وقتی بحثهای این روزها درباره جنگ اسرائیل و حزبالله را میخوانم و میشنوم یک چیز خیلی نظرم را جلب میکند و آن هم اینکه قضاوت کلی درباره ماجرای اسرائیل و فلسطین خیلی روی دیدگاه آدم درباره وقایع این جنگ اثر دارد.
یعنی مثلاً نظر کلی یک اسرائیلی، یک لبنانی سنی یا مسیحی، یک لبنانی شیعه، یک فلسطینی، یک آمریکایی، یک اروپایی چپگرا درباره مسئله خاورمیانه خیلی با هم فرق میکند و همین تفاوت نحوه قضاوتشان نسبت به جنگ اخیر را هم تغییر میدهد.
در کنار این آدمها که موضع مشخصی درباره این بحران دارند، عدهای هم هستند که یک دیدگاه کلی ندارند و هر کدام از اتفاقات را به طور مستقل و مجزا قضاوت میکنند. من فکر میکنم تعداد این افراد حداقل در ایران خیلی هم کم نیست.
این جملهها را بخوانید:
« کدام کشور دموکراتیک وجود یک نیروی شبه نظامی ضد خود را در نزدیکی مرزهایش تحمل میکند؟ ان هم نیرویی که دولت کشور همشایه هیچ تسلطی بر آن ندارد.»
این جملهها در ظاهر منطقی به نظر میرسند. اینها را مقامات اسرائیلی و به خصوص سفیر اسرائیل در سازمان ملل در روزهای اول جنگ مدام تکرار میکردند. من از بعضی از دوستان ایرانیام هم چیزی شبیه این را شنیدم. که اسرائیل دارد از امنیت خودش دفاع میکند و حق دارد این کار را بکند. حالا کمی دارد در بمباران زیادهروی میکند قبول. ولی در کل حمله به حزبالله حق اسرائیل است.
خب حالا کمی هم ماجرا را از چشم یک عضو حزبالله یا یک لبنانی شیعه ببینیم.
اسرائیل دشمنی است که سالها لبنان را اشغال کرده بوده و سال ۲۰۰۰ از جنوب لبنان خارج شده. اما هنوز چند صد لبنانی و چند هزار فلسطینی را در زندان هایش اسیر دارد. تجربه هم نشان داده که به هیچ صراطی مستقیم نیست و هرچه جلویش کوتاه بیایی جلوتر میآید.
باز هم تجربه نشان اده که از هیچ راهی حاضر به آزاد کردن زندانیها نیست جز یک راه. آن هم مبادله زندانیها با شهروندانش که در دست ما اسیرند. چند سال پیش یک تاجر اسرائیلی و جنازه سه سرباز اسرائیلی را با حدود ۴۰۰ زندان مبادله کردهایم.
در ضمن این را هم میدانیم که زندانهای اسرائیل بدترین زندانهای دنیا هستند و داستانهایی که از شکنجههایشان میشنویم بعضاً باورکردنی نیست. ولی خب بقایای زندانهایشان در جنوب لبنان نشان داد که خیلی از داستانها واقعی بودهاند.
خب. ما یک دشمن دارم و کلی زندانی در دستش. حالا دو تا سربازش را اسیر گرفتهایم تا سر فرصت با زندانیهایمان مبادله کنیم. آماده جنگیدن هم هستیم.
راستش این استدلال برای من تا حدود حیلی زیادی پذیرفتنی است. میدانم که یک سری اعتراض به این استدلال دارید. شاید یکیاش این باشد که حزبالله با این کارش باعث شد که کل لبنان نابود شود. جوابی که حزبالله به این اعتراض میدهد برای من پذیرفتنی است. این پست طولانی شد. شاید رد پستهای بعدی نوشتم.
این یکی دو مطلب هم به نظرم خواندنیاند:
گزارشگر گاردین رفته داخل یکی از خانههای تیمی حزبالله و با دو سه چریک صحبت کرده.
جیم میور -یکی از گزارشگران معروف بیبیسی در خاورمیانه که سالها هم ایران بوده- موضع آمریکا را در این جنگ بررسی کرده. با چند جمله آخرش حیلی مولفقم.
Saturday، July 29، 2006
Tuesday، July 25، 2006
هنر چی؟
۱.
بعد از یک سال رفتم تئاتر: موسیو ابراهیم و گلهای قرآن
متن کار را اشمیت نوشته و دو بازیگر هم بیشتر ندارد: بهزاد فراهانی و هومن برقنورد. هر دو خوبند. متن هم خوبست.
گویا کتابش هم هست و یک فیلم فرانسوی هم از رویش ساختهاند.
ما که دیدیم و حال کردیم.
۲.
فیلم پنهان ساخته میشاپیل هانکه در یکی دو سینما اکران شده. ژولیت بینوش و دانیل اوتوی (بازیگر نقش اول فیلم روز هشتم) بازیگران اصلی فیلم هستند.
فیلم هم مسئله ناامنی انسان در جامعه جدید را نشان میدهد و هم نژادپرستیای را که در زیر پوست جامعه فرانسه جاریست. من فیلم را در جشنواره و همزمان با شورشهای نوجوانان فرانسوی دیدم و به من در فهم آن ماجرا کمک کرد.
بازیها عالی است و خود فیلم هم. دیدنش را توصیه میکنم.
یادداشتم درباره پنهان بعد از دیدنش در جشنواره
۳.
نمایشگاه عکسی هست در خانه هنرمندان. دو ماهی هست که هست. من تازه دیروز رفتم. عالی نبود ولی خوب بود. عکسهای ۱۷ عکاس معاصر ایرانی بود. از انقلاب و جنگ گفته تا فلسطین و طبیعت.
کامپیوترم چند روز خراب بود.
من هم مثل خیلیها اتفاقات لبنان را تعقیب میکنم و مدام نگرانم که نکند یکی از دو طرف (آمریکا و ایران) بخواهند درگیری را گسترش دهند. از طرف ایران خیالم راحتتر است ولی گویا آمریکا این گزینه را کاملاً در نظر دارد. حرفهای امروز رایس بعد از مذاکره با اولمرت هم خیلی بوی خوبی نمیداد. رایس گفت فرصت خوبی برای ایجاد یک خاورمیانه جدید به دست آمده و این یعنی اینکه اسرائیل فعلاً اجازه دارد به لبنان حمله کند.
Thursday، July 20، 2006
کورش بالاخره نوشت. چندین روز بود منتظر بودم ببینم کورش که یکی دو سال پیش به لبنان سفر کرده و مسائل منطقه را هم دنبال میکند، چیزی بنویسد.
نوشتهاش نکتههای زیادی دارد. خواندنش را توصیه میکنم. چند تا لینک خوب هم داده. به دو سه وبلاگ اسرائیلی. خواندن آن وبلاگهای اسرائیلی هم جالب است.
دنبال مطالبی هستم درباره نظر مردم لبنان نسبت به حزبالله بعد از این ماجراها. اگر جایی چیزی دیدید که اطلاعاتی در این مورد داشت، لینکش را برایم بفرستید. ممنون میشوم.
مطالب رابرت فیسک را هم شدیداً توصیه میکنم. فیسک بیش از بیست سال است که در خاورمیانه زندگی میکند. اصل زندگیاش در لبنان است و البته عنداللزوم مدتی میرود در کشورهای دیگر که مرکز خبر باشند (مثل عراق یا افغانستان) ساکن میشود. کلاً سالهاست گزارشهای فیسک یکی از نگاههای اصلی غیر از نگاه رسمی به مسائل خاورمیانه هستند.
فیسک برای روزنامه ایندیپندنت مینویسد ولی برای خواندن گزارشهایش روی سایت ایندیپندنت باید پول داد. اسمش را توی گوگل نیوز بگردید. بعضی از سایتها گزارشهایش را با یکی دو روز تأخیر میگذارند.
در یکی از گزارشهایش نوشته که عکسالعمل حزبالله نشان میدهد که این عمیات از چند ماه قبل برنامهریزی شده بوده و یک هو نبوده. اطلاعات جالبی دارد. خواندنش را توصیه میکنم.
این را هم ببینید. مقالهای از یکی از صلحطلبان اسرائیلی که کاوه شجاعی زحمت ترجمهاش را کشیده. نکتههای خواندنیای دارد. او هم عقیده دارد که هدف نصرالهه کمک به فلسطینیها بوده.
من با خواندن این مقالهها هنوز هم فکر میکنم که اسیر کردن آن دو سرباز تصمیم خود حزبالله بوده و ایران نقش مهمی نداشته. گرچه آمریکا و اسرائیل خیلی دوست دارند بگویند بوده و آنقدر هم میگویند که خیلیها باورشان شود و اگر سر مسئله هستهای نتوانستند خیلی جدی حالایران را بگیرند، این را بهانه کنند و ...
خدا عاقبتمان را به خیر کند.
(ادیتورم قاطی کرده، نمی توانم لینک بگذارم. ببخشید)
Monday، July 17، 2006
۱.
اول از همه یک معذرتخواهی. گویا خیلی از وبلاگها رد این روزها درباره درگیریهای اخیر نوشته بودند و من ندیده بودم. البته من نوشتم حدود ۵۰ وبلاگ و واقعاً هم در آن ۵۰ وبلاگ چیزی ندیدم.
در یکی دو مورد هم وبلاگنویسان ساکن ایران را خارج از ایران تصور کرده بودم که احتمالاً برداشت من از نوشتههایشان بوده، چون من نمیشناختمشان.
خیلی از بچههایی که چیزی نوشته بودند در کامنت نظرهای مطلب قبلی آدرس وبلاگشان هست، اگر دوست دارید ببینید. علی معظمی و خوابگرد هم چیزهایی نوشتهاند که لینکشان آنجا نیست).
۲.
احمد زیدآبادی مطلبی نوشته در روزنامه اعتماد ملی درباره وقایع اخیر. روی صحبتش هم با آمریکاست. من اصولاً در مورد مسئله خاورمیانه از بعضی جهات همنظر آقای زیدآبادی نیستم. ولی آن موقع که در شرق بودم همیشه میرفتم و تحلیلش را میپرسیدم و الان هم سعی میکنم یادداشتهایش را بخوانم. شاید تنها کسی است که ماجرای خاورمیانه را جدی تعقیب میکند و تحلیلهایش را مرتب مینویسد.
۳.
امروز آخرین روز از اعتراض سه روزه به زندانی شدن زندانیان بود. جلسه در دفتر ادوار بود. من هم یک سر رفتم. کم آنجا بودم ولی زیاد انرژی گرفتم. راستش فکر میکردم خلوتتر از این حرفها باشد. گرچه خیلی هم شلوغ نبود. شاید حدود ۱۰۰ نفر که فکر کنم تا آخر مراسم به دویست نفر هم میرسیدند. ولی میدانستم که اگر اطلاعرسانی بهتر بود خیلی آدم بیشتری میشد بیاید.
غیر از اینهایی که همیشه در اینجور مراسم میبینم، چهرههای آشنای دیگری هم دیدم: جعفر پناهی کارگردان، بابک احمدی (که اولین سخنران بود و چقدر قشنگ و دلنشین حرف زد) و احمد باطبی (که گویا او هم مثا امیرانتظام بدون حکم آزادی عملاً آزاد است و از دیدنش چقدر خوشحال شدم).
Sunday، July 16، 2006
رفتم به دوم دبیرستان
سال ۷۴ بود. پنج شنبه روزی در اواسط بهمن. ساعت ۱۱ و نیم صبح (ظهر) رفتم دم مرحوم سینما آزادی. یکی دو تا از دوتسانم یکی دو ساعت جلوتر از من در صف ایستاده بودند. قرار بود آخرین فیلم کیومرث پور احمد را که خسرو شکیبایی آن روزها محبوب در آن بازی میکرد، در سانسهای ۱۴ و ۲۱ سینما آزادی نمایش دهند (حشنواره بود طبیعتاً).
آن موقعها مثل الان نبود. شاید هم ما مثل الان نبودیم. ۵-۶ ساعت در صف ایستادن برای فیلمهای مخملباف و کیمیایی و مهرجویی و حاتمیکیا و صد سال یک بار بیضایی و کیارستمی کاملاً معمول بود. بیشتر از آن هم خیلی عجیب نبود. ما هم رفته بودیم که شاید به سانس ۱۴ برسیم، ولی در واقع امید اصلیمان به سانس ۲۱ بود و مطمئن بودیم که برای آن سانس بلیت بهمان میرسد.
یادم هست که آن موقعها تازه شریعتی را کشف کرده بودم و آن روز توی صف هم تشیع علوی، تشیع صفوی شریعتی دستم بود. وقت را با خواندن کتاب و گپ زدن با بچهها میگذراندیم و با جلوییها و عقبیها رفیق میشدیم.
سانس ۲ که بلیت بهمان نرسید. برای یک سالن ۹۰۰ نفری کمتر از ۳۰ بلیت فروخت. بقیه همه کارتی بودند. ایستادیم برای ۹. چشمتان روز بد نبیند. سانس ۹ هم بیاغراق از ۶۰ بلیت کمتر فروخت و به ما که اولهای صف بودیم هم نرسید.
آن موقعها سانس فوقالعاده خیلی مد بود. اولین سالهایش بود اصلاً. یک سانس فوقالعاده گذاشتند برای ساعت۱۲ شب و تقریباً هر کس توی صف بود، از ما که ۱۲ ظهر آمده بودیم گرفته تا کسی که ۱۱ شب آمده بود، بلیت گرفت و آمد توی سالن.
و اینچنین شد که من طولانی صف سینما را در تمام عمرم برای فیلمی ایستادم که قاعدتاً نباید. حدود ۱۲ ساعت برای خواهران غریب.
آن شب فیلم آن قدر چشمم را نگرفت. الته خیلی خندیدیم. خیلی خیلی زیادتر از آنچه فیلم صحنه خندهدار دارد. میدانید که ۱۲ شب به بعد در انبان خنده آدم باز میشود. ولی خواهران غریب تبدیل شد به یکی از خاطرات نوجوانی من.
فیلم را در اکران ندیدم. ولی به لطف تلویزیون چندین و چند بار دیگر دیدهامش. هر بار که شروع میشود -مثل امشب- میگویم صحنههای آواز اولش را میبینم و میروم پی کارم. ولی تقریباً هر بار -باز هم مثل امشب- نمیتوانم دل بکنم و تا آخر فیلم را میبینم.
نمیدانم این نظر من به خاطر خاطرهایست که از این فیلم دارم یا نه. ولی واقعاً خواهران غریب را یکی از بهترین فیلمهای ایرانی میدانم. فیلمی که به بهترین نحوی تماشاگر را راضی میکند -فیلم پرفروشی بود- و بازیها و کارگردانی و قصه و همه چیز فیلم توی ذوقت نمیزند. افسانه بایگان در یکی از استثناهای دوران بازیگریاش خوب بازی میکند و خسرو شکیبایی هم مثل بیشتر فیلمهای آن دورهاش خوب است.
آهنگهای فیلم هم -که فکر کنم کار ناصر چشم آذرباشند- بینظیرند و یادم هست که موسیقی متنش تا مدتها یکی از نوارهای محبوب من و خیلی از دوستانم بود.
ممنون از تلویزیون که امشب چندین و چند باره پخشش کرد.
Saturday، July 15، 2006
برنامه اعتصاب غذای سه روزه از جمعه شروع شده و شنبه و یکشنبه هم ادامه خواهد داشت.
اگر احتمالاً در جریان نیستید، ماجرا اینست که عدهای تصمیم گرفتهاند که همزمان در همه شهرهای دنیا برای آزادی سه زندانی (اسانلو یه عنوان نماینده جنبش کارگری، موسوی خوئینی به عنوان نماینده جنبش دانشجویی و جهانبگلو به عوان نماینده روشنفکران) کاری بکنند. از تجمع و سخنرنی گرفته تا اعتصاب غذا.
گنجی هم یکی از بانیان اصلی این برنامه بوده.
در تهران این برنامه در دفتر ادوار تحکیم برگرار میشود. راستش آدرسش را نمیدانم ولی اگر فهمیدم سعی میکنم اینجا بنویسم. اگر کسی میداند کامنت بگذارد لطفاً.
هر چه آدم بیشتری بیاید تأثیرش بیشتر است. یک عده در زندان هستند. ما حداقل زحمت پیدا کردن آدرس اینجا و یک سر زدنش را به خودمان بدهیم.
Friday، July 14، 2006
یکی دو ساعت پیش یکی از بچهها از رادیو بیبیسی زنگ زد و از من خواست یکی دو دقیقه درباره واکنش وبلاگهای ایرانی به درگیریهای اخیر اسرائیل با لبنان و فلسطین حرف بزنم. یک ساعتی وقت خواستم که دقیقتر وبلاگها را ببینم.
فکر کنم حدود پنجاه وبلاگ را که در این یکی دو روز آپدیت شده بودند دیدم. نتیجهاش این بود:
از وبلاگهایی که نویسندههایشان در ایران هستند فقط دو وبلاگ در این مورد نوشته بودند که یکیاش خودم بودم.
از وبلاگهایی نویسندههایشان در ایران نیستند، چند نفری چیزهایی نوشته بودند که آنهایی که من میشناختمشان عموماً ساکن آمریکا بودند. سیبیلطلا و کلنگ و خورشید خانوم و دو سه تای دیگر (آذرستان و سرزمین رؤیایی و زندگی روی ترن هوایی و نازلی).
به خدا نمیخواهم بگویم همه شماها چقدر آدمهای بیعاطفه بیمسپولیتی هستید. ولی به نظر من درباره این مشاهده میشود حرف زد. دلیل این مسئله چیست؟
آیا ما اصولاً به اتفاقاتی که در جهان میافتد بیتوجهایم؟
من فکر نمیکنم اینطور باشد. درباره اخراج زیدان و شورشهای فرانسه و قتل تئو وانگوگ و انتخابات آمریکا کلی در وبلاگها چیز نوشته شد.
نمیشود گفت اهمیت این خبر از اینهایی که گفتم کمتر است. کافی است بیبیسی و سیانان را نگاه کنید و ببینید که تقریباً برنامههایشان را تعطیل کردهاند و این درگیریها را پوشش میدهند.
این روزها خبر مهم دیگری هم نبوده که بگوییم این درگیریها تحتالشعاع آن قرار گرفته. خود من هم معمولاً مسئله اسرائیل-فلسطین را تعقیب میکنم در روزهای جام جهانی چیزی درباره حمله اسرائیل به غزه ننوشتم (که باعث گلایه بعضی از دوستانم هم شده بود). ولی این بار این دلیل هم نیست.
فکر میکنم همهمان حدوداً میدانیم دلیل چیست. مسئله اسرائیل-فلسطین در ایران تبدیل به یک مسئله حکومتی شده. حمایت شدید جمهوری اسلامی از فلسطین که با روی کار آمدن حماس شدیدتر هم شده و این تصور که ما ایرانیها داریم برای حمایت دولتمان از فلسطینیها الکی هزینه میدهیم (به درستی یا نادرستیاش کاری ندارم) باعث شده که همه ما از حرف زدن درباره این مسئله اکراه داشته باشیم.
روشنفکرهای ما هم دقیقاً همینطورند. چپهای سابق که به راست چرخیدهاند میخواهند از همه تعلقات قبلیشان دوری کند و اتفاقاً حمایت از فلسطین یکی از قویترین این تعلقات بوده.
راستش هنوز هم در بیشتر کشورهای دنیا قشر روشنفکر -که بیشترشان گرایش چپ هم دارند- عموماً مخالف اسرائيل هستند.
یک ماجرای جالب:
چند وقت پیش پسر دایی یکی از دوستانم به اسران آمده بود. او سی و چند ساله است و از بچگی در آمریکا بزرگ شده. الآن هم در دانشگاه ادینبورو استاد است. دوستدختر (شاید هم زن) ی دارد که فلسطینیالاصل است. او فیلمششاز است و بیشتر فیلمهایش با موضوع فلسطین.
وقتی آمده بود ایران با هم به یکی از این محفلهای روشنفکری رفتیم که چند تا از روشنفکرهای (غیرمذهبی) ایران هم آنجا بودند. بحث به اسرائیل کشید (البته خیلی هم نکشید. من چون میخواستم بحث برای مهمانم جذاب باشد بحث را به اسرائیل کشاندم).
بنده خدا شاخ درآورده بود. میگفت هیچ جای دنیا ندیده یک جمع روشنفکری اینقدر طرفدار اسرائیل و آمریکا باشند.
کاری به درستی و غلطی موضع عمومی روشنفکرانمان ندارم. مناقشه اسرائیل-فلسطین (یا اسرائیل-اعراب) مناقشهای است که شناختنش برای کسی که مسائل روز را دنبال میکند لازم است.
حکم صادر نمیکنم. ولی میگویم غفلت خودخواستهاس که خیلی از ما ها به شناختن این مسئله نشان میدهیم با اهمیت مسئله تناسب ندارد. یعنی ما برای شناختن مسائلی کماهمیتتر از این اشتیاق بیشتری نشان میدهیم.
بحث طولانی شد و مثل همیشه بریده بریده. ولی واقعاً این موضوع جای بحث دارد. فکر میکنم باز هم بنویسم.
Thursday، July 13، 2006
ماجراهای این هفتههای اسرائیل و فلسطین و به خصوص ماجرای این دو سه روز اسرائیل و لبنان یک چیز را نشان داد. آن هم اینکه هر صلحی در خاورمیانه شکننده استُ شدیداً هم شکننده است.
دلیلش هم این نیست که صلح به نفع طرفین نیست. الآن نه فلسطین دوست دارد با این وضع مالی خراب با اسرائیل درگیر شود و نه لبنان*. اسرائیل هم در نهایت از آرامش بیشتر منتفع میشود.
ولی چیزی که من میبینم و میفهمم این است که همه طرفهای درگیر منطقاً قبول دارند که باید به صلح برسند ولی سابقه چند دهه درگیری و کشت و کشتار و کلی کینه انباشته شده، نمیگذارد.
یکی موشکی شلیک میکند و آن یکی فکر میکند اگر جوابش را ندهد، مردمش نراحت میشوند و به بیغیرتی متهمش میکنند. او هم حمله میکند.
سومی به حمایت ا اولی وارد ماجرا میشود و دو سرباز را اسیر میکند. دومی باز هم برای این که کم نیاورده باشد، این حرمت را اعلام جنگ تلقی میکند و شروع میکند به بمباران.
این سیکل تا ابد میتواند ادامه پیدا کند. تا وقتی که مردم دو طرف از هم متنفرند. تا موقعی که فلسطینیها در دلشان از مردن هر یک اسرائیلی خوشحال میشوند و اسراپیلیها هم همه فلسطینیها را قاتل میدانند و از مردن یکی یکی شان ذوق میکنند.
نمیدانم چه میشود کرد. زور اروپا نمیرسد و آمریکا هم که شاید بتواند کاری کد نمیخواهد.
واقعاً گیجم. اتفاقات این دو سه سال کمی امیدوارمان کرده بود ولی این اتفاقات این روزها من را به این فکر برده که شاید هر جور امیدواری اشتباه باشد. در این دایره نفرت و رودربایستی.
* به نظر من ربط دادن عملیات حزبالله به ایران و این ادعا که ایران برای تحتالشعاع قرار دادن مذاکرات هستهای، دستور این عملیات را به حزبالله داده زیادی بیربط است.
Tuesday، July 11، 2006
۱.
مصاحبه شرق با مراد ثقفی خواندنی است. البته کمی طولانی است ولی به نظر من تحلیل خوبی از شرایط الان سیاسی ایران کرده. پیشنهاد آخرش به نظرم عملی نیست ولی تحلیل اولش خوب است.
۲.
اگر خودتان یا خواهر برادرتان یا کس و کارتان بچه کوچک (مثلاً تا ۱۰ سال) دارید، ببریدش اینجا. حتماً بهش خوش خواهد گذشت.
Saturday، July 8، 2006
باز ۱۸ تیر است.
خیلیهایمان خیلی خاطرهها از ۷ سال پیش داریم. خاطرههایی که خیلیهایشان خونی است، مشتی است، اشکی است، ترسی است.
اما نمیدانم چرا الان، امسال دوست دارم خاطره جور دیگری بگویم.
روز ۲۱ تیر بود فکر کنم. یکشنبهای که شب جمعه قبلش ریخته بودند توی کوی.
همه جمع بودند توی کوه. همه عصبانی، ناراحت، برافروخته و خیلیها سیاهپوش.
عبدالله نوری آمد. چند ماه قبلش از وزارت کشور عزل شده بود و حالا معاون توسعه رئیسجمهور بود. رئیسجمهوری که بچهها از نیامدنش به کوی خیلی عصبانی بودند.
با توجه به سابقه نوری استقبال خوبی از او شد. خوب به نسبت مثلاً موسوی لاری وزیر کشور که شیشه ماشینش را شکستند و کم مانده بود خودش را هم کتک بزنند.
نوری پشت تریبون رفت که حرفش را شروع کند. شاید ده هزار نفری در کوی و خیابانهای اطراف جمع بودند. افشاری و بچههای تحکیم هم پشت نوری ایستاده بودند.
نوری حرفش را شروع کرد: «در حادثهای...» جماعت حرفش را قطع کردند و شروع کردند به هو کردن. آن روزها هر کس ۱۸ تیر را کمتر از «فاجعه» خطاب میکرد، حسابش با کرامالکاتبین بود.
اغراق نمیکنم. چند دقیقهای طول کشید تا بچههای تحکیم جماعت را آرام کردند و نوری دوباره حرفش را شروع کرد: «در حادثهای ...» و باز هم هامن بساط.
این بار آرام کردن بچهها خیلی بیشتر طول کشید. هو میکردند و به نوری بد و بیراه میگفتند.
نوری بار سوم هم همین را گفت و این بار از هو کردن بچهها عصبانی شد: «شما وقتی نمیگذارید من که قبولم دارید جملهام را تمام کنم و بعد هو ام کنید، با مخالفانتان چه میکنید؟» بچهها کمی آرام شدند.
« من میخواهم بگویم در حادثهای که در دوم خرداد ۷۶ اتفاق افتاد، فلان و فلان و بعد برسم به مارجاهای این چند روز»
Sunday، July 2، 2006
ترسوها از جان فوتبال چه میخواهند؟
گفتن ندارد که جام جهانی دیروز تقریباً برای من تمام شد. شاهدش هم اینکه پرواز برگشتم روی یکی از بازیهای نیمهنهایی بود و از اول قصد داشتم روزش را تغییر دهم. ولی واقعاً بازی آلمان-ایتالیا اصلاً آنقدر برایم جذاب نیست.
تیمهای موردعلاقه من یکییکی حذف شدند.
حذف اسپانیا که اصلاً غیرمنتظره نبود. با اینکه بزیهای امسالشان کلی امیدوارم کرده بود و فکر میکردم فرانسه را میبرند ولی واقعاً خیلی رو میخواهد که آدم از حذف اسپانیا متعجب یا ناراحت شود. گرچه به نظر من اسپانیا از فرانسه بهتر بود و اگر پویول عزیز آن اشتباه را نمیکرد شاید همه چیز جور دیگری میشد.
اما برزیل باخت. آن هم به ترسویی مربیاش. وقتی تیمی داری که چند سال است با سیستم ۴-۴-۲ بازی میکند، با چه منطقی جلوی فرانسه تیمت را با یک مهاجم به زمین میفرستی؟ واقعاً جوابی جز ٓترسٓ میتوان داد؟ کارلوس آلبرتو از فرانسه میترسید. آن هم نه از قدرت فرانسه، که فرانسه تا قبل از بازی دیشب قدرتمند نشان داده بود. او از تکرار فاجعه ۹۸ میترسید و همان هم به سرش آمد. وقتی ترکیب اولیه برزیل را دیدم انگار آب سردی روی سرم ریخته باشند. روبینیوی آماده را نگذاشتهای توی زمین، به درک. چرا مثل بازیهای قبل همان آدریانو را به زمین نفرستادی؟
کارلوس آلبرتو همان کاری را کرد که برانکو میکرد. حتی بدتر. در ترکیب اولیه برزیل عملا سه نفر در پست هافبک دفاعی بازی میکردند: زیروبرتو، گیلبرتو سیلوا و جونینیو. کاکا و رونادینیو هم قرار بود رونالدوی تنبل را تغذیه کنند. کارلوس آلبرتو تیمش را طوری چیده بود که گویا با نتیجه مساوی یا حتی باخت ۱-۰ هم میرود بالا. برزیل برای گل زدن ارنج نشده بود و گل هم نزد.
اگر کارلوس آلبرتو از دقیقه ۱ مثل ترسوها عمل کرد، پکرمن فقط ۱۵ دقیقه در قالب ترسوها رفت و او هم نتیجهاش را دید. آرژانتینی که در نیمه اول کاملاً سوار بازی بود در اولین دقیقههای نیمه دوم به آلما گل زد. بعد از گل هم تا حدود دقیقه ۷۰ بازی را در دست داشت و فرصت جمله به آلمان نمیداد. ولی یک هو ورق برگشت. پکرمنُ کرسپو و ریکلمه را بیرون کشید و کامبیاسو و کروز را به جایشان به زمین فرستاد. کامبیاسو یک هافبک دفاعی عالی است و کروز هم بدون اغراق یک مهاجم معمولی و به نظر من در حر چرکنویس ساویولا و مسی و حتی آیمار. دروازهبان آرژانتین هم در همان دقیقهها مصدوم شد و شمین تعویض پکرمن هم حرام شد. یعنی بعد از تعویض آرژانتین تبدیل شده بود به یک تیم نسبتاً ضعیفترُ در حالی که آلمن کاملاً تجدید قوا کرده بود. آلمانها از دقیقه ۷۵ کمی توانستند توپ را در اختیار بگیرند و در تنها -دقت کنید تنها و تنها- شوت به سمت چارچوبی که در کل بازی داشتند، به آرژانتین گل زدند.
بعد هم وقت اضافه نفسگیر و حملات بینتیجه آرژانتینی که قوای تهاجمیاش کروز نسبتاً بیعرضه و تهوز و ماکسی رودریگز خسته بودند. آخر سر هم پنالتیها آرژانتین را از جام بیرون انداختند.
من به طور سنتی طرفدار برزیل هستم ولی در این جام از حذف آرژانتین بیشتر ناراحت شدم. آرژانتین به نظر خیلیها -ازجمله مفسر سایت رسمی بازیها- بهترین تیم جام بود و اگر پکرمن نمیترسید و هافبک هجومیش را با یک هافبک دفاعی عوض نمیکرد، میتوانست آلمان را شکست دهد. مدام میگویند بهترین دفاع، حمله است ولی پای عمل میرسد کمتر مربیای است که به این اصل عمل کند. یک گل میزنند و میروند توی زمین خودشان که همان یک گل را نگه دارند.
در تیتر اسم اریکسون را هم بردهام ولی حوصله نوشتن درباره او را ندارم. شاید چون تیم انگلیس آنقدرها هم برایم مهم نیست. در واقع اصلاً مهم نیست. همین قدر بگویم که به نظر من اشتباه اریکسون هم این بود که یک مهاجمه به بازی آمد و کراوچ را روی نیمکت گذاشت.
حیف. حیف که باز هم رکورد باقی ماندن جام اروپایی در اروپا شکسته نشد. باشد تا شااید ۸ سال دیگر.