امروز تولد حضرت علی* بود. علی برای من، مثل خیلیها، محبوبترین چهره مذهبی است و فکر کنم محبوبترین چهره تاریخی. علیاللهی نیستم و اساساً عصمت، به معنایی که شیعه فعلی میگوید، برایم دور از ذهن است. اما وارسته بودن و برجسته بودن این پسرعموی پیامبر را قبول دارم.
مسلماً هر چه درباره علی میگویم درباره تصویری است که بهمن از روی روایتها و داستانهای تاریخی که شنیده و خوانده، از آدمی که ۱۴۰۰ سال پیش زندگی میکرده، ساخته. تصویری که در دوران حکومت علی، شبیه چیزی است که در سریال داود میرباقری ارائه میشود و در دوران ۲۵ ساله از فوت پیامبر تا رسیدن به حکومت، بیش از همه با کتاب امامت و سیاست ساخته شده: جوان سی و چند سالهای که حکومت را حق خودش میداند و حمایت بعضی یاران اصلی پیامبر را هم با خود دارد. اما وقتی دارد جنازه پیامبر را میشورد، خلیفه در مسجد تعیین میشود و او هم بعد از مدتی تلاش و مذاکره برای گرفتن چیزی که فکر میکند حقش است، کنار میکشد و ربع قرن صبر میکند و بعد مردم تقریباً به زور خلیفهاش میکنند.
ای بابا. اصلاً نمیخواستم درباره علی بنویسم. میخواستم بنویسم که وقتی داشتم از ایران بیرون میآمدم یکی از کارهای اصلیام خریدن کتابهای «واجب» بود. کتابهایی که شاید در تهران سال تا سال هم سراغشان نمیرفتم و شاید در این یک سال و تقریباً سه ماه هم سراغشان نرفته باشم، اما فکر میکردم باید در کتابخانهام باشند که دلم قرص باشد:
قرآن، دایرةالمعارف مصاحب، گزیده غزلیات شمس شفیعی کدکنی، مثنوی، تذکرةالاولیا، تاریخ بیهقی، کلیات سعدی، دیوان حافظ، فرهنگ هزاره، یک فرهنگ فارسی به انگلیسی و یک فرهنگ فارسی به فارسی.
خیلی دوست داشتم نهجالبلاغه هم همراهم باشد. خیلی توی بازار گشتم که یک ترجمه خوب که در قطع مناسب حمل چاپ شده باشد پیدا کنم که نکردم. در مورد قرآن هم همین دردسر را میداشتم، اگر پنج سال پیشتر و قبل از سفر عمره، ترجمه محمد مهدی فولادوند را در قطع جیبی و با چاپ خیلی خوب نخریده بودم. چهل سال پیش شریعتی میگفت در مظلومیت علی همین بس که نهجالبلاغه به فارسی ترجمه نشده. حالا هم بهنظر میرسد با اینکه چند بار ترجمه شده، اما انگار به قصد خوانده شدن ترجمه نشده.
راستش را بخواهید در اصل میخواستم درباره دعای کمیل بنویسم. نه که دربارهاش. یک توضیح کوتاه و بعد چند جمله ازش. اما بالاخره هر کس بیماریای دارد. بعضیها هم بیماریهایی. دعای کمیل باشد برای یک پست دیگر.
* لامصب فضا یکجوری شده آدم میخواهد بنویسد حضرت علی دستش میلرزد. یکی از دوستانم میگفت نمیدانم به خیلیها باید بگویم خداحافظ یا نه؟ گفتم چطور؟ گفت آخر فکر میکنم که شاید خدا را قبول نداشته باشند. به جایش میگویم تا بعد یا فعلاً. جلالخالق.
مسلماً هر چه درباره علی میگویم درباره تصویری است که بهمن از روی روایتها و داستانهای تاریخی که شنیده و خوانده، از آدمی که ۱۴۰۰ سال پیش زندگی میکرده، ساخته. تصویری که در دوران حکومت علی، شبیه چیزی است که در سریال داود میرباقری ارائه میشود و در دوران ۲۵ ساله از فوت پیامبر تا رسیدن به حکومت، بیش از همه با کتاب امامت و سیاست ساخته شده: جوان سی و چند سالهای که حکومت را حق خودش میداند و حمایت بعضی یاران اصلی پیامبر را هم با خود دارد. اما وقتی دارد جنازه پیامبر را میشورد، خلیفه در مسجد تعیین میشود و او هم بعد از مدتی تلاش و مذاکره برای گرفتن چیزی که فکر میکند حقش است، کنار میکشد و ربع قرن صبر میکند و بعد مردم تقریباً به زور خلیفهاش میکنند.
ای بابا. اصلاً نمیخواستم درباره علی بنویسم. میخواستم بنویسم که وقتی داشتم از ایران بیرون میآمدم یکی از کارهای اصلیام خریدن کتابهای «واجب» بود. کتابهایی که شاید در تهران سال تا سال هم سراغشان نمیرفتم و شاید در این یک سال و تقریباً سه ماه هم سراغشان نرفته باشم، اما فکر میکردم باید در کتابخانهام باشند که دلم قرص باشد:
قرآن، دایرةالمعارف مصاحب، گزیده غزلیات شمس شفیعی کدکنی، مثنوی، تذکرةالاولیا، تاریخ بیهقی، کلیات سعدی، دیوان حافظ، فرهنگ هزاره، یک فرهنگ فارسی به انگلیسی و یک فرهنگ فارسی به فارسی.
خیلی دوست داشتم نهجالبلاغه هم همراهم باشد. خیلی توی بازار گشتم که یک ترجمه خوب که در قطع مناسب حمل چاپ شده باشد پیدا کنم که نکردم. در مورد قرآن هم همین دردسر را میداشتم، اگر پنج سال پیشتر و قبل از سفر عمره، ترجمه محمد مهدی فولادوند را در قطع جیبی و با چاپ خیلی خوب نخریده بودم. چهل سال پیش شریعتی میگفت در مظلومیت علی همین بس که نهجالبلاغه به فارسی ترجمه نشده. حالا هم بهنظر میرسد با اینکه چند بار ترجمه شده، اما انگار به قصد خوانده شدن ترجمه نشده.
راستش را بخواهید در اصل میخواستم درباره دعای کمیل بنویسم. نه که دربارهاش. یک توضیح کوتاه و بعد چند جمله ازش. اما بالاخره هر کس بیماریای دارد. بعضیها هم بیماریهایی. دعای کمیل باشد برای یک پست دیگر.
* لامصب فضا یکجوری شده آدم میخواهد بنویسد حضرت علی دستش میلرزد. یکی از دوستانم میگفت نمیدانم به خیلیها باید بگویم خداحافظ یا نه؟ گفتم چطور؟ گفت آخر فکر میکنم که شاید خدا را قبول نداشته باشند. به جایش میگویم تا بعد یا فعلاً. جلالخالق.
|