چهارشنبه ۳۱ دسامبر ۲۰۰۸

سه مقاله خواندنی

می‌دانم که این روزها همین‌جوری مقاله درباره غزه این و ور آن ور برای خواندن بهتان پیشنهاد می‌شود. این سه تا هم روش:

- نوشته‌ای از یک اسرائیلی ساکن بیت‌المقدس (اورشلیم)
یک جایی از نوشته‌اش گفته که در ماه دسامبر ۱۶ فلسطینی به‌خاطر تلاش برای روشن کردن آتش در خانه‌شان و گرم کردن آن سوخته‌اند. در اثر محاصره اسرائیل تقریباً هیچ سوختی در غزه نبوده و مردم هر چیزی دم دستشان می‌رسیده می‌سوزانده‌اند تا از سرما نمیرند.

- مقاله رابرت فیسک در ایندیپندنت
با این‌که من با بعضی مواضع فیسک درباره حماس و حزب‌الله مخالفت جزئی دارم، ولی هر چه درباره خاورمیانه می‌نویسد را باید باید خواند. کم‌تر کسی آن‌جا را این‌قدر خوب می‌شناسد. (پیش‌تر بارها درباره‌اش نوشته‌ام)

- مقاله‌ای در مجله نقد کتاب لندن (لاندن ریویو آو بوکز)
هنوز مقاله را کامل نخوانده‌ام. ولی یکی از دوستان که خوانده بود، برایم تعریف کرد و خودم هم بقیه‌اش را خواهم خواند. این مقاله قبل از حمله اسرائیل به غزه نوشته شده و کلاً درباره محاصره غزه و فجایعی است که این محاصره به بار آورده. یک سری عدد و رقم هم دارد. با استناد به چنین مقاله‌هایی است که می‌گویم محاصره غزه در ماهیت فرقی با حمله نداشته و کاملاً نقض آتش‌بس بوده است.
اگر فرصت کنم این مقاله را ترجمه می‌کنم. کس دیگری هم اگر تمایل و وقت و حالش را دارد، دست بگیرد.

دوشنبه ۲۹ دسامبر ۲۰۰۸

خدا بیامرزی

سال ۷۱ از طرف مدرسه بردندمان اردوی بازدید از مناطق جنگی. دوم راهنمایی بودم. در آبادان مستقر بودیم و هر روز یک طرفی می‌رفتیم. یک شب هم برای نماز مغرب و عشا بردندمان مسجد جامع آبادان. امام جماعت آقایی بود به اسم جمی که ویژگی بازر چهره‌اش این بود که در اثر سکته دهنش حسابی کج بود. چیز زیادی ازش یادم نیست، جز این‌که خیلی افتاده و مهربان بود، و معلم‌های ما هم خیلی بهش احترام می‌گذاشتند و تحویلش می‌گرفتند.
بعدش بهمان گفتند که این آقای جمی در تمام دوره جنگ امام جمعه آبادان بوده، و حتی در تمام طول حصر آبادان هم از شهر بیرون نرفته. یک جورهایی نمادی از مقاومت مردم آبادان در آن سال‌ها بود.
آقای جمی دیروز مرد. خدا بیامرزدش.

محمدعلی ابطحی در وبلاگش بیشتر درباره آقای جمی نوشته است: این‌جا بعد از مردنش، و این‌جا حدود یک سال پیش که بزرگداشتی برایش گرفتند.

تکه‌ای از نوشته ابطحی:

«... هیچ وقت در ایام جنگ آبادان را ترک نکرد. هر روز جمعه حتی اگر مجبور می‌شد با ۵۰ نفر سرباز باقیمانده در شهر جمع شود نماز جمعه را می‌خواند. این نماز جمعه‌ها در آن شرایط سخت، خبر اول رادیو و تلویزیون بود و معنای سیاسی‌اش این بود که آبادان با اینکه محاصره شده و در چند کیلومتری خرمشهر سقوط کرده قرار دارد، همچنان ایستاده است و جزء خاک ایران است...»

یکشنبه ۲۸ دسامبر ۲۰۰۸

پدرسوخته

عاشق این رسانه‌هایی شده‌ام (بدون اشاره با انگشت به سی‌ان‌ان) که بیانیه حماس را که گفته پرچم سفید بلند نخواهد کرد می‌خوانند و می‌گویند «با این حساب هر دو طرف قصد ادامه درگیری را دارند و متاسفانه باید شاهد تلفات بیشتری از دو طرف باشیم».
معنی درگیری و تلفات را هم فهمیدیم. چند راکت در برابر دو روز بمباران بی‌وقفه و ۲۹۰ کشته فلسطینی در برابر یک اسرائیلی.

۲۲۰ کشته در یک روز: شدیدترین حمله اسرائیل به غزه در ۴۰ سال اخیر

اسرائیل امروز (شنبه) غزه را بمباران کرد و در یک روز نزدیک ۲۲۰ نفر را کشت و ۷۰۰ نفر را زخمی کرد که حال حدود ۲۰۰ نفرشان وخیم است (خبرها را می‌توانید تقریباً در هر خبرگزاری ایرانی و خارجی بخوانید).
حمله امروز شدیدترین حمله اسرائیل به فلسطین در ۴۰ سال اخیر (بعد از جنگ شش روزه ۱۹۶۷) بوده است.
علتی که اسرائیل برای کشتن این ۲۲۰ نفر در یک روز می‌آورد، این است که دیگر نمی‌تواند شلیک راکت و خمپاره از غزه را تحمل کند. بالاخره انتخابات اسرائیل هم نزدیک است، و ظاهراً سیاست‌مداران اسرائیلی حاضرند برای چند درصد بالا رفتن در نظرسنجی‌ها در یک روز ۲۲۰ نفر را بکشند.
البته معقول به‌نظر می‌رسد که یک دولت شلیک خمپاره به خاکش را تحمل نکند، و هر کاری برای توقفش بکند.
اما خب کسی نمی‌گوید (البته الان مهراد که روبروی من نشسته، گفت) که اسرائیل چندین ماه است که غزه را محاصره کرده و نمی‌گذارد غذا و دارو و سوخت درست و حسابی به غزه برسد، و رسماً دارد ذره ذره یک و نیم میلیون ساکن این باریکه را می‌کشد.
دو طرف شش ماه آتش‌بس کرده بودند، و حماس تا حدود زیادی به آتش‌بس وفادار بود. اسرائیل هم در کل آتش‌بس را رعایت می‌کرد. یعنی حمله نظامی زیادی به غزه نمی‌کرد. اما محاصره غزه کم‌تر از حمله نظامی است؟
دوره شش ماهه آتش‌بس تمام شد و حماس گفت اسرائیل به روح آتش‌بس وفادار نیست (که اشاره‌شان هم به همین محاصره بود) و آتش‌بس را تمدید نکرد.

نمی‌دانم چه بگویم. برای چندمین بار: خودتان را بگذارید جای یکی از اهالی غزه که در انتخابات سه سال پیش، که همه دنیا پیش از انتخابات و بعد از آن می‌گفت انتخابات آزاد و سالمی بوده، به حماس رای داده و حماس هم در کل فلسطین ۶۰ درصد رأی آورده و دولت تشکیل داده است و آن وقت کل دنیا این پیروزی را قبول نکرده و گفته این دولت را به رسمیت نمی‌شناسد. چه حالی به شما دست می‌دهد؟ بعد هم بین حماس و فتح درگیری شده و حماس غزه را گرفته و فتح، کرانه باختری را. بعد از مدتی هم اسرائیل، غزه را محاصره کرده و باقی ماجرا. حالا هم که ظرف یک روز ۲۲۰ نفر از همین اهالی غزه را کشته است.
حالا خیلی عجیب است که این آدم اهل غزه دنبال این باشد که از هر راهی که شده انتقام خون یکی از اعضای حانواده‌اش (خواهرش، برادرش، پدرش، همسرش، بچه‌اش) را بگیرد؟

برادر بوش که در جریان جنگ ۳۳ روزه لبنان در سال ۲۰۰۶ تا آخرش از اسرائیل حمایت کرد و یک کلمه نگفت چرا زنجیر پاره کرده‌ای؟ ببینیم اوباما با این ماجرا چه می‌کند؟ نهایتاً او قدرتمندترین آدمی است که شاید بتواند کاری بکند. گرچه تجربه کلینتون نشان داده که نهایتاً اسرائیلی‌ها با رئیس‌جمهور آمریکا هم خیلی راحت بازی می‌کنند.

یادداشت مطابق معمول خواندنی محمد جواد روح

جمعه ۲۶ دسامبر ۲۰۰۸

موزیک رقص

برای این‌که نگویند آق‌بهمن پیر شده و همه‌اش غم و غصه پخش می‌کند، این آهنگ زیبا را از دین مارتین بشنوید و دست هر کس را که کنارتان نشسته بگیرید و بلندش کنید و با هم برقصید. شاید یک تکه از ثوابش هم به من برسد.

این طور که در ویکی‌پدیا نوشته اصل Sway را یک خواننده مکزیکی خوانده و بعد از دین مارتین هم حدود چهل نفر آن را بازخوانی کرده‌اند. این ور و آن ور بگردید چندین و چند اجرا ازش پیدا خواهید کرد.

البته یکی از محبوب‌ترین اجراهای من اجرای آرش نعیمیان به همراه سردار سرمست، یحیی الخنسا و پویان سعادت در کنسرتی است که سه چهار ماه پیش در جایی در محله قلهک تهران بود.

مرتبط:
Fly me to the moon

پنجشنبه ۲۵ دسامبر ۲۰۰۸

چرا کردی ناز؟

امروز ۵ دی است. پنجمین سالگرد زلزله بم.
وقی در سال ۱۳۶۹ زلزله رودبار آمد، حسین علیزاده آلبوم «آوای مهر» را ساخت و درآمدش را داد به زلزله‌زده‌ها. یادم هست بیشتری‌ها آن روزها نوار کاستش را خریدند.
من آهنگ «عمق فاجعه» این آلبوم را خیلی دوست دارم. ضجه عزاست.

چهارشنبه ۲۴ دسامبر ۲۰۰۸

دردناک

روایتی از مرگ احمد میرعلایی، مترجم اصفهانی، در سال ۷۴. به تقل از هوشنگ گلشیری.
میرعلایی یکی از هشتاد نفری است که گنجی و باقی می‌گفتند همان قاتلان زنجیره‌ای کشته‌اندشان. یکی از شناخته‌شده‌ترینشان.
ممنون از کیان برای لینک

دوشنبه ۲۲ دسامبر ۲۰۰۸

چه خبرز؟

سایه به بهانه شب یلدا (که دوشب پیش بود) از من و چند نفر دیگر پرسیده چه خبر؟ البته قبلش هم عطا از خود او پرسیده بوده، پرستو از عطا، و سلمان از پرستو. این هم سلسله تواتر.
اول از همه از خود یلدا بگویم که شب‌کار بودم و در نتیجه نتوانستم در هیچ کدام از سه برنامه‌ای که جمع‌های مختلف دوستان در لندن ترتیب داده بودند، باشم. البته سعی کردم یکی از برنامه‌ها را به نزدیک‌ترین محل ممکن منتقل کنم که تا حدودی موفق شدم، اما نهایتاً نشد که بشود. ولی خب، چون تازه از تهران آمده بودم و شب آخری هم که تهران بودم همه رفقا از عروسی آمدند خانه ما، عقده‌ای نشدم.

و اما خبر:

- کماکان مشغول درس خواندن پاره وقت (فوق لیسانس سیاست تطبیقی در مدرسه اقتصادی و سیاسی لندن) و کار کردن تمام وقت هستم. قاعدتاً شهریور آینده درسم تمام می‌شود و اگر اتفاق خاصی نیفتد، پاییز آینده برگشته‌ام ایران.

- با درسم بد نیستم، عالی هم نیستم. یعنی آن‌قدرها که انتظار داشتم خوب نبود. این را هم می‌دانم که یک دلیل اصلی‌اش وقت کمی است که من برایش گذاشتم و می‌گذارم.

- یک کتابم که یکی دو ماه پیش چاپ شد، و این‌قدر توی بوق کردم که حتماً فهمیده‌اید (جلدش همین بغل هست). کتاب دومم هم در چاپ‌خانه است و قاعدتاً تا یک ماه دیگر درمی‌آید.

- از نظر دوستی کلاً در موقعیت خوبی هستم. «آدم خاص» در زندگی‌ام نیست، اما رابطه‌ام با دوستان قدیمی عموماً در حد بسیار خوب و نزدیک است و دوستان جدید هم در کل خیلی خوب هستند. و این برای من که مهم‌ترین چیزم در دنیا آدم‌هایم هستند، دل‌خوش‌کننده‌ترین اتفاق است. حالا یک بار باید مفصل بنویسم که این یکی دو سال دور بودن از ایران، رابطه‌ام را با خیلی‌ها (از خانواده گرفته تا دوستان مقیم ایران و لندن و بعضی جاهای دیگر) چقدر صمیمی‌تر و نزدیک‌تر کرد.

- کماکان شدیداً به اینترنت معتادم و کماکان حس خوبی از این بابت ندارم. البته در این سه چهار هفته کم‌تر پای اینترنت بوده‌ام، که یبشتر به خاطر سفر به ایران بود.

- چند ماهی است با یکی از صمیمی‌ترین دوستانم هم‌خانه‌ام (قبل از آن هم چند ماهی با یک دوست نزدیک دیگر هم‌خانه بودم) و خدا را شکر از این جهت وضعم خوب است. یک اتاق در یک خانه دو خوابه، که البته یبشتر توی هال ولو هستیم.

من هم این‌ها را دعوت می‌کنم: مریم مومنی، روزهای ابری من، یک وحید، عابر پیاده، ساز نو آواز نو، کافه ناصری

کتاب چی؟

از همان چهار، پنج سال پیش که به بازار آمد، هر که می‌خواند می‌گفت عالی است و توصیه می‌کرد که بخوانمش. خیلی کم پیش آمده که کتابی این‌قدر توصیه شود و تقریباً هر کس می‌خواند، دوستش داشته باشد. همان سال‌ها هم یکی از دوستان عزیز به مناسبتی «سور بز» را بهم هدیه داد که بهانه‌ای برای نخواندنش نماند.
اما دو چیز باعث شد که تا همین یک ماه پیش سراغ این کتاب، که همیشه می‌دانستم خوب است و دوستش خواهم داشت، نروم. یکی حجم زیادش (۶۲۳ صفحه برای من زیاد است)، و یکی هم اسم مبهمش و این‌که هیچ هیچ از داستان کتاب نمی‌دانستم. یعنی واقعاً تا وقتی کتاب را دست گرفتم کوچکترین ایده‌ای نداشتم که موضوع و فضا و حتی ژانر کتاب چیست. راستش اگر می‌دانستم «سور بز» یک رمان سیاسی است، حتماً خیلی زودتر خوانده بودمش.
خلاصه. من هم می‌پیوندم به خیل توصیه‌کنندگان کتاب.
فقط این را هم بگویم که «سور بز» درباره دوران حکومت تروخیو، دیکتاتور جمهوری دومینیکن است که حدوداً از سال ۱۹۳۰ تا ۱۹۶۰ حاکم این کشور کوچک بوده. من اسمش را هم نشنیده بودم، اما در ویکی‌پدیا نوشته که یکی از خون‌خوارترین دیکتاتورهای قرن بیستم بوده، که با وجود رقبای قدری که داشته عنوان شایان توجهی است.

سور بز
ماریو بارگاس یوسا
ترجمه عبدالله کوثری
نشر علم
۶۲۳ صفحه

نسخه انگلیسی کتاب

یکشنبه ۲۱ دسامبر ۲۰۰۸

خدا بیامرزدش


این آقا ایمان حیدریان در ایام دبیرستان هم‌کلاس من بود. چندین سال بود که سرطان داشت و زجر می‌کشید.
خدا بیامرزدش.
من که نیستم، ولی اگر کسی می‌شناختش و دوست داره بره ختم، آدرس و زمان این بالا هست.


شنبه ۲۰ دسامبر ۲۰۰۸

تنویر می‌کنیم

این‌قدر همه گفته بودند ترافیک تهران از اول مهر امسال غیرقابل تحمل و بی‌سابقه شده که واقعاً انتظار داشتم با چیز جدیدی روبرو شوم. ولی راستش را بخواهید این‌قدر که من دیدم ترافیک این روزهای تهران فرقی با ترافیک فصل سرمای سه چهار سال اخیر نداشت.
من دو هفته تهران بودم و این ور و آن ور هم رفتم. البته بیشتر با ماشین شخصی. یعنی نمی‌توانم درباره این‌که اگر ماشین نداشته باشی چه به سرت می‌آید نظر بدهم. اما در مورد ترافیک آن‌چه من دیدم همان بود که بود. نمی‌گویم ترافیک تهران کم است. اصلاً. خیلی هم زیاد است. ولی خب هر سال در این فصل ترافیک وحشتناک می‌شود.
می‌گویند یک برف آمده و تهران قفل شده. مگر سال‌های قبل نمی‌شد؟ تازه نه فقط با برف. یادم هست چهار پنج سال پیش که دفتر روزنامه شرق نزدیک میدان آرژانتین بود، روزهایی می‌شد که بارانی آمده بود و بچه‌ها ساعت ۵ از روزنامه می‌رفتند و دوباره ۷ برمی‌گشتند و می‌گفتند که در این مدت فقط توانسته‌اند تا میدان آرژانتین بروند و دور بزنند و برگردند و منتظر خلوت شدن خیابان‌ها بشوند.
خلاصه این ترافیک «بی‌سابقه‌ای» را که در وبلاگ‌ها خوانده بودم، ندیدم.

موزیک روز

تقدیم به علی عبدی (علی آقا، گل باغا) که بارها و بارها این آهنگ را روی نیمکت جلوی دانشکده مکانیک، یا چمن‌های دم "محوطه نشستن خواهران" یا توی برنامه‌ها و مهمانی‌ها با هم خواندیم و سوزن‌مان روی "کبوتر بچه کرده" گیر کرد.

نگو نمیام - هایده - آلبوم "بزن تار"

راستی من برگشتم لندن. جای همه‌تان خالی، در تهران البته.

سه‌شنبه ۱۶ دسامبر ۲۰۰۸

برف

تهران داره برف می‌آد.
بدینوسیله از خدا، فلك، طبیعت، و همه دست اندرکاران تشکر می‌کنم.
در شهری که بنده در آن ساکن‌ام (لندن) تقریباً برف نمی‌آد و من نزدیک دو سال بود که برف درست و حسابی ندیده بودم. ذوق دارم.

جمعه ۱۲ دسامبر ۲۰۰۸

نامه بچه‌های شریف به خاتمی

نامه‌ای نوشته شده از طرف تعدادی از فارغ‌التحصیلان دانشگاه صنعتی شریف خطاب به خاتمی و از او خواسته شده که کاندیدا شود. البته نامه مفصل‌تر از این‌هاست و هم مروری دارد به گذشته و هم سؤال‌هایی درباره برنامه‌های آینده خاتمی از او پرسیده. من فایل متن نامه را هم این‌جا گذاشته‌ام.اگر فارغ‌التحصیل شریف هستید و می‌خواهید نامه را امضا کنید، خیلی زود (یعنی حداکثر تا جمعه شب) مشخصاتتان (اسم و فامیل، سال ورودی، رشته، دانشگاه و مقطعی که الان درس می‌خوانید) را به این آدرس بفرستید:sharifi@fanarlool.com
این نامه خیلی وقت است که دارد دشت به دست می‌گردد. من دیر این‌جا گذاشتمش.

پنجشنبه ۴ دسامبر ۲۰۰۸

کی گفته که اگر آدم دو ماه بعد از این‌که از آخرین سفرش به تهران برگشت، دلش برای مامان و بابا و دو تا خواهر و دوست‌ها و کلاً شهرش تنگ شد، نباید دوباره برای مرخصی چانه بزند و بلیت بخرد و بیاید تهران؟و من دوباره از دیروز صبح تهران هستم. برای دو هفته، و به بهانه عروسی یک دوست.

دوشنبه ۱ دسامبر ۲۰۰۸

در پوستین موسوی اردبیلی افتادن

با این‌که بیشتر وقت‌ها کارهای نمادین (همان سمبلیک آقای موسوی اردبیلی) خیلی برایم جذاب نیستند -در واقع جذابیت‌شان را درک نمی‌کنم- اما امشب که داشتم خبرها را می‌خواندم و این فیلم پایینی را می‌دیدم، فکر کردم اگر خاتمی می‌خواهد بیاید کاش این خبر را روز ۱۶ آذر و در یک دانشگاه اعلام می‌کرد.

بعد از فحش‌هایی که آخرین شانزده آذر ریاست‌جمهوری‌اش در دانشگاه تهران خورد، این کار برای من دست کم این معنی را داشت که "من از انتقاد نمی‌ترسم و آمده‌ام که سؤال‌ها و فحش‌ها را بشنوم (که تلویحاً می‌تواند به این معنی باشد که سعی هم می‌کنم که جواب بدهم) و این بادمجان دور قاب‌چین‌هایی که الان دورم را گرفته‌اند نتوانسته‌اند من را خر کنند که واقعاً محبوب‌ترین سیاست‌مدار قرون و اعصار هستم و همه منتظر آمدن من هستند و مملکت با آمدنم گلستان می‌شود و هیچ کس هم حق ندارد بگوید بالای چشم من ابروست، چون من ناجی ملت از ویرانی فعلی هستم". نه؟

بعدالتحریر: این تیترهای اجباری هم خلاقیت آدم را شکوفا می‌کنند ها.

فیلم خیلی کوتاه چی؟

این‌جا می‌توانید پیام لیلا حاتمی به خاتمی را، که ازش بخوهد بیاید، ببینید. فیلم حدود دو دقیقه است که در واقع حرف‌های خود لیلا حاتمی کم‌تر از ۳۰ ثانیه است.