یکشنبه ۲۹ آوریل ۲۰۰۷

امشب دست کردم بین چند کتاب فارسی که همراهم آورده‌ام و «یوزپلنگانی که با من دویده‌اند» بیژن نجدی را، که عزیزی همراهم کرده بود، بیرون آوردم.
از بیژن نجدی یکی دو داستان کوتاه خوانده‌ام. این کتاب هم مجموعه داستان است. ولی الان نمی‌خواهم درباره داستان‌های نجدی چیزی بگویم.
نجدی سال ۷۶ در ۵۶ سالگی مرد و همان موقع من قطعه‌ای را که به عنوان وصیت‌نامه‌اش چاپ شد خواندم و مبهوت زیبایی‌اش شدم.
صفحه اول این کتاب هم همان وصیت‌نامه را چاپ کرده‌اند. خواندم و لذت بردم. گفتم شما را هم در این لذت شریک کنم. ممنون از گردون که متن قطعه را آنجا پیدا کردم:



نیمی از سنگ‌ها، صخره‌ها، کوهستان را گذاشته‌ام
با دره‌هایش، پیاله‌های شیر
به خاطر پسرم
نیم دگر کوهستان، وقف باران است.
دریائی آبی و آرام را با فانوس روشن دریائی
می‌بخشم به همسرم.
شب‌های دریا را
بی آرام، بی آبی
با دلشوره‌های فانوس دریائی
به دوستان دوران سربازی که حالا پیر شده‌اند.
رودخانه که می‌گذرد زیر پل
مال تو
دختر پوست کشیده من بر استخوان بلور
که آب، پیراهنت شود تمام تابستان.
هر مزرعه و درخت
کشتزار و علف را
به کویر بدهید، ششدانگ
به دانه‌های شن، زیر آفتاب.
از صدای سه تار من
سبز سبز پاره‌های موسیقی
که ریخته‌ام در شیشه‌های گلاب و گذاشته‌ام
روی رف
یک سهم به مثنوی مولانا
دو سهم به "نی" بدهید.
و می‌بخشم به پرندگان
رنگ‌ها، کاشی‌ها، گنبدها
به یوزپلنگانی که با من دویده‌اند
غار و قندیل‌های آهک و تنهائی
و بوی باغچه را
به فصل‌هایی که می‌آیند
بعد از من ...