که از خانه دوستی بیرون بیایی و غم ملویی هم روی دلت باشد و شریعتی را از سر طالقانی همین جورر بیهدف بالا بروی تا خود تجریش و بعد تصمیم بگیری که کله پاچه بخوری و سر خر را کج کنی و بروی تا یوسفآباد. ضبط ماشین را هم روشن کنی و بگذاری هر چی که هست بخواند و اتفاقاً روی هایده باشد و سه چهار تا آهنگ مشتی برایت بخواند.
زبان و بناگوش را بزنی و برگردی از وزرا و گاندی بیایی بالا و هایده هم همینجوری بخواند. شاید وقتی برسی خانه، هنوز غم ملو همراهت باشد، اما با همان غم ملو حال این یک ساعت را بردهای.
در لندن این کارها را که طبیعتاً نمیشود کرد. اما من جایگزینی هم برایشان پیدا نکردهام و چقدر هم زیاد پیش میآید که دلم بخواهد.
زبان و بناگوش را بزنی و برگردی از وزرا و گاندی بیایی بالا و هایده هم همینجوری بخواند. شاید وقتی برسی خانه، هنوز غم ملو همراهت باشد، اما با همان غم ملو حال این یک ساعت را بردهای.
در لندن این کارها را که طبیعتاً نمیشود کرد. اما من جایگزینی هم برایشان پیدا نکردهام و چقدر هم زیاد پیش میآید که دلم بخواهد.
|