جمعه ۱۷ ژوئیهٔ ۲۰۰۹

یادداشت محمد رحمانیان در سوگ یعقوب بروایه

یعقوب بروایه در درگیری‌های ۳۰ خرداد تهران تیر خورد و کشته شد. یعقوب بروایه دانشجوی دانشکده تئاتر دانشگاه تهران بود. محمد رحمانیان، کارگردان تئاتر و استاد یعقوب بروایه، یادداشتی نوشته در سوگ او که در روزنامه اعتماد ملی چاپ شده است.

تو در پرولوگ* مردی (در سوگ یعقوب بروایه)
محمد رحمانیان

چرا یعقوب جان؟ چرا اینهمه شتاب؟ کسی سر کلاس‌های تئاتر به تو نگفته بود «پرولوگ» تازه اول عشق است؟ و مانده تا نمایش نرم‌نرمک طلوع کند و حوادث کوچک و فرعی به تدریج جای خود را به بحران‌های سخت و اصلی دهند و این سربازان و پیشکاران و خدمتگزاران و پیک‌ها و خبرچین‌های آغاز پرده اول آرام آرام مشغول فضاسازیند تا قهرمان قَدَر قصه از راه برسد و کینه‌های کهنه از پس ابرهای اندوه بیرون زنند و خیانت‌ها هم قسم شوند و جنون و عقل درهم آمیزند و کار را به کارزار بدل کنند و از آب ایمان کره‌ی کفر بگیرند و بمیرانند و بمیرند و نامیرا شوند. هنوز مانده، نه دودانگی، که ششدانگ نمایش مانده تا صبح صادق و فرو افتادن پرده‌ها و پایان بازی... پس چرا این همه شتاب؟ هنوز خواهران طالع‌بین خبر پادشاهی به مکبث نداده‌اند و لیر سودای پاره‌پاره شدن وطن را عیان نکرده، رومئو حتی خواب ژولیت را هم ندیده و آنتونی از عشق و کلئوپاترا چیزی نشنیده... هنوز هملت در فلسفه غرق است و ساده‌دلانه می‌پندارد همزمانی سوگ پدر و سرور مادر از سر صرفه‌جویی است.

پس تو چرا به خاک افتادی در این پرولوگ؟ کدام درام‌نویس ناشی صحنه مرگ تو را رقم زد در این پیش بازی؟ و کدام کارگردان مثلا مینی‌مال میزانسن نابه‌هنگام گوشمال و لگدمال شدن به تو داد؟ بگذار خرافاتی شوم و بگویم خون شگون ندارد در پرولوگ. و کابوس مکبث را به یادآورم که: «روزگاری، آنگاه که مغز آدمی از هم می‌پاشید همه‌چیز به پایان می‌رسید. ولی امروز، مردگان با بست زخم کاری بر سر دوباره برمی‌خیزند.»

حالا شکسپیر در حیاط بیمارستان منتظر توست. تو در پرولوگ مُردی و او تو را نمی‌بخشد. قاعده بازی را به هم زدی یعقوب با شکوفه‌های به گُل نشسته زخم‌های کاری سرت. به خاک افتادی و از یاد بردی پرولوگ پایان نمایش نیست، اول عشق است. پس باید که برخیزی و دست در دست شکسپیر این جهان را بدرود گویی. و کلاس‌های تئاتر را، و استادان و همدرس‌هایت را در دانشکده، در تنهایی و سکوت، در خاموشی صحنه بی‌تشویق آخر، بی‌شاخه‌های گل... گفتم گل و یادم آمد دخترکی هست، سر همین چهارراه اول بعد بیمارستان با دسته‌های گل مریم در آغوش. چند شاخه‌ای برای اُفلیا بخر یعقوب جان... شکسپیر نشانی گورش را می‌داند.

*پرولوگ/ پیش بازی/ مدخلی بر نمایشنامه