دوشنبه ۲۸ ژوئیهٔ ۲۰۰۸

روایت من از ۱۸ تیر ۷۸ - قسمت سوم

فکر کنم نزدیک ساعت ۹ شب شنبه بود که رسیدم دم در کوی. جمعیت خیلی زیاد بود. بیشتر بچه‌ها بیرون کوی، توی خیابان امیرآباد، روی زمین نشسته بودند و بچه‌های تحکیم و انجمن هم می‌رفتند پشت تریبونی که گذاشته بودند و بیاینیه پشت بیانیه می‌خواندند.
فکر کنم سر ساعت ۹ بود که بلندگو را انداختند روی رادیو تا اخبار پخش شود. قرار بود شورای عالی امنیت ملی اطلاعیه بدهد. اطلاعیه پخش شد. یادم نیست واکنش بچه‌ها دقیقاً چه بود، ولی این‌قدر یادم هست که دو سه شعار خیلی داده می‌شد. یکی این‌که خاتمی باید بیاید، یکی دیگر این‌که «انصار جنایت می‌کنه، رهبر حمایت می‌کنه»، یکی هم «لطفیان پینوشه، ایران شیلی نمیشه» و شعار استعفای لطفیان (فرمانده وقت نیروی انتظامی) هم که بود.
نیروی انتظامی و بچه‌های انصار در بزرگراه جلال آل‌احمد، یعنی شاید حدود ۵۰۰ متر پایین‌تر از بچه‌ها، جمع بودند. کم‌کم بین بچه‌ها چو افتاد که ممکن است انصار دوباره حمله کند. بچه‌ها را بر اساس دانشگاهشان چند گروه کردند که بچه‌های هر دانشگاهی مواظبت از یک ورودی را برعهده بگیرند.
یک عده مسئول بستن کوچه -اگر اشتباه نکنم- هفدهم امیرآباد شدند. آن موقع ته امیرآباد بسته بود و این کوچه تنها ورودی به امیرآباد از شمال و شرق بود. یک عده هم مسئول خود امیرآباد و راه اصلی شدند. قرار شد بچه‌های دانشگاه شریف هم که در بین دانشگاه‌های اصلی از همه کم‌تر بودند، مسئولیت در پشتی کوی (جنوب غربی) را داشته باشند. دری که خیلی کوچک بود و به یکی از کوچه‌هایی که به بالای پمپ‌بنزین پل گیشا راه داشت، باز می‌شد. ظاهراً در شب حمله، بیشتر نیروها از همین در وارد کوی شده بودند و ساختمان‌هایی که نزدیک این در بودند، بیشتر از همه آسیب دیده بودند.
ترسیده بودم. کم‌تر از ده نفر بودیم و هر کدام یک چوب دستمان گرفته بودیم. هر از چندی موتوری که یکی از بچه‌های انصار سوارش بود، از کنار در رد می‌شد. معلوم بود که برای ترساندن ما می‌آیند، ولی ما فکر می‌کردیم شاید برای سنجیدن اوضاع و حمله احتمالی می‌آیند.
خلاصه که ما یک ساعتی آن‌طرف‌ها بودیم و بعد یکی رفت و آمد و گفت که می‌توانیم برگردیم. شاید از جایی مطمئن شده بودند که حمله‌ای نمی‌شود. البته واقعیت این است که اگر حمله‌ای هم می‌شد ما کاری نمی‌توانستیم بکنیم. حریف که نبودیم، چیزی شبیه بی‌سیم هم نداشتیم (آن موقع موبایل نبود، یا دست‌کم رایج نبود) که خبر بدهیم، مگر این‌که شبیه زمان ماراتن یکی می‌دوید و خبر می‌داد.
وقتی قرار شد که برگردیم، من رفتم و به ساختمان‌های تخریب شده سر زدم. مطمئنم که نمی‌توانم حسم از آن لحظه را یبان کنم. دیدن یک طبقه از یکی از ساختمان‌ها کافی بود که بغضی گلویم را بگیرد و چشم‌هایم خیس شود. احتمالاً عکس‌ها را دیده‌اید. واقعاً واقعاً واقعاً انگار یک سری کارگر ریخته‌اند که ساختمان را خراب کنند و وسایل را هم همراه در و دیوار خراب کرده‌اند. درهای شکسته، لکه‌های خون روی زمین و دیوارها، پنجره های درب و داغان، و حتی در جاهایی دیوارهای داغان شده.
می‌دانم که حس آن لحظه منتقل نمی‌شود. گفتن این حرف کاملاً کلیشه‌ای است، اما همین الان که دارم این را می‌نویسم -و ساعت ۵ صبح است- قلبم تندتر می‌زند و گوشه چشمم خیس شده.
من فکر می‌کنم فرق است بین کسی که آن ساختمان‌ها را دید و آن کس که ندید. ما همه در تجمع‌های زیادی بوده‌ایم، ولی آنچه اعتراضات آن روزها را از همه اعتراضات دیگر متمایز می‌کرد این بود که ما آن صحنه‌ها را دیده بودیم. همه عصبانی بودند. من، مثل خیلی‌های دیگر، تا چندین روز سیاه‌پوش بودم. نه فقط برای نشان دادن همبستگی‌ام با بچه‌های کوی، بیشتر به این دلیل که واقعاً عزادار بودم. آن بغض تا چند روز بود و ول نمی‌کرد. اغراق نمی‌کنم. در آن روزها خنده روی لب کسی نمی‌دیدی. از شوخی‌هایی که در همه مراسم ایرانی، حتی در ختم‌ها، رسم است واقعاً خبری نبود. همه اخم کرده بودند، ناراحت بودند. باورشان نمی‌شد. و من فکر می‌کنم اتفاقی که در آن دو سه روز افتاد و سطح عقلانیتی که دانشجوها در آن روزها نشان دادند، شاید در تاریخ معاصر ایران کم‌نظیر باشد. تصمیمی عقلانی در شرایطی که ظلم به این بزرگی در حق‌شان شده و خیلی‌ها می‌گویند باید ریخت توی خیابان و شورش کرد. به این نکته بعداً خواهم رسید.

و آن شب دراز هنوز ادامه دارد...

روایت من از ۱۸ تیر ۷۸ - قسمت اول
روایت من از ۱۸ تیر ۷۸ - قسمت دوم