Tuesday، April 15، 2008

مهراد حدود دو ماه پیش یک هفته رفت کوبا. این یادداشت کوتاه را به مناسبت کناره گرفتن فیدل از قدرت برای هفته‌نامه شهروند امروز نوشت که ظاهراً در ویژه‌نامه نوروزی‌شان چاپ شده است. ازش اجازه گرفتم که در آق‌بهمن بازچاپش کنم:


چیزکی در باره عشقت فیدل می خواهند، می نویسی؟ ... حدود پانصد کلمه ... هر چه خواستی، به بهانه کناره گیری اش از قدرت." گفتم آسان است و می نویسم. هیچ نباشد همین دو ماه پیش به کوبا سفر کرده بودم. گوشی را گذاشتم. ننوشتم. گذشت و باز ننوشتم. تا دست آخر شد هم این که می نویسم و آسان اگر بود این گونه نمی نوشتم. آن دوست که مزاح کرد البته نیک می داند که فیدل عشق من نیست. اما در ذهنم جایی ویژه دارد، حرمتی دارد و اعتباری. فیدل را دوست داشتم. حالا که کناره گرفت، بیشتر. و این نه به خاطر دهن کجی پنجاه ساله اش به قلدران کاخ سفید است، نه از سر همدلی با باور خدشه ناپذیرش به سوسیالیسم؛ نه با فراموش کردن نامردمی هایش در حق کسانی از مردمش، نه با چشم بستن بر فقر خانه کرده در کوچه و پس کوچه های سرزمینش. فیدل را دوست داشته ام به خاطر آرمان خواهی اش در جهانی که از پول آرمان ساخته و از آرمان ها پول می سازد؛ به خاطر طلب کردن آرزوهایش از زمین در جهان بی آرزویی که آن ابرمردش گوش و این قدرمردش چشم به آسمان دارد؛ و فراتر از همه به این خاطر که در جهانی که دوست داشتن - هنوز - دلیلی نمی خواهد، دوست داشتنی یافتم اش.

کارلو، که اتاقی از اتاق های خانه اش را در هاوانا اجاره کرده بودم، از فیدل گله داشت. کارلو از اقتصاد بی سامان می نالید و خون به دل داشت از سوسیالیسم. بیش از آن از ابرقدرت بیخ گوش، از دشمن قدرتمند سوسیالیسم. کارلو می گفت "فیدل دگم است. کمی کوتاه آمدن به نفع ما مردم چیزی از او کم نمی کرد." کارلو راست می گفت، اما او هم چون میهمان ش، پیرمرد دگم را دوست داشت. کارلو می گفت: "کاش فیدل تا مرگ ادامه نمی داد. یا می رفت و همان اسطوره که بود باقی می ماند." او راست می گفت. فیدل ماند تا ناگزیر برود. ماند تا غریبه گان دیکتاتور نام نهندش و هم خانه گان به شوق رفتن ش حیاط همسایه را آذین ببندند و برای پایکوبی دوباره در حیاط خویش مشق کنند. کارلو این همه را می دانست و فیدل را دوست داشت. شاید آرمان او را. که نه فتح ذخایر دنیا بود، نه تدارک ملزومات آخرت. کارلو می گفت فیدل دزد نبود؛ آمده بود نان را به تساوی قسمت کند، و آگاهی را و سلامتی را. گاه توانست و گاه نتوانست؛ اما همیشه خواست. گاه آنچه به تساوی قسمت کرد، فقر بود نه نان. اما نان را نبرد. آگاهی را و سلامتی را دریغ نکرد. به گمان من کارلو راست می گفت. شاید او فیدل را بیشتر از من دوست داشت. شاید او هم دگم بود. شاید او و مهمانش کبک بودند سر فرو برده در برف. کور شقاوت و بینای شعار. شاید فیدل آن همه نیست و این است. بد بوده و بد است. برای کارلو و من اما او، دیکتاتوری است بدون حتی یک تصویر عظیم یا تندیس بدقواره در قلمرو حکومتش. ما فیدل را دوست داشتیم. حالا که کناره گرفت، بیشتر.