کیوان صمیمی را تا حالا ندیدهام. اگر هم دیدهام، در جمع بوده و یادم نمانده. منظورم این است که، بر خلاف خیلی از زندانیهای دیگر، خاطره شخصی ازش ندارم. اما احساس آشنایی عجیبی با او میکنم. شاید چون همسن پدرم (شصت و یکی دو ساله) است و کمی هم شبیه او.
این چند روز که بیانیههای مربوط به اعتصاب غذا را میخواندم، یک چیزی توجهم را جلب کرده بود و آن هم اینکه در بیشتر این بیانیهها از «جوانان» رعنایی یاد کرده بودند که با جانشان با ظلم مبارزه میکنند. من هی توی دلم میگفتم بابا این آقای صمیمی با هیچ معیاری جوان نیست، جایش نندازید.
انگار این تصویر پدری که من از آقای صمیمی داشتم اصلاً بیراه نبود. حتماً خواندید که اعتصابش را نشکسته تا همه «پسر»هایش را از انفرادی به عمومی ببرند و عملاً او آنجا منتظر ایستاده تا دستکم یکی از خواستهها برآورده شود.
خلاصه که اگر راهی پیدا کردید، بهش بگویید خیلی ارادت دارم.

|