امروز دیدم مرتضی کاظمیان در یادداشتش از قول آنتونیو گرامشی گفته مهمترین کار روشنفکر بعد از هر شکست آن است که نقش خود را در آن ناکامی، نقد و ارزیابی کند. حالا من که روشنفکر نیستم، ولی خب دیدم میشود در این مورد خودم را هم قاطی میوهها کنم.
طبعاً من هم مثل خیلیها از سال ۸۲ به این طرف، یعنی از زمانی که روندی که از حدود سال ۷۴ و ۷۵ شروع شده بود تا حدود زیادی متوقف شده بود، خیلی وقتها به این فکر کردهام که چه شد که اینطوری شد و مشخصاً نقش «ما» و مشخصتر «من» در این توقف و پیش نرفتن چه بود؟
من فکر میکنم که دو اشتباه عمده کردهام:
- یکی اینکه از همان اول سعی کردم هر کسی را که به جریان اصلاحطلبی مربوط است، تا حد ممکن نقد نکنم. توجیهم هم همان توجیه معروف بود که نقد اینوریها به تضعبفشان در برابر آن وریها منجر میشود و اینها هم نماینده جنبش دموکراسیخواهی در ایران هستند و نباید تضعیف شوند.
الان مدتهاست که فکر میکنم این تحلیل اشتباه بوده. خواست ما در سال ۷۶ اصلاح روند امور بود و اگر یکی از کسانی که قرار بود اصلاح کند داشت گند قبلیها را تکرار میکرد یا گند جدیدی میزد، باید بهش اعتراض میشد. من این کار را نکردم.
باید بیشتر فکر کنم که موارد مشخصی یادم بیاید که به چیزی اعتراض داشتهام و نگفتهام. یکیاش مثلاً عزلهای گسترده و در مورادی کنار گذاشتن آدمهای کار بلد حتی غیرراستی و سر کار آوردن آدمهایی که خیلیهایشان بیکفایت بودند، آدمهایی که یا مسئول ستادهای تبلیغاتی بودند یا از منسوبین.
- یک سری چیزها هم بوده که آن موقع فکر نمیکردم اشتباهند، اما الان به نظرم اشتباه میآیند. مشخصترینش حمله به هاشمی در سالهای ۷۷ و ۷۸ و دوره انتخابات مجلس ششم است. آنقدری که من از نظریههای رایج درباره گذار به دموکراسی خواندهام و فهمیدهام یکی از اصلیترین و ضروریترین کارها در دوره گذار، ائتلاف با جناح میانهرو و حتی جناح میانهرو در جبهه ضد دموکراسی است. و خب طبیعی است که در این ائتلاف باید امتیازهایی هم داد و از چیزهایی هم چشمپوشی کرد تا حمایت (یا دستکم دشمن نبودن) آنها را بدست آورد و به دموکراسی نزدیکتر شد.
هاشمی دستکم در چگونگی برگزار کردن انتخابات ۲ خرداد ۷۶ نشان داد که در خدمت جبهه اقتدارگراها و ضد دموکراسی نیست. بهنظر من هاشمی را میتوان از جناح میانهرو یا از جناح میانهرو جبهه مقابل دانست. ضمن اینکه موقعیتی که او در مجمع تشخیص مصلحت نظام داشت ائتلاف کردن با او را نه تنها موجه که ضروری میکرد.
من هم آن زمان از حملههای گنجی و نبوی و دیگران به هاشمی کیف میکردم و فکر میکردم این «عالیجناب سرخپوش» که سالها خون همه را توی شیشه کرده و پول ملت را بالا کشیده و به آلاف و الوف رسیده، باید جواب پس بدهد. کاملاً یادم هست و میفهمم که فضای کلی اینطور بود. کمتر کسی از حمله به هاشمی ناراضی بود.
اصلاً نمیخواهم بگویم هاشمی این اشکالات را نداشته یا مستحق این حملهها نبود (جز در مورد ماجرای قتلهای زنجیرهای پاییز ۷۷ -تأکید میکنم پاییز ۷۷- که من هنوز هم مجاب نیستم که نقشی داشته)، حرفم این است که آن حجم حملهها به هاشمی در آن دوره استفاده نادرست از آزادی و فرصت بدست آمده بود. همهمان سالها برای «اکبر شاه» جوک و داستان ساخته بودیم و او را پشت همه چیز میدانستیم و آن موقع بهترین فرصت بود که دستکم از شر این «جرثومه فساد» راحت شویم.
باز هم میگویم نمیخواهم در مورد درستی این گزارهها قضاوت کنم. اما این هجم حمله به هاشمی و تلاش برای حذف او از سیاست ایران، در آن زمان اشتباه بود. هم ائتلاف با هاشمی را ناممکن کرد، هم کارگزاران را تا حدودی از جبهه اصلاحات دور کرد، و هم صدای خاتمی را درآورد و یکی از دلایل اصلی شکرآب شدن رابطه بین خاتمی و خیلی از روزنامهنگارها و سیاسیون اصلاحطلب در همان سالهای اول ریاستجمهوریاش بود. وقتی آدمهای پیشروتر به دلایلی، که همین حمله به هاشمی یکی از مهمترینشان بود، از خاتمی فاصله گرفتند، آدمهای کمخاصیتتر و بادنجان دور قابچینتر دور خاتمی را بیشتر گرفتند. فکر کنم کسانی که یک بار هم دیدن خاتمی رفته باشند و به نحوی از عملکردش نسبت به گنجی اعتراض کرده باشند، میدانند که او هنوز از حملههای آن سالها به هاشمی عصبانی است.
این نوشته سوزن به خود بود. جوالدوز به دیگران باشد برای بعد.
شنبه ۲۸ فوریهٔ ۲۰۰۹
سوزن به خود
موسیقی آتش
این موزیک من را به یاد دوستداشتنیترین دوستها و شیرینترین خاطرهها و بهترین لحظهها میاندازد.
زیر کرسی در فشم، دور آتش در آزادکوه، خلخال، مازوچال، درفک، لار، دماوند، سبلان، اورامانتخت، شاه شهیدان، پهنهحصار، شاه البرز، شیرآیاد، کجور، گوشه گوشه البرز.
تقدیم به یوزپلنگانی که با من دویدهاند*:
قصه شهر سکوت - عارف
* عبارتی است که بیژن نجدی در وصیتنامهاش بکار برده. اینجا توضیح دادهام.
مرتبط: امشب دوستتر شدیم
جمعه ۲۷ فوریهٔ ۲۰۰۹
پنجشنبه ۲۶ فوریهٔ ۲۰۰۹
گزارش سخنرانی در لندن
فرد هالیدی، از مشهورترین استادان روابط بینالملل و متخصصان خاورمیانه در بریتانیا و بلکه جهان غرب است. البته الزاماً به این معنی نیست که بهترین است. او سالها استاد دانشگاه ما بود و الان هم یک سالی است رفته و شده استاد دانشگاه بارسلونا.
در هر صورت هالیدی دو سه روز پیش در دانشگاه ما سخنرانی کرد با موضوع: «جمهوری اسلامی ایران بعد از سی سال».
در وبسایت بیبیسی فارسی گزارشی از این سخنرانی هست، اینجا میتوانید ویدئویش را ببینید، از اینجا هم میتوانید فایل صوتیاش را دانلود کنید.
موزیک شلوغ
میرویم به اواسط دهه ۹۰. آن زمان ما یک فیلم ویاچاس داشتیم که رویش نوشته بود: «شوی خارجی». بیشتر آهنگهایش یادم هست و فکر میکنم حتی اگر کمی به این حافظه کوفتی فشار بیاورم، ترتیب آهنگها را هم یادم بیاید.
یکی از مریضترین (مریض در معنای خوب) کلیپها مال یک سری خلِ خوب بود که با لباسهای ژنده پاره پوره لای یک سری کاه و یونجه توی سر و کله هم میزدند و میخواندند.
بشنوید و اگر جایی هستید که میشود، صدا را بندازید روی بلندگو و تا جایی که جا دارد زیادش کنید و اگر کسانی که دور و برتان هستند اهلش هستند، یک پایکوبی حسابی بکنید. پایکوبی به معنی واقعی کلمه:
Cotton Eye Joe - Red Nex
این رد نکس واقعاً خلهای خوبی هستند. بهخصوص در این کلیپ که بالا تعریفش را کردم. امشب فهمیدم سوئدیاند. راکست هم سوئدیاند. خدا این سوئدیها را نگه دارد، از همه لحاظ.
چهارشنبه ۲۵ فوریهٔ ۲۰۰۹
همی که نادانم
این ترم یک درس دارم به اسم «فلسفه سیاسی فمینیستی» با ان فیلیپس، همان استاد درس «معمای برابری» که درباره تعاریف مختلف برابری و مسائل نظری حول و حوش این مفهوم بود.
از اول ترم گفته بود که در هفته هفتم (یعنی این هفته) باید دو گروه شوید، یکیتان موافق و یکیتان مخالف موضوع بحث هفته و با هم مناظره کنید. موضوع هم این بود: آیا به نظر شما روسپیگری بالذات استثمارگرانه است*؟
از دو سه هفته قبل دو گروه شدیم و هر گروهی کمی با خودش بحث کرد و سخنگویانی انتخاب کرد و از این حرفها. قرار هم بر این بود که، مثل هر مناظرهای، هر گروهی فقط از موضع خودش دفاع کند و استدلالهای مدافع موضعش را بگوید. اول هر گروهی بیست دقیقه حرف زد و بعد چند دقیقه اعضای هر گروه با هم مشورت کردند که جواب طرف مقابل را چه بدهند و این بار بحث شروع شد. تجربه جالبی بود. البته من بهدلیل موانع زبانی زیاد در بحث شرکت فعال نکردم و بیشتر گوش میدادم. اما فکر میکنم برای همهمان تجربه جالبی بود.
بعد از کلاس با دو سه تا از بچهها گپ میزدیم. یک همکلاسی دارم (که در کلاس «معمای برابری» هم بود) که یک مرد چهل و چند ساله بریتانیایی است و اگر اشتباه نکنم مهماندار هواپیماست و وسط کارش آمده یک فوقلیسانس نظریههای سیاسی هم بگیرد. میگفت در دانشگاه دو چیز را فهمیدم: یکی اینکه هیچ چیز نمیدانم و دیگر اینکه چقدر نظریهپردازها درباره همه چیز اختلاف نظر بنیادی دارند.
میگفت (و همهمان تأیید میکردیم) که الان فهمیدهایم که نمیدانیم «برابری» یعنی چه و هیچ تعریف قابل توافقی هم دربارهاش وجود ندارد و وقتی بخواهی وارد جزئیات نظریاش شوی چقدر مشکل ریز و درشت هست. ضمن اینکه در زمان کوتاه یک ترم هم ما آنقدری یاد نمیگیریم که حتی بفهمیم همه این مشکلات ریز و درشت چیست.
درباره آزادی هم همینطور. آدم، بهخصوص در ایران، زیاد میشنود که مثلاً مفهوم آزادی مبهم است و باید دقیق تعریفش کرد. اما اگر کسی این حرف را بزند معمولاً ما فکر میکنیم میخواهد حرف را بپیچاند. اما وقتی وارد بحثهای دانشگاهیاش هم میشوی میبینی واقعاً توافقی بر سر اساسیترین مفهومها وجود ندارد و تعریفها خیلی متفاوتند. مفهومی مثل «دموکراسی» هم دقیقاً همین وضع را دارد.
پرستو چند روز پیش نوشته بود:
«...دورهی فوق ليسانسی كه گذروندم اولين برخوردِ جدی من بود با درس خوندن. قبلترش توی دورهی ليسانس فقط يه كم با درسها لاس زده بودم. هيچوقت هم تا قبل از اين شيفتهی علم و دانش نبودم. حالا وضعيت فرق كرده. جز اينكه علاقهمند شدهام به درس خوندنِ بيشتر، كاملاً اين احساس رو دارم كه فقط يه چيزای كلی و مبهمی از تئوریهای مرتبط با رشتهام فهميدهام؛ اون هم نصفهنيمه. و بلافاصله احساسِ ناتوانی به سراغم مياد: پس چی كار می كردم همهی مدتی كه درس میخوندم؟ البته خب هزار تا موضوع هست كه اگه بهشون فكر كنم میتونم منطقاً خودم رو راضي كنم كه عملكردم خيلی هم بد نبوده (فشردگیِ دوره، دير آشنا شدن با سيستمِ آموزشی بريتانيا، درس خوندن به زبونِ ديگه، و...) اما نه: خودم كه میدونم فقط تقصير گردنِ اين چيزا نبوده. اگه من الان نمیتونم توی دو تا جمله بگم اصلاً اين فوق ليسانسی كه گرفتهام چیه، مالِ اينه كه شايد از اول هم نمیدونستم دارم میرم چی بخونم. توی دوره هم كه بودهام نفهميدهام. حالا هم دقيق نمیدونم.
البته شرايط با قبل خيلی فرق كرده. اگه چيزی میخونم/میشنوم دربارهی رشتهام فوری سؤال دارم دربارهاش (كه خيلی حس خوبيه) ولی نه پشتوانهی تئوريكم اونقدری هست كه بتونم سؤالم رو درست صورتبندی كنم و نه اونقدر بيغم كه بگم اين موضوع مالِ پژوهشگران و بكشم كلاً كنار. اون وسطمسطهام. نه هر حرفی رو میتونم قبول كنم، نه میتونم درست و حسابی نقدش كنم...»
من هم کاملاً همین حس را دارم. واقعاً فقط بیشتر و بیشتر فهمیدهام که چیزی نمیدانم. حالا دیگر فهمیدهام همان چیزهای ابتدایی را هم که بلد بودم و در بحثها بلغور میکردم، نمیدانم.
* is prostitution inherently exploitative
اینها را در حال دیدن بازی رئال مادرید - لیورپول نوشتم. پخش و پلاییاش را به قد و بالای تورس ببخشید.
دوشنبه ۲۳ فوریهٔ ۲۰۰۹
درد دل بارسلونایی
فکر کن هفته اول را باختیم. بعد ده هفته پشت سر هم بردیم. بعد یک مساوی کردیم. دوباره ده بازی پشت سر هم بردیم. این شد چی؟ ۶۱ امتیاز از ۲۲ بازی (یعنی از ۶۶ امیتاز ممکن).
بعد حالا که نزدیک شدهایم به مرحله حساس لیگ قهرمانان اروپا تیم دارد سوتی میدهد. در دو بازی اخیر یک بار مساوی کرده و یک بار باخته. یعنی ۶۲ امتیاز از ۲۴ بازی. البته هنوز ۷ امتیاز از رئال مادرید، تیم دوم جدول، جلو هستیم. اما آنها هم اگر اشتباه نکنم ۹ بازی پشت سر هم بردهاند.
ولی چی؟ صنار بده آش، به همین خیال باش.
امسال هر دو جام مال بارساست.
مبارک "شان پن" و "کیت وینسلت" باشد
اسکار همین الان تمام شد و شب، شب بریتانیاییها بود. (نتایج را اینجا ببینید)
جایزههای اصلی (بهترین فیلم و بهترین کارگردانی) را دادند به میلیونر زاغهنشین که کارگردانش دنی بویل بریتانیایی است. همینطور خیلی از جایزههای فرعی را (در مجموع ۸ اسکار برد). «مورد عجیب بنجامین باتن» هم با اینکه در ۱۳ رشته کاندیدا شده بود فقط سه اسکار، آن هم در رشتههای فرعی، گرفت.
بهترین نقش اول مرد را شان پن برای «میلک» برد، که من همین پریشب دیدمش و با اینکه بقیه را ندیده نباید قضاوت کرد، ولی آقا آنقدر خوب بود که بعید میدانم کسی از او بهتر بوده باشد. خدا وکیلی، آقا آبروی هالیوود است و رابرت دنیرو هم موقع معرفیاش حق مطلب را ادا کرد.
بهترین نقش اول زن را کیت وینسلت برای «ریدر» برد. این هم یک بریتانیایی دیگر. وینسلت چند بار کاندیدا شده بود و نبرده بود. من ریدر را ندیدم، ولی در «خیابان انقلابی» خیلی خوب بازی کرده بود و من انتظار داشتم برای آن فیلم کاندیدایش کنند. بقیه را هم ندیده بودم.
این کیت وینسلت سال به سال بهتر میشود. وقتی تایتانیک را بازی کرد، میتوانستم خفاش کنم. اما از «درخشش ابدی یک ذهن بینقص» به بعد واقعاً عالی شده.
بهترین نقش دوم زن را هم پنلوپه کروز برای «ویکی، کریستینا، بارسلونا» برد. من خیلی از پنلوپه کروز خوشم نمیآید، ولی در این فیلم بهنظرم خیلی خوب بود. ولی باز هم بقیه را ندیدهام که بگویم حقش بود یا نه.
بهترین نقش دوم مرد را هم همانطور که همه حدس میزدند هیث لجر مرحوم برای بازی کردن نقش جوکر در «شوالیه تاریکی» برد. لجر واقعاً عالی بود و فکر کنم اگر زنده بود هم شانس بالایی برای بردن داشت.
یکشنبه ۲۲ فوریهٔ ۲۰۰۹
چند نوشته خواندنی درباره انتخابات
ماشاءالله هر روز کلی نوشته این و آن ور (چه وبسایتها و چه وبلاگها) درباره انتخابات منتشر میشود که چند تاییشان هم خواندنی هستند. فکر میکنم اگر اینجا بخواهم به همهشان لینک بدهم،زیادی شلوغ میشود و خوبترهایشان هم دیده نمیشوند. برای همین سعی میکنم به طور متوسط روزی یک نوشته خوب را معرفی کنم. البته در گوگل ریدر تعداد بیشتری را به اشتراک خواهم گذاشت که اگر خواستید ببینیدشان، توی این کادر سبز دست چپ هستند.
۱.
داریوش محمدپور دیشب مطلبی نوشت درباره «ادامه حیات چرخه خشونت» و اینکه خشونت کلامی منجر به خشونت فیزیکی میشود و تولید نفرت از هر طرف که باشد کار درستی نیست، و او سعی میکند مطالبی را که اینجور هستد در خاتمینامهاش نگذارد. مثلاً اشاره کرده بود به مسخره کردن احمدینژاد بهخاطر قیافهاش یا چیزهایی از این دست. جوک ساختن از قیافه یا قد کوتاه یا بوی پای احمدینژاد اخلاقی که نیست هیچ (و اصل اشکالش همین غیراخلاقی بودنش است)، نتیجه معکوس هم دارد. (این جمله نظر خودم بود)
داریوش از احساساتی شدن و حرف احساسی و غیرمنطقی زدن هم نالیده بود و گفته بود اینجور حرفها هم در خاتمینامه جایی ندارند. من کاملاً با این رویکرد داریوش موافقم. خواندن نوشتهاش را هم توصیه میکنم.
۲.
خورشید خانوم درباره خود «اصلاحطلبی» نوشته. خوشید خانوم میگوید از اصلاحطلبها انتظار انقلاب ندارد و انتظار توی شکم ولایتفقیه و اصل نظام رفتن هم ندارد. ولی اصلاحطلب بودن مفهومی نیست که در سال ۷۶ در ایران اختراع شده باشد. رفورم در برابر انقلاب، دههها (شاید هم قرنها) است که یکی از گزینههای گروههای سیاسی در همه جای دنیاست. خورشید خانوم میگوید اصلاحطلب بودن هم بالاخره معیارهایی دارد و باید بهدنبال اصلاح چیزهایی باشی:
«... نمی شه انتظار داشت اصلاح طلبا برن توی شیکم سیستم ولایت فقیه یا اصلا اسلامیت جمهوری اسلامی رو کنار بذارن یا مثلا خواستار لغو حجاب اجباری شن، چون به هر حال می خوان تو وضع موجود کار کنن و خب اسلام و ولایت فقیه و حجاب بخشی از هویت سیستم حکومت فعلیه. ولی آیا مثلا اصلاح طلبا راهکار عملی و برنامه دارن که وضع اقتصادی ایران رو واقعا اصلاح کنن و به داد دل قشری از جامعه که در فقر به سر می برن و دوره قبل به احمدی نژاد احساس نزدیکی بیشتری کردن برسن؟ آیا واقعا برنامه عملی برای اصلاح سیستم آموزشی کشور دارن؟ برنامه ای برای حقوق زنان دارن؟ آیا مثلا برنامه ای برای حمایت عملی از جنبش زنان ایران که عملا یه جنبش رفورمیستیه نه انقلابی دارن؟ آیا مثلا ما حمایت عملی آقای خاتمی از کمپین یه میلیون امضا رو شاهد خواهیم بود؟...»
راستش من که هنوز چیزی از اصلاحطلبها (منظورم اطرافیان خاتمی است) نمیبینم. ماشاالله از روز اعلام کاندیداتوری خاتمی که انگار حناق گرفتهاند. مگر نمیگویید وقت کم است؟ خب حرف بزنید، ببینیم حرف حسابتان چیست. ای بابا. به روح پدر شیطون سگ برینه.
۳.
معصومه ناصری هم از خاتمی خواسته دست کم در یکی دو پرده کاری بکند که به قول خودش دل ۳۳ ساله او کمی بیست و سه سالگی کند. یعنی کاری کند که فقط فقط بهخاطر رئیسجمهور نشدن احمدینژاد بهش رأی ندهیم. ککمی هم بهخاطر خود خاتمی باشد.
قسمت سوم مستند بیبیسی
قسمت سوم و آخر مستند بیبیسی درباره رابطه ایران و غرب هم امشب پخش شد. اگر در بریتانیا باشید، میتوانید تا سه هفته اینجا ببینیدش. اگر هم مقیم بریتانیا نیستید، کمی صبر کنید. یک آدم کاربلد خیّری پیدا میشود که جایی برای دانلود کردن بگذاردش (برای قسمت اول و دوم که شد).
قسمت سوم درباره رابطه ایران و غرب بعد از سال ۲۰۰۱ است که با همکاری ایران با آمریکا در افغانستان شروع میشود و به حمله به عراق میرسد و خیلی زود هم طبیعتاً میرود سراغ برنامه هستهای ایران که بخش عمده فیلم درباره آن است.
برای من مثل دو قسمت قبل دیدنی بود و باز هم چند نکته ندانسته داشت. یکی از حرفهای معاون وقت جک استراو، وزیر خارجه بریتانیا، در فیلم که اصلاً این روزها تبدیل به «خبر» شد. آنجا که گفت در سال ۲۰۰۵ یک دیپلمات ایرانی با او در هتلی در لندن دیدار کرد و گفت شما بگذارید ما برنامه هستهایمان را ادامه بدهیم، ما هم جلوی کشته شدن سربازهایتان در عراق را میگیریم. البته سخنگوی وزارت خارجه ایران امروز این حرف را تکذیب کرد، ولی در فیلم نشان میدهد که همان موقع در مصاحبهای در تلویزیون بیبیسی همین سؤال را از محمد جواد ظریف، نماینده وقت ایران در سازمان ملل میپرسند و او تکذیب نمیکند.
درباره آن پیشنهاد معروف ایران به آمریکا که بلافاصله بعد از حمله به عراق داده شد و ایران تقریباً از همه چیز عقب نشسته بود هم کلی جزئیات خوب داشت که برای من جدید بود. و همینطور درباره پیشنهاد خاتمی به جک استرا، قبل از حمله به عراق، که ما حاضریم در حمله به عراق هم مثل حمله به افغانستان به شما کمک حسابی بکنیم (از نظر اطلاعات و مشورت) ولی آمریکا این پیشنهاد را رد میکند و میگوید رئیسجمهور نمیتواند از یکی از کشورهای «محور شرارت» کمک بگیرد.
یک صحنه جالب هم از خرازی دارد. در یک جلسه منتظر استرا نشستهاند که بیاید و خرازی شروع میکند با معاون استرا کلکل کردن و بدجوری حالش را میگیرد.
خلاصه که اگر گیرتان آمد (که قاعدتاً میآید) ببینید.
قسمت دوم
قسمت اول
شنبه ۲۱ فوریهٔ ۲۰۰۹
موسیقی انقلاب - ۱۰
«سپیده» یا همان «ایران ای سرای امید» با صدای محمدرضا شجریان، شعر هوشنگ ابتهاج (سایه)، آهنگ محمدرضا لطفی و اجرای گروه شیدا یکی از دوستداشتنیترین و ماندگارترین سرودهای انقلاب است که با توجه به اینکه جمهوری اسلامی هم مشکلی با آن پیدا نکرده در همه این سالها بارها و بارها (بهخصوص در ایام انتخابات) از رادیو و تلویزیون پخش شده.
جایی خواندم که این اجرا، تنها اجرای این سرود است که در روزهای اوج انقلاب در یک اجتماع کارگری انجام شده و پسر سایه آن را ضبط کرده (که اگر نکرده بود ما هیچ وقت اجرای شجریان را نمیشنیدیم). همانجا خواندم که شجریان با لطفی حرفش شده بوده و آن اجرا، آخرین اجرای شجریان با گروه شیدا بوده. گروه شیدا بعداً این سرود را با شهرام ناظری جوان هم اجرا کردند که ویدئویش را یک سال و خردهای پیش اینجا گذاشته بودم (و دیدنش را شدیداً توصیه میکنم، اگر ندیدهاید).
ایران ای سرای امید
بر بامت سپیده دمید
بنگر کزین ره پر خون
خورشیدی خجسته رسید
اگر چه دلها پر خون است
شکوه شادی افزون است
سپیده ما گلگون است، وای گلگون است
که دست دشمن در خون است
ای ایران غمت مرساد
جاویدان شکوه تو باد
راه ما، راه حق، راه بهروزی است
اتحاد، اتحاد، رمز پیروزی است
صلح و آزادی جاودانه در همه جهان خوش باد
یادگار خون عاشقان، ای بهار
ای بهار تازه جاودان در این چمن شکفته باد
مرتبط: مقاله جامعهشناسی سیاسی و تاریخی «شیدا» هم خیلی خواندنی است. برای من که کلی نکته تازه داشت.
فراخوان: درباره انتخابات حرف بزنیم
حالا در این دو سه ماه میخواهم در یک کار جمعی که اساسش را چند وبلاگنویس گذاشتهاند شرکت کنم. ماجرا، آنطوری که من میبینمش، این است که ما قول میدهیم که در چند ماهی که به انتخابات ریاستجمهوری مانده درباره انتخابات بنویسیم. خودمان را موظف بدانیم که در بحثها شرکت کنیم، استدلالها را بشنویم و استدلال کنیم. فضای وبلاگمان را در اختیار کسانی بگذاریم که حرف -بهزعم ما- حساب دارند و خودشان فضایی برای نوشتن ندارند، و آخر سر هم نوشتههای خومان و دیگران را دستهبندی کنیم، خلاصه کنیم و نهایتاً برسانیم به دست نامزدهای انتخاباتی (قاعدتاً اصلاحطلبها) که سؤالها را جواب بدهند و پیشنهادها را در نظر بگیرند.
بهنظر میرسد نوشتهها چند جور خواهند بود. یک سری درباره بیفایده یا مفید بودن اصل رأی دادن در ایران، یک سری درباره اینکه کدام نامزد خوب است و کدام بد و چرا باید به کدام رأی داد، یک سری انتقاد از گذشته کاندیداها، یک سری سؤال از کاندیداها (که هم میتواند درباره گذشتهشان باشد و هم در مورد برنامههای آیندهشان)، و یک سری برنامه پیشنهادی (چه برای زمان تبلیغات و چه برای بعد از رئیسجمهور شدن). اگر سری دیگری هم به ذهنتان میرسد خودتان اضافه کنید.
خیلیها مدتی است که دارند درباره انتخابات مینویسند. داریوش ملکوت چند روزی است زحمت میکشد و آنهایی را که به نظرش خواندنی میآیند (و البته مستقیم یا غیرمستقیم به خاتمی مربوط هستند) در این صفحه جمع میکند.

این یک فراخوان دستهجمعی است به نوشتن و بحث کردن درباره انتخابات. کاری که قاعدتاً خیلیهایمان در این سه ماه و خردهای خواهیم کرد. قصد اصلی ما چند نفر این است که بحث کنیم و بحث کنیم و آخر سر هم نتیجه بحثها را به گوش کاندیداها برسانیم. یک نکته مهم هم این است که همه ما چند نفر در مورد موضوعات مختلف این انتخابات همعقیده نیستیم. معلوم است اشتراکاتی داشتهایم که این جمع تشکیل شده. ولی به این معنی نیست که همهمان همه حرفهای هم را قبول داریم. قرار است با هم بحث کنیم.
لطفاً اگر چیزی نوشتید که فکر کردید دوست دارید ما هم ببینیم و خواندنش را به آدمهای بیشتری پیشنهاد کنیم، لینکش را برای یکیمان بفرستید. اگر هم دوست دارید در جمعبندی و دستهبندی نوشتهها کمک کنید باز هم به یکی از این جمع ایمیل بزنید.
ما یعنی اینها:
آق بهمن
بر ساحل سلامت / سمیه توحیدلو
بلاگ نوشت / صادق جم
جمهور / مهدی محسنی
دیده بان / بهرنگ تاجدین
زیتون
سوشیانت / امیر عباس ریاضی
کافه ناصری / معصومه ناصری
کمانگیر / آرش آبادپور
ملکوت / داریوش محمدپور
وحید آنلاین
Sad Eye Never Lie / سیّده حدیثه حسینیپور
پنجشنبه ۱۹ فوریهٔ ۲۰۰۹
فیلم چی؟
* Revolutionary Road
موسیقی انقلاب - ۹
بر پا خیز، از جا کن، بنای کاخ دشمن
این سرود را بچههای کنفدراسیون (دانشجوهای ایرانی خارج از کشور) روی یکی از معروفترین سرودهای انقلابی آمریکای لاتین* ساختهاند که هم با تجه به گرایش بچههای کنفدراسیون و هم با توجه به شعر و آهنگش میشود گفت مال گروههای چپ است.
اینطور که در این مطلب رادیو زمانه نوشته، شعر این سرود را هم سیاوش کسرایی گفته:
بر پا خیز، از جا کن، بنای کاخ دشمن
بر پا خیز، از جا کن، بنای کاخ دشمن
چو در جهان قیود بندگی
اگر فتد به پای مردمی
به دست توست
به رای مشت توست
رهایی جهان ز طوق جور و ظلم
به پا کنیم قیام مردمی
رها شویم ز قید بندگی
همپاییم، همراهیم
همرزمیم، همسازیم
جان بر کف برخیزیم
برخیزیم، پیروزیم
بر پا خیز، از جا کن، بنای کاخ دشمن
بر پا خیز، از جا کن، بنای کاخ دشمن
ز هر کجا نشان ز ثروت است
ز حاصل تلاش کارگر است
زمین غنی ز رنج برزگر
ز همتش شود ز دانه خرمنی
بهپا کنیم قیام مردمی
رها شویم ز قید بندگی
اگر شود صدای ما یکی
به خشم خود شرر به پا کنیم
پیام تو به جاودان نهیم
به پای خلق
چو جان خود فدا کنیم
به پا شود قیام مردمی
رها شویم ز قید بندگی
همپاییم، همراهیم
همرزمیم، همسازیم
جان بر کف برخیزیم
برخیزیم، پیروزیم
بر پا خیز، از جا کن، بنای کاخ دشمن
بر پا خیز، از جا کن، بنای کاخ دشمن
* El Pueblo Unido, Jamas Sera Vencido
چهارشنبه ۱۸ فوریهٔ ۲۰۰۹
دومی را داشته باش

این، دومین و در واقع آخرین کتابی است که تا حالا ترجمه کردهام. «سیاست» از همان مجموعه «مختصر و مفید» یا «مقدمههای بسیار کوتاه» انتشارات آکسفورد.
اولیاش، که هنوز هم این کنار جلدش را میبینید، «فلسفه سیاسی» از همین مجموعه بود. قبلاً درباره آن کتاب و همینطور درباره این مجموعه نوشتهام.
کتاب «سیاست» بیشتر درباره تاریخ سیاستورزی است و از یونان شروع میکند و میآید به روم و اروپای سدههای میانه و بعد تشکیل احزاب و چند فصلی هم درباره سیاستورزی در دنیای مدرن دارد (فهرست فصلها را میتوانید اینجا پیدا کنید).
خرید کتاب:
اگر میخواهید که کتاب (چه این و چه کتاب قبلی) را بخرید و برایتان پست شود، اسم و آدرس پستیتان را برایم ایمیل کنید و پول کتاب را از طریق پیپل برایم بفرستید. کسانی که من در خارج از ایران میشناسم، اگر در یک کشور نباشند، با پیپل پول جابجا میکنند.
برای فروش کتاب اولم هم ازش استفاده کردم که در کل بد نبود. البته کارمزد میگیرد که کاریش نمیشود کرد. راه راحتتری نمیشناختم. آدرسم در پیپل همان ایمیلی است که این بغل نوشته: بهمن (دات) شفا (ات) جی میل (دات) کام، البته طبیعتاً به انگلیسی.
برای استفاده از پیپل باید ثبتنام کنید و حساب بانکیتان را به حساب پیپلتان وصل کنید و تمام. اگر راه دیگری برایتان آسانتر اسن برایم ایمیل بزنید. مثلاً اگر برایتان راحتتر است که به حسابی در ایران پول بریزید.
کلاً همه چیز بر اساس اعتماد است. یعنی باید به من اعتماد کنید که بعد از اینکه پول به حسابم آمد، کتاب را برایتان پست میکنم. در واقع میگویم از ایران برایتان پست کنند. کتاب اول را فکر کنم حدود بیست نفر سفارش دادند و برایشان از ایران فرستادند و در همه موارد هم رسید (جز یکی از دوستان که خودم از لندن برایش فرستادم و هنوز نرسیده).
قیمت پشت جلد کتاب ۳۰۰۰ تومان است. در پیپل ۵ پوند* (پنج پوند) به حساب من بریزید (مستقل از اینکه حساب شما با چه ارزی است، امکان انتخاب ارزهای مختلف در پیپل هست. لطفاً حواستان باشد که پوند را انتخاب کنید). لطفاً دقت کنید که پولی که به دست من میرسد ۵ پوند باشد، نه پولی که شما میدهید.
اگر مقیم بریتانیا هستید، میتوانید پول را به حساب بانکیام در انگلستان بریزید که قاعدتاً کارمزدی ازش کسر نمیشود. ایمیل بزنید که شماره حساب را بهتان بدهم.
برای کتاب قبلی قیمت پایینتری گذاشته بودم. ولی قیمت پست از آن چیزی که در وبسایتشان نوشته بودند بیشتر بود و از آن موقع گرانتر هم شده است. آخرین بار حدود یک هفته پیش کتاب را از تهران پست کردند که پول پستش شد ۵۰۰۰ تومان.
کتاب را با پست عادی خواهیم فرستاد. در مورد کتاب قبلی در همه موارد (که به آمریکا و کانادا و پرتغال و بریتانیا و مالزی و هلند و یکی دو کشور دیگر بود) کتاب رسید. ولی بالاخره احتمال نرسیدنش هست، که نمیدانم چه کارش باید کرد. اگر کتابی به هر کس نرسید، نصف پول را پس میدهم. ضرر نصف، نصف.
من فرض کردم کسانی که ایران هستند و میخواهند کتاب را بخرند، میروند کتابفروشی. اما اگر ایران هستید و باز هم میخواهید که کتاب برایتان پست شود، ایمیل بزنید که من یک شماره حساب بهتان بدهم که پول را، مثلاً ۴۵۰۰ تومان، به آن بریزید.
سهشنبه ۱۷ فوریهٔ ۲۰۰۹
عارف: مدیر اجرایی قدرتمند؟
«... آقای دکتر عارف مدیر اجرایی قدرتمندی است با سابقهی طولانی علمی و دانشگاهی و علاقمند به طرز تفکر آقای خاتمی و اصلاحات و در عین حال به عنوان یک چهرهای که میتواند طیف مختلف هواداران آقای خاتمی را پوشش دهد و بتواند با بدنهی نظام مستقیماً ارتباط برقرار کند...»
بهنظر من از کل چیزهایی که درباره عارف نوشته، فقط همان جمله آخرش درست است: «بتواند با بدنهی نظام مستقیماً ارتباط برقرار کند»
آخر آدم حسابی، «طیف مختلف هواداران»؟ «مدیر اجرایی قدرتمند»؟ کوتاه بیا.
چند لینک انتخاباتی:
وبلاگی از دو سه روز پیش راه افتاده که خبرهایی از پشت صحنه ستادهای انتخاباتی مینویسد. بیشتر هم از ستاد خاتمی و کروبی. خبرهای جالبی مینویسد. بخصوص برای من که تهران نیستم و از خبرها به دور. گرچه اینترنت تا حدودی این دوریها را جبران کرده.
راستش من از خبرهایش هنوز مطمئن نیستم و برای همین این دو سه روز بهش لینک ندادم. ولی خبرهایش در کل معقول بهنظر میرسد و دو سه تایش را هم با کسانی که خبر داشتند چک کردم و درست بود. ولی بالاخره باید کمی با احتیاط خبرهایش را خواند. ولی من که حال میکنم.
۲.
داریوش محمدپور صفحهای راه انداخته در کنار وبلاگش (ملکوت) به اسم «خاتمینامه». خودش در اولین نوشته این صفحه مینویسد:
«... بنا بر اين نيست که در اين صفحه کسی مجيز خاتمی را بگويد يا انشاهای پرسوز و گداز در استقبال و دفاع از او بنويسد...
... مطالب اين صفحه میتواند شامل دفاع از مواضع خاتمی، نقد مواضعِ او (در گذشته، حال و آينده) و همچنين توصيهها و پيشنهادهايی برای طرحها و برنامههای آيندهی خاتمی است. ما میتوانيم و بايد در ارايهی شعار انتخاباتی به خاتمی سهمی مهم داشته باشيم. و گمان میکنم خاتمی بايد قدردان چنين نگاهی باشد...»
داریوش در این صفحه هم خودش مینویسد (البته کمتر) و هم نوشتههای دیگران را میگذارد و تا الان هم نوشتههای خوب وبلاگهای دیگر را آورده. من شدیداً از این کار داریوش (با این رویکردش) حمایت میکنم.
۳.
حامد قدوسی نامهای نوشته خطاب به خاتمی که این روزها اینقدر این ور و آن ور بهش لینک دادهاند که حتماً دیدهاید. من نظری در مورد پیشنهادهای حامد به خاتمی ندارم. یعنی نه موافقم و نه مخالف. باید بیشتر دربارهاش فکر کنم. اما خواندنش را توصیه میکنم.
۴.
این خبر را هم قاعدتاً شنیدهاید که محمدرضا عارف (معاون اول و وزیر ارتباطات سابق خاتمی) رسماً شده رئیس ستاد انتخاباتی خاتمی و محسن امینزاده (معاون سابق وزارت خارجه) هم قائممقام رئیس ستاد.
پیش از این شنیده بودم که قرار است امینزاده بشود رئیس ستاد و کلی خوشحال شده بودم. امینزاده از معقولترین و قابلمعاشرتترین آدمهای جبهه مشارکت و کلاً اصلاحطلبها و کلاًتر جمهوری اسلامی است. از آن آدمهایی که من دوست دارم باهاش کار کنم. همین که قائممقام شده هم خودش خبر خوبی است. قاعدتاً همه کارهای ستاد دست او خواهد بود و عارف فقط اسمش روی ستاد است. چرا؟ خب بالاخره میدانید که، خاتمی حتی در منصوب کردن رئیس ستاد هم رعایت رهبر را میکند (میگویند رهبر روابط خوبی با عارف دارد و قاعدتاً بخاطر ماجراهای تحصن مجلس ششم، دل خوشی از امینزاده ندارد).
دوشنبه ۱۶ فوریهٔ ۲۰۰۹
موسیقی عربی
سعاد مسی (ماسی) - بلا مدحی
قبلاً اینجا دربارهاش نوشته بودم و به یکی دو آهنگش لینک داده بودم.
یکشنبه ۱۵ فوریهٔ ۲۰۰۹
موزیک فرنگی
It must have been love (Live in concert) - Roxette
مرتبط: نوشته قدیمیام درباره What's she like، آهنگ دیگری از راکست
آیا اساساً کروبی اصلاحطلب است؟ جواب من: نه
این را هم بگویم که به نظر من کروبی نه در این انتخابات و نه در هیچ انتخابات دیگری شانس برنده شدن ندارد. آمدنش در این انتخابات هم خطری برای خاتمی نیست، چون به نظر من بیشتر از رأی احمدینژاد کم میکند تا خاتمی. به همین دلیل تا به حال دربارهاش ننوشته بودم. ولی فکر کردم حالا که جماعت زیادی دارند برایشان تبلیغ میکنند و میخواهند بگویند او هم اصلاحطلب است و فرق معناداری با خاتمی ندارد و شاید بهتر هم هست، بگویم من درباره کروبی چه فکر میکنم.
جان حرفم اینست که من کروبی را اساساً اصلاحطلب نمیدانم. من - و خیلی از ما - ایدههایی داریم و فکر میکنیم اگر مملکت جور دیگری اداره شود و قوانین جور دیگری باشند و روابط قدرت به شکل دیگری، ایران جای بهتری برای زندگی خواهد بود. من - و خیلی از ما - در سال ۷۶ خاتمی را نماینده این طرز فکر دیدیم. طرز فکری که شاید خودمان هم دقیقاً نمیدانستیم چیست.
من اساساً کروبی را در این اردوگاه نمیدانم. از دید من کروبی یک اصلاحطلب نیست. او یکی از سران روحانیون چپگرای دهه ۶۰ است که در دهه هفتاد از قدرت پرت شدند بیرون و حالا میخواهد برگردد تو. خیلی هم شجاع و سر و زباندار است. به جنتی نامه مینویسد و هر چه از دهانش درمیآید به او میگوید. اما دعوای کروبی و جنتی ادامه همان دعوای مجمع روحانیون و جامعه روحانیت در دهه ۶۰ است. آن موقع رهبر طرف «یونیها» بود، حالا طرف «یتیها». کروبی به رهبر هم نامه تند و تیز مینویسد، باز هم در همان چارچوبی که زوارهای در مجلس سوم به رهبر وقت تندی کرد. کروبی «خط امامی» است با همان معنای دهه شصتیاش. و البته یک خصوصیت خیلی خوب هم دارد و آن هم اینکه دنیال کار زندانیان را میگیرد و برای آزاد شدنشان تلاش میکند. این هم بیشتر بخاطر مرامش است، و من ربطی به دیدگاه سیاسیاش نمیبینم.
اما من خاتمی را مثل کروبی نمیبینم. به نظر من خاتمی (و بعضی از خط امامیهای دهه شصت) تا حدود زیادی نگاهشان به روابط قدرت در جمهوری اسلامی عوض شده. البته اینطور که میبینیم در پیش بردنش اصلاً موفق نبودهاند. اما سابقه بیست ساله خاتمی به من میگوید آزادی بیان مخالفان، آزادی انتخابات، توسعه پایدار و اینجور چیزها دغدغه (و شاید اعتقاد) اوست و نه حرفی برای رأی آوردن.
من در کروبی هیچ کدام اینها را نمیبینم. قربانش بروم مسئولیت اجرایی جز ریاست بنیاد شهید هم نداشته که مدیریتش را بر اساس آن قضاوت کنیم.
یک چیز دیگر. میگویند کروبی در سالهای اخیر حزب زده و مدام در چارچوب حزبش کار کرده. به قول خارجیها کام آن. طرف دور قبل کاندیدای انتخابات شد و در مجمع روحانیونی که سالها دبیرکل آن بود، جز یکی دو نفر ازش حمایت نکردند (فکر کنم آنها بهتر میشناختندش). بعد هم قهر کرد و با یکی دو تا از نوچههایش آمد بیرون و «حزب» زد. «حزب»ی که قاعدتاً تا هر وقت زنده باشد و دلش بخواهد، دبیرکلش میماند. «حزب»ی که گندهترین آدمهایش منتجبنیا و گرامیمقدم و حقشناس هستند.
و باز هم یک چیز دیگر. کروبی بارها گفته که بقیه را تخریب نکنیم و هر کس کاندیدای خودش را تبلیغ کند. بروید و «تغییر» (سایتی که تعدادی از بچههای شهروند امروز برای حمایت از کروبی راه انداختهاند) را باز کنید و ببینید چند درصد خبرهایش مستقیم یا غیرمستقیم علیه خاتمی است.
شنبه ۱۴ فوریهٔ ۲۰۰۹
چهارشنبه ۱۱ فوریهٔ ۲۰۰۹
فوتبال چی؟
جدول گروه (همه ۴ بازی دارند):
۱- کره جنوبی - ۸ امتیاز
۲- کره شمالی - ۷ امتیاز
۳- ایران - ۶ امتیاز
۴- عربستان - ۴ امتیاز
۵- امارات - ۱ امتیاز
نتایج بازیهای دوستانه مهم این دو شب:
برزیل ۲ - ایتالیا صفر
(دلشان خوش است قهرمان جهان اند. تازه کاکا نبود. دنی آلوز را هم آخر بازی آورد. همان یک روبینیو برای کل «بهترین دفاع جهان» بس بود.)
اسپانیا ۲ - انگلیس صفر
(البته ما که قهرمان اروپاییم بهترین مقام حریف در بیست سال گذشته هم یک بار چهارمی جهان در سال ۱۹۹۰ بوده. طفلیها)
فرانسه صفر - آرژانتین ۲
(خدا مارادونا و مسی را برای فوتبال دنیا نگه دارد)
استادیوم، دو نفر
امروز (چهارشنبه) ساعت ۳ بعدازظهر به وقت تهران، ایران و کره جنوبی بازی میکنند. اگر ایران بودم حتماً میرفتم استادیوم. سالهاست که -هر وقت ایران باشم- برای بازیهای مهم تیم ملی میروم استادیوم. خلاصه اگر کسی نایبالزیاره شود دورادور قربانش میروم.
این بازی، مقدماتی جام جهانی ۲۰۱۰ آفریقای جنوبی است. الان در آسیا و اقیانوسیه ۱۰ تیم ماندهاند که شدهاند دو گروه ۵ تیمی و از هر گروه دو تیم اول، مستقیم میروند جام جهانی. تیمهای سوم هم باید با هم بازی کنند و بعد برندهشان با تیم اول اقیانوسیه (نیوزیلند) بازی کند و برنده برود جام جهانی.
ایران با کره جنوبی، عربستان، کره شمالی و امارات همگروه است و در آن یکی گروه هم استرالیا، ژاپن، ازبکستان، قطر و بحرین هستند. گروه ایران کمی سختتر است، اما نه آنقدرها.
این بازی در واقع آخرین بازی دور رفت است. وضعیت جدول هم این است:
۱- کره جنوبی (۳ بازی، ۷ امتیاز)
۲- ایران (۳ بازی، ۵ امتیاز)
۳- عربستان (۳ بازی، ۴ امتیاز)
۴- کره شمالی (۳ بازی، ۴ امتیاز)
۵- امارات (۴ بازی، ۱ امتیاز)
سهشنبه ۱۰ فوریهٔ ۲۰۰۹
به بیضایی سیمرغ دادند، ولی برای تدوین
خب. متاسفانه بیضایی برای کارگردانی سیمرغ نگرفت و در عوض سیمرغ بهترین تدوین را بهش دادند. یکی دو جایزه دیگر هم به فیلمش دادند. بهترین چهرهپردازی و بهترین طراحی صحنه و لباس. و البته خوشبختانه لیلا حاتمی (بیپولی) سیمرغ گرفت، گرچه در این بخش بنده «میون دو تا دلبر» مونده بودم: ایشان و ترانه علیدوستی.
برندههای بخشهای مهم:
موسیقی: کارن همایونفر (زادبوم)
نقش اول مرد: شهاب حسینی (سوپر استار)
نقش مکمل زن: مهتاب کرامتی (بیست)
نقش مکمل مرد: علیرضا خمسه (بیست)
فیلمنامه: فرید مصطفوی و ابوالحسن داوودی (زادبوم)
کارگردان: اصغر فرهادی (درباره الی)
فیلم: تردید (واروژ کریممسیحی)
جایزه ویژه هیأت داوران: عیار ۱۴ (پرویز شهبازی)
در بخش فیلمهای اول و دوم هم جایزه ویژه هیأت داوران را دادند به مسعود دهنمکی (اخراجیها ۲). وقتی اسمش را صدا کرد خیلیها تشویقش کردند. من داشتم حرص میخوردم و میگفتم باید این مردک را هو کنند، که وقتی آمد روی سن یک عده هوش کردند.
ولی چیزی که دراختتامیه امسال از همه بیشتر به من چسبید آنجایی بود که دیپلم افتخار بهترین فیلمنامه فیلمهای اول و دوم را اعلام کردند و هادی مقدمدوست و حمید نعمتالله آمدند روی سن برای جایزه گرفتن. هادی مقدمدوست دوست جمیله (خواهر بزرگ) است و من دست کم هر سال در ایام جشنواره چند باری میدیدمش. یکی از دوستداشتنیترینهاست. و البته یکی از تنبلترینها و خوشفکرترینها.
فوتبال چی؟
کاش بیضایی سیمرغ بگیرد
کاندیداهای رشتههای مهم اینها بوده:
بهترین فیلم: بیست، پستچی سه بار در نمیزند، تردید، درباره الی، زاد بوم، وقتی همه خوابیم
کارگردانی: عبدالرضا کاهانی (بیست)، حسن فتحی (پستچی سه بار در نمیزند)، واروژ کریم مسیحی (تردید)، اصغر فرهادی (درباره الی)، تهمینه میلانی (سوپراستار)، بهرام بیضایی (وقتی همه خوابیم)
فیلمنامه: حسین مهکام و عبدالرضا کاهانی (بیست)، وارژ کریم مسیحی (تردید)، اصغر فرهادی (درباره الی)، فرید مصطفوی و ابوالحسن داودی (زادبوم)، تهمینه میلانی (سوپر استار)، پرویز شهبازی (عیار ۱۴)
بازیگر نقش اول مرد: پرویز پرستویی (بیست)، شهاب حسینی (درباره الی)، مسعود رایگان (زادبوم)، شهاب حسینی (سوپراستار)، محمدرضا فروتن (عیار ۱۴)
بازیگر نقش اول زن: لیلا حاتمی (بیپولی)، ترانه علیدوستی (تردید)، باران کوثری (حیران)، فریده فرامرزی (صندلی خالی)، مونا احمدی (کودک و فرشته)
بازیگر نقش مکمل مرد:علیرضا خمسه (بیست)، حامد کمیلی (تردید)، صابر ابر (درباره الی)، کامبیز دیرباز (عیار ۱۴)، افشین هاشمی (کودک و فرشته)
بازیگر نقش مکمل زن: مهتاب کرامتی (بیست)، لیلا زارع (پستچی سه بار دست نمیزند)، مریلا زارعی (درباره الی)، پگاه آهنگرانی (زادبوم)، طناز طباطبایی (صداها)
موسیقی: فردین خلعتبری (پستچی سه بار در نمیزند)، علیرضا کهندیری (حیران)، کارن همایونفر (زادبوم)، ناصر چشمآذر (سوپراستار)، محمدرضا درویشی (وقتی همه خوابیم)
فیلمبرداری: ساعد نیکذات (پنالتی)، بهرام بدخشانی (تردید)، حسین جعفریان (درباره الی)، علیرضا زریندست (سوپر استار)، مرتضی پورصمدی (شبانه روز)
اَشتَرِکُ
دوشنبه ۹ فوریهٔ ۲۰۰۹
موسیقی انقلاب - ۸
شعر هر دوی این سرودها را هم حمید سبزواری گفته که هنوز هم از شاعران نزدیک به حکومت است.
برخیزید
خمینی، ای امام
این نسخه «خمینی، ای امام» که گذاشتهام همان اجرای فرودگاه است که با اجرایی که معمولاً شنیدهایم فرقهایی دارد. ویدئویش را هم میتوانید اینجا بیبنید. جالب است.
متن سرود «برخیزید»:
برخیزید برخیزید
برخیزید ای شهیدان راه خدا
ای کرده بهر احیای حق جان فدا
کز قطره قطره خون پاک شما
میروید تا ابد در وطن لالهها
برخیزید برخیزید
برخیزید رهبر آمد کنون در کنارتان
تا سازد غرقه در بوسه خاک مزارتان
تا گیرد خونبهای شهیدان ز اهرمن
باز آمد رهبر ما پی یاری وطن
برخیزید برخیزید
جاویدان زندگی جوشد از خاک هر شهید
باز روید لاله از تربت پاک هر شهید
ای انسان چون شهادت سر آغاز زندگیست
مرگ سرخ رمز آزادی و راز زندگیست
برخیزید برخیزید
برخیزید ای شهیدان راه خدا
ای کرده بهر احیای حق جان فدا
کز قطره قطرهی خون پاک شما
میروید تا ابد در وطن لالهها
برخیزید برخیزید
در عالم مایه سرفرازی شهادت است
پیش ما مرگ در راه ایمان سعادت است
هر کس او در ره عدل و دین رهسپر شود
در این ره گر دهد جان ز کف زندهتر شود
برخیزید برخیزید
از دشت کربلا هر زمان آید این پیام
در راه عزت و افتخار و شرف قیام
تا انسان تن رها سازد از بند بندگی
عاشورا بر مجاهد دهد درس زندگی
متن سرود «خمینی، ای امام»:
خمینی ای امام، خمینی ای امام
ای مجاهد ای مظهر شرف
ای گذشته ز جان در ره هدف
چون نجات انسان شعار توست
مرگ در راه حق افتخار توست
این تویی، این تویی، پاسدار حق
خصم اهریمنان، دوستدار حق
بود شعار تو، به راه حق قیام
ز ما تو را درود، ز ما تو سلام
خمینی ای امام ، خمینی ای امام
ای مجاهد ای مظهر شرف
ای گذشته ز جان در ره هدف
لرزد از نام تو پایه ستم
پشت اهریمنان از تو گشته خم
گنج توحید را همچو سنگری
حافظ ملت و دین و دفتری
بود شعار تو، به راه حق قیام
ز ما تو را درود، ز ما تو سلام
خمینی ای امام ، خمینی ای امام
ای مجاهد ای مظهر شرف
ای گذشته ز جان در ره هدف
چون تو عزم صف دشمنان کنی
ترک سر، ترک تن، ترک جان کنی
(این بیت را نمیفهمم)
خشم تو، قهر تو، افتخار توست
بود شعار تو، به راه حق قیام
ز ما تو را درود، ز ما تو را سلام
مستند خیلی خوب درباره ایران - مخصوص جزیرهنشینها
این مجموعه سه قسمتی هم درباره روابط ایران و غرب در ۳۰ سال گذشته است. قسمت اول از چند ماه پیش از انقلاب تا آزاد شدن گروگانها (حدود ۳ سال)، قسمت دوم از آن موقع تا قبل ۱۱ سپتامبر، و قسمت سوم از ۲۰۰۱ به بعد (که عمدتاً درباره پرونده هستهای است).
اگر ساکن جزیره هستید، میتوانید تا ۲۰ روز دیگر اینجا فیلم را ببینید. اینجا هم میتوانید زمانهای تکرارش در بیبیسی را ببینید.
قسمت دوم این مجموعه هم شنبه ۱۳ فوریه ساعت ۹ شب از بیبیسی ۲ پخش میشود.
خلاصه که شدیداً توصیه میشود.
بنده خوشحالم: خاتمی آمد
«... من در اینجا با جدیت حضور خودم را در عرصه انتخابات به عنوان نامزد اعلام می کنم (صلوات و تشویق) و چند نکته را تذکر میدهم. انشالله مجال هست که اگر عمری بود خیلی وسیعتر و گستردهتر با رسانهها و ملت و بخشهای مختلف جامعه صحبت کنم. احیاناً گفته شده است که بنده دچار تردید بودهام در مورد این مسئله. بنده اعلام میکنم هیچگاه تردید نداشتهام، گرچه تدبیر خاصی برای حضور در صحنه انتخابات و اینکه چه کسی و به چه صورتی شرکت بکند داشتم...
... اما اینکه چگونه حضور بیابیم و چه کسی حضور بیابد طبعاً تدبیری در کار بود که شاید آن تدبیر به نتیجه مطلوب نرسید و مصداق «العبد یدبر، والله یقدر» شد، بنده خدا تدبیر میکند ولی تدبیر الهی چیز دیگری است، گرچه هنوز هم معتقدم کارکرد و تاثیر آن تدبیر به پایان نرسیده است...
... دوم اینکه این حضور جا را برای هیچ کس و هیچ جریانی تنگ نمیکند، راه باز است...»
اینطور که من از حرفهای خاتمی و خبرهای وبسایتها و خبرهایی که از ایران میشنوم میفهمم، آمدن میرحسین موسوی هم منتفی نیست. این تدبیری که میگوید قاعدتاً نیامدن میرحسین بوده که موفق نشده.
جمعه ۶ فوریهٔ ۲۰۰۹
موسیقی انقلاب - ۷
حالا ماجرا این است که من اخیراً فهمیدهام یکی از سرودهای انقلابی را که من و خواهرها و پسرعموها همهمان حفظ بودیم و مدام توی بازیها و سفرها میخواندیم و یکی از محبوبترین سرودهای بچگیهای من است، هیچ کدام از اطرافیانم نشنیدهاند. اطرافیانی که بیشتر آهنگهای انقلابی را شنیده~اند یا دستکم ملودی یا شعرش برایشان آشناست. ماجرا وقتی جالبتر شد که اینترنت را زیر و رو کردم و هیچ اجرای قدیمی ازش پیدا نکردم. جز این هر سرود دیگری که یادم بود و نبود را بالاخره یک گوشهای از این دنیای مجازی پیدا کردم. فقط همین اجرایی را که میگذارم پسدا کردم که آن هم یک اجرای جدید است که معلوم است در ایام انقلاب خوانده نشده و فضایش به آن خوبی نیست. اما باز هم خیلی خوب است.
شعرش از سیاوش کسرایی است و چیزی از آهنگسازش هم نمیدانم. اینجا نوشته اولین سرودی بوده که بعد از تسخیر تلویزیون در بهمن ۵۷، از تلویزیون پخش شده.
سرود جمهوری (ای سرودآوران سپیده)
ای سرودآوران سپیده
ای شهیدان در خون طپیده
مژده، مژده، شد ستم گم
خشم مردم
باز علم کرد پرچم کاوه از دادخواهی
تا رباید
از سر بدکنش تاج شاهی
ای بی آرام، ای فتاده به زنجیر ایام
یک جهش مانده تا برکنی دام
یک قدم مانده، یک خیز، یک گام
بشکنی این قفس
تا برآری نفس
ننگ را واژگون سازی از تخت
بانگ برداری از دل به هر بام
هموطن روز خوش، روز شادیست
روز سرکوبی استبداد
روز جمهوری و آزادیست
عشوه - ۵۴
«... همیشه سعیام این بوده و هست که تشخیص جمع را بر نظر خود ترجیح دهم، این که بخش قابل توجهی از جامعه این توقع و انتظار را از بنده کوچک دارند که بیایم، نباید به فکر آبرو و راحتی خود باشم، البته اگر بتوان کار کرد...
... علیرغم همه استدلالهایی که دارم، احساس میکنم در موقعیتی قرار گرفتهام که نمیشود تقاضاهای مردم را بی پاسخ بگذاریم. بالاخره یک طرف ما مردم هستند. ما این فرصت را نداریم و نمیتوانیم خیلی مردم را معطل بگذاریم و باید به آنها جواب قاطع داد و وقتی اصرار هست که آری بگویم کار مشکلی است که بگویم نه.»
موسیقی انقلاب - ۶
خون ارغوانها (زده شعله در چمن)
ظاهراً خواننده این سرود، منچهر همایونپور است و جایی هم خواندم که شعرش را بیژن جزنی گفته. ولی مطمئن نیستم:
زده شعله در چمن، در شب وطن، خون ارغوانها
تو ای بانگ شور افکن، تا سحر بزن، شعله تا کرانها
که در خون خستگان، دل شکستگان، آرميده طوفان
به آيندگان نگر، در زمان نگر، بردميده طوفان
قفس را بسوزان، رها کن پرندگان را،
بشارتدهندگان را
که لبخند آزادی، خوشه شادی، تا سحر برويد
سرود ستاره را، موج تشنه با، آهوان بگويد
ستاره ستیزد و شب گريزد و صبح روشن آيد
زند بال و پر ز نو، آن کبوتر و، سوی ميهن آيد
گرفته تمام شب، شاخهای به لب، سرخ و گردهافشان
پرد گرده گسترد، دانه پرود، سر زند بهاران
قفس را بسوزان، رها کن پرندگان را،
بشارتدهندگان را
که لبخند آزادی، خوشه شادی، تا سحر برويد
سرود ستاره را، موج تشنه با، آهوان بگويد
چهارشنبه ۴ فوریهٔ ۲۰۰۹
موسیقی انقلاب - ۵
محمدرضا شجریان، محمدرضا لطفی، حسین علیزده، پرویز مشکاتیان، شهرام ناظری، سیما بینا، هنگامه اخوان، بیژن کامکار، اردشیر کامکار، پشنگ کامکار، جمشید عندلیبی، مجید درخشانی، و کلی آدم کلهگنده دیگر در سالهای آخر قبل از انقلاب و اول بعد از انقلاب در قالب گروه شیدا و غیر از آن، دور هم جمع بودند و موسیقی میساختند.
در همان فضایی که این روزا بهش میگویند جوگیری انقلابی قطعههایی تولید کردند که خیلیهایشان در تاریخ سی ساله بعد از انقلاب کمنظیرند، اگر بینظیر نباشند.
خیلی از این آهنگها در مجموعه چاووش (از چاووش ۱ تا ۱۱) منتشر شدهاند که تا جایی که من میدانم الان در بازار نیست و اساساً سیدی نشده است.
اینها بعضی از معروفترین قطعات چاووشها هستند:
چاووش ۲:
- آن زمان که بنهادم سر به راه آزادی - لطفی، ناظری، شعر از فرخی یزدی
- شبنورد (برادر بیقراره) - لطفی، شجریان، شعر از اصلان اصلانیان
چاووش ۳:
- سواران دشت امید - علیزاده
- حصار - علیزاده
- ای ایران، ای آذر ایزدنشان - لطفی، ناظری، شعر از جواد آذر
- ژاله خون شد - علیزاده، شعر از سیاوش کسرایی
- اتحاد - علیزاده، شعر از حمید حمزهای
- تیغ باید خون فشاند - لطفی، شعر از لاهوتی
- شهید، شهید، شهید - علیزاده، ناظری، شعر از امیر برغشی
چاووش ۴:
دیده بگشا ای برادر - لطفی، ناظری، شعر از کاشانی
چاووش ۶:
- سپیده (ایران ای سرای امید) - لطفی، شجریان، شعر از سایه
- ایرانی (به سر کن خواب مستی) - لطفی، شجریان، شعر از جواد آذز
چاووش ۷:
رزم مشترک (همراه شو عزیز) - مشکاتیان، شجریان، شعر ظاهراً از مشکاتیان
وقتی داشتم دنبال این اطلاعاتی که بالا نوشتم میگشتم، به این صفحه برخوردم که مشخصات همه آلبومهای چاوش را وشته و کل آلبوم و جلد کاستش را جایی آپلود کرده. دانلود کنید و حالش را ببرید.
سعی میکنم در این روزها چند تا از اینها را بگذارم. فعلاً ایرانی را داشته باشید.
عشوه - ۵۳
«...البته تلاش من این بود ایشان (میرحسین موسوی) را قانع کنم که بهطور قاطع در دهه فجر اعلام کند در عرصه حضور دارد. به هرحال مردم انتظاراتی از ما دارند و با توجه به انتظار جامعه و احترامی که برای مردم قائل هستیم طبیعی است من باید به قولی که به مردم دادهام عمل کنم و آمادگی خود را برای حضور (علیرغم میل شخصی) اعلام دارم...»
بالاترش این را هم گفته:
«...هر کسی که روی کار میآید، باید بداند که در جمهوری اسلامی روی کار میآید. با پذیرش نظامی که وجود دارد و آن را قبول دارد روی کار میآید. با پذیرش اینکه در این نظام، رهبری جایگاه خاص و ویژه خود دارد و با پذیرش اینکه چارچوب، سیاستهای کلی است و جهت حرکت کشور مشخص است و حتی علاوه بر پاسداشت موفقیت و جایگاه رهبری، حتماً باید به دغدغههای ایشان نیز توجه داشته باشد...»
خلاصه گربه را دم حجله کشته.
سهشنبه ۳ فوریهٔ ۲۰۰۹
موسیقی انقلاب - ۴
فکر کنم در هر خانوادهای یک نفر این سرود را در گروه سرود دبستان یا راهنماییاش خوانده باشد. این سرود هم از آن سرودهایی است که فکر کنم مال بچههای چپ بوده و بعداً عمومی شده و خدا را شکر رادیو و تلویزیون هم مرتب پخشش میکنند. دلیل این هم که میگویم مال چپهاست، متنش است. بعید است مذهبیها سرودی بسازند و هیچِ هیچ اشاره مذهبی توش نباشد:
به لاله در خون خفته
عزیز دست از جان شسته
قسم به فریاد آخر
به اشک لرزان مادر
که راه ما، باشدا، راه تو، ای شهید
همه به پیش، همه به پیش، به یک صدا:
جاویدان ایران عزیز ما
قسم به اسم آزادی
به لحظهای که جان دادی
به قلب از هم پاشیده
شهید در خون غلتیده
که راه ما، باشدا، راه تو، ای شهید
همه به پیش، همه به پیش، به یک صدا:
جاویدان ایران عزیز ما
(دکلمه: که تا آخرین نفس راهت را ادامه خواهیم داد، ای شهید)
قسم به عزم همرزمان
ستمکشان با ایمان
به خستگان جان بر کف
دلاوران همپیمان
که راه ما، باشدا، راه تو، ای شهید
همه به پیش، همه به پیش، به یک صدا:
جاویدان ایران عزیز ما
دوشنبه ۲ فوریهٔ ۲۰۰۹
موسیقی انقلاب - ۳
سرود کوهستان (سر اومد زمستون - آفتابکاران)
با حجم کمتر
«سر اومد زمستون» یکی از سرودهای اصلی سازمان چریکهای فدایی خلق در ایام انقلاب است، که بر خلاف بعضی سرودهای دیگر این سازمان یا سازمانهای دیگر که تبدیل به سرودهای عمومی شدند، در سالهای اول انقلاب یکی از مشخصههای این سازمان بود و ماند، و شاید به همین دلیل ما شانس شنیدنش را از رادیو و تلویزیون نداشتهایم.
من عاشق این آهنگم. شاید چون بلافاصله میبردم به فضای دوستداشتنی کوه. یک ردیف بیست سی نفری آدم که دستشان توی جیبشان است و کمی خم شدهاند که بار کوله بیست، سی کیلویی را راحتتر بکشند. یک عده آهنگ را میخوانند و دو سه نفر هم آن تکههای صدای دوم را میآیند:
سر اومد زمستون
شکفته بهارون
گل سرخ خورشید باز اومد و شب شد گریزون
کوها لالهزارن
لالهها بیدارن
تو کوها دارن گل گل گل آفتابُ میکارن
توی کوهستون دلش بیداره
تفنگ و گل و گندم داره میاره
توی سینهاش جان جان جان
وی سینهاش جان جان جان
یه جنگل ستاره داره جان جان
یه جنگل ستاره داره
لبش خنده نور
دلش شعله شور
چشاش چشمه و یادش آهوی جنگل دور
توی کوهستون دلش بیداره
تفنگ و گل و گندم داره میاره
توی سینهاش جان جان جان
وی سینهاش جان جان جان
یه جنگل ستاره داره جان جان
یه جنگل ستاره داره
برف - موزیک
اما واقعاً دیدن صحنه آمدن برف از پشت شیشه، وقتی همه چراغها را خاموش کردهای، تجربه عمیقاً لذتبخشی است.
من امروز ساعت ۱۱ کلاس داشتم. صبح با هزار بدبختی (و کلی تأخیر) خودم را رساندم به دانشگاه و دیدم که در بسته است و یک کاغذ چسباندهاند که به دلیل برف دانشگاه امروز (و شاید فردا) تعطیل است.
سیستم حمل و نقل هم تقریباً تعطیل شده. متروها پنج خط در میان کار میکنند. هیچ اتوبوسی هم در خیابان نیست. با اینکه خیابانها بازند و ماشینها میآیند و میروند، نمیدانم چرا اتوبوسها را تعطیل کردهاند.
بوریس جانسون، شهردار کهیرآور لندن، هم گفته من با دوچرخه آمدم سر کار و هیچ مشکلی نبود. بقیه هم با دوچرخه بروند، چون راه بهتری نیست. خواستم بدانید که پررویی، ویژه مقامهای ایرانی نیست.
روز برفبازی - ثمین باغچهبان - آلبوم رنگینکمون
متن ترانه:
به به، چه برفی نشست رو زمین
هنوزم میباره بچهها پا شین
خونه، خیابون، مونده زیر برف
روز برف بازیاه، بچهها پا شین
به به، چه برفی، دونه به دونه
چه سفید، چه خوشگل، چه مهربونه
چشمه، چشمهسار، مونده زیر برف
روز برف بازیاه، بچهها پا شین
به به، چه برفی داره میباره
رو زمین برامون پنبه میکاره
کوچه، پشت بوم، مونده زیر برف
روز برف بازیاه، بچهها پا شین
به به، چه برفی نقش زمینه
پولک و مروارید، فرش زمینه
بیشه، بیشهزار، مونده زیر برف
روز برف بازیاه، بچهها پا شین
به به، چه برفی، شکوفه بارون
شکوفه میشینه رو تاق ایوون
صحرا، بیابون، مونده زیر برف
روز برف بازیاه، بچهها پاشین
کمربط: یادداشتی که برای مردن ثمین باغچهبان نوشتم
یکشنبه ۱ فوریهٔ ۲۰۰۹
موسیقی انقلاب - ۲
این سرود ماجرای جالبی دارد که میتوانید مفصلش را اینجا بخوانید. اما خلاصهاش این است که در سال ۱۳۳۹ علی بهزادی، که تودهای بوده، در سوگ پاتریس لومومبا شعری میگوید. چند سال بعد کرامتالله دانشیان، که او هم چپ اما نه تودهای بوده، با چند بیت این شعر سرودی میسازد که آن را برای این و آن میخوانده و ظاهراً به شاگردانش هم یاد میداده.
دانشیان ۲۹ بهمن سال ۵۲ به همراه خسرو گلسرخی و چند نفر دیگر به جرم توطئه برای ترور شاه (شاید هم ولیعهد) اعدام میشود (قبر هر دویشان الان در قطعه ۳۳ بهشت زهراست و دیدن دارد. روی قبر دانشیان نوشته «دریغا شیر آهن کوه مردا که تو بودی» که ظاهراً شاملو این را برای دانشیان گفته).
در فاصله ۲۲ بهمن ۵۷ تا ۲۹ بهمن ۵۷ که قرار بوده مراسم سالگرد دانشیان و گلسرخی برگزار شود، اسفندیار منفردزاده این آهنگ را تنظیم میکند و در خانه و به گفته خودش با ابتداییترین وسایل میزند و ضبط میکند و بعد هم با چند نفر از رفقا سرود را میخوانند و روی آن میکس میکنند و در آخرین لحظه میرسانند به مراسم سالگرد و این سرود که به گفته منفردزاده به ابتداییترین شکل ممکن ضبط شده بود، برای اولین بار از تلویزیون پخش میشود و از همان موقع میشود یکی از اصلیترین (و بهنظر من اصلیترین) سرود انقلاب ایران.
پس نتیجه این شد:
شعر از علی بهزادی، آهنگ از کرامتالله دانشیان، اجرا از اسفندیار منفردزاده و بر و بچ.
ولی واقعاً دست منفردزاده درد نکند که این سرود را حفظ کرد (بالاخره رفیق فرهاد بوده دیگر). یادم است جای دیگری هم خوانده بودم که «وحدت» فرهاد هم در همان روزهای بهمن ۵۷ و در زیرزمینی، جایی ضبط شده.
خاطره شخصی: بچه که بودیم، عمو فرهاد (بابای کاوه) این سرود را برایمان میخواند و وقتی به آن تکه معروف ترومپتش میرسید لپش را باد میکرد و خیلی بیست صدای ترومپت درمیآورد و تفریح من و کاوه هم این بود که هر جور شده خودمان را به لپش برسانیم و بزنیم و بادش را خالی کنیم.
متن سرود:
هوا دلپذیر شد، گل از خاک بردمید
پرستو به بازگشت زد نغمه امید
به جوش آمدهست خون درون رگ گیاه
بهار خجستهفال خرامان رسـد ز راه
به خویشان، به دوستان، به یاران آشنا
به مردان تیزخشم که پیکار میکنند
به آنان که با قلم تباهی دهر را
به چشم جهانیان پدیدار میکنند
بهاران خجسته باد، بهاران خجسته باد
و این بند بندگی، و این بار فقر و جهل
به سرتاسر جهان، به هر صورتی که هست
نگون و گسسته باد، نگون و گسسته باد