در این یک سال و خردهای متوجه شدهام تفاوتهایی در تجربههای کودکی من با بعضی از دوستانم (که از نظر فکری خیلی به من نزدیک هستند) وجود دارد که شباهت زیاد تجربههای دوره نوجوانی و جوانیمان باعث شده که در خیلی از موارد حتی از آن تفاوتها باخبر هم نباشیم.
من
من متولد آخرین روز دهه پنجاه خورشیدی هستم. یعنی کل کودکیام در دهه شصت و بیشترش در دوره آیتالله خمینی گذشته. یکی از خاطرههای دوران کودکی من این است که با ماشین میرفتیم تا چهارراه شهربازی و ماشین را آنجا پارک میکردیم و سوار مینیبوسهای زندان اوین میشدیم و میرفتیم ملاقات. آن موقع من سه، چهار ساله بودم و میگذاشتند بروم آن ور شیشهها پیش بابا. بابا هم برایم از فروشگاه زندان تکتک (کیتکت ایرانی) میخرید. این را هم یادم میآید که وقتی من حدوداً هفت ساله بودم، خیلی از اطرافیان ما شبها مینشستند پای رادیو مجاهد و رادیوی فداییها و رادیوهای دیگر. ماجرا از این قرار بود که این رادیوها هر شب هر چقدر اسم که از اعدامیها به دستشان میرسید اعلام میکردند. اینها هم مینشستند منتظر شنیدن (و در واقع نشنیدن) اسم همسر و دوست و برادر و خواهر و دخترعمه و همسایهشان. من آن موقع اصلاً نمیفهمیدم چه بر آنها میگذرد. الان که تصورش را میکنم که شبها بخواهم سایتها را باز کنم و اسم اعدامیهای اوین را بخوانم ...
جنگ هم برای ما موشکباران بود و تعطیلی مدرسه و چند شب خوابیدن در پناهگاه و یکی دو هفته رفتن به اتاقی در شهریار. اطراف ما کسی جبهه نرفت جز یکی دو تا از پسرهای فامیل که دوره سربازیشان بود و فکر نمیکنم گذارشان به خط مقدم افتاد. پایان جنگ هم یک خبر مطلقاً خوب بود.
اون
یکی دو ماه پیش من و یکی دیگر از بچهها داشتیم از این خاطراتمان میگفتیم که یکی دیگر از بچهها که طرز فکر و سبک زندگیمان در هفت سال اخیر خیلی شبیه هم بوده گفت چقدر فضای کودکیاش با این فضا فرق داشته. میگفت تا مدتها (حتی بعد از دانشجو شدنش) از اعدامهای ۶۷ خبر نداشته. میگفت خاطره کودکی او رفتن پسرها و مردهای فامیل و همسایه به جنگ بوده و لحظهشماری برای برگشتنشان و حجلههایی که سر کوچهها میزدهاند. میگفت بعد از تمام شدن جنگ، مسئله اسرا برای آنها یکی از جدیترین مسئلهها بود و بزرگترهایشان مدام اسامی صلیب سرخ را زیر و رو میکردند تا نشانی از همسر، دوست یا برادر و پدر و پسرخالهشان بگیرند.
ما
اما در دهه هفتاد وقتی ما داشتیم کمکم از تخم درمیآمدیم، سرنوشتمان تقریباً مثل هم شد. همهمان شروع کردیم سروش نوجوان و ایران فردا و پیام امروز و کیان و عصر ما و آدینه و دنیای سخن و جامعه سالم خواندن. بعد هم که انتخابات مجلس پنجم بود و دو خرداد که دیگر تا حد خیلی زیادی در یک تیم بودیم. اختلافات با بعضیها قابل دیدن بود. بعضیهایی که سبک زندگیشان هنوز کمی با ما متفاوت بود. اما در مورد بقیه، نه. من در این چند سال و بخصوص در این یکی دو سال با خیلی از آنهایی که خیلی شبیهم بودند برخورد کردم که تجربه کودکیشان کلاً با من متفاوت بوده.
نتیجهگیری ندارد. صرفاً مشاهدهای بود که برای خودم خیلی جالب بود.
من
من متولد آخرین روز دهه پنجاه خورشیدی هستم. یعنی کل کودکیام در دهه شصت و بیشترش در دوره آیتالله خمینی گذشته. یکی از خاطرههای دوران کودکی من این است که با ماشین میرفتیم تا چهارراه شهربازی و ماشین را آنجا پارک میکردیم و سوار مینیبوسهای زندان اوین میشدیم و میرفتیم ملاقات. آن موقع من سه، چهار ساله بودم و میگذاشتند بروم آن ور شیشهها پیش بابا. بابا هم برایم از فروشگاه زندان تکتک (کیتکت ایرانی) میخرید. این را هم یادم میآید که وقتی من حدوداً هفت ساله بودم، خیلی از اطرافیان ما شبها مینشستند پای رادیو مجاهد و رادیوی فداییها و رادیوهای دیگر. ماجرا از این قرار بود که این رادیوها هر شب هر چقدر اسم که از اعدامیها به دستشان میرسید اعلام میکردند. اینها هم مینشستند منتظر شنیدن (و در واقع نشنیدن) اسم همسر و دوست و برادر و خواهر و دخترعمه و همسایهشان. من آن موقع اصلاً نمیفهمیدم چه بر آنها میگذرد. الان که تصورش را میکنم که شبها بخواهم سایتها را باز کنم و اسم اعدامیهای اوین را بخوانم ...
جنگ هم برای ما موشکباران بود و تعطیلی مدرسه و چند شب خوابیدن در پناهگاه و یکی دو هفته رفتن به اتاقی در شهریار. اطراف ما کسی جبهه نرفت جز یکی دو تا از پسرهای فامیل که دوره سربازیشان بود و فکر نمیکنم گذارشان به خط مقدم افتاد. پایان جنگ هم یک خبر مطلقاً خوب بود.
اون
یکی دو ماه پیش من و یکی دیگر از بچهها داشتیم از این خاطراتمان میگفتیم که یکی دیگر از بچهها که طرز فکر و سبک زندگیمان در هفت سال اخیر خیلی شبیه هم بوده گفت چقدر فضای کودکیاش با این فضا فرق داشته. میگفت تا مدتها (حتی بعد از دانشجو شدنش) از اعدامهای ۶۷ خبر نداشته. میگفت خاطره کودکی او رفتن پسرها و مردهای فامیل و همسایه به جنگ بوده و لحظهشماری برای برگشتنشان و حجلههایی که سر کوچهها میزدهاند. میگفت بعد از تمام شدن جنگ، مسئله اسرا برای آنها یکی از جدیترین مسئلهها بود و بزرگترهایشان مدام اسامی صلیب سرخ را زیر و رو میکردند تا نشانی از همسر، دوست یا برادر و پدر و پسرخالهشان بگیرند.
ما
اما در دهه هفتاد وقتی ما داشتیم کمکم از تخم درمیآمدیم، سرنوشتمان تقریباً مثل هم شد. همهمان شروع کردیم سروش نوجوان و ایران فردا و پیام امروز و کیان و عصر ما و آدینه و دنیای سخن و جامعه سالم خواندن. بعد هم که انتخابات مجلس پنجم بود و دو خرداد که دیگر تا حد خیلی زیادی در یک تیم بودیم. اختلافات با بعضیها قابل دیدن بود. بعضیهایی که سبک زندگیشان هنوز کمی با ما متفاوت بود. اما در مورد بقیه، نه. من در این چند سال و بخصوص در این یکی دو سال با خیلی از آنهایی که خیلی شبیهم بودند برخورد کردم که تجربه کودکیشان کلاً با من متفاوت بوده.
نتیجهگیری ندارد. صرفاً مشاهدهای بود که برای خودم خیلی جالب بود.
|