جمعه ۱۰ ژوئیهٔ ۲۰۰۹

روایتی دیگر از ۱۸ تیر تهران

این هم روایتی دیگر از ۱۸ تیر. از وبلاگ یکی از دوستانم برداشته‌ام. اما چون فکر نمی‌کنم دوست داشته باشد که یک هو کلی آدم به وبلاگش بروند، لینک نمی‌دهم:


چهار بود که از متروی دروازه شمیران بیرون می یاییم.با چند تا ادم بیربط که معلومه اصلا نمی دونن که هیجده تیر چیه و قراره چی بشه.
وضع توی خیابون هم یه چیزی توی این مایه ها است. نه از پلیس و نیروی انتظامی خبری است . نه از ادمها.
توی میدون فردوسی مجموعه چندین تا ماشین و تعداد بیست سی تا نیروی انتظامی وتعداد مشابهی لباس شخصی امیدوارمون می کنه که فقط ما نیستیم که امروز را جدی گرفتیم.
توی پارک دانشجو مردم نشستن دارن شطرنج بازی می کنن، یه گوشه دختری با پسری روی نیمکت قرار گذاشته.عده زیادی پسر جوون روی نیمت ها ولون.. پارک مثل هر روزشه.
از چهار راه تا وصال نیرو هست ادم هم زیاده ولی هنوز همه چیز بوی انتظار می ده. ادمها متفرقن و نیروهای مسلح گوش بزنگ. به وصال که می رسیم می گیم بریم یه میلک شیک اخر را بزنیم قبل از شهادت.
پول را که می دیم صدای فریاد ها بلند می شه: الله اکبر . میلک شیک نخورده می یام بیرون و کرکره های مغازه هم می یاد پایین . نیروهای مسلح که می رسن به ماهای نیمه تماشاچی و باقی مونده تظاهرات چی ها رحم نمی کنن .حتی پیرمرد دست فروشی که سالها است جلوی کافه فرانسه خرت و پرت می فروشه را هم به یه لگد فرغون زردالوش را می کج می کنن و امر به متفرق شدن می دن. راه می افتیم سمت انقلاب .از اینجا به بعد فضا متشنجه .......
چی بگم ؟ یعنی انتظار دارین بشینم دونه دونه خشونتهایی که دیدم تعریف کنم. یا هر بار فرار هامون را؟ یا هر برگشت دوباره؟ بگم که چند بار دور میدون انقلاب زدیم؟ تا جمالزده و چهار راه ولی عصررفتیم و برگشیتم؟ بگم دیدن زن حامله ای که شکمش کاملا برامده بود و زیر ضربه باتوم بود اصلا صحنه خوبی نیست؟ یا از درد پاشیده شدن اسپری فلفل توی دوسانتی چشم بگم بخاطر اینکه داشتیم الله اکبر می گفتیم ؟یا از اون پسر تی شرت سورمه ای بگم که داشت با ما قدم می زد و چند دقیقه بعدش ریختن دورش و بردن؟ از همه ادمهایی که امروز دیدم که بردن؟یا از خشمی بگم که توی صدام موج می زد وقتی که تونستیم نذاریم اون اقاه سیاه مسنه را با خودش ببرن. که من بهش چسبیده بودم و می گفتم پدرمه. ولش کنین..... از تظاهرات کردن و شعار دادن با جمع بگم؟ از اینکه طول وصال را از انقلاب تا بلوار شعار دادیم؟ یا توی جمالزاده تونستیم یه تعداد خوبی دور هم جمع شیم و شعار بدیم و گاز اشک اور بخوریم؟..... از چی باید بگم؟برای چی باید بگم؟مگه اخه اینها از ذهن من می ره که باید اینجا بریزمش بیرون؟ مگه امروز که از جلوی نرده های دانشکده و بعد از جلوی سر درپنجاه تومنی رد شدم یه ذره از این درد ده ساله که هر هجده تیر خفه می کنه چیزی کم شده بود؟ مگه توی صدای تو که هر هجده تیر بهم از هر کجای دنیا که باشی زنگ می زنی چیزی توی این ده سال تغییر کرده که بوی فراموشی بده....
شاید می نویسم برای اینکه ساعت سه و نیم شبه و من بعد از اینکه چهارو نیم ساعت توی خیابونها راه رفتم ،دویدم ،فرار کردم شعار دادم بعد از اینکه تا جون داشتم با هم محله ایمهامون ساعت ده الله اکبرو مرگ بر دیکتاتور گفتم، بعد از اینکه به رسم این شبها رفتم یه دور دم اوین یه کم ایستادم و به این خانواده های منتظر و نگران میوه ای چای گرمی بیسکویتی تعارف کردم، الان دو ساعته نشستم روبروی این صفحه و فکر می کنم که چرا امروز اینقدر متفاوت از هر روز بود. چی شد که بغضم که در همه این هفت روز خفه ام می کرد نا پدید شد......
بذار بی بی سی و صدای امریکا و هر جای دیگه هر چی می خوان بگن من که می دونم ما خیلی بودیم . من که می دونم امروز یه عالمه ادم از هر تیپ و قشری بود. من که خودم به هزارتاشون نگاه همدلی رد وبدل کردم. با کلی شون کتک خوردم و گاز اشک اور . با دو هزار تاشون شعار دادم " ما همه با هم هستیم" . برای خیلی هاشون که توی ماشین بودن و بوق می زدن علامت پیروزی بالا بردم.....
امروزبعد از ده سال بغض لعنتی من رفت پایین . من امروز فهمیدم که خیلی ها هستیم که نمی خواهیم نا امید بشیم. که نمی خواهیم یادمون بره. نمی خواهیم کوتاه بیایم. که هستیم. بهمین سادگی و بهمین سادگی من بسیار خسته ولی امیدوارم .