این را یکی از دوستان من امروز برایم فرستاده. البته این را برای اطلاع من فرستاده و نه نشر در وبلاگ. اما چون از هیچ جایش نمیشود فهمید که نویسندهاش کیست، من بیاجازهاش و بدون هیچ ویرایشی اینجا میگذارم. این را هم بگویم که این گزارش اصلاً روایت جامعی نیست. روایتهای دیگری هم از ایران شنیدهام که هر کدام یک جور بودهاند. که البته مال ساعتهای مختلف بودهاند. اما یک چیز را میتوانم با اطمینان بگویم که فاصله خیابانهای محمد قریب (کمی آن ورتر از جمالزاده) از غرب، فردوسی از شرق، انقلاب از جنوب و بلوار کشاورز از شمال شلوغ بوده و مردم با پلیس و لباس شخصیها درگیر بودهاند. گاز اشکآور هم به اندازه قابل توجهی زده شده. گزارش دوست من را بخوانید:
ساعت 4 به میدان ولی عصر رسیدم. تقریبا به ازای هر 5 نفر یک نیروی پلیس یا لباس شخصی وجود دارد. نیروهای پلیس با لباس سبز، گارد ویژه با لباس مشکی و فراوان نیروهای لباس شخصی با تیپ شناخته شده.
پلیسی را دیدم که با یک نیروی لباس شخصی دست در دست هم داشتند راه می رفتند، خندان.
راه که می رفتی پلیس ها خیره نگاهت می کردند، برای چند ثانیه.
تاکسی می گیرم برای میدان انقلاب.
جمعیت غل می زند توی خیابون های اطراف میدون. اما همه بی صدا راه می روند، بی هدف. بعضی از مغازه ها کرکره ها رو پایین کشیده ان. بیشتر بازند. جلوی در دانشگاه تعداد زیادی گارد ویژه ایستاده. با باتوم و سپر.
تا طرفای ساعت 6 که توی میدون بودم دست هیچ کسی اسلحه ای ندیدم.
سر تمام چارراه های خیابان های منتهی به میدون – بدون استثنا – پلیس ایستاده و لابلای پلیس ها هم لباس شخصی ها.
پلیس ها بین 30 تا 40 ساله اند. تقریبا همگی شکم دارند با هیبت تنومند. لباس شخصی ها 20 تا 40 سال.
به محض این که تراکم آدم ها توی یک ناحیه زیاد می شه، پلیس – نه لباس شخصی ها – میان توی جمعیت و آدم ها رو از هم دور می کنن. این باعث می شد که تا لحظه ای که من توی میدون بودم هیچ هسته اولیه ای نتونه شکل بگیره. یعنی بدون هیچ استثنایی و به واسطه تعداد زیاد نیروها براحتی مانع تشکیل هسته تجمع می شدن.
یه دفه صدای هوووو می شنوم و مردمی که در حال فرار کردن هستن. جمعیت از پشت من میان، توی پیاده رو می رم تا ببینم چه خبره – اصولا اگه کسی فرار نمی کرد، طرفی که دنبال جمعیت بود گیج می شد. یه پلیس دو متری و گنده رو می بینم که با باتوم کرده دنبال مردم. جمعیت که دور می شه بر می گرده.
می شینم توی ایستگاه اتوبوس. از اون ور میدون صدای شعار میاد. ولوله میافته توی جمعیت اطراف من.
آدم هایی که اومده بودن توی میدون به طرز شگفت آوری هم تیپ و هم شکل و هم قیافه خودامون بودن. کلی مادر و دختر دیدم، و آدم های مسن. یکی دو تا آدم با عصا – بدون پا – دیدم. کلا 10 12 نفر آدم دیدم که ظاهرشون به آنچه که به الوات و لختی ها موسومند شبیه بود. بقیه جوون ها همه تیریپ دانشجویی.
اولین شعاری که مردم می دن الله و اکبره
شروع این شعار دادن خیلی داستان داشت. فضا واقعا قبل از این که مردم شروع کنن به شعار دادن سنگین و یخ زده بود. کسی نمی دونست کی باید این یخ رو بشکنه. و چه جوری… فکر کن قدم به قدم نیرو قاطی مردمی که می رن و میان وایساده، کی باید اولین شعار رو بده؟ از کجا شروع بشه…
من هم در نهایت نفهمیدم که چطوری این شعار دادن شروع شد، اما یه دفه تمام میدون انقلاب رو صدای الله و اکبر پر کرد. من همچنان توی ایستگاه اتوبوس نشسته ام.
اولین درگیری جدی در فاصله 5 6 متری من اتفاق میافته. چند تا لباس شخصی می رن تو دل مردم و هر کی جلو دستشون بیاد رو می زنن.
یه لباس شخصی می افته دنبال یه پسره و من می بینم که باتوم برقی می زنه به کمر یارو. این باتوم برقی رو من واسه اولین بار بود که می دیدم، یه چیزیه به اندازه یه منگنه متوسط کلفت، یارو که دکمه اش رو می زد من صداش رو می شنیدم و نورش رو هم می دیدم، یه نوری که شبیه به رعد بود.
مردم شعار می دن
نترسین، نلرزین، ما همه با هم هستیم
صدای خورد شدن شیشه می شنوم، نمی فهمم شیشه چیه، اما دو تا لباس شخصی رو می بینم که افتادن روی یه آدمی و دارن کتک می زنن.
شروع درگیری بین مردم و لباس شخصی ها خیلی معمولی و بدون هیچ مساله خاصی اتفاق افتاد. هیچ تحریکی از طرف کسی در کار نبود. یهو مثل مور و ملخ ریختن تو دل مردم و شروع کردن به کتک زدن. در زمان درگیری من هیچ اثری از پلیس ندیدم.
تاکسی می گیرم برای چارراه ولی عصر
توی تاکسی بغل دستم یه مادر و دختر نشسته ان، دختره بغض داره و تلفنی داره با یکی صحبت می کنه. می گه خیلی شلوغه و مردم با لباس شخصی ها در گیر شدن، اون ها هم ظاهرا از دست شلوغی در تاکسی رو باز کردن و پریدن تو. تلفن رو که قطع می کنه یه بند گیر می ده به مامانه که پیاده شن و برگردن. مامانه مقاومت می کنه، اما نهایتا راضی می شه و پیاده می شن.
ترافیک سنگینه. بدون هیچ استثنایی هر 10 متر چند تا پلیس با ماشین و باتوم ایستاده.
چار راه ولی عصر از تاکسی پیاده می شم، دارم پول در میارم بدم که دو تا پلیس با فریاد به راننده تاکسی اه می گن حرکت کن، حرکت کن. به سمت ماشین میان و با ته بی سیم می کوبن روی صندوق عقب سمند و شیشه پشت ماشین. بدنه ماشین گود می شه. پول رو پرت می کنم روی صندلی.
پیادم دارم میام به سمت میدون ولی عصر. همچنان سر کوچه ها و چارراه ها پر از نیروهای پلیس و لباس شخصی.
نزدیکای میدون دو تا پلیس رو می بینم که یکی رو گرفتن و دارن می برنش سمت ماشین. یکی دیگه دیگه بشون اضافه می شه و از پشت پیرهن پسره رو می گیره می کشه و هلش می ده جلو. پسره تلو تلو می خوره. توی همین فاصله یه خانمی بشون نزدیک می شه و فریاد می زنه ولش کنین، پلیس با سر باتوم خانومه رو هل می ده عقب. مردم از این ور خیابون فریاد می زنن و جیغ می کشن و هو می کنن. 7 8 تا پلیس از اون ور خیابون با باتوم می دون اینور به سمت مردمی که داشتن هو می کردن. پلیس ها در حالی که دارن می دون، فحش می دن به مردم. یه لباس شخصی با کت و شلوار و بی سیم وسط خیابون ایستاده و می گه گم شین حرومزاده ها …
ساعت 4 به میدان ولی عصر رسیدم. تقریبا به ازای هر 5 نفر یک نیروی پلیس یا لباس شخصی وجود دارد. نیروهای پلیس با لباس سبز، گارد ویژه با لباس مشکی و فراوان نیروهای لباس شخصی با تیپ شناخته شده.
پلیسی را دیدم که با یک نیروی لباس شخصی دست در دست هم داشتند راه می رفتند، خندان.
راه که می رفتی پلیس ها خیره نگاهت می کردند، برای چند ثانیه.
تاکسی می گیرم برای میدان انقلاب.
جمعیت غل می زند توی خیابون های اطراف میدون. اما همه بی صدا راه می روند، بی هدف. بعضی از مغازه ها کرکره ها رو پایین کشیده ان. بیشتر بازند. جلوی در دانشگاه تعداد زیادی گارد ویژه ایستاده. با باتوم و سپر.
تا طرفای ساعت 6 که توی میدون بودم دست هیچ کسی اسلحه ای ندیدم.
سر تمام چارراه های خیابان های منتهی به میدون – بدون استثنا – پلیس ایستاده و لابلای پلیس ها هم لباس شخصی ها.
پلیس ها بین 30 تا 40 ساله اند. تقریبا همگی شکم دارند با هیبت تنومند. لباس شخصی ها 20 تا 40 سال.
به محض این که تراکم آدم ها توی یک ناحیه زیاد می شه، پلیس – نه لباس شخصی ها – میان توی جمعیت و آدم ها رو از هم دور می کنن. این باعث می شد که تا لحظه ای که من توی میدون بودم هیچ هسته اولیه ای نتونه شکل بگیره. یعنی بدون هیچ استثنایی و به واسطه تعداد زیاد نیروها براحتی مانع تشکیل هسته تجمع می شدن.
یه دفه صدای هوووو می شنوم و مردمی که در حال فرار کردن هستن. جمعیت از پشت من میان، توی پیاده رو می رم تا ببینم چه خبره – اصولا اگه کسی فرار نمی کرد، طرفی که دنبال جمعیت بود گیج می شد. یه پلیس دو متری و گنده رو می بینم که با باتوم کرده دنبال مردم. جمعیت که دور می شه بر می گرده.
می شینم توی ایستگاه اتوبوس. از اون ور میدون صدای شعار میاد. ولوله میافته توی جمعیت اطراف من.
آدم هایی که اومده بودن توی میدون به طرز شگفت آوری هم تیپ و هم شکل و هم قیافه خودامون بودن. کلی مادر و دختر دیدم، و آدم های مسن. یکی دو تا آدم با عصا – بدون پا – دیدم. کلا 10 12 نفر آدم دیدم که ظاهرشون به آنچه که به الوات و لختی ها موسومند شبیه بود. بقیه جوون ها همه تیریپ دانشجویی.
اولین شعاری که مردم می دن الله و اکبره
شروع این شعار دادن خیلی داستان داشت. فضا واقعا قبل از این که مردم شروع کنن به شعار دادن سنگین و یخ زده بود. کسی نمی دونست کی باید این یخ رو بشکنه. و چه جوری… فکر کن قدم به قدم نیرو قاطی مردمی که می رن و میان وایساده، کی باید اولین شعار رو بده؟ از کجا شروع بشه…
من هم در نهایت نفهمیدم که چطوری این شعار دادن شروع شد، اما یه دفه تمام میدون انقلاب رو صدای الله و اکبر پر کرد. من همچنان توی ایستگاه اتوبوس نشسته ام.
اولین درگیری جدی در فاصله 5 6 متری من اتفاق میافته. چند تا لباس شخصی می رن تو دل مردم و هر کی جلو دستشون بیاد رو می زنن.
یه لباس شخصی می افته دنبال یه پسره و من می بینم که باتوم برقی می زنه به کمر یارو. این باتوم برقی رو من واسه اولین بار بود که می دیدم، یه چیزیه به اندازه یه منگنه متوسط کلفت، یارو که دکمه اش رو می زد من صداش رو می شنیدم و نورش رو هم می دیدم، یه نوری که شبیه به رعد بود.
مردم شعار می دن
نترسین، نلرزین، ما همه با هم هستیم
صدای خورد شدن شیشه می شنوم، نمی فهمم شیشه چیه، اما دو تا لباس شخصی رو می بینم که افتادن روی یه آدمی و دارن کتک می زنن.
شروع درگیری بین مردم و لباس شخصی ها خیلی معمولی و بدون هیچ مساله خاصی اتفاق افتاد. هیچ تحریکی از طرف کسی در کار نبود. یهو مثل مور و ملخ ریختن تو دل مردم و شروع کردن به کتک زدن. در زمان درگیری من هیچ اثری از پلیس ندیدم.
تاکسی می گیرم برای چارراه ولی عصر
توی تاکسی بغل دستم یه مادر و دختر نشسته ان، دختره بغض داره و تلفنی داره با یکی صحبت می کنه. می گه خیلی شلوغه و مردم با لباس شخصی ها در گیر شدن، اون ها هم ظاهرا از دست شلوغی در تاکسی رو باز کردن و پریدن تو. تلفن رو که قطع می کنه یه بند گیر می ده به مامانه که پیاده شن و برگردن. مامانه مقاومت می کنه، اما نهایتا راضی می شه و پیاده می شن.
ترافیک سنگینه. بدون هیچ استثنایی هر 10 متر چند تا پلیس با ماشین و باتوم ایستاده.
چار راه ولی عصر از تاکسی پیاده می شم، دارم پول در میارم بدم که دو تا پلیس با فریاد به راننده تاکسی اه می گن حرکت کن، حرکت کن. به سمت ماشین میان و با ته بی سیم می کوبن روی صندوق عقب سمند و شیشه پشت ماشین. بدنه ماشین گود می شه. پول رو پرت می کنم روی صندلی.
پیادم دارم میام به سمت میدون ولی عصر. همچنان سر کوچه ها و چارراه ها پر از نیروهای پلیس و لباس شخصی.
نزدیکای میدون دو تا پلیس رو می بینم که یکی رو گرفتن و دارن می برنش سمت ماشین. یکی دیگه دیگه بشون اضافه می شه و از پشت پیرهن پسره رو می گیره می کشه و هلش می ده جلو. پسره تلو تلو می خوره. توی همین فاصله یه خانمی بشون نزدیک می شه و فریاد می زنه ولش کنین، پلیس با سر باتوم خانومه رو هل می ده عقب. مردم از این ور خیابون فریاد می زنن و جیغ می کشن و هو می کنن. 7 8 تا پلیس از اون ور خیابون با باتوم می دون اینور به سمت مردمی که داشتن هو می کردن. پلیس ها در حالی که دارن می دون، فحش می دن به مردم. یه لباس شخصی با کت و شلوار و بی سیم وسط خیابون ایستاده و می گه گم شین حرومزاده ها …
|