تکه خاطرههایی از خانجان (۲)
اگر بخواهم یک ویژگی خانجان را بگویم، میگویم به طرز اعجابآوری غیبت نمیکرد. حتی وقتی با آن یکی مامانبزرگم که دوست قدیماش هم بود مینشستند و مامانبزرگم با اصرار میخواست خانجان را به وادی غیبت بکشاند و او راضی نمیشد. هر وقت هم کسی شروع میکرد پشت کس دیگری حرف زدن زود میگفت «حرف خودتان را بزنید» که یعنی درباره مردم حرف نزنید. مامان تعریف میکند که زمان بچگی و نوجوانی و جوانی مادرم هم تا کسی پشت سر کسی، بهخصوص دختری، حرف میزده دعوایش میکرده که من خودم توی خانه سه تا دختر دارم. جلوی من درباره دخترای مردم حرف نزنید که باب نشود. خاصه، اینقدر که من آدمها را دیدهام غیبت نکردنش کلی بالاتر از استاندارد و یک جورهایی بیشینه بود. مامان من هم این ویژگی را تا حد خوبی از خانجان به ارث برده، و من هم از ته ته دلم آرزو دارم این خصوصیت را ازش گرفته باشم.
وقتی خوب فکر میکنم میبینم احساسِ در کل مثبتی که من به مذهب و آدمهای مذهبی دارم قاعدتاً باید ریشهاش به خانجان برگرد. خانجان کسی بود که من و همه ما را نماز خوان کرد و قرآن خواندن یادمان داد و دعای توسل و کمیل برایمان خواند و داد برایش بخوانیم. خانجان برای من نمونه آدم مذهبی بود. و چون هر چه میگردم میبینم یکی از بااخلاقترین آدمهایی بوده که میشناختم، دلیل حس مثبتم به مذهب و مذهبیها را حدس میزنم. خانجان نمونه آدم باخدا بود. نمونه آن چیزی که بهش میگویند تقوا. واقعاً حس میکردی بدی نمیکند بهخاطر خدا. نه از ترس خدا. بهخاطر خدا.
گفتم که مذهبی بود. یک شب،چند ماهی قبل از مردنش، دو تا از دوستانم خانهمان بودند. اسمشان را پرسید: علی و شروین. گفت: «شروین هم اسمس؟ اسم علی اس، محمد اس». گفتیم عوضش فامیلیاش صادقی است. گفت خب باز یک چیزی.
مشکلش با نوههای دخترش هم که معلوم است، حجاب بود. روسری سرشان نمیکردند، که بعضیهایشان بعضی وقتها نمیکردند، حرص میخورد. ولی خب، مثل بیشتر مامانبزرگها مستبد نبود که بخواهد زور بگوید.
به طرز غریبی با مرگ راحت بود. نه که مثلاً بهخاطر مریضیاش بگوید خدایا من را ببر و راحتم کن. در راستای همان رابطهاش با خدا بوده قاعدتاً. واقعاً با مرگ راحت بود. خب یکی دو سال آخر معلوم بود رفتنی است. هشتاد سالش شده بود و چند جور مریضی داشت. خیلی راحت بود. نمیدانم دنیای بعد از مرگ را با تمام وجودش باور کرده بود، یا چی؟
یکی از ویژگیهای مشترک بیشتر مامانبزرگها دستپخت خوب و سفرههای رویاییشان است. نه خانجان و نه مامانبزرگ پدریام این ویژگی را نداشتند. البته پدربزرگ پدریام که ۱۲ سالگی من مرد، به شدت این ویژگی را داشت که آن را باید جدا تعریف کنم.
من که دبستان میرفتم بیشتر روزها که از مدرسه برمیگشتم فقط خانجان خانه بود. یعنی صبح زود از نیروی هوایی پا میشد با اتوبوس میآمد خانه ما (نزدیک چهارراه ولیعصر) که وقتی من از مدرسه برمیگردم تنها نباشم. غذایم را گرم میکرد. البته راستش را بخواهید خیلی هم گرم نمیکرد. نمیدانم ماجرا چه بود. شاید خودش خیلی گرمی غذا برایش مهم نبود. ولی غذا را خیلی زود و وقتی عملاً هنوز ولرم بود از روی گاز برمیداشت. آن «کار و کارگر» و «نام تو به هر» و احکام گفتنهای آقای توسلی را هم من به واسطه خانجان میشنیدم.
خلاصه. من حدود ۱۲ از مدرسه میآمدم و مامان و بابا حدود ۲ به خانه برمیگشتند. عصر که میشد خانجان دوباره پا میشد و میرفت که نماز مغرب را در مسجد نیروی هوایی بخواند و دوباره فردا صبحش همین آش بود و همین کاسه. البته این برنامه هر روزهاش نبود، ولی خیلی روزها این کار را میکرد.
خاتمی که کاندیدا شده بود، ما فکر میکردیم که خانجان حتماً در جلسهها و مسجد نیروی هوایی شستشوی مغزی شده. البته واقعاً آنجا بیشتر طرفدار ناطق بودند. یک روز به من گفت بیا و زندگینامه و برنامههای خاتمی را برایم بخوان. وقتی خواندم، گفت من به این رای میدهم. انتخابات کمتر از یک سال پیش از مرگش بود. من آن موقع هنوز گواهینامه نداشتم. گفت من را ببر رای بدهم. راه رفتن اینقدر برایش سخت بود که بیاغراق هر بیست قدم یک بار باید روی پلهای مینشست و استراحت میکرد. راه ۵ دقیقهای را نیم ساعته رفتیم. البته آن یکی مادربزرگم هم رفته بود بعد از سالها که به خاتمی رای بدهد و با آن زبان شیرینش میگفت جدش (یعنی جد خاتمی) آمد سر پلهها و دستم را گرفت و اصلاً نفهمیدم چطور پلهها را بالا رفتم.
مامانم تعریف میکند که با وجود مذهبی بودنش عاشقپیشه بوده. مامانم میگفت ما را مینشاند و برایمان قصههای عاشقانه کلاسیک (فارسی) میخواند. دو تا بچه داشته که شوهر اولش میمیرد. عاشق یک مرد مسن، که او هم زن و چند تا بچه داشته، میشود. آن آقا هم که یکی از نیکنامترین آدمهای قزوین بوده، و بنا بر اقوال مثلاً تشییع جنازهاش یکی از شلوغترین تشییع جنازههای آن زمان قزوین، عاشق خانجان میشود. خلاصه که میشود زن دوم مشدی رضا. مامان و خاله کوچک من دخترای مشدی رضا هستند. مامان من شش ساله بوده که پدرش فوت میکند و عملاً خانجان او و خالهام را بزرگ میکند. بچههای آن یکی همسر مشدی رضا هم خالهها و داییهای من هستند. همهشان خانجان را خیلی دوست داشتند. نمیدانم مثل مادرشان یا نه. ولی واقعاً از ته دل دوستش داشتند.
خانجان یک خواهرزاده دارد که یعنی میشود پسرخاله مامان من. این آقا قبلاً شهسوار (تنکابن، بین چالوش و رشت) زندگی میکرد. پا میشد از تنکابن میامد بهشت زهرا، دیدن خانجان، بعد برمیگشت شهوسار، بدون اینکه به ما سری بزند یا حتی خبری بدهد. یک بار جمعه صبح سر قبر خانجان دیدیمش و ماجرا را فهمیدیم.
فکر کنم همینقدر بس است. یعنی خیلی چیزی یادم نمیآید. اگر تهران بودم و با مامان و بقیه خانواده طوفان فکری راه میانداختیم حتماً چیزهای بیشتری میتوانستم بنویسم.
راستی یک چیز جالب. وقتی یادداشت ده سال بعد از خانجان را نوشتم، یکی از دوستای آبجی بزرگه که درست متن را نخوانده بوده زنگ زده به خواهرم و تسلیت گفته. فک کن.
خاطراتی از خانجان - قسمت اول
ده سال بعد از خانجان
اگر بخواهم یک ویژگی خانجان را بگویم، میگویم به طرز اعجابآوری غیبت نمیکرد. حتی وقتی با آن یکی مامانبزرگم که دوست قدیماش هم بود مینشستند و مامانبزرگم با اصرار میخواست خانجان را به وادی غیبت بکشاند و او راضی نمیشد. هر وقت هم کسی شروع میکرد پشت کس دیگری حرف زدن زود میگفت «حرف خودتان را بزنید» که یعنی درباره مردم حرف نزنید. مامان تعریف میکند که زمان بچگی و نوجوانی و جوانی مادرم هم تا کسی پشت سر کسی، بهخصوص دختری، حرف میزده دعوایش میکرده که من خودم توی خانه سه تا دختر دارم. جلوی من درباره دخترای مردم حرف نزنید که باب نشود. خاصه، اینقدر که من آدمها را دیدهام غیبت نکردنش کلی بالاتر از استاندارد و یک جورهایی بیشینه بود. مامان من هم این ویژگی را تا حد خوبی از خانجان به ارث برده، و من هم از ته ته دلم آرزو دارم این خصوصیت را ازش گرفته باشم.
وقتی خوب فکر میکنم میبینم احساسِ در کل مثبتی که من به مذهب و آدمهای مذهبی دارم قاعدتاً باید ریشهاش به خانجان برگرد. خانجان کسی بود که من و همه ما را نماز خوان کرد و قرآن خواندن یادمان داد و دعای توسل و کمیل برایمان خواند و داد برایش بخوانیم. خانجان برای من نمونه آدم مذهبی بود. و چون هر چه میگردم میبینم یکی از بااخلاقترین آدمهایی بوده که میشناختم، دلیل حس مثبتم به مذهب و مذهبیها را حدس میزنم. خانجان نمونه آدم باخدا بود. نمونه آن چیزی که بهش میگویند تقوا. واقعاً حس میکردی بدی نمیکند بهخاطر خدا. نه از ترس خدا. بهخاطر خدا.
گفتم که مذهبی بود. یک شب،چند ماهی قبل از مردنش، دو تا از دوستانم خانهمان بودند. اسمشان را پرسید: علی و شروین. گفت: «شروین هم اسمس؟ اسم علی اس، محمد اس». گفتیم عوضش فامیلیاش صادقی است. گفت خب باز یک چیزی.
مشکلش با نوههای دخترش هم که معلوم است، حجاب بود. روسری سرشان نمیکردند، که بعضیهایشان بعضی وقتها نمیکردند، حرص میخورد. ولی خب، مثل بیشتر مامانبزرگها مستبد نبود که بخواهد زور بگوید.
به طرز غریبی با مرگ راحت بود. نه که مثلاً بهخاطر مریضیاش بگوید خدایا من را ببر و راحتم کن. در راستای همان رابطهاش با خدا بوده قاعدتاً. واقعاً با مرگ راحت بود. خب یکی دو سال آخر معلوم بود رفتنی است. هشتاد سالش شده بود و چند جور مریضی داشت. خیلی راحت بود. نمیدانم دنیای بعد از مرگ را با تمام وجودش باور کرده بود، یا چی؟
یکی از ویژگیهای مشترک بیشتر مامانبزرگها دستپخت خوب و سفرههای رویاییشان است. نه خانجان و نه مامانبزرگ پدریام این ویژگی را نداشتند. البته پدربزرگ پدریام که ۱۲ سالگی من مرد، به شدت این ویژگی را داشت که آن را باید جدا تعریف کنم.
من که دبستان میرفتم بیشتر روزها که از مدرسه برمیگشتم فقط خانجان خانه بود. یعنی صبح زود از نیروی هوایی پا میشد با اتوبوس میآمد خانه ما (نزدیک چهارراه ولیعصر) که وقتی من از مدرسه برمیگردم تنها نباشم. غذایم را گرم میکرد. البته راستش را بخواهید خیلی هم گرم نمیکرد. نمیدانم ماجرا چه بود. شاید خودش خیلی گرمی غذا برایش مهم نبود. ولی غذا را خیلی زود و وقتی عملاً هنوز ولرم بود از روی گاز برمیداشت. آن «کار و کارگر» و «نام تو به هر» و احکام گفتنهای آقای توسلی را هم من به واسطه خانجان میشنیدم.
خلاصه. من حدود ۱۲ از مدرسه میآمدم و مامان و بابا حدود ۲ به خانه برمیگشتند. عصر که میشد خانجان دوباره پا میشد و میرفت که نماز مغرب را در مسجد نیروی هوایی بخواند و دوباره فردا صبحش همین آش بود و همین کاسه. البته این برنامه هر روزهاش نبود، ولی خیلی روزها این کار را میکرد.
خاتمی که کاندیدا شده بود، ما فکر میکردیم که خانجان حتماً در جلسهها و مسجد نیروی هوایی شستشوی مغزی شده. البته واقعاً آنجا بیشتر طرفدار ناطق بودند. یک روز به من گفت بیا و زندگینامه و برنامههای خاتمی را برایم بخوان. وقتی خواندم، گفت من به این رای میدهم. انتخابات کمتر از یک سال پیش از مرگش بود. من آن موقع هنوز گواهینامه نداشتم. گفت من را ببر رای بدهم. راه رفتن اینقدر برایش سخت بود که بیاغراق هر بیست قدم یک بار باید روی پلهای مینشست و استراحت میکرد. راه ۵ دقیقهای را نیم ساعته رفتیم. البته آن یکی مادربزرگم هم رفته بود بعد از سالها که به خاتمی رای بدهد و با آن زبان شیرینش میگفت جدش (یعنی جد خاتمی) آمد سر پلهها و دستم را گرفت و اصلاً نفهمیدم چطور پلهها را بالا رفتم.
مامانم تعریف میکند که با وجود مذهبی بودنش عاشقپیشه بوده. مامانم میگفت ما را مینشاند و برایمان قصههای عاشقانه کلاسیک (فارسی) میخواند. دو تا بچه داشته که شوهر اولش میمیرد. عاشق یک مرد مسن، که او هم زن و چند تا بچه داشته، میشود. آن آقا هم که یکی از نیکنامترین آدمهای قزوین بوده، و بنا بر اقوال مثلاً تشییع جنازهاش یکی از شلوغترین تشییع جنازههای آن زمان قزوین، عاشق خانجان میشود. خلاصه که میشود زن دوم مشدی رضا. مامان و خاله کوچک من دخترای مشدی رضا هستند. مامان من شش ساله بوده که پدرش فوت میکند و عملاً خانجان او و خالهام را بزرگ میکند. بچههای آن یکی همسر مشدی رضا هم خالهها و داییهای من هستند. همهشان خانجان را خیلی دوست داشتند. نمیدانم مثل مادرشان یا نه. ولی واقعاً از ته دل دوستش داشتند.
خانجان یک خواهرزاده دارد که یعنی میشود پسرخاله مامان من. این آقا قبلاً شهسوار (تنکابن، بین چالوش و رشت) زندگی میکرد. پا میشد از تنکابن میامد بهشت زهرا، دیدن خانجان، بعد برمیگشت شهوسار، بدون اینکه به ما سری بزند یا حتی خبری بدهد. یک بار جمعه صبح سر قبر خانجان دیدیمش و ماجرا را فهمیدیم.
فکر کنم همینقدر بس است. یعنی خیلی چیزی یادم نمیآید. اگر تهران بودم و با مامان و بقیه خانواده طوفان فکری راه میانداختیم حتماً چیزهای بیشتری میتوانستم بنویسم.
راستی یک چیز جالب. وقتی یادداشت ده سال بعد از خانجان را نوشتم، یکی از دوستای آبجی بزرگه که درست متن را نخوانده بوده زنگ زده به خواهرم و تسلیت گفته. فک کن.
خاطراتی از خانجان - قسمت اول
ده سال بعد از خانجان
|