شنبه ۳۱ ژانویهٔ ۲۰۰۹

من این‌طور می‌فهمم: خاتمی خودش می‌آید

این‌طور که من از حرف‌های امروز خاتمی می‌فهمم خدا را شکر قرار است خودش کاندیدا شود، نه میرحسین موسوی. خودتان بخوانید:

«... من در مجموع بحث‌هایی که کرده‌ام به نظرم آمد و هنوز هم نظرم این است که آقای مهندس موسوی در عرصه بیایند. چون احساس می‌کردم ایشان هم احساس خطر کرده‌اند و برای ورود به عرصه آمادگی دارند...

... به نظرم آمد مهندس موسوی در موقعیت کنونی مناسب است. الان هم به این گفته خود اصرار می‌ورزم. قبل از دیدار شما با ایشان دیدار داشتم و معتقدم مناسب‌تر بود تا ایشان در عرصه بود...

... بنده در این ملاقات احساس کردم متأسفانه جناب مهندس موسوی هنوز به تصمیم نرسیده‌اند و معتقدم طولانی شدن این مسئله به نفع هیچ کس نیست و یک نوع ناراحتی، نگرانی و دلهره در جامعه ایجاد می‌شود...

... معتقد هستم برای مشخص شدن قضیه و پاسخ به انتظارات دیر هم شده است. الان هم ترجیح من این است که جناب مهندس موسوی تصمیم بگیرد و به صورت قاطعانه اعلام کند می‌آید...

... با توجه به اینکه مهندس موسوی هنوز به تصمیم نرسیده‌اند و در این زمینه تأملاتی دارد، اگر مهندس موسوی به هر دلیلی نیاید من با اینکه مشکلات این راه را رصد کرده‌ام و می‌دانم، باید دل به خدا بسپارم و در عرصه بیایم...

... الان هم که اعلام می‌کنم آمادگی این را دارم که در خدمت ملت ایران باشم، به هیچ وجه نگاه من به مقام و منصب نبوده است. بنده یک ذره آبرویی که دارم که خداوند به من داده است و آن هم از ملت بزرگوار است. در برابر این اصرار از سوی بخش‌های مختلف جامعه برای آمدن من، آیا هیچ توجیهی دارم که آبرویم را مصرف نکنم؟...

... خدایا تو خود شاهدی اندک سرمایه‌ای که مال من است، متعلق به ملت ایران است، در طبق اخلاص می‌گذارم و بقیه‌اش را به تو واگذار می‌کنم. البته از خداوند می‌خواهم مهندس موسوی در کارش تجدید نظر کند. چون بیش از این نمی‌توان مردم را معطل نگه داشت.»

می‌خواستم امروز کلی تحلیل کنم که علی‌رغم حرف‌هایی که طرفداران کروبی و راستی‌ها می‌زنند، خاتمی قاعدتاً می‌آید که شاهد از غیب رسید.

موسیقی انقلاب - 1

دهه فجر شروع شده و من این وقت سال بیشتر از هر وقت دیگری دلم می‌خواهد ایران باشم. هم به‌خاطر جشنواره و هم به‌خاطر مستندها و سرودهایی که تلویزیون پخش می‌کند. البته دومی را تا حدی می‌شود در اینترنت ارضا کرد، اما اولی نچ.
امسال دومین جشنواره‌ایست که تهران نیستم. پارسال خیلی دلم نسوخت، چون همه می‌گفتند که جشنواره بدی ست و از فیلم‌ها هم معلوم بود. اما امسال نه. همین یک قلم فیلم داشتن بیضایی کافی است که از نبودنم ناراحت باشم.
در هر صورت در ده روز آینده این‌جا بیشتر سرودهای انقلابی خواهم گذاشت. اولینش هم متناسب با ۱۲ بهمن (با این‌که تکراری است و قبلاً گذاشته‌امش):

آب زنید راه را - محمود علیقلی (خدا بیامرز)

شعرش هم از مولوی است.

با خودمم

دندونی رو که پوسیده، فشار نده خب، مریض.
فایده‌ای نداره جز بیشتر سرویس شدن دهنت.

جمعه ۳۰ ژانویهٔ ۲۰۰۹

موزیک یونانی

بخشی از موزیک متن فیلم «مرتع گریان».
فیلم را تئو آنجلوپولوس ساخته و آهنگش را النی کارایندرو.

The Weeping Meadow - Eleni Karaindrou

بسیار زیباست.

قبلاً هم یک والس از این خانم آهنگساز این‌جا گذاشته بودم.

سه‌شنبه ۲۷ ژانویهٔ ۲۰۰۹

آفرین به عادل

اگر ماجراهای اخیر برنامه ۹۰ را پی‌گیری کرده‌اید، این ویدئو را هم ببینید. ۱۰ دقیقه اول برنامه امشبش است. عادل سر حال آمده و نشسته و سؤال اس‌ام‌اس برنامه را هم گذاشته: «آیا با عملکرد برنامه ۹۰ موافق هستید؟». در طول برنامه ۲ و میلیون و چند صد هزار نفر اس‌ام‌اس زده‌اند و ۹۷ درصدشان گفته‌اند که موافقند (تا حالا در یک برنامه بالای یک میلیون و ۶۰۰ هزار اس‌ام‌اس نداشت).
اتفاق خوبی بود کلاً. حال کردم. بالاخره مهندسی صنایع شریف خوانده.

دوشنبه ۲۶ ژانویهٔ ۲۰۰۹

آقا (۱۳۷۱-۱۲۹۶) - قسمت دوم

اگر قسمت اول این نوشته را خوانده‌اید، جداً خواهش می‌کنم این قسمت را هم بخوانید. چند روز پیش شانزدهمین سالگرد مردن پدربزرگ پدری من بود. من شروع کردم درباره‌اش نوشتن. همین‌جوری هر چه ازش یادم آمد نوشتم. این هم بقیه‌اش:


- در خانه‌اش روی همه باز بود. در واقع زیادی باز بود. سفره‌اش هم همیشه پهن بود. توی کتش نمی‌رفت که کسی بیاید خانه‌اش و غذا نخورده برود. حتی در دید و بازدیدهای عید هم هر کس هر وقتی می‌آمد باید تا وعده غذایی بعدی می‌ماند. بعضی‌ها هم که به زور اجازه می‌گرفتند و می‌رفتند که به جاهای دیگرشان برسند باید برای غذا برمی‌گشتند. واقعاً ناراحت می‌شد اگر نمی‌آمدند. و دست‌پختش هم آن‌قدر خوب بود که همیشه سفره‌اش شلوغ بود.


- همه کارهای خانه را خودش می‌کرد. از خرید کردن، سفره انداختن، غذا پختن، ظرف شستن، جارو کردن. مامان‌جون رسماً دست به سیاه و سفید نمی‌زد. البته مثلاً اگر ما آن‌جا بودیم در همه کارها جز غذا پختن کمکش می‌کردیم. ولی وقتی خودشان بودند واقعاً مامان‌جون هیچ کاری نمی‌کرد. این رگی است که بابای من هم تا حدودی دارد و مردهای فامیل همیشه می‌گویند مایه بدآموزی است. البته اصلاً مثل آقا نیست که همه کار خانه را بکند، اما تقریباً پا به پای مامان کارِ خانه می‌کند.

- همه جا عزیز بود. عزیز به معنی کلمه: با عزت. پیرها همه جا مورد احترامند. اما نمی‌دانم. حس‌می‌کنم جور دیگری احترامش را داشتند. چه توی کوچه، چه توی هیأت، چه توی فامیل.

- با چند تا از دوستانش یک هیأت زده بودند. از سال‌ها پیش. چند کوچه پایین‌تر از خانه‌شان. توی خود کوچه‌شان دو تا هیأت بود. اما آقا طبیعتاً می‌رفت هیأت خودش و بعضی وقت‌ها ما را هم می‌برد. بزرگ هیأت بود. از آنها که شب عاشورا وسط دسته می‌ایستاد، یک دستش زنجیر بود، یک دستش را می‌برد بالا، با آن صدای خش‌دارش داد می‌زد: «مظلوم» دسته جواب می‌داد: «حسین». داد می‌زد: «غریب» دسته جواب می‌داد: «حسین». داد می‌زد: «شهید» دسته جواب می‌داد: «حسین». داد می‌زد: «یا حسین» و دسته جواب می‌داد: «یا حسین». و من و کاوه قند توی دلمان آب می‌شد که این مرد قد کوتاه لاغر سیاه‌سوخته، آقای ماست.

- دسته هر دو هیأت کوچه هم هر وقت که از جلوی در خانه آقا رد می‌شدند، می‌ایستادند و سلامی می‌دادند. چه وقتی زنده بود و چه وقتی مرد.

- گفتم که. محرم که می‌شد ما دیگر آقا را نمی‌دیدیم. مثل شب عید و بانکی‌ها. یک سال یک هو شب عاسورا ساعت ۹ و ۱۰ آمد خانه. در حالت عادی شب‌های عاشورا یا اصلاً خانه نمی‌آمد یا سه و چهار صبح می‌آمد که ما خواب بودیم. فهمیدیم که دعوایش شده. اما نفهمیدیم سر چی. خب. آشپز هیأت هم بود. هیآت گشنه مانده بود. فکر کنم حدود ۱۲ شب بود که دیدیم یک دسته عظیم آمد دم خانه آقا. این را هم بگویم که خانه آقا توی یک کوچه شش متری بود و علم دسته نتوانسته بود بیاید تو و سر کوچه مانده بود. خلاصه. کل دسته آمد زیر پمجره. همه ما جمع شده بودیم جلوی پمجره (خانه آقا طبقه دوم بود) و ذوق می‌کردیم. آقا هم آن ور نشسته بود و سیگار می‌کشید. همه دسته با هم می‌خواندند: «شفایی قهر نکن، ما گشنه‌مونه». فکر کنم آن شب سه صبح به هیأت غذا داد.

- آشپزی‌اش کلاً بی‌نظیر بود. نه فقط غذا، همه چیز. یک یخچال داشت که نقش انباری داشت. درش را که باز می‌کردی پر (به‌خدا پر) بود از انواع و اقسام مربا. ده بیست شیشه مربای جورواجور داشت. ترشی و شور هم که جای خود. توی در یخچال هم از بالا تا پایین شیشه‌های سیرترشی را چیده بود. سیرترشی یک ساله، دوساله، سه ساله، ... تا اگر اشتباه نکنم ۱۷ ساله. عشق می‌کرد با این شیشه‌ها. بسته به نوع غذا و عزیز بودن مهمان یکی از شیشه‌ها را باز می‌کرد. کلاً تا بود ما از نظر مخلفات تأمین بودیم. ‌

مردن و ختمش هم کلی ماجرا داشت. آن‌ها را شاید یک بار دیگر نوشتم.

آقا (۱۳۷۱-۱۲۹۶) - قسمت اول

یکشنبه ۲۵ ژانویهٔ ۲۰۰۹

اخبار جزیره

کمیته‌ای که از چندین خیریه مشهور بریتانیایی تشکیل شده، می‌خواهد برای کمک به بچه‌های غزه کمک جمع کند. آگهی‌اش را می‌فرستد برای تلویزیون‌ها و بیشتر شبکه‌ها از جمله بی‌بی‌سی تصمیم می‌گیرند که آگهی را پخش نکنند. بی‌بی‌سی برای این تصمیم دو دلیل می‌آورد: یکی این‌که الان رساندن کمک‌ها به داخل غزه خیلی سخت است و بنابراین بی‌بی‌سی مطمئن نیست این کمک‌ها به‌دست آن‌هایی که باید برسد. دوم این‌که پخش این آگهی مغایر بی‌طرفی بی‌بی‌سی است و ممکن است شائبه جانبداری از یک طرف را ایجاد کند (یادداشت مارک تامسون، مدیرعامل بی‌بی‌سی).
حتی دولت بریتانیا هم این دلایل را قانع‌کننده نمی‌داند و از بی‌بی‌سی خواسته آگهی‌ها را پخش کند. یکی از وزیرانشان دیشب می‌گفت ما ۲۵ میلیون پوند فرستادیم غزه و راحت هم رسید و این دری‌وری‌ها چیست که می‌گویید؟ در مورد دوم هم تقریباً همه گفته‌اند «بخواب بابا».
امروز تظاهراتی جلوی ساختمان اصلی بی‌بی‌سی (نه جلوی جام‌جمشان، جلوی یکی از ساختمان‌های مرکز شهر که هیات مدیره هم آن‌جا می‌نشینند) انجام شد.
مشهورترین آدم حاضر در تظاهرات، آقا تونی بن* بود، که امروز عصر توی یک مصاحبه تلویزیونی در بی‌بی‌سی هم حسابی حال مجری را گرفت. اگر سرعت اینترنتتان اجازه می‌دهد حتماً ببینید. خیلی شیک کاغذ را از جیبش درآورد و کدپستی خیریه را خواند که مردم کمک‌هایشان را بفرستند. یک بار اول مصاحبه و یک بار آخر مصاحبه. و وقتی مجری خواست جلویش را بگیرد، برگشت چپ‌چپ نگاهش کرد و گفت: «تو جلوی من رو نمی‌گیری». او هم ساکت شد. کلاً مجری بدبخت که معلوم بود خودش هم موافق تونی بن است ولی مجبور است با او مخالفت کند، استدلال‌های بی‌ربط و خنده‌دار می‌کرد.
البته شبکه‌های دیگر بعدازظهر گفتند آگهی را پخش می‌کنند و این هم فشار را روی بی‌بی‌سی بیشتر کرد.

* اگر تونی بن را نمی‌شناسید، قبلاً این‌جا درباره‌اش نوشته‌ام.

شنبه ۲۴ ژانویهٔ ۲۰۰۹

درویش:

این شلیته
جون شما
می‌دونی چیه، چشم بادومی؟
اسم بد نومی

موزیک فرنگی

فکر کنم بیشترتان آهنگ «آسیاب‌بادی‌های ذهن تو» را شنیده باشید. من خودم همیشه با صدای خوزه فلیچیانو شنیده بودمش و خیلی هم دوستش داشتم. ولی چند وقت پیش اجرای داستی اسپرینگ‌فیلد را شنیدم که قدیمی‌تر است و به‌نظر من واقعاً زیباتر (البته اصل آهنگ مال هیچ کدام این دو تا نیست. مال آقایی است به اسم نول هریسن). باشد که قبول افتد:

Windmills of your Mind - Dusty Springfield

جمعه ۲۳ ژانویهٔ ۲۰۰۹

امیدوار باشیم؟ چاره‌ای هست؟

شنیدن حرف‌های اوباما در وزارت خارجه، منِ نه چندان امیدوار به اوباما را ناامیدتر هم کرد. به نظر من در بخش مربوط به جنگ فلسطینی‌ها و اسرائیل حرف‌هایش فرق معناداری با جورج بوش نداشت. (متن حرف‌هایش را جایی پیدا نمی‌کنم)
نمی‌دانم. می‌گویند صرف درگیر شدن با ماجرای خاورمیانه در اولین روزهای کاری نشانه این است که اوباما می‌خواهد واقعاً کاری برای بحران منطقه بکند. می‌گویند انتخاب جرج میچل به عنوان فرستاده ویژه‌اش در آمریکا هم باز نشانه مثبتی است. چون میچل در بحران خاورمیانه خیلی باتجربه است و معروف است که مستقل است و نه به اسرائیلی‌ها و نه به فلسطینی‌ها تمایل خاصی ندارد.
و البته راهی نیست جز امیدوار بودن. چون اصولاً کسی جز رئیس‌جمهور آمریکا نمی‌تواند جلوی اسرائیل را بگیرد که کم‌تر آدم بکشد.

پنجشنبه ۲۲ ژانویهٔ ۲۰۰۹

فیلم چه؟

امروز قسمت اول «چه» را دیدم. همین فیلم چهار ساعت و نیمه‌ای که استیون سودربرگ از زندگی ارنستو چه‌گوارا ساخته. و کلی هم خوشم آمد.

قسمت اولش حدود دو ساعت است که دو خط روایی دارد. خط روایی اصلی از زمانی که چه برای اولین بار فیدل را می‌بیند و به انقلابیون کوبایی می‌پیوندد شروع می‌شود و تا روز پیروزی انقلاب در روز اول ژانویه ۱۹۵۹ ادامه پیدا می‌کند (یعنی حدود دو سال). و طبیعتاً بیشتر در کوه‌های کوبا می‌گذرد و ماجرای جنگ چریکی انقلابی‌هاست.
یک خط روایی دیگر هم آن وسط مسطها دارد که ماجرای سفر چه به سازمان ملل در سال ۱۹۶۴ در نقش رئیس هیأت نمایندگی کوبا و سخنرانی مشهورش است. که برعکس شیوه رایج، این بخش را سیاه و سفید گرفته و بقیه فیلم را رنگی (گول عکس این بغل را نخورید).
بنیسیو دل‌تورو در نقش چه خیلی خوب است. راستش به نظر م حتی از خود چه‌گوارا جذاب‌تر است. اما فیدلِ فیلم به دلم ننشست. چهره‌اش، بخصوص چشم‌هایش، آن جاذبه‌ای را که فیدل دارد، نداشت. با این‌که انصافاً بد بازی نمی‌کرد. این را هم بگویم که من کلاً و همین‌جوری، همیشه فیدل را بیشتر از چه دوست داشته‌ام.
ممکن است بعضی‌ها بگویند کارگردان به انقلابی‌های کوبا سمپاتی داشته و تصویری که ازشان نشان می‌دهد بهتر از خودِ واقعی‌شان است. من این حس را نداشتم. یعنی تصویر من به چیزی که امروز دیدم شبیه بود.
قبلاً جسته و گریخته چیزهایی درباره انقلاب کوبا خوانده بودم و چند مستند هم درباره‌اش دیده بودم، و خب این فیلم تصویرم را دقیق‌تر و کامل‌تر کرد.
مثلاً در مورد فیدل، با این‌که حضورش در فیلم کم است، اما هم آن روحیه قوی رهبری‌اش ر می‌شود دید و هم روحیه خودمحوری‌اش، و هم دیگردوستی‌اش و دغدغه‌ای که نسبت به مردمش احساس می‌کند (و من فکر می‌کنم که بعد از ۵۰ سال هنوز هم حس می‌کند).

کلا آدم دلش می‌خواد.

سه‌شنبه ۲۰ ژانویهٔ ۲۰۰۹

یکشنبه ۱۸ ژانویهٔ ۲۰۰۹

موزیک زیبا از خانم جذاب

من هم صدای این خانم سعاد مسی را دوست دارم، هم آهنگ‌هایش را، هم قیافه و تیپ و اداها، و در کل استیلش را. خیلی هم دوست دارم.
سعاد مسی الجزایری است و الان در پاریس زندگی می‌کند. بیشتر آهنگ‌هایش عربی هستند، ولی آهنگ فرانسوی هم دارد. شاید یک دلیل علاقه زیاد من به او هم علاقه ویژه‌ام به زبان عربی باشد.
در هر صورت، باشد که شما هم لذت ببرید:

Souad Massi - Le bien et le mal

این ویدئویش را هم ببینید. هم آهنگش را دوست دارم و هم خود مسی به چشم من در این کنسرت به طور ویژه ای زیبا و دوست داشتنی است. بخصوص حالت چشم هایش.

کپی‌رایت این خانم هم مال لیلاست که به من معرفی‌اش کرد.

آقا (۱۳۷۱-۱۲۹۶)

هر کس قاعدتاً چهار تا پدربزرگ و مادربزرگ دارد. من پدربزرگ مادری‌ام را ندیده‌ام. حدود ۵۳ سال پیش، وقتی مادر من شش سالش بود، مرد. اما غیر از او از سه تای دیگرشان کلی خاطره دارم. درباره خانجان (مادربزرگ مادری) زیاد نوشته‌ام* و از مامان‌جون (مادرزرگ پدری) هم یک بار، روزی که مرد. می‌ماند پدربزرگ پدری (که آقا صدایش می‌کردیم) و بارها و بارها خواسته‌ام درباره‌اش بنویسم و بی‌خیال شده‌ام. شبیه ماجرای دفتری است که دو سال آنجا ترجمه می‌کردم. حس می‌کنم حق مطلب را نمی‌توانم ادا کنم. وقتی مرد ختمش آن‌قدر شلوغ بود که، چون اولین ختم جدی بود که من می‌دیدم، کلاً باعث شد تصور من از ابعاد ختم اشتباه باشد. بعدها بود که فهمیدم ختم آقا از نظر شلوغی و حسی که ایجاد کرده بود، یک استثنا بود. شخصیت کم‌نظیرش، گشادگی بیش از معمولش باعث آن حجم ادای دین بود. همه به طرز عجیبی حس می‌کردند یکی از نزدیک‌ترین‌هایشان را از دست داده‌اند.

امروز شانزدهمین سالگرد مرگ آقاست و دیدم اگر امشب ننویسم، ممکن است هیچ وقت ننویسم. تکه تکه می‌نویسم. هر چه ازش یادم بیاید و فکر کنم به شنیدن می‌ارزد.



- سی و چند ساله بوده که دست زن و چند بچه‌اش را می‌گیرد و از قزوین می‌آید تهران. خواهر و برادرهایش هم همه همان سال‌ها کم کم به تهران مهاجرت کرده بودند. وضع مالی خوبی نداشته. یک مغازه کوچک خواروبار فروشی باز می‌کند. کارش نمی‌گیرد. در حدود چهل سالگی ورشکست می‌شود. خاک سیاه. می‌شود کارگر ساده اداره برق (کار کردن در اداره برق در خانواده ما شدیداً موروثی است. فکر کنم بیشتر از نصف عناصر ذکور خانواده پدری‌ام در اداره برق کار می‌کرده‌اند) با یک زندگی جمع و جور.

- ظاهراً آن سال‌ها مدام خانه عوض می‌کرده‌اند. یحتمل اجاره‌نشین بوده‌اند. چهل و چند ساله بوده که بدون این‌که به زنش بگوید زمین کوچکی در جنوب‌غربی تهران (نزدیک سه راه آذری) می‌خرد و با دوستانش آن‌جا خانه‌ای می‌سازد و دست زن و بچه را می‌گیرد و می‌برد آن‌جا. این‌طور که برای ما نوه‌ها روایت شده، مامان‌جون واقعاً تا روزی که دستش را گرفته و برده دم خانه، از ماجرا خبر نداشته. قدیم‌ها هم سورپریز می‌کردند سورپریزی.

- ماجرای ازدواجشان هم جالب است. مامان‌جون همیشه تعریف می‌کرد که اولین بار آقا را سر سفره عقد دیده. وقتی ۱۶ سالش بوده و آقا ۱۸-۱۹ سال. در واقع دومین بار. و کلی هم از بی‌ریختی آقا شاکی شده. چون در جلسه خواستگاری فکر کرده بوده برادر بزرگ‌تر آقا (که ظاهراً بر و رویی هم داشته) داماد است.

- برگردیم به خانه. آقا سی، چهل سال آخر عمرش را در همین خانه زندگی کرد. از یک ور ته خیابان جیحون و از یک ور ته سی متری جی. جایی که پاتوق بچگی ما بود و دهه اول محرم را همیشه آن‌جا بودیم. این محرم هم نقش پررنگی در ماجرا دارد که بعداً می‌رسیم. خانه دو طبقه بود. یک اتاق کنار پشت‌بامش داشت و یک اتاق کوچک هم بالاتر از پشت‌بام، شبیه خرپشته. از وقتی من یادم می‌آید عموی کوچیکم با زن و دو پسرش طبقه اول زندگی می‌کردند. آقا و مامان‌جون در طبقه دوم و تنها عمه‌ام (که مجرد است و چند سالی از بابا بزرگ‌تر) در آن اتاق کنار پشت‌بام. به آن اتاق کوچک هم بعداً می‌رسیم. این عموی کوچک من که طبقه اول زندگی می‌کرد می‌شود بابای کاوه، پسرعمویم که ۳۵ روز از من بزرگ‌تر است و می‌توانید تصور کنید که ما چه رابطه‌ای با هم داشتیم. واقعاً مثل داداش بودیم. برای همین آن خانه همه جذابیت‌ها را با هم داشت و ما مدام آن‌جا بودیم و خیلی وقت‌ها هم من شب آن‌جا می‌خوابیدم.

- طبیعتاً از موقعی که من یادم می‌آید آقا بازنشسته بود. اما یک تخصص خیلی جالب داشت: آشپز حرفه‌ای بود. غذای عروسی‌ها و عزاهای تمام فامیل را او می‌پخت و دست‌پختش بی‌نظیر بود. خدا شاهد است اغراق نمی‌کنم که هنوز مزه قیمه، قرمه سبزی و آش شله‌قلمکارش زیر زبانم است. کاملاً مزه را یادم می‌آید. قیمه‌اش که انگار از دنیای دیگری آمده بود. قیمه «حاج‌آقایی» در فامیل معروف بود. همه حاج آقا صدایش می‌کردند. دوازده بار رفته بود مکه. هفت بار هم کربلا. یکی دو بار اولش برای زیارت و بقیه در نقش آشپز کاروان. دهه اول محرم می‌شد مثل این نوحه‌خوان‌ها که از این مجلس می‌روند آن مجلس. از همان روز اول ماشین می‌آمد دنبالش، می‌بردش خانه کسی که نذری چیزی داشت و بعد قرار بعدی. اما شب‌ها نه. شب‌ها را در هیات خودش بود.

- ماجرای هیات را بعداً می‌گویم. فعلاً این را بگویم که سیگار زیاد می‌کشید. آن‌قدر زیاد که در سال‌های آخر من یادم نمی‌آید بدون سیگار دیده باشمش. روزی دو، سه پاکت. تا وقتی بود، همیشه در یخچال خانه‌مان یک بسته سیگار (بهمن، تیر، زر، هما) داشتیم برای روز مبادایش. تریاک هم می‌کشید، ولی تفریحی. آن اتاق بالای پشت‌بام برای همین کار بود. البته ما که هیچ وقت ندیدیم. ولی بویش می‌آمد. یکی دو ماه قبل از مرگش دکتر بهش گفت تریاک را بکش، اما سیگار را باید ترک کنی. اگر نه یکی دو ماه بیش‌تر زنده نمی‌مانی. که همان هم شد.

کلی حرف ماند. الان که نوشته‌هایم را نگاه کردم دیدم نگرانی‌ام بیجا نبود. هنوز هیچ از خوبی‌هایش نگفته‌ام. اگر این‌ها را خواندید، لطفاً قسمت بعد را هم بخوانید.

شرح عکس:
از راست به چپ: جمیله (خواهر بزرگ)، کاوه (پسرعمو)، آقا، من
مکان: طبقه اول خانه مزبور
زمان: تولد کاوه،‌۲۳ بهمن ۱۳۶۱ یا ۶۲ یا حتی ۶۳ (بسته به این‌که ما در این عکس دو، سه یا چهار ساله باشیم).

* ده سال بعد از خانجان
تکه خاطره‌هایی از خانجان - قسمت اول
تکه خاطره‌هایی از خانجان - قسمت دوم

وقت تمام شد

اسرائیل امشب (شنبه) بعد از سه هفته اعلام آتش‌بس یک‌طرفه کرد. خدا را شکر فعلاً کشتن مردم در غزه متوقف شد.
معنی آتش‌بس یک‌طرفه این است که اسرائیل داوری را به رسمیت نمی‌شناسد. خودش به این نتیجه رسید که به اهداف عملیات در غزه رسیده و متوقفش می‌کند. و طبیعتاً خودش تشخیص می‌دهد چه زمانی باز هم لازم است عملیات را شروع کند، چه زمانی نیروهایش را از غزه می‌برد بیرون، چه زمانی گذرگاه‌های مرزی غزه را باز می‌کند و نهایتاً چه زمانی محاصره غزه را تمام می‌کند.
یک نکته هم درباره این حرف اولمرت که اسرائیل به اهداف عملیات رسید و متوقفش کرد: اسرائیل از روز اول می‌گفت که هدف عملیات متوقف کردن شلیک راکت‌ها از غزه به اسرائیل است. امروز ۲۲ راکت به اسرائیل شلیک شد، که از متوسط این روزها خیلی کم‌تر نبود. چطور به این نتیجه رسیدند که عملیات به اهدافش رسیده است؟
خیلی‌ها می‌گویند از همان اول حمله هم ضرب‌الاجل اسرائیل، تحلیف اوباما بود. یعنی آن‌ها می‌دانستند که دولت جدید آمریکا اندازه دولت بوش بهشان چراغ سبز نمی‌دهد* و باید تا قبل از آمدن تیم اوباما-هیلاری حمله را متوقف کرده باشند.

* ماجرای تلفن اولمرت به بوش و پایین کشیدن او از وسط سخنرانی‌اش و «دستور»ی که درباره برخورد آمریکا در سازمان ملل داده را خوانده‌اید؟ (روایت فارسی، روایت انگلیسی)

جمعه ۱۶ ژانویهٔ ۲۰۰۹

ظاهراً خاتمی خودش می‌آید

من از یک منبع موثق نزدیک به مشارکتی‌ها شنیدم که نتیجه دیدار چهارشنبه خاتمی با رهبر این شده که خاتمی خودش کاندیدا می‌شود. ظاهراً رهبر مخالفت جدی نکرده و خاتمی هم تصمیم گرفته بیاید و ما را به بلیه میرحسین دچار نکند. بامداد خبر هم همین را نوشته.
البته خبر کاملاً غیر رسمی است و چون فاعل خبر خاتمی است، کاملاً ممکن است که در این چند روز نظرش عوضش شود. در نتیجه به دعا ادامه می‌دهیم.

پنجشنبه ۱۵ ژانویهٔ ۲۰۰۹

یک اتفاق بزرگ

حتماً تا حالا خبردار شده‌اید که پخش برنامه‌های تلویزیون فارسی بی‌بی‌سی از دیروز شروع شد.
اگر ماهواره دارید که می‌توانید روی ماهواره ببینید و اگر نه، می‌توانید آن‌لاین (در این صفحه) برنامه‌های خبری تلویزیون را ببینید. برنامه‌های مستند به دلیل مسئله کپی‌رایت روی سایت دیده نمی‌شوند. ساعت پخش برنامه‌های تلویزیون، فرکانس پخش ماهواره‌ای و معرفی برنامه‌هایش را می‌توانید در این صفحه پیدا کنید.

چهارشنبه ۱۴ ژانویهٔ ۲۰۰۹

چند روز پیش به مقاله نائومی کلاین در گاردین لینک دادم. این وبلاگ ترجمه‌اش کرده. دستش درد نکند.

سه‌شنبه ۱۳ ژانویهٔ ۲۰۰۹

موسیقی فصل

از روزهای اول دی می‌خواستم این آهنگ را این‌جا بگذارم که هی نشد.

زمستون - افشین مقدم*

افشین مقدم این آهنگ را در دهه پنجاه خواند. این‌طور که من شنیده‌ام افشین در آن سال‌ها خواننده نسبتاً مشهوری بود، ولی سال ۵۵ در یک تصادف رانندگی مرد. چند تا آهنگ بیشتر نخواند، ولی بیشترشان قشنگ‌اند. مثلاً روی همین ملودی «زمستون»، آهنگ دیگری هم خواند به اسم «گذشته». یا آهنگ معروف «مسافر» سلطان پاپ، شهرام شب‌پره، با مطلع «روزی که می‌خواستم از شهرمون برم» را هم در اصل افشین خوانده بود.
بعد از مردن افشین، دوستش کیوان آهنگی به یاد او و روی ملودی «زمستون» خواند به اسم «گل افشین».
دو سه سال پیش آلبوم آهنگ‌های افشین در ایران منتشر شد. قاعدتاً باید هنوز هم در بازار باشد.

* جایی خواندم که آهنگ‌سازش هم سیاوش قمیشی است.

دوشنبه ۱۲ ژانویهٔ ۲۰۰۹

خاتمی: یا من می‌آیم یا میرحسین موسوی

خاتمی گفته یا من می‌آیم یا میرحسین موسوی.
طبیعتاً منظورش از آمدن هم این است که کاندیدای انتخابات ریاست‌جمهوری می‌شوند.
نظرم را درباره خاتمی قبلاً گفته‌ام. در مورد موسوی هم ترجیح می‌دهم نگویم و فقط تا جایی که زورم می‌رسد دعا کنم که خاتمی بیاید، و نه موسوی. (خداااااااا)

بعضی از حرف‌های خاتمی:

«...
در دوران امام هیچگاه نظارت استصوابی نداشتیم و بعد از امام این کار رویه شد.
...
خدا می داند که وقتی می‌گویم برای آمدن یا نیامدن در حال تأمل هستم به این معنی نیست که از زیر بار مسئولیت بگریزم و یا عافیت‌طلبی کنم. بلکه صحبت سر این است که چگونه می‌توان خدمت کرد و روند را به نفع انقلاب و کشور و مردم تغییر داد و خدمت کرد.
...
من به همه اصلاح‌طلبان و نیز کسانی که ممکن است جزء اصلاح‌طلبان نیز نباشند ولی دلشان می‌خواهد در وضع کنونی تحولی ایجاد شود، ضمن احترام به همه کسانی که کاندیداتوری خود را اعلام کردند یا اعلام خواهند کرد، می‌گویم به یاری خداوند یک نفر از میان من و آقای مهندس موسوی نامزد خواهد شد.
...»

یکشنبه ۱۱ ژانویهٔ ۲۰۰۹

باز هم چند نوشته خواندنی درباره غزه

۱.
نیویورک تایمز دو سه روز پیش مقاله ای چاپ کرد با عنوان «آن‌چه درباره غزه نمی‌دانید» که نکات جالبی داشت و مهم‌تر از همه این‌که چاپش در یک روزنامه جریان اصلی آمریکایی خیلی عجیب بود. مقاله را رشید خالدی، مورخ فلسطینی و استاد دانشگاه کلمبیا نوشته. این آقای خالدی یک جورهایی جانشین ادوارد سعید است. کرسی ادوارد سعید را هم بعد از مردنش به او دادند. البته در سطح سعید نیست، ولی خب پا جای پای او گذاشته.
یک بنده خدایی زحمت کشیده و مقاله را ترجمه کرده و در وبلاگش گذاشته. خدا این آدم‌ها را نگه دارد که مثل من متسع‌الحدقه نیستند. مقاله کوتاهی است، خودتان بخوانید.
راستی این آقای خالدی چندین سال پیش رفیق فابریک اوباما هم بوده. به قول مهراد آدم این‌ها را که می‌شنود امیدوار می‌شود که شاید اوباما به اندازه رئیس‌جمهورهای قبلی آمریکا از کون اسرائیل نخورد. حتی یادم هست در روزهای انتخابات یک بار جمهوری‌خواه‌ها همین موضوع را علم کردند که این خالدی تروریست است (چون عضو سازمان آزادی‌بخش بوده ها) و اوباما هم دوست این بوده و پس ضد اسرائیلی است.

۲.
وبلاگ بامدادی هم چند روز پیش مقاله‌ای خواندنی نوشت با عنوان «پنج دروغ بزرگ اسرائیل درباره حمله به غزه»، که احتمالاً تابحال دیده‌ایدش. جالب است که به قول معصومه، این‌ها دقیقاً دروغ‌هایی است که خیلی‌هایش را خیلی‌هایمان باور داریم. این روزها در بحث با بچه‌ها چند بار دقیقاً به یکی از این دروغ‌ها برخوردم که در بحث مطرح می‌شد و من سعی می‌کردم تصحیحش کنم.
به نظر من مهم‌ترین و جاافتاده‌ترین دروغ، دروغ دوم است:
«دروغ دوم: حماس آتش‌بس را نقض کرده است. حملات هوایی اسرائیل پاسخی به حملات موشکی فلسطینی‌هاست و به گونه‌ای طراحی شده که به این حملات پایان دهد.»
هم در مقاله خالدی و هم در مقاله بامدادی خیلی روشن پاسخ این دروغ داده شده که در واقع اسرائیل در روز ۵ نوامبر و حدود یک ماه و نیم قبل از تمام شدن آتش‌بس، آن را نقض کرد و بعد که آتش‌بس تمام شد و حماس، از جمله به علت پای‌بند نبودن اسرائیل، آتش‌بس را تمدید نکرد، گفت که حماس دنبال آتش‌بس نیست و فقط زبان زور می‌فهمد. وگرنه آن آتس‌بس شش ماهه تا جایی که به حماس مربوط می‌شد و آن‌قدری که در آن بلبشوی غزه ممکن است، حفظ شده بود.
خلاصه. یادداشت بامدادی را هم توصیه می‌کنم.

۳.
به تاریخی که اسرائیل به غزه حمله کرد و شش نفر از حماسی‌ها را کشت و در واقع آتش‌بس را نقض کرد، دقت کردید؟ ۵ نوامبر. چیزی یادتان نمی‌اید؟ آفرین. یعنی درست چند ساعت بعد از انتخاب شدن اوباما و زمانی که همه مردم دنیا در کف این اتفاق بودند و خبر نقض آتش‌بس و یک حمله هوایی غزه و کشته شدن ۶ نیروی حماس، شانسی برای طرح شدن و سر و صدا به پا کردن نداشت.
یادم است که حمله قبلی اسرائیل به غزه هم تقریباً هم‌زمان با شروع جام جهانی آلمان شروع شد. همان حمله‌ای که بعدش به درگیری با حزب‌الله و جنگ ۳۳ روزه لبنان کشید.
این را هم یادم است که بلافاصله بعد از ۱۱ سپتامبر ۲۰۰۱ اسرائیل حمله پر و پیمانی به فلسطین کرد.
البته این را واقعاً به عنوان نقطه قوت اسرائیلی‌ها گفتم. بیشتر مواقع زمانی به فلسطینی‌ها حمله می‌کنند که حواس مردم دنیا پرت جای دیگری باشد و این‌ها راحت‌تر بتوانند کارشان را بکنند.

۴.
و یکی دو تا توصیه دیگر:
مقاله سه روز پیش جاناتان فریدلند در گاردین. درباره این‌که اگر حماس در غزه ضعیف شود، چه می‌شود و به نفع کیست؟
مقاله امروز نائومی کلاین در گاردین که می‌گوید برای ضعیف کردن اسرائیل باید تاکتیک‌هایی مشابه آن‌چه برای آفریقای جنوبی دوره آپارتاید استفاده شد، به کار گرفت، و منظورش مشخصاً تحریم اقتصادی است. نه الزاماً از طرف دولت‌ها، از طرف هر کسی که می‌تواند. (یادداشت قدیمی‌ام در مورد کلاین و آخرین کتابش)

۵.
بعضی از یادداشت‌های آق‌بهمن درباره اسرائیل در همین محل

دوشنبه ۵ ژانویهٔ ۲۰۰۹

موزیک شب

من خیلی از موسیقی کلاسیک سر در نمی‌آورم. البته به لطف بنفشه، خواهر کوچک که موسیقی خوانده و کلاً زندگی‌اش موسیقی کلاسیک است، و مهراد، هم‌خانه شفیق که او هم ۱۲ سالی پیانو زده و برای خودش یک پا موسیقی کلاسیک شناس است، یک چیزهایی به گوشم خورده و خوشبختانه چیزهای خوبی هم خورده.
قطعه آداجیو (که یک نام عمومی است برای قطعه‌های با ریتم کند) ساخته توماسو آلبینونی، که در کل به آداجیوی آلبینونی معروف است، جزء محبوب‌ترین قطعه‌های موسیقی کلاسیک برای من است. احتمال زیاد این و آن ور، دست کم بخش‌هاییش را شنیده‌اید. واقعاً آرام‌بخش است. بخصوص در این سرمای استخوان‌ترکان لندن.

آداجیو در جی مینور - توماسو آلبینونی

باز هم بارش سنگین لینک


هر کدام این‌ها را گذاشته بودم کنار که یک پست جدا درباره‌شان بنویسم. اما دیدم هی می‌گذرد و می‌روند لای دست هزاران لینک به اشتراک گذاشته نشده. البته اگر در گوگل ریدر، چیزهایی را که به اشتراک می‌گذارم می‌بینید، خیلی از این‌ها برایتان تکراری هستند. ولی آخری را همه باید ببینند. اجباری است.

۱.
وبلاگ ۴دیواری کلاً یک کشف جدید است. البته اسم «مانی ب» را پیش از این بارها این ور و آن ور دیده بودم و خیلی از مطالبش را به واسطه لینک بقیه خوانده بودم، اما مشتری وبلاگش نبودم. خواندن چند مطلب خوب پشت سر هم در این چند روز باعث شد که بشوم خواننده ثابتش.
یکی این نقل قول کوتاه و شدیداً خواندنی که از اینشتین درباره اسرائیل نوشته. و یکی هم نوشته‌های کوتاهی که به نقل از یا درباره هانتیگتون تازه درگذشته می‌نویسد. اگر مثل من پرت هستید و تا حالا مشتری‌اش نبوده‌اید، توصیه می‌شود.

۲.
مقاله‌ای از کورش صفوی در مجله بخارا در نقد نگاه ما به دانش. این مقاله یک جورهایی به یادداشت‌های «مانی ب» درباره هانتینگتون (که در آنها به برنارد لوئیس و شرق‌شناسی هم اشاره می‌کند) مربوط است. یک‌جور نقد غرب و استعمار جدید غربی است. به خواندن می‌ارزد. نگاهی است که مثلاً در دانشکده‌های علوم انسانی اروپا خیلی مطرح و حتی تا حدود زیادی پذیرفته شده است، اما در ایران به‌نظرم در نگاه اول ممکن است افراطی و بی‌ربط بیاید. ما در نقد غرب خیلی وقت‌ها از غربی‌ها عقبیم، و در ستایشش خیلی جلوتر.

۳.
ترجمه داریوش ملکوت از شعری از محمود درویش (ترجمه انگلیسی این شعر در گاردین)

۴.
ترجمه شعری از نزار قبانی. نزار قبانی که عاشقانه‌های به آن زیبایی دارد، تصویرهای شعر مقاومتش هم زیبایند.

۵.
گفتگوی تلویزیون «دموکراسی، الان» با دو اسرائیلی ضد جنگ. که یکی‌شان اتفاقاً برادرزاده نتانیاهوی دست‌راستی است، اما به دلیل امتناع از سربازی رفتن، یک سال و نیم زندان بوده. اواخرش حرف‌های جالبی می‌زند. آن‌جایی که از نفرت عجیب اسرائیلی‌ها از فلسطینی‌ها و آرامش نسبی فلسطینی‌ها به نسبت ظلمی که بهشان می‌شود می‌گوید. بامزه است. می‌گوید اگر اسرائیلی‌ها این بلاها را مثلاً سر ایرلندی‌ها آورده بودند، خدا می‌داند تا بحال چه بر سرشان آمده بود.

۶.
بارسلونا شنبه شب مایورکا را ۳-۱ برد. الان با ۱۱ امتیاز اختلاف نسبت به تیم دوم و با تفاضل گل ۴۰ در صدر جدول هستیم. تفاضل گل بقیه تیم‌های بالای جدول حدود ۱۰ است. در ضمن ما در ۱۷ بازی ۵۱ گل زده‌ایم، یعنی در هر بازی ۳ گل. عاقلان دانند این یعنی چه. حالا گل سوم بارسلونا به مایورکا را ببینید. ببینید چطور یحیی توره روی یک دستمال کاغذی و توی محوطه جریمه، ۳ نفر را دریبل می‌زند.
یکی از طرفداران کوردل رئال مادرید دیشب می‌گفت مگه هافبک دفاعی باید از این قر و فرا بلد باشه؟ فکر کرده این‌جا هم رئال اه. برادر من، از دروازه‌بان بارسلونا هم تست حرکات نمایشی می‌گیرن. روح فوتبال حالی‌تون نمی‌شه دیگه.

یکشنبه ۴ ژانویهٔ ۲۰۰۹

موزیک شب

آهنگ امروز را به مناسبت شروع حمله زمینی اسرائیل به غزه تقدیم می‌کنم به ایهود باراک، وزیر دفاع، و همه فرماندهان نظامی‌اش.
باشد که پند حسن آقای شماعی‌زاده را گوش بگیرند که بابا «کمتر، کمتر».


شنبه ۳ ژانویهٔ ۲۰۰۹

کتاب چی؟

خیلی وقت پیش یاسی بهم گفته بود اگر فیلمی را که درباره دیدار بور و هایزنبرگ ساخته‌اند گیر آوردم، حتماً ببینم.
قیافه من هم حدوداً شبیه قیافه الان شما بود. من حداکثر می‌دانستم که بور یک شیمی‌دان-فیزیک‌دان مشهور بوده که یک عنصر (نیلزبوریوم) هم به نامش هست، و هایزنبرگ هم یک فیزیک‌دان معروف در زمینه فیزیک کوانتوم که اصل عدم قطعیت کار اوست (اگر درست گفته باشم).
البته آن فیلم هیچ وقت گیرم نیامد، اما یاسی آن‌قدر با اصرار توصیه‌اش کرده بود - و اساساً سلیقه‌اش هم بی‌راه نیست - که هر از چندی به یادش می‌افتادم.
تا چند ماه پیش که در وبلاگ میم.نون (از نوع ساز نو، آواز نو) خواندم که نمایشنامه‌ای به نام «کپنهاگ» در ایران ترجمه و چاپ شده که ماجرایش همان دیدار ظاهراً معروف بور و هایزنبرگ است.

ماجرا از این قرار است:
وقتی هیتلر به قدرت می‌رسد و شروع می‌کند به کشورگشایی، بیشتر دانشمندانی که در رشته اتمی کار می‌کرده‌اند فرار می‌کنند و عموماً به آمریکا می‌روند. اما هایزنبرگ، که شاید بعد از انیشتین کله‌گنده‌ترینشان بوده، می‌ماند آلمان و آزمایش‌هایش را ادامه می‌دهد. اما طبیعتاً تحت نظارت و برای دولت. این باعث می‌شود که هایزنبرگ بشود آدم بده.
او وسط جنگ دوم جهانی و زمانی که دانمارک در اشغال آلمان بوده، می‌رود کپنهاگ که استاد و دوست سابق نیلز بور را ببیند. یکی در موضع اشغال‌گر و دیگری تحت اشغال.
بور و هایزنبرگ خیلی کوتاه و تنها با هم حرف می‌زنند. و بعد با ناراحتی از هم جدا می‌شوند و رابطه‌شان همان‌جا تمام می‌شود. بعد از جنگ جفتشان می‌مانند و روایت‌هایی از آن دیدار رازآلود کوتاه می‌دهند.

مایکل فرین نویسنده نمایشنامه کپنهاگ، روح بور، هایزنبرگ و همسر بور را دور هم نشانده که درباره آن دیدار با هم حرف بزنند. با علم به اتفاقاتی که بعد از آن افتاد (از جمله ساخته شدن بمب اتمی در آمریکا و استفاده از آن در ژاپن).

بحث‌هایی که بینشان پیش می‌آید واقعاً جالب است. درباره انتخاب‌های اخلاقی در مواقع سخت. همکاری کردن یا نکردن با دولت‌ها. خیلی پیچیده و جالب است. خواندن این نمایشنامه کوتاه را شدیداً توصیه می‌کنم.

کپنهاگ (نسخه انگلیسی کتاب)
مایکل فرین
ترجمه حمید احیا
انتشارات نیلا
۹۶ صفحه، ۲۰۰۰ تومن

تله‌تئاتری که بی‌بی‌سی بر اساس نمایسشنامه مایکل فرین ساخته.

عکس را هم از وبلاگ میم.نون برداشته‌ام.

جمعه ۲ ژانویهٔ ۲۰۰۹

این یادگار دوست عجب وصف‌الحال بود و ما غافل بودیم.

پی‌نوشت: زیاده وصف حال بود. داغان شدیم.

پنجشنبه ۱ ژانویهٔ ۲۰۰۹

موسیقی شب

برنامه «مردم ایران سلام» را یادتان هست؟ دو سه سال پیش صبح‌هعا از ساعت ۶ و نیم تا ۹ از شبکه دو پخش می‌شد. تقریباً هر روز و در همان اوایل برنامه، تصنیفی از شجریان پخش می‌کرد که با این‌که من قبلاً شنیده بودمش، اما هیچ وقت توی نخش نرفته بودم. هم شعر حافظ، هم آهنگی که پرویز مشکاتیان ساخته، هم سنتوری که می‌زند، و هم صدای شجریان عالی‌اند.
فکر کنم یکی از ویژگی‌های «شیدایی» که آن را با بیشتر تصنیف‌های شجریان متفاوت می‌کند، ریتم تندتر شیدایی است که باعث می‌شود من خیلی از صبح‌ها که از خواب بیدار می‌شوم عَلمش کنم.

تصنیف شیدایی - آلبوم آستان جانان