Tuesday، March 4، 2008

یوزپلنگانی که با من دویده‌اند

این حال را یادم رفته بود. این‌که هر کس گوشه‌ای، در تاریکی، ولو شود و موسیقی در هوا بچرخد و هر کس را به جایی ببرد. گوشه چشم‌ها، بادلیل و بی‌دلیل، تر شود و چشم‌ها به بالا خیره.
قبلاً این حس را بیشتر، و خیلی زیاد، در سفر تجربه کرده بودم.
شب، کوه، پای آتش
شب، ویلا، پای شومینه یا زیر کرسی
شب، دشت، توی کیسه خواب
شب، خانه یاسی
بیشتر وقت‌ها هم موسیقی صدای یکی از بچه‌ها بود که می‌خواند و بقیه همراهی‌اش نمی‌کردند. فقط لذت می‌بردند. هر کس چند آهنگ مخصوص خودش داشت که هم بیشتر دوستشان داشت و هم بهتر می‌خواندشان. بدون اغراق می‌توانم بگویم که پنجره گوگوش را با صدای یکی از همین هم‌راهان به مراتب بیشتر از اجرای خود گوگوش دوست دارم. حسش را خیلی بهتر درمی‌آورد. فریدون فروغی، فرهاد، عماد رام، فرامرز اصلانی، هایده، بنان، و خیلی‌های دیگر باید می‌بودند و اجرای پرحس آهنگ‌هایشان در فضای باز را می‌شنیدند.
و سکوت بین آهنگ‌ها از خود آهنگ‌ها هم زیباتر بود.

امشب رفتم به آن فضا. در خانه دو دوستی که حس و حال خوشی نداشتند و بعد از چند آهنگ گوش کردن چراغ‌ها خاموش شد و هر کس هر جا بود دراز کشید و چشم‌ها را به جایی خیره کرد. تازه‌کار بودیم. با این‌که دوستان نسبتاً قدیمی و کاملاً صمیمی هستند، دست‌کم من باهاشان در این فضا تازه‌کار بودم. و موسیقی هم صدای ما نبود. خود موسیقی بود. سیمین غانم و ابی و گوگوش و شجریان و ... اما باز هم خیلی چسبید. در نمی‌دانم چه مدتی که توی خاموشی غرق بودیم، بدون یک کلمه حرف یا هر چیز دیگر، حس می‌کردم که به هم نزدیک‌تر می‌شویم. یک بار مجری رادیو پیم بین برننامه‌ها کلمات قصار می‌گفت و چیزی هم به این مضمون گفت که دوستان آدم کسانی هستند که با آنها گریه کرده، نه کسانی که با آنها خندیده.
امشب دوست‌تر شدیم.