نکنیم یا ده بار از خون جوانان وطن و عموزنجیرباف گوش نکنیم یا محکوم نکنیم. می‌گویم شوکه نشویم. افسرده نشویم. دلسرد و ناامید و کرخت نشویم.

واقعیت تلخ این است که خیلی‌ها در این ماه‌ها می‌گفتند که اصلاً بعید نیست که چند نفر را اعدام کنند. البته باز هم بیش‌تر پیش‌بینی‌ها این بود که این قربانی‌ها قاعدتاً قربانی‌هایی خواهند بود که در واقع ربطی به جنبش سبز ندارند، اما به این اسم اعدام می‌شوند.

قصدشان هم که از این کار مشخص است. وقتی آدمِ این قدر بی‌ربط به ماجرا و کسی را که این‌قدر جرمش و حکم عادلانه‌اش از اعدام دور است، اعدام می‌کنی، یعنی می‌خواهی طرفت را بترسانی. می‌خواهی شوکه‌اش کنی که مدتی کرخت شود و کاری نکند. بنشیند توی خانه و غصه بخورد. اصلاً چند روز قید همه چیز را بزند. ناامید شود.

تاریخ آن دادگاه نمایشی را یادتان هست؟ درست دو سه روز قبل مراسم تنفیذ (و بعدش تحلیف) بود. یعنی می‌خواستند آن دو روز شهر شلوغ نشود، یک شوک وارد کردند و تا حدودی هم موفق شدند.

خیلی‌های ما قبل از این انتخابات به سیاست بی‌علاقه بودیم. این آدم‌هایی را که الان هر روز خبرهایشان را می‌بلعیم و دانه دانه موضع‌گیری‌هایشان را در این هشت ماه حفظیم، تا یک سال پیش دست بالا برای ما یک اسم بودند. چه از سپاه خیر و از چه سپاه شر. این نظام و نهادهایش هم برایمان کمابیش این حال را دارند. دقت نمی‌کنیم که وقتی احمد جنتی در نمازجمعه می‌گوید باید یک سری قاضی مدل ۵۷ بیاوریم، دقیقاً یعنی چه، یا اگر هم دقت می‌کنیم انگار در دیدمان نسبت به ماجرا وارد نمی‌شود. همین‌طور حجم خاطره‌ها درباره اعدام‌های سال ۶۷ و کلاً دهه شصت. درباره بلایی که سال ۶۸ سر منتظری آمد، درباره قتل‌های زنجیره‌ای. بالاخره این نظام در این سی سال این کارها را کرده و تازه به گفته خودشان هیچ وقت این‌قدر در خطر نبوده. چرا ما فکر می‌کنیم دیگر نخواهد کرد؟

رهبران جنبش و همین‌طور فعالان و تحلیل‌گران همدل با جنبش مدام می‌گویند که راه طولانی است و هزینه‌هایی هم دارد. ظاهراً همه‌مان هم این حرف‌ها را قبول داریم و تایید می‌کنیم. اما بعضی وقت‌ها عکس‌العمل‌هایمان با این آگاهی که داریم، نمی‌خواند. و به نظر من مشخص‌ترینش نحوه مواجهه‌مان با سرکوب خشن است.

من فکر می‌کنم یکی از محتمل‌ترین سناریوها بیشتر شدن مداوم سرکوب است تا زمانی که یا جنبش از نفس بیفتد (که من فکر می‌کنم نمی‌افتد) یا نیروی سرکوب بی‌انگیزه شود. در هر صورت در آینده نزدیک محتمل‌ترین اتفاق گسترده‌تر شدن سرکوب است. کسی که این تحلیل را قبول دارد و این سناریو را یکی از سناریوهای محتمل می‌داند قاعدتاً نباید در مواجهه با سرکوب شوکه یا ناامید شود.

پاورقی: دو جوان را به دلیل آن‌که در خانه‌شان می‌نشسته‌اند و نقشه براندازی می‌کشیده‌اند و یک سایت هم داشته‌اند که توش به نظام فحش می‌داده‌اند گرفته‌اند. آن هم دو ماه قبل انتخابات. بعد از مدتی (اینجا جمله اشتباهی درباره ربط این دو نفر به انفجار کانون ره پوبان وصال در شیراز نوشته شده بود که با تذکر یکی از دوستان حذفش کردم) انتخابات شده و کلی آدم را گرفته‌اند و خواسته‌اند بیاورند در دادگاه جلوی دوربین. کسی از چهره‌های شناخته شده یا حتی کسی از معترضان واقعی را نتوانسته‌اند آن‌قدر بشکنند که بیاید جلوی دوربین و بگوید از خارج مستقیماً پول و دستور می‌گرفته که برود در خیابان و شیشه بشکند و بانک آتش بزند و آدم بکشد. این دو تا را گیر آورده‌اند. در مورد یکی‌شان (به گفته نسرین ستوده وکیلش) خواهر باردارش را هم بازداشت کرده‌اند و آورده‌اند گذاشته‌اند جلوش که اعتراف کن تا در پرونده اصلی‌ات تخفیف قائل شویم. او هم نهایتاً بعد از فشارهای زیاد رضایت می‌دهد. آن یکی هم بعد از فشار زیاد و با همین وعده رضایت می‌دهد که نقش را بازی کند. بقیه‌اش را هم که همه دیدیم. نمایش در دادگاه و حکم اعدام و تایید حکم در دادگاه تجدیدنظر و اجرای مخفیانه حکم.

موسیقی سرخ: از ماتمشان سرو خمیده

امشب همه «از خون جوانان وطن» گوش می‌کنند. شما چطور؟


متن تصنیف (سورده عارف قزوینی):

از خون جوانان وطن لاله دمیده
از ماتم سرو قدشان سرو خمیده

چه کج‌رفتاری ای چرخ
چه بدکرداری ای چرخ
سر کین داری ای چرخ
نه دین داری، نه آیین داری ای چرخ

از ابر کرم خطه ری رشک ختن شد
دلتنگ چو من مرغ قفس بهر وطن شد

چه کج‌رفتاری ای چرخ
چه بدکرداری ای چرخ
سر کین داری ای چرخ
نه دین داری، نه آیین داری ای چرخ

متن کامل تصنیف عارف قزوینی

سه‌شنبه ۲۶ ژانویهٔ ۲۰۱۰

در دفاع از سوتی کروبی

یک خوبی ساعت خواب بی‌ربط به همه دنیا داشتن این است که یک موقع‌هایی بعد دعوا می‌رسی و لازم نیست در کتک‌کاری شرکت کنی. من روز دوشنبه از ساعت ۱۰ صبح تا ۸ شب به وقت لندن (۱:۳۰ بعدازظهر تا ۱۱:۳۰ شب به وقت تهران)‌ خواب بودم و وقتی بیدار شدم که ماجرای حرف‌های کروبی فازهای مختلفش را گذرانده بود. یعنی ظاهراً اول ملت گفته بودند فارس خالی می‌بندد (ولی در دل شوکه شده بودند)، بعد کم‌کم معلوم شده بود ظاهراً همچین حرفی زده شده و سیل فحش‌ها شروع شده بود و بعد به مدد حرف‌های پسر کروبی و مجتبی واحدی (مشاور سابقش) و حرف‌های خود کروبی در خانه کیانوش‌راد تا حدودی ماجرا خوابید و تقریباً همه پذیرفتند که ماجرا در حد یک سوتی از کروبی بوده.

من هم که آخر دعوا رسیدم، و خود حرف و همه فحش‌ها و توجیه‌ها را با هم خواندم و یک ضرب رفتم نشستم خانه آخر.

برداشت کلی من این است که بالاخره از بعد از عاشورا برنامه رهبران جنبش سبز این است که بحث مشروعیت نداشتن دولت را توی چشم طرف مقابل نکنند که اگر احیاناً قصد دارد که برنامه آشتی ملی راه بیندازد، روی قوز نیفتد. بیانیه موسوی بعد از عاشورا و نامه کروبی به مردم ایران که چند روز بعد از آن منتشر شد، به نظر من با چنین تحلیلی تنظیم شده بودند. و البته در هر دو نامه جای دبه هم باز گذاشته شده بود (کما این‌که همین دیشب زهرا رهنورد گفت آنها دولت را به رسمیت نمی‌شناسند و برداشت او از بیانیه ۱۷ این است که موسوی دولت برآمده از تقلب را به رسمیت نمی‌شناسد.).

به نظرم کروبی امروز در جواب خبرنگار فارس که می‌شود حدس زد چندین بار این سوال را به شکل‌های مختلف از او پرسیده، سوتی داده و جمله‌ای را که نباید می‌گفته، گفته. به نظر من کروبی باید این‌جا هم جواب سربالا می‌داد و بدون این‌که اسم از به رسمیت شناختن بیاورد، می گفت بالاخره رهبر این نظام، دولت را تنفیذ کرده و این دولت باید کارهای مردم را انجام دهد و اعتراض ما دلیل نمی‌شود که دولت از زیر مسئولیت‌هایش شانه خالی کند.

حسین کروبی، پسر آقای کروبی، در توضیحی که به بی‌بی‌سی فارسی داده عملاً همین را گفته. یعنی به گفته حسین کروبی، پدرش گفته که با تنفیذ رهبر، این دولت دولت این نظام است.

در هر صورت همه ما کم و بیش کروبی را می‌شناسیم. همان ویژگی کروبی که باعث می‌شود قلم و کاغذ بردارد و نامه‌های شدید و غلیظ به فیروزآبادی و جنتی و صادق لاریجانی بنویسد، باعث چنین لغزشی هم می‌شود. راستش را بخواهید به‌نظر من کروبی در این نزدیک هشت ماه (مثل خیلی‌های دیگر) خیلی بالاتر از استانداردهای قبلی خودش عمل کرده و از توضیحات بعدی هم واضح است که ماجرا در بهترین حالت یک لغزش بوده و منظور واقعی کروبی چیزی بیش از آن‌چه در بیانیه موسوی و نامه خودش آمده بود، نیست.

خبرنگار فارس از دیروز ظهر تا حالا به اندازه کافی از این سوتی‌ای که گرفته و ککی که به تنبان همه انداخته، حال کرده. فکر کنم دیگر بسش است.

یکشنبه ۲۴ ژانویهٔ ۲۰۱۰

اخراج یک کارگر، ویرانی یک زندگی است

کارگران لاستیک البرز مثل خیلی دیگر از کارگران دیگری که مدت‌هایست حقوق نگرفته‌اند برای اعتراض می‌روند دم در وزارت صنایع. فقط برای اعتراض. یعنی نه اعتصابی و نه چیزی. بعد کارفرما ۹ نفرشان را اخراج می‌کند. یک کارگر این کارخانه به ایلنا گفته سابقه بعضی از این کارگرها حتی به ۲۰ سال هم می‌رسیده. یک لظه تصور کنید. یک کارگر با ۲۰ سال سابقه کار، بعد از ماه‌ها حقوق نگرفتن رفته دم وزارتخانه و اعتراض کرده و حالا بیکار شده.

در سایت جدیدالتأسیس ندای سبز آزادی یادداشتی در این باره دیدم که خوشم آمد. تکه‌هاییش را می‌گذارم این‌جا. متن کاملش هم این‌جاست.
خبر اخراج حتی یک کارگر مهم است چون برای او بی‌کاری بی‌جانی است. نانش، آبش و همان سقف لرزان بالای سرش در گرو کاری است که چه آسان و بی‌صدا می‌گیرند. به ناحق. و آب از آب تکان نمی‌خورد. خبر اخراج حتی یک کارگر مهم است چون داستان ویرانی زندگی یک انسان دیگر است.
...
این جنبش که به راه افتاده فرصت است چون پرده‌ها را دریده، چون زشتی خشونت را عریان و پلشتی سرکوب را نمایان کرده. و بر ماست که این فرصت را غنیمت شمریم و به خفه کردن هر اعتراض اعتراض کنیم. شاید آن معلم که فریاد می‌زند سبز نیست. نباشد. شاید آن خانه‌دار که کتک می‌خورد به احمدی‌نژاد رای داده باشد. داده باشد. این‌ها اعتراض‌شان غنیمت است. سعی‌شان مقصود ماست: اعتراض حق‌شان است. حق همه ماست.

بیانیه دانشجویان برق کاشان در اعتراض به شکنجه هم‌کلاسی‌شان

بسمه تعالی

۲۲ خرداد گذشت ولی پس از آن هر روز شاهد موجی از اتفاقات ناگوار بوده‌ایم، از یکسو شاهد اعتراض به سلامت انتخابات از طرف توده‌ای از مردم و از دیگر سو عملکرد ناامیدکننده مسئولین برگزاری و نظارت بر انتخابات در بررسی شکایات بودیم که خود اعلام کردند در ۱۴۰ شهر تعداد شرکت‌کنندگان بیش از واجدین شرایط و در ۶۰ شهر بیش از ۱۴۰ در صد واجدین شرایط در انتخابات شرکت کرده‌اند.

بلافاصله بازداشت‌ها آغاز و تعداد زیادی از رسانه‌ها و روزنامه‌ها که اخبار بعد از انتخابات را به صورت شفاف گزارش می‌کردند، توقیف و فیلتر شدند.

اما ضربه سهمگین را در این بین جامعه دانشگاهی، دانشجویان و اساتیدی متحمل شدند که جمعیت حداکثری آنها از نامزد پیروز انتخابات حمایت نکرده بودند. هر روز شاهد بازداشت و محاکمه تنی چند از آنها در دادگاه‌هاییم و پیاپی خبرهای ناگواری از برخورد ناعادلانه و صدور حکم‌های شرم‌آور محرومیت از تحصیل می‌رسد. اما اقتدارطلبان نه تنها به این حرکات قبیحانه بسنده نکرده به هر بهانه‌ای و با شکل گرفتن هر تجمع مسالمت‌آمیزی نیروهایی را برای برخورد به سبک خود و به صورت وحشیانه با دانشجویان و حمله به خوابگاه‌ها گسیل می‌کردند. نیروهایی که از طرف خودشان "خودسر" معرفی می‌شدند اما در رفتار و اقدامات آنها چیزی جز سازماندهی و برنامه‌ریزی از قبل نمی‌بینیم.

امروز دیگر هویت آنها بر کسی پوشیده نیست و پرده از اهداف شومشان برداشته شده است؛ آنها فکر کردند می‌توانند با نام دین و با سوءاستفاده از ارزشهای والای اسلامی به کشتار و سرکوب مردم دست بزنند و دانشجو فقط نظاره‌گر باشد، آیا با بازداشت و خشونت و تهدید و بستن روزنامه‌ها می‌توانند چهره سیاه و قلب چرکین خود را مخفی کنند؟

همان‌طور که امام (ره) فرمودند: "بکشید ما را، ما نیرومندتر می‌شویم" ... ما نیز ترسی نداریم که مانند همکلاسیمان مصطفی باشیم که یک ساعت مانده به امتحان بازداشت شویم و تمام انگشتانمان را خرد کنید و استخوان پاهایمان را با ضربات میله تکه تکه کنید و ما را کنار اتوبان رها کنید، ما ابایی نداریم دوباره و چندباره ما را برای بازجویی برده و با چشمان بسته برگه‌هایی را برای شما کوردلان امضا کنیم، گیریم که می‌زنید، گیریم که می‌کشید، با رویش ناگزیر جوانه‌ها چه می‌کنید؟

ما دانشجویان گروه برق دانشگاه کاشان در مقابل این جنایات هولناک فقط شنونده نخواهیم بود و سکوت کردن را شرم می‌دانیم؛ تاکنون سر به تایید هیچ جناحی تکان نداده‌ایم و برای هیچ رهبر و شخص سیاسی تقدس و معصومیتی قائل نبوده‌ایم و در پیش چشمانمان هیچ کس فراتر از قانون نبوده است.

حال که قانون‌گریزی و هیچ انگاشتن قانون اساسی از طرف عده‌ای ظاهرفریب بر ما مسلم شده است و با این بازداشتها و اقدامات وحشیانه ماهیت سیاهشان بر ما نمایان گردیده است، ضمن محکوم کردن این حرکات ددمنشانه و غیرانسانی، آزادی همکلاسی‌های دربندمان و محاکمه عوامل این جنایات کثیف را خواستاریم و از همه اساتید و دانشجویان دانشگاه کاشان می‌خواهیم که چشم بر این ظلم ناعادلانه نبندند و برای پیگیری این حرکات غیرقانونی تلاش نمایند.

دانشجویان گروه برق دانشگاه کاشان

درس زندگی بازرگان: هزار باده ناخورده در رگ تاک

سه چهار روز پیش (۳۰ دی) پانزدهمین سالگرد فوت مهندس بازرگان بود. زندگی امثال بازرگان و سحابی پدر و کلا آدم‌های قدیمی نیروهایی که الان به ملی-مذهبی معروف شده‌اند، همیشه برای من از نظر سیاسی پرعبرت بوده. شاید به این دلیل که از جوانی‌شان درگیر سیاست بوده‌اند و به نوعی تاریخ معاصر زنده ایران هستند.

خود بازرگان را بگیرید و ببینید که وقتی من ۲۹ ساله به زندگی او نگاه می‌کنم چقدر امیدوار می‌شوم: سال ۱۲۸۶ (یک سال بعد از امضای فرمان مشروطیت) به دنیا آمده و جوانی‌اش را کلاً در دوره اختناق رضاخانی گذرانده. ۳۴ سالش بوده که شر رضاخان کم می‌شود و مملکت یک دوره آزادی تقریباً بی‌حد را تجربه می‌کند. بعد کم‌کم جنبش ملی شروع می‌شود و او در چهل و چند سالگی از نزدیکان مصدق است و مثلاً رئیس هیات خلع ید از شرکت نفت انگلیس و رئیس هیات مدیره موقت شرکت.

۴۶ ساله است که کودتا می‌شود و مصدق می‌رود زندان. او هم شروع می‌کند کار مهندسی کردن و در کنارش همکاری در سازماندهی دوباره نهضت ملی. با طالقانی و سحابی پدر نهضت آزادی را تاسیس می‌کنند و سال ۴۱ (در ۵۵ سالگی) می‌افتد زندان و تا پنج‌شش سال بعدش زندان است. در ۷۱ سالگی می‌شود نخست‌وزیر موقت انقلاب. چند ماه بعد استعفا می‌دهد و چند ماه بعدترش می‌شود نماینده مجلس. تا ۷۶ سالگی نمیانده مجلس است و بعد از آن همیشه و در هر انتخاباتی ردصلاحیت می‌شود تا ۸۷ سالگی بمیرد.

فکر می‌کنم زندگی کم‌تر سیاست‌مداری این‌قدر بالا و پایین داشته باشد، که البته تا حدیش ناشی از اتفاق‌های پی در پی در سیاست ایران است، اما واقعاً تا حدیش هم ویژه خود اوست.

من دو سال پیش در سالگرد بازرگان یادداشت کوتاهی دقیقاً با همین مضمون نوشتم و گفتم که زندگی بازرگان به من می‌گوید از شرایط بد فعلی نباید ناامید بود و فکر کرد همه چیز تمام شده. آن زمان زمستان ۸۶ بود و اوج جولان دادن‌های احمدی‌نژاد و خاموشی جامعه. کی فکر می‌کرد دو سال بعد این‌جایی باشیم که تقریباً همه تابوهای ۳۰ ساله جمهوری اسلامی شکسته باشد و میلیون میلیون آدم آمده باشند توی خیابان و حرفشان را فریاد زده باشند و هزار اتفاق ریز و درشت دیگر افتاده باشد.

خلاصه که کماکان «گمان مبر که به پایان رسید کار مغان».

شنبه ۲۳ ژانویهٔ ۲۰۱۰

بهترین فیلم بعد از انقلاب؟

در یک سال گذشته از بعضی‌ها خوانده‌ام یا شنیده‌ام که به نظرشان «درباره الی» بهترین فیلم بعد از انقلاب یا حتی (در یک مورد) بهترین فیلم اجتماعی تاریخ سینمای ایران است.

چیز عجیبی نیست که فیلمی که به نظر من متوسط رو به خوب است و باز به نظر من حتی بهترین فیلم کارگردانش (اصغر فرهادی) هم نیست، به نظر یک نفر دیگر بهترین فیلم بعد از انقلاب باشد. اما راستش این احتمال را دادم (و هم‌خانه عزیز هم نظر مشابهی داشت) که شاید بعضی‌ها فیلم‌های خوب بعد از انقلاب را درست یادشان نبوده که چنین قضاوتی کرده‌اند. شاید اگر فهرست همه فیلم‌های بعد از انقلاب جلوی چشمشان بود، دست‌کم بعضی‌هایشان چنین قضاوتی نمی‌کردند.

حالا امکان فهرست کردن همه فیلم‌های بعد از انقلاب که نیست، ولی من چند تا از فیلم‌هایی را که در ۳۱ سال اخیر ساخته شده‌اند و به نظرم خیلی خوب هستند، ردیف می‌کنم. هم فال است و هم تماشا:

بهرام بیضایی: باشو غریبه کوچک، مسافران، شاید وقتی دیگر، مرگ یزدگرد
داریوش مهرجویی: اجاره‌نشین‌ها، هامون، پری، درخت گلابی (لیلا)
محسن مخملباف: هنرپیشه، ناصرالدین‌شاه آکتور سینما، عروسی خوبان، شب‌های زاینده‌رود، سلام سینما (گبه)
عباس کیارستمی: خانه دوست کجاست، طعم گیلاس، ده (باد ما را خواهد برد، کلوزآپ)
ابراهیم حاتمی‌کیا: از کرخه تا راین، آژانس شیشه‌ای، روبان قرمز، بوی پیراهن یوسف
ناصر تقوایی: ناخدا خورشید، ای ایران
رخشان بنی‌اعتماد: نرگس، روسری آبی (گیلانه، بانوی اردیبهشت)
مسعود کیمیایی: سرب، دندان مار
امیر نادری: دونده
علی حاتمی: مادر (دلشدگان)
کیانوش عیاری: بودن و نبودن
داود میرباقری: آدم برفی
بهمن قبادی: لاک‌پشت‌ها هم پرواز می‌کنند (زمانی برای مستی اسب‌ها)

و حتی:

واروژ کریم مسیحی: پرده آخر - کمال تبریزی: لیلی با من است - خسرو سینایی: عروس آتش - رسول ملاقلی‌پور: هیوا - محمدعلی طالبی و مرضیه برومند: شهر موش‌ها - مهدی صباغ‌زاده: خانه خلوت - مجید مجیدی: بدوک، بچه‌های آسمان - فرزاد موتمن:‌ شب‌های روشن - حمید نعمت‌الله: بوتیک.

و احتمالاً چند فیلم دیگر که الان یادم نمی‌آیند.
اگر کسی حال دارد و دوست دارد، فیلم‌های محبوب بعد از انقلابش را بنویسد، ما هم با خواندن اسم این فیلم‌ها نیمه عیشی بکنیم.

پنجشنبه ۲۱ ژانویهٔ ۲۰۱۰

نامه انجمن اسلامی دانشگاه تهران به ابوترابی درباره کوی

بسمه تعالی

نایب رییس محترم مجلس و ریاست کمیته تحقیق پیرامون واقعه کوی دانشگاه
جناب حجت الاسلام آقای ابوترابی

با سلام و احترام

طی روزهای گذشته مجلس شورای اسلامی گزارش تحقیقات خود پیرامون بازداشتگاه کهریزک و وقایع اتفاق افتاده در این بازداشتگاه را منتشر کرد. گزارش مجلس اگرچه نتوانسته است همه شبهات را رفع نماید اما به واقع گزارشی متفاوت از تمام حرفهایی است که در حوادث پس از انتخابات از جانب حاکمیت زده شده است. این گزارش می تواند نوید دهنده این امر باشد که هنوز می‌توان به صداهای متفاوت در درون حاکمیت باور داشت و هنوز کورسوهای امید به بازگرداندن حداقل بخشی از حق ظلم دیدگان و آسیب دیدگان به ناحق خاموش نشده است.

آقای ابوترابی!

در همین گزارش از شما به عنوان مسئول تحقیق در مورد واقعه کوی دانشگاه نام برده شده و این امر ما را بر آن می‌دارد که نکاتی را اگر نه به عنوان تذکر، حداقل به عنوان درد دل و برای ثبت در اذهان حق جویان و عدالتخواهان خطاب به شما بیان داریم.

شما به خوبی می‌دانید و از نزدیک نیز در جریان قرار گرفته‌اید که از شامگاه ۲۴ تا سحرگاه ۲۵ خرداد، کوی دانشگاه تهران که مسکن و ماوای چند هزار دانشجو بود، مورد تهاجم نیروهای پلیس، لباس شخصی و شاید هم افراد خودسر قرار گرفت. آسیب‌های جدی به خوابگاه و اموال ساکنان، ضرب و شتم دانشجویان و بازداشت و انتقال حدود دویست نفر از آنها به بازداشتگاه و نگهداری‌شان در بدترین شرایط محصول اولیه این تهاجم بود.

بر اساس سابقه پیشین و شرایط وقت کشور امیدی به احقاق حق دانشجویان مظلوم نداشتیم. از آن وضعیت بوی عدالت نمی‌آمد تا آنکه رهبر انقلاب در سخنانشان به واقعه کوی اشاره کردند و حتی در توصیف چنین وقایعی از لفظ جنایت نیز استفاده کردند. امیدوار شدیم که شاید در میان مدعیان دینداری و حریت و عدالت رگ غیرتی بجنبد و این بار داستان به روالی دیگر پیش برود.

اما دریغ!

دریغ که در این هفت ماه چیزی جز چرخیدن در بر همان پاشنه پیشین ندیدیم و آنچه بود چون همیشه فراموشی حق دانشجویان و تعویض اندک اندک جایگاه ظالم و مظلوم و شاکی و متهم بود.

با همه اینها و فقط برای بازگرداندن آرامش به فضای دانشگاه و رفع شرایط امنیتی ایجاد شده پیرامون دانشگاه، سعی کردیم حقوق پایمال شده دانشجویان را از طریق خواست مداوم از مسئولین دانشگاه و نمایندگان مجلس، به آرامی و خارج از فضای عمومی پیگیری کنیم تا شاید لااقل در این باره عدالتی برقرار شود و ظالم به سزای جنایات خود برسد.

نماینده محترم مردم!

امروز دیگر بر کسی پوشیده نیست که لباس شخصی ها از کجا می‌آیند و از چه کسی دستور می‌گیرند! آیا این افراد خودسر‌اند که بازداشتگاه در اختیار دارند؟ آن هم در وزارت کشور؟!

شما به خوبی می‌دانید که دانشجویان بازداشت شده در آن شب دهشتناک به زیرزمین وزارت کشور منتقل شدند. حرفمان را به شهادت متواتر دانشجویان بازداشت‌شده مستند نمی‌کنیم که شاید به روایتی خس و خاشاک باشند و قولشان نتواند مستند قرار گیرد، هرچند که در این واقعه متاسفانه حتی دانشجویان نورچشمی حاکمیت نیز از دستگیری‌های فله‌ای در امان نماندند.

همکار محترم شما جناب آقای زاکانی در سخنرانی‌های متعدد و از جمله در سخنرانی در دانشکده علوم اجتماعی دانشگاه تهران به صراحت بر انتقال دانشجویان بازداشت شده به وزارت کشور صحه گذاشت. حسب گفته‌های برخی نمایندگان مجلس شورای اسلامی، رییس دانشگاه تهران نیز در جلسات کمیته مجلس این امر( انتقال دانشجویان به ساختمان مرکزی وزارت کشور) را تایید کرده است.

اما واکنش شما و همکارانتان چه بود؟ در میان شگفتی و با اینکه در جریان ماوقع بودید جناب آقای محصولی وزیر وقت کشور با کسب رای اعتماد اکثریت کسانی که عنوان نمایندگی مردم را یدک می‌کشند بر صندلی وزارتی دیگر تکیه زد.
ریاست محترم کمیته تحقیق!

با تمام این مسائل، درد اصلی ما حتی این موضوعات هم نیست. درد بزرگتر در جایی دیگر است. آنجا که جایگاه شاکی و متهم عوض می‌شود.

امروز تعدادی از دانشجویان دانشگاه تهران به اتهام اغتشاش در روز مورد نظر به بند کشیده شده‌اند. افرادی نوعا غیر سیاسی و کمتر فعال که اینک در دوره بازداشت از حداقل حقوق انسانی همچون تماس و ملاقات با خانواده و نیز برخورداری از وکیل محرومند و بیم آن می‌رود که در شرایط نامناسبی نگهداری شده و وادار به اعتراف و اقرار به اعمال ناکرده شوند. حتی شنیده‌های ما حاکی است که دادگاه‌ برخی از آنها قبل از دسترسی به وکیل برگزار شده است.

امروز باید کسانی پشت میله‌های زندان باشند که دستور حمله به دانشجویان بی‌گناه را صادر کردند و دانشجویان را به صورت غیر قانونی بازداشت و به وزارت کشور منتقل کردند، امروز باید کسانی در صف اول محاکمه قرار گیرند که متاسفانه با حمایتهای بی‌دریغ دولتی همچنان از تیغ عدالت گریخته اند، نه اینکه عده ای از دانشجویان، بی‌گناه و بی علت متهم و محاکمه شوند.

نگرانی اصلی ما در حال حاضر وضعیتی است که دوستانمان در سکوت و بی‌دردی آگاهان امور به ناحق با آن مواجه شده‌اند و از کلاس درس به سلولهای زندان منتقل شده‌اند و به جای همسخنی با دوستان همکلاسی و پاسخگویی به استادانشان باید روزگار در تنهایی بگذرانند و پاسخگوی سوالات بازجو باشند و البته باید خوشبین باشیم که بپنداریم فقط به سوالات پاسخ می‌دهند، حالیکه در هنوز حتی به وکیل هم دسترسی ندارند.

جناب حجت الاسلام ابوترابی!

از شما درخواست می‌کنیم تا صادقانه و با شهامت یافته‌های خود از تحقیق پیرامون واقعه کوی را منتشر نمایید تا در درجه نخست دامن خود و نظام را از این لکه ننگ پاک نموده و در درجه دوم مانع از پیشروی بیشتر نیروهای سرکوبگر و ظلم افزونتر بر آسیب دیدگان این واقعه شوید. اکنون شنیده‌های ما حاکی است که تعدادی از دانشجویان در زندان متهم به سازماندهی حوادث کوی هستند و بیش از ۴۰ روز است که خبر زیادی از آنها در دست نیست.

از سوی دیگر امروز در حالی احکام زندانهای چندساله به جرم شرکت در تحصن دانشجویان و اساتید دانشگاه تهران و علوم پزشکی تهران صادر می‌شود که در همان تحصن ریاست دانشگاه تهران و رئیس نهاد نمایندگی مقام معظم رهبری در دانشگاه تهران سخنرانی کرده و رفتار مدنی و عقلانی دانشجویان را ستایش کردند. تحصنی که با مجوز و اطلاع همه مسئولین دانشگاه تهران برگزار شد. آیا این عدالت است که دانشجویی تنها به جرم حضور در ان تحصن برای اعتراض به حمله به کوی دانشگاه روانه زندان شود؟

از شما می‌خواهیم که به عنوان مسئول کمیته پیگیری و شخصی که همواره در روزهای سخت دانشگاه و از جمله در حوادث تلخ ۱۸ تیر ۱۳۷۸، مامن و پناهگاه دانشجویان آسیب دیده و زخم خورده بوده‌اید، با ورود مسئولانه خود به این قضیه جلوی وارد شدن صدماتی بیش از این بر پیکره دانشگاه را گرفته و از پایمال شدن حقوق دانشجویان و محاکمه ناعادلانه آنها به جرم های ناکرده جلوگیری به عمل آورید.

در پایان بار دیگر اشاره می‌کنیم که انجمن اسلامی دانشجویان دانشگاه تهران و علوم پزشکی تهران، به عنوان قدیمی‌ترین نهاد مدنی-دانشجویی کشور که برآمده از خواست عموم دانشجویان برای برخوراداری از عدالت و آزادی بوده و هست، بر وفاداری به همه عهدهای پیشین خود، یعنی دفاع از حقوق دانشجویان، عدالتخواهی و سه آرمان اصلی برآمده از انقلاب اسلامی ایران، استقلال، آزادی و جمهوری اسلامی تاکید می‌کند و خود را ملزم می‌داند تا با همه توان جلوگیری از ظلم در حق مردم ایران و به خصوص دانشجویان را مطالبه کند.
با تشکر
انجمن اسلامی دانشجویان دانشگاه تهران و علوم پزشکی دانشگاه تهران

موسیقی سبز (۹) - علی کوچولو

مدتی بود موسیقی به این خوبی برای جنبش نشنیده بودم. یک نفر روی آهنگ تیتراژ سریال قدیمی علی کوچولو، شعری گذاشته و خوانده. اکیداً پیشنهاد می‌کنم حوصله کنید و تا ته آهنگ را گوش کنید. راستش من دفعه اول موقعی خواستم گوشش کنم که سرم کمی شلوغ بود، برای همین وسط‌هایش حوصله‌ام سر رفت و قطعش کردم. اما بعداً که دیدم چند نفر از بچه‌ها توصیه‌اش کرده‌اند، دویاره و چندباره کامل گوشش دادم. نیمه دومش واقعاً خوب است. ضمن این‌که اجرا هم تر و تمیز است؛ صدا و سازها.


متن ترانه:

علی کوچولو، دیگه کوچیک نیست
خوشحال نمیشه، با نمره بیست
دیپلم گرفته، سربازی رفته
دنبال کاره، هفته به هفته

مادرش قرض داره
ته برج دائم کم میاره
رخت می‌شوره، بند می‌ندازه
غم داره بی‌اندازه
با بد و خوب می‌سازه
تنها دلش می‌خواد علی
باز بشه کلاس اولی
وای وای وای

علی کوچولو، دیگه کوچیک نیست
دنیاش مثل اون کوچه باریک نیست
دستاش خالیه، دلش پردرده
داره دنبال چاره می گرده

هی کتاب می‌خونه
تو اینترنت سرگردونه
دائم فیلتر می‌شکونه
می‌خونه و می‌دونه
اینجا مثل زندونه
دلش می‌خواد جادو بشه
باز علی کوچولو بشه
وای وای وای

علی کوچولو، دیگه کوچیک نیست
سر راهشه، یه تابلوی ایست
یه دانشجوی ستاره‌داره
دست از رویاهاش برنمی‌داره

باباش تو زندونه
علی با مردم تو میدونه
یه سرودو میخونه
سر اومد زمستونه
پیرهنش غرق خونه
تموم می‌شه کار علی
تو دل یه گور جعلی
وای وای وای

سه‌شنبه ۱۹ ژانویهٔ ۲۰۱۰

ایمان رحمتی‌زاده را آزاد کنید

ایمان رحمتی زاده دوست و هم‌شاگردی سابق‌مان از ۲۵ آذر ماه در بازداشت به سر می‌برد. ایشان دانش‌آموخته مدارس استعدادهای درخشان و مهندسی کامپیوتر دانشگاه صنعتی شریف و از استعدادهای خوش‌فکر و سرمایه‌های ملی ایران است. ایمان در خانواده ای فرهیخته و مکتبی پرورش یافته و خود او نیز عمیقا معتقد و مقید به مبانی و شعائر اسلام است. دوستان او حضور مستمر او را در نمازهای جماعت و هیئات مذهبی دبیرستان علامه حلی و دانشگاه صنعتی شریف به خاطر دارند.

ایمان هیچگونه وابستگی حزبی یا سازمانی نداشته و ندارد، و تمرکز او به عنوان یک جوان نخبه و متعهد همواره معطوف به اعتلای استقلال ایران و پیشرفت اقتصادی کشور از طریق فعالیتهای علمی، تحقیقاتی، و کارآفرینانه بوده است.

ما جمعی از دانش‌آموختگان دبیرستان علامه حلی تهران (استعدادهای درخشان) ضمن احساس خطر از وقایع فعلی کشور خواستار آزادی و برخورداری ایشان از دادرسی عادلانه، در درجه اول به عنوان یک شهروند ایرانی و سپس دوست و همراه قدیمی‌مان هستیم.

ضمنا از بزرگان کشور خواستاریم تا با احترام به عقاید یکدیگر شرایطی ایجاد کنند که در آن همه مردم و بخصوص متخصصین آن بتوانند آزادانه در رشد و شکوفایی کشور موثر باشند.

امضا کنندگان (فارغ التحصیلان دبیرستان علامه حلی):

۱. مهدی ابراهیمی، کارشناس‌ارشد هوافضا، دانشگاه علم و صنعت ایران
۲. یاشار احمدیان‌تهرانی، دارنده مدال طلای المپیاد جهانی فیزیک،محقق پسا دکتری و دکتری فیزیک، دانشگاه کلمبیا، آمریکا
۳. سعید اخلاق‌پور، دانشجوی دکترا، دانشگاه مک‌گیل، کانادا
۴. حمیدرضا ارجمندی، دانشجوی پزشکی، دانشگاه کالیفرنیای جنوبی، آمریکا
۵. عبدالرضا اصولی، دانشجوی دکتری مهندسی عمران، دانشگاه ایلینوی، آمریکا
۶. امید امام‌جمعه، مهندسی کامپیوتر، نرم‌افزار، دانشگاه امیرکبیر
۷. زاوش امیرخسروی، دانشجوی دکترای ریاضی، دانشگاه تورنتو، کانادا
۸. مجید ایوزیان، دانشجوی دکترای مهندسی صنایع، دانشگاه علم و صنعت ایران
۹. سهیل بهاریان، دانشجوی دکترای فیزیک، دانشگاه ایلینوی، آمریکا
۱۰. حامد بهرامی، کارشناس ارشد نرم افزار دانشگاه شهید بهشتی
۱۱. سعید بیتی، کارشناسی‌ارشد مهندسی برق، دانشگاه تربیت مدرس
۱۲. بهزاد بیگلربگیان، دانشجوی دکترا، دانشگاه واترلو، کانادا
۱۳. رضا پدرامی، دانشجوی دکترای مهندسی مکانیک، دانشگاه کونکوردیا، کانادا
۱۴. سیدمحمد پیرایی، مهندسی برق، دانشگاه امیرکبیر
۱۵. علی پیر حسینلو
۱۶. خشایار تشت‌زر، کارشناس‌ارشد آمار بیمه، دانشگاه علامه طباطبایی
۱۷. شروین تقوی‌نژاد، دانشجوی دکترای مهندسی مکانیک هوافضا، دانشگاه کالیفرنیا، ارواین، آمریکا
۱۸. امید تقی نژادی
۱۹. بهمن توسلی، کارشناس‌ارشد مهندسی الکترونیک، دانشگاه تهران
۲۰. علی جعفریه، مهندسی مکانیک، دانشگاه امیرکبیر، MBA، دانشگاه صنعتی شریف
۲۱. علی‌ جنتی، دکترای پزشکی‌، دانشگاه تهران، دانشجوی دکترای روانشناسی‌ شناختی‌، دانشگاه سایمون فریزر، کانادا
۲۲. محمد حافظی، مدال نقره المپیاد جهانی فیزیک، دکترای فیزیک، محقق دانشگاه هاروارد، آمریکا
۲۳. نیما حجازی، دانشجوی دکترای مهندسی برق، دانشگاه وسترن آنتاریو، کانادا
۲۴. احسان حقانی، دکترای مهندسی برق، موسسه فناوری نیوجرسی، آمریکا
۲۵. میر علی خطیبی، دانشجوی دکتری روانشناسی، دانشگاه کاتولیک لوون، بلژیک
۲۶. محمد مهدی حمیدی فرد، دانشجوی پزشکی، دانشگاه آزاد، تهران
۲۷. محمدامین خوش‌لسان
۲۸. بهمن دارالشفایی
۲۹. غلامحسین دبیری، کارشناس حقوق بین الملل، سوربن، پاریس، کارشناس‌ارشد حقوق تجارت بین‌الملل، سیتی یونیورسیتی، لندن
۳۰. حسام درودی، مهندسی کامپیوتر، نرم‌افزار
۳۱. نوید راستی
۳۲. وحید رئیسی‌دهکردی، دانشجوی دکترای مهندسی برق، دانشگاه مک‌گیل، کانادا
۳۳. اردشیر روحانی، کارشناس مهندسی مکانیک، دانشگاه صنعتی امیرکبیر
۳۴. احسان روحی گوهر، کارشناسی ارشد مدیریت سیستم های فناوری اطلاعات، دانشگاه کویینزلند، استرالیا
۳۵. امیر ستاری، کارشناس‌ارشد فناوری پایایی، انستیتوی سلطنتی تکنولوژی، سوئد، محقق دینامیک سیالات، Institution for Technique and Built Environment، سوئد
۳۶. محمد سلیمانی، دانشجوی دکترای کامپیوتر، دانشگاه ژنو، سویس
۳۷. امیرحسین شایان نیا
۳۸. مهران شقاقی، دانشجوی دکترای بیوفیزیک، دانشگاه سایمون فریزر، کانادا
۳۹. امیرپویان شیوا، دانشجوی دکترای انسان‌شناسی، دانشگاه مینه‌سوتا، آمریکا
۴۰. حامد صابر
۴۱. مجتبی صمیمی، کارشناس‌ارشد معماری، دانشگاه شهید بهشتی
۴۲. فرهاد عباسی، کارشناس علوم تربیتی گرایش تکنولوژی آموزشی، دانشگاه علامه طباطبایی
۴۳. محسن عمرانی، دانشجوی دکترای عصب‌شناسی، دانشگاه کویینز، کانادا
۴۴. بابک فخرجهانی، مهندسی برق، الکترونیک
۴۵. فرهاد فخرجهانی، دکترای پزشکی، دانشگاه علوم پزشکی تهران
۴۶. بهنام فرجی، دکترای مهندسی مخابرات، دانشگاه بریتیش کلمبیا، کانادا
۴۷. علیرضا فرقانی، دانشجوی دکترای مهندسی عمران و مدرس دانشگاه بریتیش کلمبیا، کانادا
۴۸. امیرمسعود فرهمند، دانشجوی دکترای کامپیوتر، دانشگاه آلبرتا، کانادا
۴۹. مازیار قاضی‌زاده، کارشناس‌ارشد معماری، عضو انجمن مهندسان راه و ساختمان ایران
۵۰. نیما قهری‌صارمی، کارشناس‌ارشد مدیریت اجرایی، دانشگاه علامه طباطبایی
۵۱. علیرضا کاظمی، کارشناس‌ارشد مهندسی هوافضا، دانشگاه صنعتی شریف، عضو بنیاد نخبگان و برگزیده جشنواره خوارزمی
۵۲. امید کاویانی‌پور، مهندس شیمی از دانشگاه صنعتی شریف، مدال برنز المپیاد شیمی کشوری
۵۳. آیدین کروئی، دانشجوی دکترای کامپیوتر، دانشگاه بریتیش کلمبیا، کانادا
۵۴. سیدصادق متقیان، مدال برنز المپیاد ریاضی کشوری، دانشجوی دکترای الکترونیک، دانشگاه SDSU، آمریکا
۵۵. سعید محسن، دانشجوی کارشناسی ارشد مدیریت بازرگانی. دانشگاه تورونتو، کانادا
۵۶. عباس محصل‌افشار، دکترای مهندسی ترافیک، دانشگاه مریلند، آمریکا
۵۷. محمدرضا محمودی‌پور، کارشناس‌ارشد مهندسی عمران
۵۸. حجر مرشدی، کارشناس مهندسی برق و کارشناس ارشد MBA دانشگاه صنعتی شریف
۵۹. هومن مسگری، مهندسی کامپیوتر، نرم‌افزار، دانشگاه تهران، مدال نقره المپیاد کامپیوتر کشوری
۶۰. امین مسننی (آریانا)، دانشجوی مدیریت نرم‌افزار، دانشگاه کارنِگی ملون، کالیفرنیا آمریکا، مهندس نرم‌افزار مایکروسافت در واشنگتن آمریکا، فارغ التحصیل نرم‌افزار دانشگاه واترلو، کانادا
۶۱. احسان مظفری‌پور، مدال جهانی مسابقات روبوکاپ آمریکا،‌ کارشناس‌ارشد مهندسی مکانیک، دانشگاه صنعتی شریف
۶۲. احسان نجف‌زاده، کارشناس‌ارشد مکاترونیک، دانشگاه منچستر، انگلستان
۶۳. مهدی نجفی، مدال نقره الپیاد جهانی شیمی، دکترای پزشکی، دانشگاه تهران
۶۴. آیدین نظاری، کارشناس‌ارشد مهندس شیمی، دانشگاه تهران

هشت سال و نیم حبس برای مجید توکلی

علی توکلی، برادر مجید توکلی، در صفحه فیس‌بوکش نوشته:

روز سه‌شنبه شعبه ۱۵ دادگاه انقلاب حکم مجید توکلی را اعلام کرد: در مجموع ۸ سال و نیم زندان (۵ سال برای اجتماع و تبانی، ۱ سال برای تبلیغ علیه نظام، ۲ سال برای توهین به رهبری، ۶ ماه برای توهین به رئیس‌جمهور)، ۵ سال ممنوعیت فعالیت سیاسی، ۵ سال ممنوع‌الخروج از کشور.

امضا کنید: درخواست آزادی سجاد ساده

امضا کنید: درخواست آزادی سجاد ساده

سجاد ساده، روز ۱۶ آذر، پس از خروج از دانشگاه تهران، ظاهرا در متروی میدان انقلاب دستگیر شده است، و از آن روز تا کنون در بند است (دو هفته در بند ۲۴۰ زندان اوین و هم اکنون در بند ۲۰۹ این زندان).

این وبلاگ به منظور درخواست آزادی هر چه سریع‌تر او راه اندازی شده است.

شما نیز، اگر از هم‌مدرسه‌ای‌های او در دبیرستان علامه حلی یا مدارس سازمان پرورش استعدادهای درخشان بوده‌اید یا هستید؛ اگر هم‌دانشکده‌ای یا هم‌دانشگاهی او در دانشکده فنی یا دانشگاه تهران هستید یا بوده‌اید؛ یا اگر دوست او هستید و به آزادی او علاقمند، حمایت خود را از این درخواست با فرستادن میل یا کامنت گذاشتن پای نامه درخواست (در همان وبلاگ)، اعلام کنید.

متن نامه:

به نام خدا

ان الله یامرکم ان تودوا الامانات الی اهلها و اذا حکمتم بین الناس ان تحکموا بالعدل؛
ان الله نعما یعظکم به، ان الله کان سمیعا بصیرا (نساء، ۵۸)

نزدیک به یک ماه و نیم از دستگیری «سجاد ساده» دوست، هم‌مدرسه‌ای و هم‌دانشگاهی‌مان می‌گذرد.

سجاد سال ۸۴ از دبیرستان علامه حلی تهران (سازمان استعدادهای درخشان) فارغ‌التحصیل و همان سال در رشته برق دانشکده فنی دانشگاه تهران مشغول به تحصیل شد. ترم تحصیلی پیش رو ترم پایانی دوره کارشناسی او بود، و پیش از دستگیری برای شرکت در آزمون کارشناسی ارشد آماده می‌شد. علاوه بر فعالیت‌های علمی او، آنچه وی را در بین دوستان و هم‌کلاسی‌ها متمایز ساخته بود، رفتار و روحیه آرام و پرمهرش بود. چنان که هر که با او معاشرت اندکی داشته است گواهی می‌دهد که منش وی یادآور سخن نبی خاتم (ص) بوده است که «مسلمان آن است که از دست و زبانش در امان باشند».

ما جمعی از دانش‌آموختگان مرکز استعدادهای درخشان تهران، هم‌دانشگاهی‌ها، دوستان و آشنایان وی خواستار دادرسی عادلانه و آزادی هر چه سریع‌تر او هستیم و فقدان حضور وی در جامعه علمی و دانشگاهی را ضایعه‌ای برای پیشرفت کشور می‌دانیم.

بخش‌هایی از سخنرانی سه‌شنبه رهبر

متن کامل حرف‌های سه‌شنبه رهبر در دیدار با اعضای شورای هماهنگی سازمان تبلیغات اسلامی این‌جاست. من بخش‌هایی را که مستقیم‌تر به اتفاقات این روزها مربوطتر بود، آورده‌ام:

...
لحظه را باید شناخت، نیاز را باید دانست. فرض بفرمائید کسانى در کوفه دلهاشان پر از ایمان به امام حسین بود، به اهل‌بیت محبت هم داشتند، اما چند ماه دیرتر وارد میدان شدند؛ همه‌شان هم به شهادت رسیدند، پیش خدا هم مأجورند؛ اما کارى که باید بکنند، آن کارى نبود که آنها کردند؛ لحظه را نشناختند؛ عاشورا را نشناختند؛ در زمان، آن کار را انجام ندادند
...
شوراى شما بحمدالله این خصوصیت را داشته است. دلائل زیادى هم براى این هست؛ آخرى‌اش همین نهم دى است؛ قبلش - ده سال قبل از این - ۲۳ تیر است که اشاره فرمودند؛ آن روز هم نیاز لحظه‌ها بود؛ این یک کار متعارف و معمولى نبود. راهپیمائى مردم در بیست و دوى بهمن با همه‌ى عظمتى که دارد - که حالا عرض خواهم کرد - یک کار متعارف است، یک کار روان‌شده است، شناخته‌شده است، متوقع است که انجام بگیرد و انجام میگیرد؛ اما بیست و سه‌ى تیر در سال ۷۸، یک کار متعارف نبود، یک کار متوقع نبود؛ اهمیت داشت که این مجموعه بداند و بفهمد که این کار در آن شرائط، لازم است و آن را انجام بدهد. کار نهم دى ماهِ امسال هم همین جور بود
...
(درباره ۲۲ بهمن) سعى میکنند - کما اینکه امسال در تجربه‌هاى گوناگون دیده شد - هر مراسمى که متکى به انبوه حضور مردمى است، اگر بتوانند، این را به نحوى خراب کنند. روز قدس که براى ضدیت با اسرائیل است، شما مى‌بینید یک گروه معدودى، یک گروه فریب‌خورده‌اى پیدا میشوند، علیه مسئله‌ى فلسطین و به نفع اسرائیل شعار میدهند؛ روز سیزده آبان که روز معارضه‌ى ملت ایران و برائت و نفرت ملت ایران از استکبار آمریکائى است، مى‌آیند علیه این حرکت، علیه نظام جمهورى اسلامى، علیه اسلامیت شعار میدهند!
...
پس مطلب اول به طور خلاصه این است که بیست و دوى بهمن متعلق به ملت ایران است، ... شما با تمام قوا ان‌شاءالله باید در صحنه باشید و عاقلانه و مدبرانه حرکت کنید
...
نکته‌ى دوم - که من مکرر در ماه‌هاى گذشته عرض کرده‌ام - این است که دشمنان ملت از شفاف بودن فضا ناراحتند؛ فضاى شفاف را برنمیتابند؛ فضاى غبارآلود را میخواهند. در فضاى غبارآلود است که میتوانند به مقاصد خودشان نزدیک شوند و به حرکت ملت ایران ضربه بزنند. فضاى غبارآلود، همان فتنه است
...
خوب، حالا در مقابل یک چنین پدیده‌اى، علاج چیست؟ عقل سالم حکم میکند و شرع هم همین را قاطعاً بیان میکند: علاج عبارت است از صراحت در تبیین حق، صراحت در بیان حق. وقتى شما مى‌بینید یک حرکتى به بهانه‌ى انتخابات شروع میشود، بعد یک عامل «دشمن»ى در این فضاى غبارآلوده وارد میدان شد، وقتى مى‌بینید عامل دشمن - که حرف او، شعار او حاکى از مافى‌الضمیر اوست - آمد توى میدان، اینجا باید خط را مشخص کنید، اینجا باید مرز را روشن کنید. همه وظیفه دارند؛ بیشتر از همه، خواص؛ و در میان خواص، بیشتر از همه، آن کسانى که مستمعین بیشترى دارند، شنوندگان بیشترى دارند. این وظیفه است دیگر: مرزها روشن بشود و معلوم بشود که کى چى میگوید. اینجور نباشد که باطل، خودش را در لابه‌لاى گرد و غبارِ برخاسته‌ى در میدان مخفى کند، ضربه بزند و جبهه‌ى حق نداند از کجا دارد ضربه میخورد. این است که حرف دو پهلو زدن، از خواص، مطلوب نیست. خواص باید حرف را روشن بزنند و مطلب را واضح بیان کنند. این، مخصوص یک گرایش سیاسى خاص هم نیست. در داخل نظام اسلامى، همه‌ى گرایشهائى که در مجموعه‌ى نظام قرار دارند، اینها باید صریح مشخص کنند که بالاخره آن حمایتى که مستکبرین عالم میکنند، مورد قبول است یا مورد قبول نیست. وقتى که سران استکبار، سران ظلم، اشغالگران کشورهاى اسلامى، کُشندگان انسانهاى مظلوم در فلسطین و در عراق و افغانستان و خیلى جاهاى دیگر، مى‌آیند وارد میدان میشوند، حرف میزنند، موضع میگیرند، خوب، باید معلوم بشود این کسى که در نظام جمهورى اسلامى است، در مقابل این چه موضعى دارد؛ حاضر است تبرّى بجوید، بگوید من دشمن شمایم؟ من مخالف شمایم؟

وقتى در داخل محیط فتنه، کسانى با زبانشان صریحاً اسلام و شعارهاى نظام جمهورى اسلامى را نفى میکنند، با عملشان هم جمهوریت و یک انتخابات را زیر سؤال میبرند، وقتى این پدیده در جامعه ظاهر شد، انتظار از خواص این است که مرزشان را مشخص کنند، موضعشان را مشخص کنند. دوپهلو حرف زدن، کمک کردن به غبارآلودگى فضاست ...

امضا کنید: درخواست آزادی مجید توکلی

نامه‌ای نوشته شده برای آزادی مجید توکلی خطاب به صادق لاریجانی، رئیس قوه قضائیه. نامه از قول دانشگاهی‌هاست و مضمونش هم این است که مجید توکلی در روز دانشجو و در دانشگاه، برای دانشجوها حرف زده و نقد و انتقاد حق دانشجوست و آزادش کنید.

نامه طوری نوشته شده که دانشگاهی‌های مقیم ایران هم بتوانند امضایش کنند. برای همین اگر دانشگاهی هستید (دانشجو، استاد، فارغ‌التحصیل دانشگاه) می‌توانید این نامه را امضا کنید (نسخه انگلیسی هم دارد). شخصاً فکر می‌کنم هر چه امضای دانشگاهی‌های داخل ایران بیشتر پای نامه باشد تاثیرش بیشتر خواهد بود و به گواهی بچه‌های از زندان آزاد شده، این نامه‌ها اصلاً بی‌تاثیر نیست.

هر چه بیشتر این نامه را به دست استادهای دانشگاه‌های ایران برسانید، به بهتر شدن وضع مجید توکلی کمک کرده‌اید.

یکشنبه ۱۷ ژانویهٔ ۲۰۱۰

خبر خوب: سریعتر شدن آزادی بازداشتی‌های عاشورا

سرعت آزاد کردن بازداشتی‌های خیابانی عاشورا زیاد شده. شنبه شب ۲۰ نفر را آزاد کرده‌اند و احتمالاً یکشنبه شب تعداد بیشتری را آزاد می‌کنند. آن‌ها را که من خبر دارم با قرار کفالت یا حتی تعهد خشک و خالی آزاد کرده‌اند. آن‌ها که آمده‌اند بیرون روحیه‌شان خیلی خوب بوده و گفته‌اند قاعدتاً تا آخر هفته بیشتر بازداشتی‌های خیابانی را آزاد می‌کنند.

شنبه ۱۶ ژانویهٔ ۲۰۱۰

فیلم چی؟ مرور چند ماهه - ۱

در ماه‌هایی که از انتخابات می‌گذرد، فیلم زیاد دیده‌ام. شب‌ها بعد از ساعت‌ها خبر خواندن و خبر نوشتن، تنها کاری که ازم برمی‌آید فیلم دیدن است. در این مدت فیلم خوب هم کم ندیده‌ام که دو سه تایش را قبلاً این‌جا معرفی کرده‌ام. مدت‌هاست می‌خواهم درباره بقیه‌شان هم بنویسم که فرصت نمی‌شود. فکر کردم دست کم فهرست‌وار و کوتاه معرفی‌شان کنم که شاید شما هم شب‌هایی که مختان دود می‌کند، سراغشان بروید. بیشتر این فیلم‌ها شناخته شده هستند و بعضاً قدیمی و قاعدتاً بیشترتان می‌شناسیدشان. ولی خب من همین‌ها را دیده‌ام. چه کنم. مثل این آدم حسابی‌ها ستاره هم داده‌ام (حداکثر ستاره‌ها ۵ است):

چهار و ۲۵ صدم ستاره
دو آدمکش حرفه‌ای بعد از یک ماموریت مهم در لندن، در شهر کوچک بروژ در بلژیک مخفی می‌شوند تا آب‌ها از آسیاب بیفتد. رابطه این دو نفر که نقششان را مالین فارل (که استثنائاً خیلی خوب است) و برندان گلیسن (بازیگر نقش ژنرال در فیلم ژنرال) بازی می‌کنند و همین‌طور صاحب‌کارشان که بعداً وارد شهر می‌شود و نقشش را رالف فینس (بازیگر اصلی بیمار انگلیسی) بازی می‌کند، خیلی جذاب است و خوب هم در آمده. فضای خود بروژ هم دیدنی است. البته فیلم کمی ناراحت است. برای روزهای خیلی افسرده توصیه نمی‌شود. در بروژ ساخته ۲۰۰۸ است.

چهار ستاره
شخصیت اول فیلم می‌فهمد که در واقع شخصیت اصلی یک رمان است و طبعاً می‌خواهد خودش سرنوشتش را به دست بگیرد. فیلم خوبی بود. دوستم داشتم. بخصوص که داستین هافمن و اما تامسون عزیز هم بازی می‌کردند. بخصوص اما تامسون که نقش جالبی داشت. فیلم ساخته ۲۰۰۶ است.

چهار ستاره
اقتباسی خوب از رمان جین آستین. من رمان‌های آستین را دوست دارم و برای همین این فیلم را هم دوست داشتم. بخصوص که هنرپیشه‌هایش (هیو گرانت، اما تامسون و کیت وینسلت) هم جزو محبوب‌هایم هستند. فیلم ساخته ۱۹۹۵ است.

چهار ستاره
فیلمی از برادران کوئن با بازی جورج کلونی، برد پیت، جان مالکوویچ و فرانسیس مک‌دورماند (نقش اول فارگو). یک سلسله اتفاق بعید و بدشانسی و سوءتفاهم که سرنوشت کلی آدم را عوض می‌کند. فیلم ساخته ۲۰۰۸ است.

سه و نیم ستاره
این هم فیلم خوبی بود. با بازی خوب بیل مورای و اندی مک‌داول. ماجرای یک نفر است که هر روزی که از خواب بیدار می‌شود در یک روز ثابت است و هیچ وقت فردا نمی‌شود. او همه چیز روز پیش را می‌داند، اما بقیه انگار این روز را برای اولین بار تجربه می‌کنند. در نتیجه بعد از مدتی همه چیز آن روز را می‌داند. فیلم ساخته ۱۹۹۳ است.

جمعه ۱۵ ژانویهٔ ۲۰۱۰

درباره وحید کریمی‌پور

وقتی من وارد دانشگاه شدم (سال ۷۷)، دکتر کریمی‌پور استاد دانشکده فیزیک بود. من به واسطه یکی از دوستان صمیمی‌ام که فیزیک می‌خواند و همین‌طور برای بوفه‌ای که آن زمان در زیرزمین دانشکده فیزیک بود، زیاد گذارم به آنجا می افتاد. دکتر کریمی‌پور از استادهای جوان دانشکده بود که این رفقای من دوستش داشتند و می‌گفتند آدم باسوادی است. البته استاد من نبود و برخوردهای من با او هم در حد سلام و علیک‌های گاه و بی‌گاه یا صحبت‌های چند دقیقه‌ای بود. اما در قیافه و کلاً وجودش یک چیز دوست‌داشتنی بود. خیلی آرام بود، اما معلوم بود که پر از شور است. اگر اشتباه نکنم وقتی هوا خوب بود، کلاس‌های کم‌جمعیت‌ترش را در چمن‌های جلوی دانشکده فیزیک تشکیل می‌داد. الان این صفحه را دیدم و فکر می‌کنم خواندن این‌ها هم در دوست‌داشتنی‌تر کردنش بی‌تأثیر نیست.

امروز فهمیدم که او هم از همان گروهی بوده که مانده‌اند ایران تا اولین دوره دکترای فیزیک ایران، دوره‌ای قوی باشد. تا دانشکده فیزیک دانشگاه شریف با همت آن‌ها (شیرزاد و کریمی‌پور و خرمی و علی‌محمدی و ...) و استادهایشان (اردلان و منصوری و ارفعی و گلشنی و صمیمی و ...) بشود یکی از نقطه‌های روشن روی نقشه ایران.

و مهم‌تر از همه امروز فهمیدم که این دکتر کریمی‌پور وقتی پایش بیفتد چه قلم خوبی دارد. پیشنهاد می‌کنم متن نسبتاً طولانی‌ای را که برای مسعود علی‌محمدی نوشته بخوانید و اگر فرصت یا حوصله‌اش را ندارید چند پاراگراف آخرش را بخوانید.

امروز در گوگل ریدر دیدم یکی از بچه‌ها هم چیزی در وصف وحید کریمی‌پور نوشته. اسم نویسنده را نیاوردم چون نمی‌دانم راضی است که در این فضای غیرشخصی هم اسمش بیاید یا نه. این نوشته هم خواندنی است:

***

من دکتر علی‌محمدی را نمی‌شناختم. لابد یا سرش به کار خودش بوده، یا من سرم به کار خودم، یا هر دو. و گر نه در شریف بوده‌ایم هر دو. من دانش‌جوی پر شور و شر و یک لا قبای دوره‌ی کارشناسی ریاضی و او اولین فارغ‌التحصیل دوره‌ی دکتری فیزیک شریف.
من هیچ وقت هم در دانش‌گاه آدم نرمال و به درد خوری نبوده‌ام، اما به خودم و خاطراتم که نگاه می‌کنم دوست دارم تا جایی که به دانش‌گاهی‌ها توهین نشود خودم را دانش‌گاهی ببینم و هویتم را دانش‌‌گاهی تعریف کنم.

دانستن برای هر آدم سالمی مایه‌ی خوشی و شادی است و وابسته بودن به نهادی که کارش گسترش دانستن است، مایه‌ی افتخار.
اولین بار بعد از هجده تیر بود که شنیدم و دیدم که کسانی می‌کوشند ادبیات و نگاهی را جا بیندازند که درش دانش‌جو چیزی است شبیه «قرتی» و «الدنگ» و «کسی که اون‌جاش می‌خاره و باید زد لهش کرد تا خارشش بخوابه».

تا جایی که من خبر دارم کسانی را که آن روز مروج این دید بودند کسی به جایی نخواست و بازجویی نکرد و محاکمه نکرد و توی سرشان نزدند. کسانی که بعدها این هم به ادبیاتشان اضافه شد که «فلانی با این که دانشجوه ولی بچه خوبیه». یا این که «استاد دانشگاه هستا ولی آدم حسابیه». و حالا امروز که یکی از همین استاد دانش‌گاه‌های آدم حسابی را ترور کرده‌اند، این ادبیات که کم کم دارد فاصله‌اش را با ادبیات رسمی نظام کم می‌کند راهی پیش پای دو گروه تشییع کننده نمی‌گذارد که بتوانند ساعتی را کنار هم و بی آزار دیدن و آزار دادن سر کنند.

سال‌ها پیش که در دانش‌گاه شریف هر کار می‌کردیم جز درس خواندن انگار، اتاقی در طبقه‌ی سوم دانش‌کده‌ی فیزیک گرفته بودیم و درش چند قفسه پر از کتاب و یک میز و چند صندلی گذاشته بودیم و اسمش را هم گذاشته بودیم دفتر مطالعات فرهنگی. از قضا این دفتر مطالعات فرهنگی در پرت‌ترین نقطه‌ی دانش‌کده بود و هم‌سایه‌ی روبه‌رویی‌ای داشت که دقیقا به هم‌این دلیل این‌جا را با طیب خاطر به عنوان دفتر کارش پذیرفته بود، دکتر وحید کریمی‌پور.اما سکوتی که او دنبالش بود کجا و سر و صدای ما جغله‌ها که ناگهان می‌دیدی پنج ساعت است ده نفری داریم درباره‌ی جامعه‌ی مدنی یا مثلا تفاوت عشق و عبودیت در آثار عارفان قرن پنجم یا اقتصاد از نگاه هایک با گردن‌های رگ‌طنابی و چهره‌های سرخ از خشم بحث می‌کنیم کجا؟

گاه که امانش را می‌بریدیم، معمولا بعد از چهار پنج ساعت صبوری، می‌آمد و با دو انگشت به در می‌کوبید که اغلب نمی‌شنیدیم بس که شلوغ بودیم. اگر هم تصادفا می‌شنیدیم و در را باز می‌کردیم خیلی آرام می‌گفت «من دارم مطالعه می‌کنم.» و حتا منتظر جواب نمی‌شد و می‌رفت.

مرد نازنینی بود. اگر من حتا برای نمونه‌ی ناقص یک دانش‌گاهی بودن بسی چیزها کم دارم، او یک نمونه‌ی کامل بود؛ روزی چنداین ساعت مطالعه‌ی موثر و دانش بالا و تخصصی و آرامش و ادب اجتماعی بی‌نظیر.

و حالا او در سوگ مسعود علی‌محمدی و در وصف این روزها چیزی نوشته است. من می‌خوانم با درد. و فکر می‌کنم غوغا و فریاد ما در آن اتاق با آن همه آرزو برای ایرانی بهتر به جایی نرسید. نتوانستیم وضع را بهتر کنیم و کسانی توانستند وضع را چون‌آن بدتر کنند که علی‌محمدی را این طور بکشند و بعد جواد لاریجانی بیاید و در مصاحبه‌اش به دروغ او را به انرژی هسته‌ای بچسباند و بعد این داستان‌ها که گفتند و دانستیم در تشییعش راه بیفتد.

من یاد آخرین خطابه‌ی اونامونو در دانش‌گاه سالامانکا می‌افتم که کمی پیش این‌جا درباره‌اش نوشتم. و یادم می‌افتد روحانی‌ای را که وقتی اهمیت کار آکادمیک را به او گوش‌زد کردم جواب‌های تند داد و گفت فلان آدم دیپلمه که مورد وثوق او هست باید برود و در دانش‌گاه‌های بزرگ غرب در مقطع دکتری تدریس کند و گفت شما مرعوب اید و گفت توقع دارید ما آکادمی را سجده کنیم. و عبایش را به خودش پیچید و رفت و من در جواب این همه حرف بی‌معنا فقط گفتم من یک دانش‌گاهی ام و افتخارم این است که فارغ‌التحصیل دانش‌گاه صنعتی شریف هستم و اجازه نمی‌دهم کسی که اصلا نمی‌داند دانش‌گاه چی‌است بیاید و به من و هویتم توهین کند.

اما من اجازه بدهم یا ندهم، وضع ام‌روز ما و دانش‌گاهیانمان این است که دکتر کریمی‌پور نوشته است.

و وای وای وای

نوشته زیبای وحید کریمی‌پور* برای مسعود علی‌محمدی

این متن در وبلاگ احمد شیرزاد منتشر شده است. من که خیلی زیاد از خواندنش لذت بردم.

من مسعود علی محمدی و امیرآقا محمدی را دورادور در شیراز دیده بودم. در شیراز این دو یک زوج جدانشدنی بودند و خاطره من از آن دو فقط این بود که امیر روی ترک موتور مسعود سوار می شد و مسعود عینک دودی سیاهی با قاب کامل مثل عینک جوشکاری به چشمانش می زد و مسعود با آن حالت اخمو و جدی و امیر با آن ظاهر خنده رو در سطح خیابانهای شیراز از یک جای دانشگاه به جای دیگر می رفتند . بعدها به همین دلیل یکی از القابی که در دانشگاه شریف به این دو داده بودیم این بود: هاج ، زنبور عسل.

بعد ها وقتی که به دانشگاه شریف آمدم از نزدیک با او و چند نفر دیگر که زود تر از ما دوره فوق لیسانس را شروع کرده بودند از جمله احمد شیرزاد و محمدرضا ابوالحسنی و مسعود مهذب آشنا شدم. سال های ۶۵ و ۶۶ بود که دامنه جنگ به موشک باران تهران رسیده بود و ما وقتی در کلاس درس دکتر گلشنی می نشستیم تا نظریه میدان یاد بگیریم یک مرتبه صدای مهیب اصابت موشک برای چند لحظه جریان کلاس را قطع می کرد. دکتر گلشنی لحظه ای صبر می کرد و بعد دوباره درس را شروع می کرد. وقتی هم که نزدیکی های غروب می شد و به دلیل خاموشی شهر دیگر نمی شد تخته سیاه را دید دکتر اردلان که درس ذرات بنیادی می داد چراغ قوه قلمی اش را برمی داشت و همان دایره ده سانتی روی تخته سیاه را روشن می کرد تا ما همان یک ذره را ببینیم و پیش برویم.

سال ۶۷ که رسید هم جنگ تمام شد و هم اولین دوره دکتری فیزیک در داخل کشور درهمان دانشگاه صنعتی شریف به همت استادانش دکتر اردلان ، گلشنی ، ارفعی، منصوری و صمیمی و بعضی دیگر شروع شد. دوره اول با همان شش نفر که ما بودیم پا گرفت و طبیعی بود که همه ما ذرات بنیادی بخوانیم. تا این موقع اگرچه همه ما حزب اللهی نبودیم ولی دیگر دوستان صمیمی شده بودیم و زوج هاج زنبور عسل هم می توانستند من را به خاطر پالتوی خیلی مندرس و بلندم راسکولنیکوف صدا بزنند.

مسعود را وقتی که از دور می دیدی با آن قیافه اخم آلود و جدی اش، باخود می گفتی این آدم را با یک من عسل هم نمی شود خورد ولی کافی بود که چند وقتی با او همسفر یا هم درس یا همکلاس شوی تا بفهمی چقدر شوخ طبع است. او دقیقا برخلاف ضرب المثل رایج زبان فارسی از دور زهره می برد و از نزدیک دل. شوخ طبعی اش به خصوص وقتی گل می کرد که با هم کار می کردیم و درس می خواندیم و او به شوخی شروع می کرد به رجز خواندن که در رجز خواندن های با مزه همتا نداشت طوری که تا سالها بعد که دیگر از هم دور افتاده بودیم و امکان همکاری نداشتیم من همچنان دلم لک زده بود برای اینکه یک موضوعی چیزی پیدا کنم و باز با هم کار کنیم. افسوس که این فرصت دیگر هیچ وقت دست نداد.

در دورانی که در شریف بودیم چند درس را نشستیم و با هم خواندیم و بعد در چندسالی که در پژوهشگاه دانشهای بنیادی که آن موقع مرکز تحقیقات فیزیک نظری خوانده می شد بودیم سه چهار مقاله با هم و با محمد خرمی نوشیتم که همه اش مربوط بود به مدل های پخش و برهم کنش یک بعدی ، از آن موضوع های مجرد که به درد هیچ کاربردی نمی خوردند الا اینکه ما را از غم و غصه دنیای بیرون رها می کرد. یادم می آید که یک روز موقع غروب دریکی از آن اتاقک های کوچک ساختمان قدیم مرکز تحقیقات فیزیک نظری من و مسعود نشسته بودیم و داشتیم روی مسئله ای کار می کردیم. آن موقع روز آن ساختمان متروکه قدیمی و سوت و کور که انگار یک جای فراموش شده در تهران بود با پرت افتادگی ما و هم دوره ای هایمان از دنیای بیرون قرابت عجیبی داشت. درحالی که روی کاغذ خم شده بودیم و با روابط و معادلات ور می رفتیم و طبق معمول شوخی می کردیم به یک مرتبه سر بر می داشتیم و می گفتیم راستی راستی که فقط احمق هایی مثل ما دلشان را به این چیزها خوش می کنند، و حال آنکه بیرون از این جا و توی جامعه خیلی ها بدنبال پول درآوردن های اساسی هستند و بعد غش غش می خندیدیم . این شوخی ها و خنده ها و رجز خوانی های مسعود بود که بیش از هرچیز کارکردن با او را برای آدم خوشایند می کرد.

او زودتر از همه ما فارغ التحصیل شد و توانست اسم اش را به عنوان اولین فارغ التحصیل دوره دکتری داخل کشور ثبت کند. خیلی زود هم در خانه اش مهمانی مفصلی گرفت و همه هم دوره ای ها و استادان دانشکده را دعوت کرد؛ مهمانی ای که تا سالهای سال دست مایه همه دوستان شد برای شوخی های کوچک و ماندگار؛ این که چرا ما این همه پرت بودیم که به این فکر نیفتاده بودیم برایش یک هدیه کوچک ببریم و این که او را به خاطر رجزهایی که برای این مهمانی شام می گفت ملقب کنیم به "میرزا مسعود خان سرمونی " و او دائما به رخ ما بکشد که هیچ کدام ما جرئت و جسارت دادن یک مهمانی فارغ التحصیلی مثل او را نداریم و واقعا هم هیچ کدام از ما مهمانی ندادیم بجز محمدرضا ابوالحسنی .

آن موقع که دانشجو بودیم و هرچی مقاله فیزیک درعمرمان دیده بودیم اسم های فرنگی جک و جان و دیوید و باب روی خود داشت اصلا باور نمی کردیم روزی ما هم بتوانیم مقاله ای بنویسیم که اسم های مسعود و احمد و امیر و این جور چیزها رویش باشد. ورد زبان ما و به خصوص مسعود این بود که ما ممکن است بتوانیم در "کیهان بچه ها" که آن موقع هنوز چاپ می شد، مقاله ای بنویسیم و فارغ التحصیل شویم. ولی بالاخره اولین مقاله را یکی از ما ها نوشت ؛ درست یادم نیست کی؛ و این سد بزرگ نا باورانه شکسته شد. امروز دیگر مقاله نوشتن آسان شده است و هردانشجوی فوق لیسانسی می تواند امیدوار باشد که برای تزش مقاله ای نیز داشته باشد بدون این که به یاد بیاورد این راه سنگلاخ را کسانی مثل مسعود علی محمدی هموار کرده اند.

در سالهایی که در مرکز تحقیقات فیزیک نظری بودیم ، ما که تازه با خط و ربط تحقیق و مقاله خواندن و مقاله نوشتن و سخنرانی و سمینار و کنفرانس آشنا شده بودیم همه کار می کردیم جز فیزیک هسته ای که اصلا بلد نبودیم یا حتی فیزیک ذرات بنیادی که درس اش را خوانده بودیم. بیشتر به دلیل تنوع طلبی ای که هرکدام از ما داشتیم و فکر می کردیم که همه نباید متخصص و سرآمد یک راه باریک باشیم ؛ قضاوتی که اکنون ممکن است اشتباه به نظر برسد؛ هرکدام از ما به یک راه رفتیم. مسعود تنوع طلبی اش بیش از ما بود و روی چیزهای متفاوت و بی ربطی کار می کرد؛ و طبیعتا مثل کارهای همه ما موضوعاتی بودند به شدت غیرکاربردی و مجرد که حتی بعضی هایشان حتی در همان دنیای فیزیک نظری هم از کاربرد و آزمایشگاه و این جور چیزها دور بودند مثل کاری که مسعود روی اثر کوانتومی هال در سطوح ریمانی کرد که سطوح ریمانی اش را از نظریه ریسمان یعنی تز دکترایش یاد گرفته بود و اثر کوانتومی هال را به زور به آن چسبانده بود؛ موضوعی که تا مدتها دست مایه ای برای سربه سرگذاشتن من با او بود.

تنوع طلبی اش تا آنجا بود که بعد ها وقتی ما فارغ التحصیلان دوره اول و چند تا از بچه های جدیدتر مثل خرمی ؛ شریعتی ؛ فتح اللهی؛ لنگری و اجتهادی تصمیم گرفتیم هراز چند گاهی دورهم جمع شویم یکی از موضوعات همیشگی خنده و تفریح ما این بود که به او می گفتیم بالاخره این کمیته جایزه نوبل اگر بخواهد به تو جایزه بدهد باید در چه رشته ای این جایزه را اهدا کند و او هم مثل همیشه در جواب دادن و رجز خواندن هیچ کم نمی آورد. البته همه ما بخوبی می دانستیم که کارهایمان همه کارهای خیلی کوچکی هستند که تنها راه را برای کارهای بزرگ آینده هموار می کنند و تا گرفتن جایزه نوبل توسط فیزیکدانی که کاملا تربیت شده و مقیم ایران باشد حداقل سه چهار نسل و چندین دهه راه باقی مانده است.

چند سال پیش وقتی که هرکدام از ما در یکی از دانشگاه های کشور مشغول به کار شده بودیم و تصمیم گرفتیم که برای زنده نگاه داشتن یاد ایام قدیم هر دو سه ماه یک بار دورهم جمع شویم هرکسی اسمی را پیشنهاد کرده بود و آخر سر این جمع اسمی را به خود گرفت که مسعود با طنز همیشگی اش روی آن گذاشته بود؛ انجمن سپید مویان جوان. انجمنی که هیچ موضوعیتی نداشت جز زنده نگه داشتن ارتباط بین آدم های خوش خیال در این دنیای شلوغ و دیوانه ؛ انجمنی که به زحمت می شد اعضای آن را قانع کرد که در یک موضوع بحثی جدی را پیش ببرند. مسعود معمولا پای ثابت این مهمانی ها بود و وقتی که می آمد شادی و تفریح ما بیشتر از همیشه می شد.

سالها پیش وقتی که تازه تصمیم گرفته بودیم در ایران بمانیم فکر می کردیم که از همتایان خارجی و یا فرنگ رفته خود فقط چیزهای اندکی کم داریم؛ یک هوای سالم که آلوده به سرب و هزار جور مواد بیماری زا ی دیگر نیست بعلاوه یک آسمان آبی و یک زندگی مرفه ؛ اندکی محیط علمی بزرگ و پرهیجان با رفت و آمد دانشمندان جورواجور؛ اندکی امکانات کتابخانه ای و مجلات و کامپیوتر و اینترنت؛ کمی آسایش خیال ؛ مقدار خیلی کمی امکان شرکت در کنفرانس های متنوع ؛ یک محیط زیبای دانشگاهی مثل آنها که در کتاب ها وصفشان را خوانده بودیم که در طبیعت غرق شده باشد و بتوانی برای الهام گرفتن ساعت ها در آن قدم بزنی و همین. خوب نداشتن همه اینها می ارزید به چیزی که ما می خواستیم.

آن موقع که جوان تر بودم و تازه دانشجوی دکتری شده بودم دوست داشتم کتابهای خاطرات و سرگذشت فیزیکدان های غربی را بخوانم؛ کتابهایی که معمولا در سالهای پایانی کار علمی نوشته شده و مملو بود ند از خاطرات گوناگون از کشف ها، ایده ها، آدم ها، مکان ها ، شهرها و کشورها و اغلب همراه آن نوع سرخوشی و سرزندگی طبیعی که در زندگی اروپایی ها و امریکایی ها دیده می شود. با خودم فکر می کردم که شاید بیشترین کاری که ما می توانیم انجام دهیم آن است که نشان دهیم که می توان در ایران ماند و بتدریج سنتی از کار علمی در حوزه علوم جدید را بوجود آورد که الهام بخش نسل های آینده دانشجویان باشد؛ طوری که دیگر آرزویشان نوشته مقاله در کیهان بچه ها نباشد. درس خواندن در شرایط سخت با امکانات خیلی کم ؛ زندگی و کار در هوای آلوده و ناپاک که هر روز به آهستگی و سماجت ؛ سموم اش را به بدن تو و خانواده ات تزریق می کند ؛ زندگی در شرایط روزانه ای که گرفتاری های فراوان روحی وجسمی اش هیچ فرصتی را برای برنامه ریزی و نظم کاری باقی نمی گذارد و مجبوری برای پیداکردن یک ساعت؛ فقط یک ساعت آرامش خیال که در گوشه ای بنشینی و محاسبه ای را انجام بدهی بجنگی ؛ به این هدف بزرگ می ارزید ولی امروز که صبح سرد بیست و چهار دی ماه سال ۸۸ است و من خودم را برای رفتن به تشییع جنازه دوست دیرین و ۲۵ ساله ام آماده می کنم احساس می کنم که ما برای این انتخاب بهای بسیار گزافی پرداخت کرده ایم.

آن موقع هرگز فکر نمی کردیم که سالها بعد در یک صبح سرد زمستان وقتی که مسعود تمامی این سختی ها و دشواری ها را پشت سر گذاشته است؛ وقتی که سالهای سال درس خوانده و درس داده و دیگر نوشتن مقاله در کیهان بچه ها که هیچ ؛ نوشتن مقاله در فیزیکال ریویو هم برایش خوشحالی به بار نمی آورد؛ و تازه می رود که در سالیان دراز پیش رو؛ ماحصل تجربیاتی را که با گذر از سالهای سخت از انقلاب و تعطیلی دانشگاه گرفته تا جنگ و ویرانی و بازسازی و بحران های پی درپی اندوخته است به دانشجویانش یاد بدهد؛ یک مامور بی رحم و خونسرد که در انتهای کوچه ایستاده است و او را نظاره می کند؛ می تواند تنها با فشار یک دکمه همه این سالهای گذشته و آینده را در یک لحظه برق آسا فشرده کند و آن را به بارانی از ساچمه ها ی مرگبار ؛ به یک مغز متلاشی شده روی کف حیاط ؛ و به جیغ بهت آلود همسر و فرزند تبدیل کند.

دلم می خواهد که بر ترس غلبه کنم؛ دلم می خواهد که فکر کنم زندگی خودم ؛ همسرم و فرزندانم لااقل پایان منصفانه ای خواهند داشت . دلم می خواهد که لااقل این حق را داشته باشم که پیکر بی جانم بر روی دوش دانشجویانم ؛ دوستان نزدیکم و خانواده ام و کسانی که لااقل نام مرا یک بار شنیده اند؛ آنهم بدون شعار و هیاهو و با سکوت حمل شود. من در کلام درمانده ام و تنها با کورسوی یک شعله نحیف در اعماق قلبم زندگی می کنم. این شعله ای است که دوندگانی از دانشجویان قدیم آن را از پیشینیان خود گرفته اند؛ وافتان و خیزان و مجروح و خسته به آیندگان می سپارند.

وحید کریمی پور
دانشکده فیزیک ؛ دانشگاه صنعتی شریف
۲۴ بهمن ماه ۱۳۸۸

* وحید کریمی‌پور از هم‌کلاسی‌های مسعود علی‌محمدی در دوره دکترای فیزیک شریف و از ودستان قدیمی اوست. کریمی‌پور الان در دانشگاه شریف استاد است. این‌جا بیشتر درباره‌ا نوشته‌ام. پیشنهاد می‌کنم آن را هم بخوانید.

بیانیه مشترک انجمن اسلامی و بسیج دانشجویی دانشکده فیزیک دانشگاه تهران درباره مراسم تشییع مسعود علی‌محمدی

بسم الله الرحمن الرحیم

بیانیه مشترک انجمن اسلامی دانشجویان و بسیج دانشجویی دانشکده فیزیک دانشگاه تهران
پیرامون مراسم تشییع پیکر مطهر استاد عالیقدر شهید دکتر مسعود علیمحمدی

«انّا لله و انّا الیه راجعون»

در پی ترور جاهلانه و بیرحمانه شهید دکتر مسعود علیمحمدی، مراسم تشییع و تدفین این دانشمند برجسته فیزیک ایران در کمال ناباوری به گونه‌ای برگزار شد که مراتب تأسف جامعه دانشگاهی را بر انگیخت. اساتید، دانشجویان و دوستداران ایشان تنها ندای صلوات و «لااله‌الاالله» سر می‌دادند و با غم و اندوه فراوان در پی پاسداشتِ مقام استاد شهید خود بودند، اما متأسفانه عده‌ای که به دنبال سوءاستفاده از نام این شهید والامقام در راستای پیشبرد اهداف خاص خود بودند، سعی کردند با ایجاد تنش فضا را متشنج کنند. که با سکوت دانشجویان و متانت اساتید به اهداف خود نرسیدند.

بر خود لازم می‌دانیم نکاتی را متذکر شویم:

۱- جای بسی تاسف است که تشییع پیکر آن شهید در فضای رعب و وحشت و حضور نیروهای انتظامی و لباس شخصی و در فضایی امنیتی برگزار شد.

۲- حمله و ضرب و شتم عده‌ای معلوم‌الحال (لباس شخصی) به دانشجویان و حتی اساتید محترم که به صورت آرام در حال تشیع بودند به شدت محکوم است. به رغم رعایت سکوت و خویشتنداری دانشجویان و اساتید، متأسفانه شاهد بازداشت ۴ تن از دوستانمان بودیم که البته با پیگیری‌های مسئولانه حجت‌الاسلام ابوترابی نایب‌رئیس مجلس، آقای دکتر رهبر ریاست دانشگاه تهران و آقای دکتر مشفق ریاست دانشکده فیزیک، آزاد گردیدند که کمال تشکر را از این عزیزان می‌نماییم.

۳- از دید ما توهین به اساتید و دانشجویان عزادار، توسط هر شخص و گروهی و در هر سطحی که باشد، فعلی بسیار زشت و قبیح است. مع‌الاسف در این روز ما شاهد فحاشی به اساتید و دانشجویان و منافق خوانده شدن این عزیزان بودیم.

۴- نابخردی گروهی باعث تحت‌الشعاع قرار دادنِ مراسم شد، به‌طوری‌که اساتید و دانشجویان از تشییع پیکر مطهر آن شهید بر دستانشان و اقامه نماز و خاکسپاری پیکر عزیزش محروم شدند.

با رخ دادن این وقایع تلخ، مظلومیت آن شهید، در روز تدفین بیش از همیشه نمایان شد. انجمن اسلامی دانشجویان و بسیج دانشجویی در کنار دانشجویان دانشکده و دلسوزان جامعه دانشگاهی، اسلام و نظام، این اتفاقات ناگوار را محکوم می‌کنند.

انجمن اسلامی دانشجویان دانشکده فیزیک دانشگاه تهران
بسیج دانشجویی دانشکده فیزیک دانشگاه تهران

توضیح من: این بیانیه را یکی از دانشجویان دانشکده فیزیک دانشگاه تهران که در مراسم تشییع هم حاضر بوده، با یک واسطه برای من فرستاده. توضیحاتی هم درباره جلسه‌ای که بعد از مراسم تشییع در دانشکده فیزیک تشکیل شده داده:

اینی که فرستادم متن بیانیه محکومیت اتفاقات روز تشییع جنازه علیمحمدی است که هم انجمن اسلامی و هم بسیج دانشجویی دانشکده فیزیک تهران امضاش کردن. در مورد اینکه امروز چه اتفاقاتی افتاد به وبلاگ شیرزاد و وبلاگ رویای بیداری که براتون فرستادم رجوع کنید.

بعد از فرار کردن از مراسم تشییع و برگشتن به دانشکده فیزیک، همه بهت‌زده تو آمفی جمع شدیم، من در مورد ابعاد فجعه اگر بخوام تخمینی بهتون بدم دو تا مورد فقط تعریف می‌کنم:

همه جمع شده بودن تو آمفی و همه ناراحت و گریون! خانم دکتر فاطمه شجاعی به جرم اعتراض به گرفتن و زدن یکی از بچه‌ها اسپری تو صورتش زده بودن. مشفق و دکتر نوری و قربان‌زاده و ... همه کتک خورده بودن و فحاشی شده بود. واعظ علایی زار می‌زد تو آمفی. استادا و دانشجوها یکی یکی می‌رفتند بالای سن حرف می‌زدن. اول دکتر توسلی رفت، وسط حرفاش یهو یکی از بچه‌ها داد زد: استاد حرف نزنید! همه تعجب کردیم! بعد ادامه داد طاقت نداریم شما هم از دست بدیم! همه زدن زیر گریه ...

اجتهادی هم با بغض اومد بالا، تعریف کرد وقتی اون دکترا شریف قبول شد، علیمحمدی داشت دفاع می‌کرد. می‌گفت الگوی همه ما به حساب می‌اومد و آینده خودمون می‌دونستیمش چون اولین فارغ‌التحصیل بود. بعد یه مکثی کرد، با بغض ادامه داد شاید هنوزم آینده‌مون باشه. اینجا باز مردم گریه کردن!

اصولا مجلس روضه بود تا اون چند نفر دانشجوی دستگیر شده آزاد شن و بیان دانشکده. اینه که فکر می‌کنیم پخش این بیانیه مهمه! و اطلاع‌رسانی در مورد هتک حرمت استاد و دانشجو در این روز.

پنجشنبه ۱۴ ژانویهٔ ۲۰۱۰

پیام تسلیت موسوی برای شهادت علی‌محمدی

بسمه تعالی

شهادت مظلومانه دانشمند برجسته فیزیک و استاد دانشگاه تهران دکتر مسعود علی محمدی بازگوی این حقیقت تلخ است که دشمنان ملت ایران برای تحقق منافع خود، قصد دارند از شرایط بحرانی سود ببرند و مسلما این اقدام جنایتکارانه بخشی از طرح وسیعی است که ضرورت دارد همگان فارغ از تمایلات سیاسی، برای کشف ابعاد دیگر آن به مراقبت و تامل بپردازند.

فقدان شخصیت مومن و آزادیخواه و دانشمند بی بدیلی چون دکتر مسعود علی محمدی فاجعه ای نیست که هر ایرانی علاقمند به سرنوشت کشور و انقلاب بدان بی تفاوت بماند.

اینجانب این مصیبت بزرگ را به ملت شریف ایران، دانشگاهیان و خانواده محترم آن شهید بزرگوار تسلیت عرض می کنم.

میرحسین موسوی

روایت یکی از دوستانم از تشییع جنازه مسعود علی‌محمدی

به نام خدا

سلام؛ این یک متن علمی یا منطقی یا عقلانی نیست. صرفا یک روایت است.

پنج شنبه بیست و چهار دی سال هشتاد و هشت، جنازه دکتر علیمحمدی که همه او را شهید می خوانند، از جلوی منزلش به حرکت درآمد. تشییع کنندگان دو گروه بودند..

یک گروه جلو می رفتند، اعتماد به نفس، بلندگو، وانت، موتور و بعضا بیسیم داشتند، شعار مرگ بر این و آن می دادند، نوحه می­گذاشتند و به واسطه یاد امام و شهدا دلهایشان می رفت کرب­وبلا. طبعا جنازه را آنها بردند و سوار ماشین کردند و به همین ترتیب جلو رفتند و از کوچه مهر سوم وارد خیابان فاطمیه(سهیل) شدند..

کلاً امنیت کوچه ها و خیابان های اطراف با حضور تعداد بسیار زیادی (به نسبت یک تشییع جنازه) نیروهای انتظامی، سپاهی و بسیجی تامین می شد. موتورهای هزار و بیسیم و سپر و .... هم داشتند.

گروه دوم عمدتا دانشجوهای دانشگاه تهران و شاگردان خود آقای علیمحمدی بودند، که سعی می کردند فاصله شان را با گروه اول حفظ کنند و کمی جلوی منزل دکتر ایستادند تا گروه اول برسد سر کوچه، بعد راه بیفتند. البته دوستان نیروی انتظامی از ایشان مصرانه می خواستند تا حرکت کنند. این گروه فقط می خواستند تا در تشییع استادشان با گروه اول قاطی نشوند. از این گروه فقط صدای لا اله الا الله و صلوات شنیده می شد. فقط.

داخل خیابان سهیل، کمی جلوتر وانت شعارگو ایستاد. گویا اصرار داشتند که جمعیت به هم متصل شود. گروه اول بعد شعار مرگ بر آمریکا و اسرائیل، معتقد بودند که این (دکتر علیمحمدی) گل پرپر آنهاست و هدیه به رهبر آنهاست. این شعار دانشجویان را به شدت منقلب می کرد و می­دیدم که لبشان را گاز می­گرفتند و بعضا گریه می­کردند.

دو طرف خیابان به صورت ردیف های مرتبی سربازهای سپاهی ایستاده بودند، برادران بسیجی متعددی هم در حال تهیه عکس و فیلم از جمعیت بودند. حتی بعضی برادرها با موبایل به میان جمعیت می­آمدند و دوربین موبایل­شان را از فاصله چند سانتی­متری صورت آدم­ها عبور می­دادند و اصرار داشتند که حتما از کسانی که بلندتر لااله الا الله می گویند فیلم بگیرند. این کار آنها جمعیت را کمی نگران می­کرد اما دانشجویان به هم قوت قلب می­دادند. گفتنی است در این جمع تعدادی از اساتید دانشگاه ها هم حضور داشتند و در آرام نگاه داشتند جمعیت نقش داشتند. اتحاد زیبایی بود.

دو چیز کاملا توجه را جلب می­کرد: یکی دانشجویانی که واقعا از نبود استادشان ناراحت بودند و من می دیدم که چطوروقتی همدیگر را می دیدند در آغوش هم اشک می ریختند و به هم تسلیت می گفتند. دوم به نظر می آمد بسیجی ها برای ناآرام کردن جمع همه تلاششان را می کردند. حتی در ست هنگامی که جمعیت در حال عبور بود یک ماشین بزرگ (اندازه یک مینی بوس) ناگهان تصمیم گرفت از جای خود دربیاید و دور بزند و برای این کار خیلی هم عجله داشت. بعد از آن هم گروهی بسیجی موتورسوار درست پشت جمعیت ایستاده بودند و گاز می دادند. صدایشان کلافه کننده بود. بعد هم از کنار، جمعیت را شکافتند و عبور کردند. در حال عبور گاز می­دادند و به هم تذکر می دادند که نباید بین ما فاصله بیفتد. سعه­ی صدر جمعیت واقعا غیرمنتظره بود! یادتان می­آید در فیلم "پیامبر" یک گروه بدون سلاح با لباس سفید به سمت مکه می رفتند و گروه دیگر از مقابل با اسب آمدند و جلوی اینها شیهه می­کشیدند حتی اسبشان با بلال برخورد کرد، اما سفیدپوشان بهانه دستشان ندادند؟ همان لحظه یاد این فیلم افتادم. دست خودم نبود.

وانت شعارگو کماکان ایستاده بود. دانشجویان تصمیم گرفتند به آرامی از کنار گروه اول ،که برای مخالفین ولایت فقیه مرگ می­خواستند، عبور کنند. دراین لحظه دیدم پنجاه متر آنطرف تر درگیری­ای اتفاق افتاد و بعدا متوجه شدم که سه دانشجو دستگیر شدند.

هیچوقت اینقدر روشن به چشمم ندیده بودم، یک گروه کاملا آزاد است، محق است، امکانات دارد، رو دارد، تحریک می­کند، شعار می دهد، هر کس را بخواهد با تهمت منافق و جاسوس محکوم می کند و هر کس را بخواهد به خود می­چسباند و با نامش کاسبی می­کند و کسی کاری به کارش ندارد، تازه خود را لشکر مخلص خدا می­خواند و می­خوانندش. گروه دیگر حتی اگر عقب بایستد، فقط لااله الی الله بگوید، صدایش در نیاید، حتی جلوی اشکش را بگیرد، فقط به خاطر اینکه می خواهد راه خودش را برود و هویت مستقلش را حفظ کند منافق است و مزدور و جاسوس و اغتشاش­گر. طبیعی است که نان گروه اول در درگیری است و سکوت و خودداری گروه دوم، بیش از شعارهای تند می­آزاردش.

دانشجویان پیاده به سمت امام زاده علی اکبر چیذر حرکت کردند. در بین راه جایی ایستادند، نگران سه نفر دستگیر شده بودند، چند نفری میگفتند برگردیم وگرنه دیگر اثری از آنها نخواهیم دید اما یکی از استادهایشان گوش زد کرد که احساسی تصمیم نگیرید، از دکتر رهبر خواهیم خواست که دنبال آزادیشان باشد. باز هم اشک چشمان بچه ها را پر کرد و به راه خود ادامه دادند.

نمی­دانم قضیه این اشک را درک می کنید یا نه. آنها واقعا آمده بودند تشییع جنازه. حتی هیچ نماد سبزی هم همراه نداشتند. آنقدر که من می فهمیدم، آن اشک ها تاثیر حس کردن ظلم و بی عدالتی و قصب بود. شاید ... باور کنید خیلی مشخص بود. خصوصا اینکه دانشجویان تصمیم قطعی داشتند که به هیچ عنوان حتی پاسخ لفظی کسی را ندهند.

در طول مسیر پیاده­روی، بیشتر نیروی انتظامی حضور داشت. داشتم با خودم فکر می­کردم که اینها هم مثل ما شهروندند و ایرانی، احتمالا شغلشان ایجاب می­کند که اینقدر اخم کنند و با مردم ترشرو باشند. گفتم بگذار امتحان کنم: شروع کردم به سلام کردن و خسته نباشید گفتن. چنان لبخندهایی دیدم که گویا جواب سلام داداششان را می­دهند. زیبا بود.

هرچه به امام­زاده نزدیک می­شدیم، تعداد نیروهای امنیتی و ضد شورش بیشتر می­شد. من کمی جلوتر از گروه دانشجویان به میدان ندا که کنار امام زاده بود رسیدم. گروهی ایستاده بودند و منافقان و آمریکا و اذناب را لعن و نفرین می کردند. آنها هم معتقد بودند که دکتر علیمحمدی گل پرپر آنهاست و ... این گروه سنشان از بسیجی ها بیشتر بود و به نظر می رسید محلی باشند و احتمالا مسجدی. آقایانی با ظاهر حزب الهی و خانم های چادری و بعضا با پوشیه.

جنازه از شمال میدان رسید و این گروه ماشین را در بر گرفتند. همین موقع جمع دانشجویان که فرهاد رهبر و چند نفر از اساتید جلوی آنها بودند از طرف دیگر رسیدند. نیروی انتظامی با احترام جلوی آنها را گرفت تا صبر کنند جنازه از جلوی ایشان عبور کند و بعد پشت جنازه تا امام زاده بروند. آنها صبر کردند.

همین موقع گروهی از بسیجی ها آمدند و جلوی جمعیت ایستادند و شروع به شعار مرگ بر منافق کردند. تا آن موقع هیچ صدایی از گروه دانشجویان در نیامده بود. گروهی از کوره دررفتند خواستند مقابله کنند که دیگران، از جمله استادان و خود فرهاد رهبر، آرام نگهشان داشتند. باز هم خودداری و ارامش دانشجویان عجیب بود.

جنازه هر دو گروه جمعیت را شکافت و جلو رفت. تنها گروه خاصی که سراغ جنازه رفته بودند، زیر آن را گرفته بودند و دانشجویان که احتمالا از مسجدیها و بسیجی های محله چیذر به علیمحمدی نزدیک­تر بودند، نه تنها اجازه و فرصت گرفتن زیر تابوت را پیدا نکردند، بلکه فرصت لااله الی الله گفتن هم به دست نیاوردند. تشییع کنندگان از کیسه خلیفه می بخشیدند و استاد را به رهبر تقدیم می کردند. دیدن این صحنه برای دانشجویان، به شدت متاثر کننده بود. به پیشانی میزدند و گریه می کردند. حس من این بود که گروهی که علیمحمدی در زمان حیاتش (حداقل ماه­های پایانی) یک موی تنش هم با آنها همراه نبوده، قصد مصادره جنازه اش را به نام خود دارند. (مانند بسیاری دیگر از ارزشها، مانند اسلام که مال یک گروه خاص است و دیگران هر کاری کنند منافقانه است)

جنازه را بردند، اما راه همچنان برای جلو رفتن دانشجوها بسته بود. یک نفر که نمی شناختمش، آمد میان دانشجوها و استادها، از فرهاد رهبر خواست تا با بسیجی ها همراه شود و حرکت کند، تا دانشجوها هم بعدا پشت سرش بیایند. یکی از اساتید با او وارد بحث شد، درگیری لفظی پیش آمد، آن دو را از هم جدا کردند. فرهاد رهبر کمی دست پاچه و گیج شده بود. استادها از او خواستند این کار را نکند، یکی از دانشجوها هم داشت به یکی از استادها می­گفت به دکتر بگید که اگر بره دیگه رفته. به هر حال رهبر در جمع دانشجوها ماند.

مسئولین با ادب (جدا رفتارشان خوب بود) نیروی انتظامی، از بسیجی ها و دانشجوها می خواستند، حرکت کنند، بسیجیها میخواستند دو گروه مخلوط باقی بمانند. دانشجوها سعی داشتند خود را از بسیجی ها جدا کنند. در اینجا بود که یک وانت شعارگو از پشت دانشجوها سر و کله اش پیدا شد و صدایش تمام میدان را پر کرد و انسجام دانشجوها کاملا از بین رفت و جمهشان از هم پاشید. همه به سمت امام زاده رفتند.

موقع نماز میت بود. با کمک بلندگوهایی که روی وانت ها بود، نماز شروع شد. حس من این بود که یک نماز پر از تزویر در حال برگزاری است. با خودم فکر می کردم، علیمحمدی که تا روز آخر عمر، آنچه را که حق یافته بود، فریاد زده بود. پس شهید است، نه به خاطر اینکه چه کسی او را کشته، به خاطر حق­گرایی­اش. پس به نماز من و مانند من نیازی ندارد. حالا این چه نمازی است که من میان این جماعت قاصب ایستادم. همان لحظه بلندگو قطع شد و تقریبا تا پایان نماز قطع بود. ملت دو سه تا تکبیر جاماندند!

روی دیوارهای امام زاده پر بود از بسیجی و غیره، البته نبروی انتظامی به کس دیگری اجازه بالا رفتن نمی داد و زورش هم به بسیجی ها نمی رسید.

بعد از نماز، جنازه را به سمت داخل صحن امام زاده بردند. داخل امام زاده جایی برای دانشجوها نبود و از قبل کاملا پر شده بود. اساتید و دانشجوها با فرهاد رهبر مشورتی کردند و تصمیم به بازگشت گرفتند (تا اتفاق خاصی نیفتاده) و با تلخی فراوان باز هم در سکوت به سمت اتوبوس های دانشگاه برگشتند. در اینجا گروهی از خواهران و برادران، حسب انجام تکلیف شرعی، دنبالشان راه افتادند و با شعار تقلیدی "این ماه ماه خونه، منافق سرنگونه" آنها را بدرقه کردند. چند دانشجو را دیدم که با صورتهای پر از تعجب، از شدت فشار و ناراحتی در حالی که گریه می کردند، توی سر خود می زدند. اما باز هم کسی حرفی نزد. شاید هم می ترسیدند. البته حق داشتند. چون قبلا تشییع اینطوری نیامده بودند.

به هر حال دانشجوها با تلخی سوار اتوبوس شدند و لابد بعد هم برگشتند. (امیدوارم)

در راه برگشت، خدا را شکر کردم. هر کدام از این اتفاق ها و روزها بستری است برای روشن شدن اینکه چه کسی، چه کاره است. روز تشییع آقای منتظری، روز عاشورا و حتی روز نه دی و امروز. این روشن و شفاف شدن قطعا در جهت ظهور حق است. حالا اینکه ظهور حق چه صورتی به خود بگیرد خدا می داند. گاهی حق در بند است، گاهی سربریده است، گاهی هم فاتح. در همه این حالتها حق ظهور کرده و همه شناختندش.

خدا را شکر. امیدوارم همه چیز را، همانطور که هست، به ما نشان بدهد.

چهارشنبه ۱۳ ژانویهٔ ۲۰۱۰

زمان و مکان تشییع و ختم مسعود علی‌محمدی

مراسم تشییع جنازه مسعود علی‌محمدی پنج‌شنبه ۲۴ دی ساعت ۸:۳۰ صبح از جلوی خانه‌اش (خیابان شریعتی، نرسیده به پل رومی، خیابان سهیل، خیابان مهر سوم غربی) برگزار می‌شود. خانواده مسعود علی‌محمدی خواسته‌اند او را در امام‌زاده‌ای در چیذر (نزدیک خانه‌شان) دفن کنند.

دانشکده فیزیک دانشگاه تهران ساعت ۸ صبح از جلوی دانشکده (انتهای خیابان کارگر شمالی، بالای کوی دانشگاه تهران) اتوبوس گذاشته‌ است.

مراسم ختم مسعود علی‌محمدی هم جمعه ساعت ۳ تا ۴:۳۰ بعدازظهر در مسجد حامع قلهک (خیابان شریعتی، روبروی دولت - شهید کلاهدوز) خواهد بود.

بیانیه ۵۰ چهره دانشگاهی در حمایت از بیانیه ۱۷ موسوی

توضیح من: کسانی که این نامه را امضا کرده‌اند معروف‌ترین ایرانی‌های علوم سیاسی کار در دنیا هستند. فکر می‌کنم بیشتر آنهایی که علوم انسانی خوانده باشند، مقاله‌های این افراد را خوانده‌اند.

بیانیه هفدهم میرحسین موسوی را می‌توان تاثیرگذارترین بیانیه او در هفت ماهی که از تولد جنبش سبز می‌گذرد دانست. به دنبال انتشار این بیانیه، شخصیت‌ها، محافل و تشکل‌های سیاسی کشور، هر یک از زاویه‌ای، به بررسی و سنجش مضمون بیانیه پرداخته و جنبه‌هایی از آن را برجسته کرده‌اند.

امضاءکنندگان این متن - که خواهان دگرگونی ساختاری دموکراتیک، دفاع از حقوق تمامی شهروندان با هر ایمان، آرمان، ایدئولوژی، قومیت، و جنسیت، و ،به ویژه، جدائی دین از حکومت هستند - این بیانیه را دارای پیشنهادات اساسی‌ای می‌دانند که توافق گسترده بر سر آنها می‌تواند بر یکپارچگی و هماهنگی درونی جنبش مسالمت‌آمیز مردم ایران اثری بسزا داشته باشد و اقتدارگرایان و خشونت‌ورزان حاکم را بیش از پیش در انزوا قرار دهد. ما بر این باوریم که:

- بیانیه هفدهم بسیار بهنگام صادر شده و توانسته، دست کم برای مدتی، در بلوک قدرت شکاف ایجاد کند و پروژه خشونت‌ورزانه آنها را به تعویق اندازد.

- با این بیانیه، موسوی دیگر بار، بر تعهد خود نسبت به مردم ایران و جنبش کثرت‌گرایانه آنان پای فشرده و از ادامه جنبش برای تغییرات دموکراتیک هواداری کرده است.

- موسوی در این بیانیه، با پرهیز از طرح مباحث عام و تجریدی، یک پلاتفرم سیاسی حداقلی، با مطالبات مشخص از حکومت، ارائه کرده است.

- موسوی، درعین الویت قائل شدن برای جنبش کثرت‌گرایانه مردم ایران، نشان داده است که به منظور پیشبرد خواسته‌های همین جنبش آماده است با دستگاه حاکم مذاکره کند. اشاره غیرمستقیم او به برکناری «قانونی» محمود احمدی‌نژاد از طریق رای مجلس را می‌توان نشانه همین گرایش دموکراتیک دانست. مهدی کروبی نیز در بیانیه اخیر خود بر ضرورت پرهیز از خشونت و به کار بستن روشهای مسالمت‌آمیز پای فشرده است. ما نیز دموکراسی را نهادینه کردن روشهای بی‌خشونت برای مهار و مدیریت کشاکشهای سیاسی و گسترش مشارکت سیاسی شهروندان می‌دانیم. تجربه نشان داده است که مذاکره سیاسی یکی از روشهای کارآمد در مسیر پر فراز و نشیب گذار مسالمت‌آمیز به دموکراسی است.

- برجسته‌ترین وجه این بیانیه چهار بند مربوط به «انتخابات آزاد» و پیش‌شرطهای برگزاری آن، از جمله آزادی زندانیان سیاسی، آزادی مطبوعات و رسانه‌ها، و تاکید بر حق تشکیل احزاب و برگزاری اجتماعات است. این خواسته‌ها از هنگام برگزاری انتخابات خرداد ماه به بعد از سوی هواداران دموکراسی و کثرت‌گرایی بارها مطرح شده است. امیدواریم طرح این مطالبات تاریخی در بیانیه میرحسین موسوی زمینه را برای پذیرش عمومی آنها و گسترش همکاری میان نیروهای گوناگون جنبش سبز، چه اصلاح‌طلبان مسلمان و چه نیروهای سکولار - دموکرات، فراهم کند.

پذیرش راهبرد «انتخابات آزاد»، به مثابه پذیرفتنی‌ترین و کم‌هزینه‌ترین گزینه در راستای گذار به نظام دموکراتیک، گویای افزایش نرمش فکری و گسترش دیدگاه سیاسی میرحسین موسوی در فرایند رویدادهای اخیر است. مهدی کروبی نیز، از کارزار انتخابات ریاست جمهوری به این سو، نقشی انکارناپذیر در بیان و گسترش خواسته‌های دموکراتیک داشته است و، به‌ویژه، با ایستادگی و شجاعت خود جنبش اعتراضی مردم ایران را تقویت کرده است.

ما با پشتیبانی از بن‌مایه این بیانیه، که یک برنامه حداقلی متناسب با مرحله کنونی است، بر این باوریم که جنبش اجتماعی - سیاسی مردم ایران، در آینده‌ای نه چندان دور، یک برنامه دموکراتیک فراگیر در پیش خواهد گرفت؛ برنامه‌ای که محدودیت‌های کنونی را درنوردیده و حقوق شهروندی یکایک ملت ایران، از هر قومیت و جنسیت، را در بر خواهد داشت.

امضاء کنندگان:

ارواند آبراهامیان، داریوش آشوری، ژانت آفاری، تورج اتابکی، کاوه احسانی، ارژنگ اسعد، محمد اقتداری، مهران براتی، مهرزاد بروجردی، علی بنو عزیزی، مازیار بهروز، هومن بیگی، آصف بیات، میثاق پارسا، کامران تلطف، نیره توحیدی، محمد توکلی طرقی، رامین جهانبگلو، فاطمه حقیقت‌جو، بیژن حکمت، مهدی خانبابا تهرانی، فرهاد خسروخاور، فریبا داوودی مهاجر، حمید دباشی، تورج دریایی، علی راکعی، نسرین رحیمیه، ابراهیم سلطانی، رضا سیاوشی، حسن شریعتمداری، احمد صدری، حسین ضیائی، کاظم علمداری، مهدی فتاپور، منصور فرهنگ، مهرانگیز کار، فرهاد کاظمی، احمد کریمی حکاک، حسین کمالی، آزاده کیان، امیرحسین گنج‌بخش، افشین متین عسگری، مهرداد مشایخی، منصور معدل، والنتاین مقدم، علی‌اکبر مهدی، زیبا میرحسینی، علی میرسپاسی، عباس میلانی، فرزانه میلانی، آرش نراقی، فرزین وحدت، نادر هاشمی، حسن یوسفی اشکوری.

فایل صوتی گفتگوی پدر امیر جوادی‌فر با صدای آمریکا

فایل صوتی کم‌حجم گفتگوی پدر امیر جوادی‌فر (از کشته‌شدگان کهریزک) با صدای آمریکا بعد از انتشار گزارش ویژه مجلس درباره کهریزک.

خیلی دردناک است. می‌گوید پسرم را سالم و سرحال با دست خودم بردم تحویل پلیس دادم. به پلیس اعتماد کردم. سه روز بعد جنازه‌اش را تحویلم دادند.

سه‌شنبه ۱۲ ژانویهٔ ۲۰۱۰

خبر خوب: همه مادران عزادار آزاد شدند

همه مادران عزاداری که عصر شنبه دستگیر شده بودند، سه‌شنبه شب آزاد شدند. ظرف این دو سه روز تعدادی‌شان را آزاد کرده بودند، اما ۱۴ نفرشان مانده بودند که امشب آزاد شدند. "فعالان دموکراسی و حقوق بشر در ایران" خبر داده که یکی از دلایل طول کشیدن بازداشت مادران این بوده که می‌خواستند یکی‌شان را نگه دارند و بقیه را آزاد کنند که مادران قبول نکرده‌اند و گفته‌اند یا همه‌شان با هم بیرون خواهند رفت یا همه در زندان خواهند ماند.

زهرا رهنورد هم یادداشتی نوشته درباره برخورد با مادران عزادار:

اژدهای قدرت را مهار کنیم
زهرا رهنورد

هنگامی که از اهانت و ضرب و شتم و دستگیری مادران شهدای به خون خفته جنبش سبز با خبر شدم، شک نکردم که همه انسان‌های بیدار، بر حال و روز نظام کشورمان و ملت سرفرازمان اشک خواهند ریخت و در قلب خود بذر سلحشوری خواهند کاشت. هیهات از کجا شروع کرده‌ایم و به کجا رسیده‌اند؟

کاش آن قدرت‌طلبانی که چنین فاجعه‌ای را طراحی و عملی کردند می‌دانستند که ارکان عرش را لرزانده‌اند؛ کاش می‌دانستند که مادر، آن‌چنان دارای مقام فرهمندی و ایزدی است که در طی هزاره‌ها حتی مورد پرستش بشر بوده است. اینک به قول محتشم کاشانی چه کرده‌اید که سرهای قدسیان همه بر زانوی غم فرود آمده.

آیا آنان نمی‌دانستند که اصل ۲۷ قانون اساسی را که تجمعات را آزاد اعلام کرده، به کاغذپاره تبدیل می‌کنند و بر این ضرب‌المثل صحه می‌گذارند که «زباله‌دان‌های کشورهای تحت ستم، پر است از اجساد قانون اساسی‌ها.»

کاش آن‌قدر شعور و سواد و احساس داشتند که بدانند حداقل طی پانزده هزار سال تاریخ به دست آمده از اسناد باستان‌شناسی و حفاری‌های پی در پی در نقاط مسکونی زمین، مادر، اسطوره ابدی و مینوی بشری و سمبل بقای انسان و نماد حیات و شادابی بوده است و نه تنها در ایران و ایلام و سیلک کاشان، بلکه در بین‌النهرین، مصر و هند و اروپا و آفریقا و آمریکا، «الهه مادر»، اسطوره لایزال و جاودان عواطف و جان‌فشانی بشری بوده است.

یا کاش آن‌قدر دین و ایمان و شناخت داشتند تا تکریم دین درباره فاطمه ام‌الائمه، مریم أم‌عیسی، مادر موسی، خدیجه کبری و زینب عقیله بنی‌هاشم را تکرار کنند و مادران شهدای جنبش سبز را حداقل تا حدودی که جایز است مصداق‌های آن بانوان قدسی بدانند.

اگر دین داشتید، قرآن‌شناس بودید، با از سخنان سرشار از عاطفه و احترام قرآن کریم نسبت به مادر آگاه بودید که (نقل به مضمون) می‌فرماید: «مادر، او را با سختی حمل نمود و شیر داد» و آن‌گاه می‌فرماید: «ای انسان برای من و والدینت شکر گو». ای کاش می‌فهمیدید که کلام وحی، شکر برای خداوند و والدین را در یک مسیر قرار می‌دهد.

اما، شما! ای شمایان قدرت‌طلب! راستی «هابز» چه خوب گفت که «قدرت اگر مهار نشود یک اژدها (لویاتان) خواهد بود». قانون و مردم برآنند که قدرت را مهار کنند و از آن یک خدمتگزار بسازند، اما شما قدرت را به‌سان اژدهایی دمان به جان مردم، می پسندید.

اینک شما، بی پروا، سبعانه و مغرورانه، خنجری را که با پرپر کردن جوانان این مادران داغدار بر قلب‌هایشان فرو کرده‌اید، بار دیگر بر پهلوهای آنان می‌کوبید؛ و فکر می‌کنید قلبشان را که شکستید، قامتشان را نیز خمیده و مچاله خواهید کرد؛ اما بدانید این مادران، راست‌قامتان همیشه تاریخ ملت ایران خواهند بود و از عرش اعلا، نداها و سهراب‌ها و اشکان‌ها و سید علی‌ها، به شما نظاره می‌کنند و نفرین ابدی خود را به بدرقه راهتان می‌فرستند و این چه بد توشه‌ای است برای شما.

درباره مسعود علی‌محمدی؛ استاد دانشگاه تهران که ترور شد

مسعود علی‌محمدی، استاد فیزیک دانشگاه تهران را صبح سه‌شنبه جلوی در خانه‌اش در محله قیطریه تهران (با انفجار بمب) ترور کرده‌اند.

مسعود علی‌محمدی کی بود؟

حدوداً ۵۰ ساله. لیسانس فیزیکش را از دانشگاه شیراز گرفته. دانشجوی اولین دوره‌های فوق‌لیسانس فیزیک در دانشگاه شریف و دانشجوی اولین دوره دکترای فیزیک دانشگاه شریف بوده (به همراه احمد شیرزاد و چند نفر دیگر). بین هم‌کلاسی‌هایش اولین کسی بوده که از پایان‌نامه دکترایش دفاع کرده و برای همین اولین دکترای فیزیک داخل ایران است. این‌طور که شیرزاد و حامد قدوسی نوشته‌اند این چند دوست بعد از فوق‌لیسانس این امکان را داشته‌اند که با بورس دولت بروند خارج دکترا بگیرند. اما تصمیم می‌گیرند بمانند ایران و کاری کنند که اولین دوره دکترای فیزیک داخل کشور، دوره قوی‌ای باشد.

بعد از گرفتن دکترا می‌شود استاد دانشگاه تهران. در همین دوره به بچه‌هایی که برای شرکت در المپیاد فیزیک آماده می‌شدند هم درس می‌داده (و به همین واسطه چندین نفر از دوستان من سر کلاسش نشسته‌اند). این‌طور که از نوشته‌ها برمی‌آید استاد و محقق فعال و کاردرستی بوده و بچه‌ها هم دوستش داشته‌اند.

رشته تخصصی‌اش چی بود؟

یکی از دوستان من که دکترای فیزیک دارد و مدتی شاگرد (و اگر اشتباه نکنم حتی همکار)‌ مسعود علی‌محمدی بوده می‌گوید شاخه تخصصی او «فیزیک ریاضی و ذرات بنیادی» بود. رسانه‌های دولتی ایران او را «دانشمند هسته‌ای» معرفی کردند که به گفته این دوست من (و احمد شیرزاد و یکی دو دوست دیگر من و یکی از شاگردانش) رشته او ربطی به فیزیک هسته‌ای نداشت. ضمن این‌که سازمان انرژی اتمی رسماً اعلام کرد که مسعود علی‌محمدی هیچ رابطه استخدامی با این سازمان نداشته.

گرایش سیاسی‌اش چی بود؟

مسعود علی‌محمدی بیانیه حمایت تعدادی از استادان دانشگاه تهران از میرحسین موسوی (قبل از انتخابات) را امضا کرده بود و در نتیجه موضعش در انتخابات روشن است. درباره بعد از انتخابات هم در بیانیه تعدادی از دانشجویان دانشکده فیزیک دانشگاه تهران آمده:

... دکتر علی‌محمدی در سخنرانی ۱۵ دی‌ماه سال جاری، به دنبال ارائه راه‌کارهایی آماری و علمی برای حل بحران‌های کنونی جامعه بودند که فایل صوتی این سخنرانی در بین دانشجویان دانشکده فیزیک دانشگاه تهران موجود است. این سخنرانی همگام با دیگر فعالیت‌های ایشان در ماه‌های اخیر بود. چنان‌چه در روز ۲۵ خرداد، مشوق دانشجویان برای شرکت در راهپیمایی سکوت اعتراض‌آمیز به نتایج انتخابات بودند. او از معدود اساتیدی بود که در اعتراض به حمله لباس شخصی‌ها به خوابگاه کوی دانشگاه در بامداد ۲۵ خرداد ماه سال جاری که منجر به کشته شدن تعدادی از همکلاسی‌های ما شد، عکس‌العمل نشان داد و با حضور در دفتر ریاست دانشگاه خواستار رسیدگی سریع به این موضوع شد. برائت‌جویی استاد علی‌محمدی از گروه‌های سیاسی متنفذ حکومت در روزهای اخیر، شک و شبهه‌‌های زیادی را در رابطه با ترور مشکوک ایشان در میان جامعه دانشگاهی پدید آورده است .‌..

یکی از شاگردانش هم در وبلاگش این‌طور نوشته (و دو سه نفر از دوستان من درستی این نوشته را تایید کرده‌اند):

... روز ۲۵ خرداد، من از پردیس انقلاب دانشگاه آمدم دانشکده فیزیک، داشتم برای دانشجوها و استادها تعریف می‌کردم که تو تجمع انجمن اسلامی، از دفتر میرحسین زنگ زدن و گفتند که امروز حکم تیر دادن و نرید و ...
برگشت به من گفت: «جوون! از گلوله نترس! جلوی اینا باید ایستاد! گلوله اولش درد دارد...» بعد من جدا رفتم اون تظاهرات را! این هم برداشته بود مینی‌بوس گرفته بود بچه‌های دانشکده را برده بود تظاهرات.

هفته پیش یک جلسه بحث سیاسی توی دانشکده راه انداخته بود. گفته بود من هم‌دوره لیسانس دانشجو و کدیور و عبدی و این‌ها بودم. فعال انجمن هم بودم. باید بحث کرد و از این چیزا. می‌گفت یه عده بهم گفتند این جلسات را تعطیل کن، راه نینداز، ولی من گوش نمی‌کنم! ادامه می‌دم این جلسات را ...

احمد شیرزاد (دوست بیست و چند ساله مسعود علی‌محمدی) هم در مطلب مفصلی که در وبلاگش نوشته، می‌گوید:

... مسعود به لحاظ مشی و مرام سیاسی جزو نیروهایی بود که به طور عام از انقلاب اسلامی و امام خمینی دفاع می‌کرد. در دوره لیسانس در دانشگاه شیراز کم و بیش با بچه‌های انجمن اسلای ارتباط داشت ... در مجموع افکار و اعمال او به مسلمان‌های معتدل و میانه‌رو نزدیک بود. نه تمایلات روشنفکرانه و به اصطلاح تحول‌طلبانه داشت و نه با قرائت‌های خشک و غیر قابل انعطاف مذهبی میانه‌ای داشت ... در این یکی دو ساله اخیر افکار و نظراتش بسیار به جنبش اصلاحی نزدیک شده بود. در یکی دو انتخابات آخر قبل از انتخابات ریاست جمهوری به لیست اصلاح‌طلبان رای داده بود و برای آن هم تبلیغ می‌کرد. در انتخابات اخیر نیز به طور جدی از کاندیدای اصلاح‌طلبان حمایت می‌کرد ... یادم هست برایم تعریف کرده بود که در راهپیمایی ۲۵ خرداد از صبح روایت‌های مختلفی در مورد برقراری یا عدم برقراری راهپیمایی از سوی اصلاح‌طلبان پخش می‌شد. او تعریف می کرد که دانشجویان گروه فیزیک دانشگاه تهران مکرر به وی مراجعه می‌کردند و سوال می‌کردند تکلیف چیست. دست آخر مسعود به آن‌ها گفته بود: بالاخره نفهمیدم تکلیف چیست ولی در هر صورت من به راهپیمایی می‌روم ...

مطالب مرتبط:

نوشته مفصل احمد شیرزاد که از بیست و چند سال پیش دوست نزدیک مسعود علی‌محمدی بوده. پیشنهاد می‌کنم بخوانید.
نوشته کوتاه حامد قدوسی که دوره کوتاهی سر کلاسش نشسته

بیانیه شماره ۱ گروهی از دانشجویان دانشکده فیزیک دانشگاه تهران

این بیانیه در فیس‌بوک بود. من از یکی از دوستانم که دانشجوی دانشگاه تهران است پرسیدم و گفت دیده که امروز بچه‌های دانشکده فیزیک بیانیه‌ای تهیه کرده بودند و جلوی در دانشکده علوم آن را می‌خواندند. با تقریب خوبی می‌شود به درست بودن این بیانیه اعتماد کرد:

هوالباقی

شهادت استاد بزرگوار، مسعود علی‌محمدی، در جریان ترور روز ۲۲ دی‌ماه از سوی دانشجویان ایشان به شدت محکوم می‌شود. جای تاسف است در زمانی که دوستان و شاگردان دکتر علی‌محمدی در شوک خبر ترور ایشان به سر می‌برند، خبرگزاری‌های وابسته به جناح‌های مختلف، شروع به شایعه‌پراکنی در رابطه با ابعاد ترور ایشان کردند.

خبر ترور دکتر علی‌محمدی در اولین ساعات صبح روز سه‌شنبه ۲۲/۱۰/۸۸ از سوی دانشگاه مادر، با مضمون تصادف دکتر علی‌محمدی با یک دستگاه خودروی سواری به دانشکده فیزیک اعلام شد. ساعاتی بعد خبر ترور ایشان بدون ذکر جزئیات دهان به دهان منتشر و پس از پخش این خبر، به دانشکده اعلام شد که بمبی در یک دستگاه موتور سیکلت در کنار خودروی شخصی ایشان منفجر شده است. خبری که ساعاتی بعد از سوی رسانه‌ها و سایت‌های خبری هم به همین شکل انتشار یافت. هرچند که همسر دکتر علی‌محمدی در صحبت با شاهدان عینی واقعه، اعلام کردند که موتور سیکلت مذکور از سه روز قبل جلو منزل ایشان پارک شده بود.

جهت‌گیری‌های سیاسی ایشان بر هیچ‌کس پوشیده نیست. دکتر علی‌محمدی در سخنرانی ۱۵ دی‌ماه سال جاری، به دنبال ارائه راه‌کارهایی آماری و علمی برای حل بحران‌های کنونی جامعه بودند که فایل صوتی این سخنرانی در بین دانشجویان دانشکده فیزیک دانشگاه تهران موجود است. این سخنرانی همگام با دیگر فعالیت‌های ایشان در ماه‌های اخیر بود. چنان‌چه در روز ۲۵ خرداد، مشوق دانشجویان برای شرکت در راهپیمایی سکوت اعتراض‌آمیز به نتایج انتخابات بودند. او از معدود اساتیدی بود که در اعتراض به حمله لباس شخصی‌ها به خوابگاه کوی دانشگاه در بامداد ۲۵ خرداد ماه سال جاری که منجر به کشته شدن تعدادی از همکلاسی‌های ما شد، عکس‌العمل نشان داد و با حضور در دفتر ریاست دانشگاه خواستار رسیدگی سریع به این موضوع شد. برائت‌جویی استاد علی‌محمدی از گروه‌های سیاسی متنفذ حکومت در روزهای اخیر، شک و شبهه‌‌های زیادی را در رابطه با ترور مشکوک ایشان در میان جامعه دانشگاهی پدید آورده است.‌ آن‌چه مسلم است نظرات و دیدگاه‌های سیاسی ایشان شفاف و واضح است و سخنرانی‌های ایشان در وقایع پس از انتخابات، تاییدی بر این امر است.

ما دانشجویان این استاد فقید وظیفه خود می‌دانیم که با اطلاع‌رسانی صحیح و شفاف، پی‌گیر حقیقت این فاجعه باشیم. این درسی است که در کلاس‌های آن استاد بزرگ آموخته‌ایم و برای ادای دین به او، خواسته‌ها و راه او را ادامه می‌دهیم. در این میان هر خبری که به دروغ در رسانه‌ها و افواه منتشر شود، با مدرک از سوی دانشجویان مرحوم علی‌محمدی محکوم خواهد شد.