بابا نمیگذارند حداقل ما که خوشبينيم يک کم خوش باشيم. هی کار را بدتر میکنند.
گذاشتهاند آخرين روز پيشنهادی دادهند که کلی جوک میشود دربارهاش ساخت. چيزهايی رو قبول کردهاند که عمراً تا به حال حرفش را هم نزده بودند.
ولی چون آخرين روز بود اروپايیها يکی از انگشتهايشان را -بسته به فرهنگشان- نشان مذاکرهکنندهها دادند و گفتند ايرانیها هيچ حرف تازهای نداشتند.
گرچه من هنوز هم فکر میکنم تا ماه مارس که قرار شده شورای امنيت کاری به کار ايران نداشته باشد، با اروپا توافق خواهد کرد.
ولی امروز يکی از آدمبزرگها میگفت شرايط اين روزهای ايران را خيلی شبيه سال ۵۶ میبيند. میگفت نظام رو به انحطاط است و نتيجه انحطاط يا انقلاب است يا سرکوب.
بیبیسی در مقالهای توضيح داده که ارجاع ايران به شورای امنيت يعنی چه و گزينههای پيش روی شورای امنيت چيست؟ چون بیبیسی فيلتر است، متن مقاله را اينجا میآورم:
گزينه های پيش روی شورای امنيت
پنج عضو دائم شورای امنيت سازمان ملل متحد و آلمان گفته اند که در جلسه اضطراری شورای حکام آژانس بين المللی انرژی اتمی (دوم و سوم فوريه) خواستار گزارش دادن پرونده هسته ای ايران به شورای امنيت خواهند شد.
اما در بيانيه ای که شب گذشته از سوی اين کشورها منتشر شد گفته شده است که شورای امنيت بايد تا جلسه بعدی آژانس بين المللی انرژی اتمی در ماه مارس، که قرار است گزارش رئيس آژانس در آن ارائه شود صبر کند.
اين تازه ترين چرخش در روند طولانی ديپلماتيک پرونده هسته ای ايران است که احتمال ارجاع آن به شورای امنيت و اعمال تحريم عليه اين کشور را بيش از پيش افزايش داده است.
اما تقريبا همه چيز بستگی به جلسه اضطراری روز پنجشنبه آژانس و فعاليتهای ديپلماتيک فشرده پيش از جلسه بعدی آژانس بين المللی انرژی اتمی که قرار است محمد البرادعی رئيس آژانس گزارش خود را در باره فعاليتهای هسته ايران ارائه دهد خواهد داشت.
حتی اگر پرونده ايران به شورای امنيت سازمان ملل متحد ارجاع شود روندی طولانی در پيش خواهد بود.
گزينه های گوناگونی وجود دارد. کشورهای غربی ممکن است است از شورای امنيت بخواهند که کاری کند که قدرت بازرسان آژانس بين المللی انرژی اتمی در يافتن پاسخ برای مسائل حل نشده در باره فعاليتهای هسته ای ايران بيشتر شود.
شورای امنيت ممکن است پيش از اقدامی قاطع عليه ايران خواستار گزارش ديگری از آژانس در باره فعاليتهای هسته ايران شود.
و احتمال دارد که رئيس شورای امنيت بيانيه هايی منتشر کند که لازم الاجرا نباشد اما در نهايت منجر به قطعنامه های لازم الاجرا شود.
با توجه به عدم تمايل روسيه و چين به اعمال تحريم عليه ايران که هر دو از حق وتو در شورای امنيت برخوردارند و روابط اقتصادی محکمی با ايران دارند در حال حاضر به نظر نمی رسد که اعمال تحريم عليه ايران در آينده نزديک اتفاق بيفتد.
و در عين حال شورای حکام آژانس بين المللی انرژی اتمی و اعضای شورای امنيت احتمالا هشدار ايران را مبنی بر اينکه هرگونه اقدام در جهت ارجاع پرونده اين کشور به شورای امنيت پايان ديپلماسی خواهد بود نيز در نظر خواهند داشت.
Tuesday، January 31، 2006
Monday، January 30، 2006
جشنواره امسال هم تمام شد. جشنواره خوبی بود. از جشنواره مزخرف پارسال که به مراتب بهتر بود. من يکی که مجموعاً راضی بودم. تا سال بعد.
۱۷. برادری جنگ:
جایتان خالی. از فيلم چينی آمد بيرون و بلافاصله رفتم تو و اين فيلم کرهای را ديدم. مجله فيلم نوشته بود يکی از بهترين فيلمهای ساليان اخير کره و حتی شرق آسيا و پرفروشترين فيلم تاريخ کره (طبيعتاً همه کرهها جنوبی است) حتی پرفروشتر از تايتانيک.
برادری جنگ فيلمی بود درباره جنگ دو کره. فيلمی در چهارچوب سينمای هاليوود. يک فيلم پرخزج و به قول سينمايیها با پروداکشن عظيم. به هیچ وجه اغراق نمیکنم: به نظر من و دو نفری که همراهم بودند جلوههای ويژه اين فيلم بهتر از تقريباً همه نمونههای آمريکايیاش بود. مثلاً بعضی از صحنههای جنگی فیلم شبیه نجات سرباز رايان (استيون اسپيلبرگ) بود و به نظر من فيلم کرهای واقعاً بهتر بود.
از نظر فيلمنامه هم خوب بود. داستان اصلی جذاب بود و داستانهای فرعی خوبی هم داشت. از يک نظر ديگر هم خوب بود و آن هم اينکه کمی با تاريخ جنگ دو کره آشنا شدم.
البته فيلم يکسری اشکالهای فيلمهای مدل هاليوودی را داشت. بعضی سکانسهای نچسب يا احساساتی کردنهای الکی و از اين جور چيزها.
ولی يک نکته ديگ: اين فيلم کمی -شايد هم بيشتر- من را ترساند. حدود دو ساعت داشتم جنگ میدیدم و آن جلوههای خیلی خشن و غیرانسانیاش را و بدتر از همه این بود که این غیر انسانیگریها به نظرم کاملاً با منطق آن موقعیت جور میامد. بدنم لرزید. من در مورد مسائل خارجی ایران جزو آدمهای خیلی خوشبین هستم. شاید هم به دلایلی که یکبار گفتم ترجیح میدهم فرض کنم قرار نيست اتفاق خيلی بدی بيفتد. ولی در هر صورت من احتمال حمله نظامی ه ايران را خيلی خيلی کم میدانم. ولی با اين حال ديدن اين بدیها من را لرزاند.
۱۶. رؤيای شانگهای:
فيلمی از سينمای چين که داستانش در چين دهه ۸۰ میگذشت. گويا چينیها در دهه ۶۰ عده زيادی از خانوادههای جوان چين را برای کار به روستاهای دورافتاده فرستاد. فیلم زندگی یکی دو تا از این خانوادهها را در این روستاها ده سال بعد از اعزامشان نشان میداد. پشيمانی و آنها و رؤياشان برای برگشتن به شانگهای.
البته درام فيلم ماجرای رابطه يکی از اين پدران سختگير و دختر جوان -و انصافاً زيبايش- و عشق دختر به يک پسر محلی است.
فيلم خوبی بود. به قول علما مستفید شدیم (و احتمالاً مستفیض نیز).
۱۵. شبانه:
اولين فيلم بلند اميد بنکدار و کيوان علیمحمدی. اميد و کيوان تا به حال چند تا فيلم کوتاه ساختهاند و تقريباً معروفتريم فيلمکوتاهسازهای جوان هستند و هميشه هم با هم کار میکنند.
شبانه یک تجربه جدید و عجیب در سینمای ایران بود. فیلمی با کاتهای متوالی، زوایای عجیب و غریب دوربین، ریتم قر و قاطی (بعضی وقتها تند و بعضی وقتها کند)، رفت و برگشت بین خیال و واقعیت. متأسفانه آنقدر سینمای خارج از ایران را نمیشناسم که فیلمی را نام ببرم که شبیه شبانه باشد.
شبانه به آن معنا قصهگو نبود ولی کارگردانی خوبی داشت. واقعاً تجربه کارگردانی جدیدی در سینمای ایران بود. نمیتوانم بگویم از فیلم خوشم آمد ولی خوشحالم که فیلم را دیدم و اگر اصولاً سینما برایتان چیز جذابیست، پیشنهاد میکنم ببینیدش. البته اگر اکران شود. نه که خیلی مشکل ممیزی داشته باشد. کلاً فیلمی نیست که اکران شود و مردم بروند ببیندش. ولی از این نمایشهای محدود قاعدتاً خواهد داشت.
ساخت شبانه هم حاشیههایی داشت. امید و کیوان شخصیت اول شبانه را برای شبنم طلوعی نوشته بودند. ولی چند روز قبل از شروع فیلمبرداری آن ماجرای ممنوعالتصویر شدن شبنم طلوعی -به دلیل بهایی بودن- پیش آمد. امید و کیوان میگفتند که ان نقش را برای شبنم نوشتهاند و هم به این دلیلی و هم به خاطر احترام به شبنم تصمیم گرفتند کار را کنسل کنند. شبنم طلوعی گفت این کار را نکنند و خودش هم هدیه تهرانی را برای جایگزینی پیشنهاد کرد. هدیه هم قبول کرد (و دستمزدی هم نگرفت).
وسط فیلمبرداری هم نمیدانم چه اختلافی پیش آمد که تهیهکننده گذاشت و رفت و میدانيد که وقتی تهيهکننده برود يعنی کار تعطيل. ولی اين بار هم هديه بهداد بچهها رسيد و در فيلم سرمايهگذاری کرد. واقعاً امسال سال هديه بود. سرمايهگذاریاش در شبانه و بازی عالیاش در چهارشنهسوری که به خاطرش سيمرغ هم گرفت و حقش هم بود.
Sunday، January 29، 2006
باز هم سنديکای شرکت واحد - یک خبر بد:
نمیدانم شنيدهايد يانه؟ طی این یکی دو روز حدود 700 نفر از رانندههای شرکت واحد و تعدادی از دانشجوها دستگير شدهاند.
ماجرا از اين قرار است که چند روز يش سنديکا از رانندهها و کارکنان شرکت واحد خواست در اعتراض به ادامه بازداشت منصور اسانلو رئیس سندیکا و عمل نکردن مسئولان به قولهایشان روز ضشنبه اعتصاب کنند.
روز پنجشنبه تعداد زيادی از اعضای هيأت مديره سنديکا باز داشت شدند. شنبه صبح هم نيروهای امنيتی و انتظامی در پارکينگهای اتوبوس شرکت واحد حاضر شدند و با تهديد و فحش و کتک رانندهها را سر کار فرستادهاند و هر کس که امتناع کرده را دستگير کردهاند. به اين ترتيب حدود ۷۰۰ نفر دستگير شدهاند.
سايت روز هم -که اخبارش چندان موثق نيست- نوشته بعد از نمازجمعه اسلامشهر اسم کسانی را که داوطلب بودند روز شنبه بهجای رانندههای اعتصابی پشت اتوبوسها بنشینند مینوشتهاند.
مامان من هم که بيشتر روزها سوار اتوبوس يکی از خطهای جنوب شهر تهران میشود میگفت راننده اتوبوسی که ديروز سوارش شده از رانندههای آن خط نبوده و ظاهرش هم به رانندهها نمیخورده.
الآن که اينها را مینويسم ساعت ۱۰ شب یکشنبه است و گويا همين چند دقيقه پيش ۲۰ نفر از رانندهها آزاد شدهاند. گويا همسران سه چهار نفر از اعضای هيأت رئيسه سنديکا را هم دستگير کردهاند و وقتی به خانههايشان ريختهاند حتی بچهها را هم زدهاند.
۱۴. انتظار
يک فيلم داستانی فلسطينی درباره پناهندههايی که بيرون از فلسطين هستند (و عموماً آرزويشان اينست که به فلسطين برگردند). فيلم آن لحن حماسی تبليغاتی را -که بعضیهایمان فکر میکنیم در فیلمهای فلسطینی هست- ندارد و خيلی جاها لحن انتقادی پيدا میکند. هنرپيشههای نقش اصلی زن و مرد فیلم هم خوب هستند. هم تيپشان خوب است و هم نسبتاً خوب بازی میکنند.
راستش من دوست دارم هر فيلمی که درباره فلسطين است ببينم. چون دوست دارم بدانم در آن تيکه از دنيا که ما اجازه نداريم برويم چه میگذرد ولی با خواندن مقالههای روزنامهها نمیتوانم فضای آنجا را درک کنم. فيلمها -چه مستند و چه داستانی- بهترين راه شناختن فضای زندگی فلسطینیهای عادی برای من هستند.
۱۳. عصر جمعه
اولين فيلم مونا زندی. زندی سالها دستيار رخشان بنیاعتماد بوده و فيلم کوتاه هم ساخته. يعنی در واقع راه کارگردان شدن را قدم به قدم طی کرده و نتيجهاش هم اين شده که فيلم اولش ديدنی از کار درآمده.
نمیخواهم بگويم عصر جمعه خيلی خوب است ولی حداقل خوب هست. متوسط رو به بالا. با کارگردانی، فيلمنامه، بازیها، گريم و فيلمبرداری معقول. اما این فیلم یک حس اطمینان در من ایجاد کرد. این حس که مونا زندی کارش را بلد است و اگر باز هم فیلم بسازد -که امیدوارم بسازد و زیاد هم بسازد- قاعدتاً چیز پرتی نخواهد بود و باز هم قاعدتاً روز به روز بهتر خواهد شد. رخشان بنیاعتماد هم اولها فيلمهای معمولی نسبتاً خوب میساخت. بعداً رسيد به نرگس و بانوی اردیبهشت و زير پوست شهر.
راستی رؤيا نونهالی هم نقش زنی که در خانهاش آرايشگری میکند را خيلی خوب بازی میکرد.
۱۲. غدا، ترانه فلسطين
فيلمی مستند از يک کارگردان ژاپنی که در برنامه جشنواره اسمش را نوشته بودند «غزه، ترانه فلسطين»، در صورتی که غزه نبود و غدا بود که غدا هم اسم يک دختر فلسطينی است.
سرتان را درد نياورم. اين ماجرای اسم آنقدرها هم مهم نيست. خلاصه بگويم که واقعاً مستند ضعيفی بود. اين خانم (يا آقای) ژاپنی کلی وقت گذاشته بود برای تصويربرداری در فلسطين. مثلاً از اين خانم غدا از سال ۱۹۹۶ تا ۲۰۰۳ تصوير داشت. ولی فکر کنم بدترين راشهای ممکن را انتخاب کرده بود. دوربين دقيقاً میرفت آنجايی که تو دوست نداشتی. میديدی نيم ساعت مینشيند پای حرف يک پيزن فلسطينی.
نمیدانم. شايد برای مخاطب ژاپنی که قاعدتاً نسبت به ما هيچ از فلسطين نمیداند اين فيلم جذاب باشد.
Thursday، January 26، 2006
یک روز عجیب در فلسطین:
آقا جشنواره را ول کن، حماس را بچسب.
امروز که اخبارگوی راديو پيام عزيز گفت که نتايج اوليه نشان میدهد حماس بيشتر از ۵۰ درصد کرسیها را برده باور نکردم. فکر کردم از دروغهای صدا و سيمای جمهوری اسلامی است. آخر ديشب قبل از خواب خبرگزاریها خبر داده بودند که نظرسنجیهايی که بلافاصله بعد از رأی دادن مردم هم انجام شده نشان میدهند که فتح بيشتر از حماس رأی ميآرود گرچه فاصلهشان خيلی کم است. مثلاً ۴۰ درصد و ۳۵ درصد.
ولی احتمالاً میدانيد نتايج رسمی چيست:
حماس ۵۸ درصد و فتح ۳۲ درصد.
احمد قريع نخستوزير هم بلافاصله استعفا داد و صائب عريقات بعد از ديدار با محمود عباس گفت که عباس حماس را مأمور تشکيل کابينه میکند.
واقعاً نمیدانم رأی بالا -يعنی محبوبيت- حماس به خاطر مخالفت شديدش با اسرائيل است يا فعاليتهای خيريهای که حماس در غزه داشته آنها را اينقدر محبوب کرده.
من فکر میکنم -و ياشايد در حقيقت دوست دارم- دومی درست باشد.
راستش خوشحالم که حماس برده. آن هم با اين فاصله. اين يک نه بزرگ بود به پيرهای حزب فتح که زمانی مبارزان بزرگ و بسيار قابل احترامی بودند ولی در دو دوازده سال اخير شده بودند يک سری بوروکرات فاسد. همانهایی که در رقابتهای داخلی فتح آنطور به جوانترهای حزب باختند.
خيلی جالب است. روندی که طی تقريباً بيست سال در منطقه طراحی شده بود و داشت با افت و خيز پيش میرفت حالا دچار يک شوک بزرگ شده. دولتی در فلسطين سر کار آمده که نه تنها میگويد با اسرائيل مذاکره نمیکند، که اصلاً اسرائيل را به رسميت نمیشناسد.
نمیخواهم رودهدرازی کنم. در واقع آنقدر از اوضاع فلسطين نمیدانم که بخواهم تحليل کنم. ولی فکر میکنم يک نتيجه قطعی ديگر هم خواهد داشت و آن قویتر شدن جناح جوان فتح به رهبری مروان برغوثی -عزيز دل من- است. اگر فتح همان پارسال به کانديدا شدن مروان برغوثی و -به احتمال زياد- رئيسجمهور شدن او رضايت میداد الآن اينطور نمیباخت.
۱۱. ماچوکا
فيلمی داستانی از سينمای شيلی ساخت سال ۲۰۰۴.
داستان فيلم در سال ۱۹۷۳ (تقریباً همزمان با کودتای پينوشه) میگذرد. شخصیتهای اصلی فیلم دو پسربچه ۱۲ ساله یکی از طبقه مرفه و دیگری از حاشیهنشینان سانتیاگو هستند. بچه پولدار در مدرسهای ویژه پولدارها درس میخواند ولی حکومت سوسیالیستی تعدادی از بچههای فقیر را نیز بورس میکند که به مدرسه پولدارها بروند. این بچه پولدار با یکی از بچههای فقیر دوست میشود.
برای من زاویه جدیدی بود از ماجراهای شیلی. اطلاعات من از شیلی زمان آلنده بیشتر از کتابها و فیلمهایی با فضای عمدتاً مستند بوده ولی ماچوکا میرفت داخل زندگی مردم شیلی و میتوانستی بفهمی دولت سوسیالیستی آلنده برای موافقان و مخالفانش چه معنیای داشته.
البته فیلم کمی کشدار بود. فکر کنم میتوانست جمع و جورتر درش بیاورد.
در ضمن آقای صفار هرندی وزیر مکرم ارشاد هم برای تماشای فیلم تشریف آورده بودند سینما فلسطین.
Wednesday، January 25، 2006
- به آهستگی (مازيار ميری) باز شده، ديده شده، آخر پسنديده شده. گویند هم فيلم خوب بوده و هم بازی فروتن. سعی میکنم تا آخر جشنواره ببينمش.
- امروز متوجه شدم که مستندی از ورنر هرتزوگ هم در جشنواره هست. سعی میکنم فردا ساعت ۱ در سينما عصرجديد ببينمش. پارسال یک مستند ازش پخش کردند که دیدنی بود.
- ستارهها جلد۱ و ستاره جلد ۳ (هر دو ساخته فریدون جیرانی) هم دیده شدهاند. میگویند جلد ۳ بهتر است ولی جلد ۱ هم بد نیست. راستش من فیلمهای جیرانی را خیلی دوست ندارم.
۱۰. تقاطع
جديدترين فيلم ابوالحسن داوودی که نه تنها اصلاً کمدی نيست که خيلی هم تلخ و سياه است. فيلم آنقدر تلخ بود که من واقعاً قلبم درد گرفته بود (به خدا اغراق نمیکنم) و فکر میکدم اگر کسی ناراحتی قلبی داشته باشد و فيلم را ببيند، بعيد نيست سکته کند.
فيلم کلی بازيگر داشت. از بهرام رادان و باران کوثری گرفته تا فاطمه معتمدآريا و بيژن امکانيان و مجيد مظفری. نقشهای فرعی هم بازيگرهای فرعی شناخته شده بودند.
به قول همشيره بزرگتر من -که خيلی از دست فيلم عصبانی بود- اين فيلم کاملاً از زاويه ديد بزرگترها بود. راست میگفت. نگاه فيلم به کافیشاپ و دوستپسر و کلاً جوانها خيلی شبيه نگاه بزرگترها -و به قول يکی ديگر از بچهها نگاه تلويزيونی- بود.
فیلم ضعیف نبود ها. جاهای خوب هم داشت. ولی فکر کنم دیدنش را خیلی توصیه نمیکنم.
Tuesday، January 24، 2006
۹. چهارشنبهسوری
سومين فيلم اصغر فرهادی واقعاً ديدنی بود. البته من دو فيلم قبلیاش (رقص در غبار و شهر زيبا) را هم دوست داشتم ولی اين به نظرم بهتر بود. يعنی در واقع فيلمهای فرهادی دارد قدم به قدم بهتر میشود و اين اتفاق خوبیست.
تم اصلی فیلم خیانت است و بازیگرانش هدیه تهرانی (که در این فیلم واقعاً ماه شده)، حمید فرخنژاد، ترانه علیدوستی و پانتهآ بهرام. همهشان هم خوب بازی میکنند، بهخصوص هدیه.
فیلمنامه فیلم هم خوب نوشته شده و کلاً فیلم خوبیست دیگر. اگر میتوانید بروید و ببینید. اگر بخواهم تشبیه کنم مثلاً فیلمی است در مایههای شوکران از نظر سطح/ شوکرانبه نظر من فیلم خوبی بود و چهارشنبهسوری هم -باز به نظر من- همانقدر خوب است.
گويا در انتخاب مردم هم فعلاً اول است با ۸۳ درصد رأی خوب.
Monday، January 23، 2006
۸. سقوط
فيلمی آلمانی درباره آخرين ساعتهای زندگی هيتلر که پارسال ساخته شده و خيلی هم سر و صدا کرد. گويا اولين بار بوده که چنين فيلمی ساخته میشده. تصوير خيلی جالبی در مورد هيتلر میداد: آدمی مهربان که وقتی «پيشوا» میشود، بیرحمانهترين دستورها را میدهد.
فيلم خيلی طولانی بود (۱۵۰ دقيقه) و واقعاً میشد در ۹۰ دقيقه تمامش کرد بدون اينکه چيز مهمی از دست برود ولی میارزيد که آدم خودش را تا ساعت ۱ به زور در سينما بيدار نگه دارد. تصويری از پشت صحنه ستاد فرماندهی آلمانها. تصويری که تماماً سياه و سبعانه نبود. تصويری که واقعی به نظر میرسيد.
صفحه فيلم در سايت جشنواره
معرفی کتاب اولين زنان که برای بیبیسی نوشتهام.
در ضمن سپنتا از امرز بیبیسی فارسی را فيلتر کرده. من باز يک معذرتخواهی به ندا بدهکار شدم. چند روز پيش که نوشت بیبیسی فارسی را در کرج فيلتر کردهاند و چند روز ديگر بقيه هم فيلترش میکنند توی دلم گفتم ندا دارد شلوغش میکند ولی اينطور نبود. شرمنده ندا خانوم.
۷. فيدل
اين پست را تقديم میکنم به ياسر کراچيان که ديوانهوار عاشق فيدل است.
فيلم مستندی بود درباره فيدل که میشود گفت کاملاً مثبت بود. برای من که فيدل را دوست دارم خيلی لذتبخش بود و دليلهای باز هم بيشتری برای دوست داشتن او به من میداد. تصويرهای آرشيوی خيلی خوبی داشت. هم از قديمترها و هم از سالهای گدشته. يک جور تاريخ انقلاب کوبا هم بود. آنور آبیها احتمالاً راحت میتوانند پيدايش کنند. اگر به کل قضيه علاقهمد هستيد، اين فيلم به ديدن میارزد.
۶. به نام پدر
فيلم جديد ابراهيم خان حاتمیکيا را امروز صبح ديدم. کلاً خوشم آمد ولی اشکال هم زیاد داشت. بعضی دیالوگهایش زیادی شعاری بودند و اذیت میکردند. محمدزضا علیقلی هم رحم نکرده بود و برای کل فیلم موسیقی ساخته بود و این برای من که موسیقی روی فیلم اذیتم میکند (وموسیقیهای علیقلی بیشتر) فاجعه بود.
بازیها خوب بود. هم پرستويی، هم گلشيفته فراهانی و هم مهتاب نصيرپور. ولی از همه بهتر خانمی بود اگر اشتباه نکنم به اسم بهناز مقدمی که نقش یک دکتر را بازی میکرد و به نظر من عالی بود. فکر کنم جایزه نقش دوم زن را ببرد.
این را هم بگویم که داستان فیلم این بود: دختر یک جبههای قدیمی -و مهندس معدن فعلی- دانشجوی باستانشناسی است که در جريان يک حفاری پايش میرود روی مين. تقابل دو نسل و اينکه نسلی جنگيده و نسل بعدی هم بايد هزينه بدهد.
فيلم به نظر من کاملاً ضدجنگ بود.
حاتمیکيا برای اولين بار در فيلمش داشت از خود جنگ انتقاد میکرد و نفسش بد است. در جلسه پرسش و پاسخ هم گفت که خواستم نشان دهم تصميمی که دولتمردان ما الآن میگيرند تا مدتها تبعات دارد و موقع تصميم گرفتن بايد به آن تبعات هم فکر کرد.
Sunday، January 22، 2006
۴. آفسايد
آفسايد (جعفر پناهی) را ديدم و خوشم آمد. يعنی حسابی خوشم آمد. نه نصفه نيمه. يک فيلم نيمچه مستند درباره رفتن دخترها به استاديوم. فيلم در روز بازی ايران-بحرين میگذرد. چند دختر با لباس ژسرانه آمدهاند استاديوم و پليس دستگيرشان کرده. فکر کنم بيشتر صحنهها در همان روز در استاديوم گرفته شده باشند. خلاصه اگر توانستيد، فيلم را ببينيد. بهخصوص اينکه -قبلاً هم نوشتم- به احتمال خيلی زياد اکران نمیشود.
۵. تیغ پنهان
فیلم را یوجی یامادا از کارگردانان قدیمی ژاپن ساخته. به قول یکی از بچهها یک ملودرام سامورایی. کمی طولانی بود ولی مجموعاً خوشساخت و دیدنی بود.
فردا ساعت ۶:۳۰ بعدازظهر در سینما فرهنگ۲،پنهان (میشائیل هانکه) را نشان میدهند. همان که بهترین فیلم اروپایی سال ۲۰۰۵ شده و دو شب پیش هم دربارهاش نوشتم.
ويکتور خارا:
هورا! بالاخره موفق شدم يکی از فيلمهای بخش آمريکای لاتين را ببينم. مستندی بود درباره ويکتور خارا، آهنگساز و خواننده معروف شيليايی که دو سه روز بعد از کودتای پينوشه تيرباران شد. فيلم از بچگی خارا شروع میکند و تا بعد از تيرباران شدنش را روايت میکند. با همسرش و دوستان نزديکش هم جا به جا گفتگو کرده.
قبلاً درباره آلنده اينجا زياد نوشتهام، بهخصوص آن موقعی که مشغول خواندن زندگینامهاش بودم (که باز هم خواندنش را توصيه میکنم). من فکر میکردم دانستن اتفاقاتی که در کشوزخهايی مثل شيلی افتاده برای منی که میخواهم در ايران کار سياسی کنم مفيد است.
مستند ويکتور خارا هم از اين نظر مفيد بود. ولی بر خلاف انتظارم فقط اين نبود. چهرهای که من از ويکتور خارا در ذهن داشتم يک شاعر انقلابی بود (مثال ايرانیاش به ذهنم نمیرسد) ولی تصويری که در فيلم از ويکتور خارا میبينی يک هنرمند بااستعداد است که قبلاز اينکه خواننده شود يکی از بهترين کارگردانان تئاتر شيلی بوده، آدم شاد و سر خوشی است و فوقالعاده دوستداشتنی.
مريم خانم مؤمنی بعضی وقتها چيزهايی مینويسد که پشت آدم را میلرزاند.
این يادداشتش درباره مهاجرت از آنها بود:
«... ما بزرگ میشویم. خیلی دلمان نمیخواهد جایی برویم. کمکم میبینیم که دورمان خلوت شده است. اوضاع اطرافمان خوب نیست. هر کس که بتواند کوله بارش را میاندازد روی دوشش و راهی میشود. هر کسی به گوشهای میرود. از هم دور میشویم. دلمان برای آنها که رفتهاند تنگ میشود و کمی بعد برای آنها که ماندهاند. پراکنده شدهایم.شبهای طولانی خواب آنهایی را میبینیم که دوستشان داریم...»
این نوشتهاش هم بای من که امشب خوابم نمیبرد و هزارتا فکر و خیال توی سرم میچرخد خیلی به موقع بود:
«... زندگی یعنی همین مشکلات و تو هم اولین و آخرین نفری نیستی که گرفتارشون میشی و مجبور میشی باهاشون دست و پنجه نرم کنی. پستی بلندی زیاد داره. و جاده صاف و هموار به جز توی بعضی از کتابها و فیلمها برای هیچ کس کشیده نشده...»
خیلی نوشتههای دیگرش هم پشت آدم را نمیلرزانند ولی واقعاً خواندنی هستند
مثل این که درباره تفاوتهای وین و رم نوشته.
راستی مریم درباره فیلم پنهان هم که من دیشب دیدم قبلاً چیزی نوشته بوده.
Saturday، January 21، 2006
امروز فيلمی نديدم ولی شنيدم که:
جايی در دوردست (خسرو معصومی) و چند میگيری گريه کنی (شاهد احمدلو) اصلاً خوب نبودهاند.
به نام پدر (ابراهيم حاتمیکيا) در سانسهايی که قرار بوده، نشان داده نشده. دو روايت هست. بعضیها میگويند اصلاً نشانش نمیدهند. بعضیها میگويند برای روزهای آخر جشنواره نگهش داشتهاند. اميدوارم روايت دوم درست باشد.
فردا احتمالاً زمان میايستد (علیرضا امينی) و آفسايد (جعفر پناهی را میبينم.
زمان میايستد دومين فيلم امينی است. اوليش نامههای باد بود. فيلمی درباره سرباز ها که فقط در جشنواره نشانش دادند (و من ديدم(. فيلم نسبتاً خوبی بود. از اين فيلمهايی که بازيگر ندارند. ولی گویا فيلم جديدش با قبلی فرق میکند. اين فيلم فقط يک بازيگر دارد: هانيه توسلی. هانيه توسلی نقش زن بارداری را بازی میکند که تنها مسيری سخت را طی میکند و در راه مدام با بچهای که در شکم دارد حرف میزند.
بعد از دايره و طلای سرخ که توقيف شدند، گويا قرار است بالاخره فيلمی از جعفر پنهای در ايران نمايش داده شود. گرچه میگويند نمايش آفسايد در ايران فقط همين ۹ بار نمايش در طول جشنواره است و اجازه اکران به فيلم نمیدهند. اين را فيلمنامهنويس فيلم میگفت. او میگفت گويا پناهی وقتی خارج میرود از او انتقاد میکنند که چرا سعی نمیکنی فيلمهايت در ايران نمايش داده شوند و يکجورهايی اين نمايش داده نشدن فيلمهايش در ايران به ضررش تمام شده و اين بار به هر دری زده تا حتی شده در بخش مهمان جشنواره هم گنجانده شود.
از فيلمهای خارجی هم خبر خاصی ندارم. امروز باز هم سعی کردم فيلمی از آمريکای لاتين ببينم که اتفاق جالبی افتاد. وقتی رسيدم دم در سينما متوجه شدم کيف پوم را جا گذاشتهام. يعنی نه پول داشتم، نه کارت جشنواره، نه کارت خبرنگاری، نه کارت عابر بانک و دست از پا درازتر ... عوضش يکی قول داده که دیویدی همه فيلمهای بخش سينمای آمريکای لاتين را به دستم برساند. میدانم که به دیویدیها دسترسی دارد ولی نمیدانم آدم خوشقولی هست يا نه.
Friday، January 20، 2006
۱.
پنهان:
فیلمی از مشائیل هانکه با بازی دانیل اوتویل (همان ژرژِ روز هشتم) و خانوم ژولیت بینوش. هانکه فیلم را پارسال ساخته و در کن هم جایزه بهترین کارگردانی را بهخاطرش گرفته.
فیلم یک فیلم فرانسوی است، کاملاً فرانسوی. چیزهایی دارد که من خیلی خوشم میاید. یکی اینکه تقریباً موسیقی متن ندارد (من کلاً با موسیقی متن بیشتر فیلمها مشکل دارم). بازیها فوقالعادهاند. به خصوص خانم بینوش. همشیره بزرگ بنده که میانه خوبی با بینوش ندارد هم تصدیق کرد که بازیاش فوقالعاده بود. آن آقا هم که واقعاً خوب است. فیلم ریتم تندی ندارد ولی کند و خستهکننده هم نیست. حداقل برای من نبود.
خلاصه یک فیلم خوب اروپایی.
صفحه فیلم در آیاِمدیبی
۲.
یک شب نیکی کریمی هم دیده شده. البته من ندیدهامش. ولی گویا فیلم خوبی است. حداقل بد نیست و به دیدن میارزد.
خانه خنجرهای پرّان ژانگ ییمو هم گویا خیلی خوب است. راستش با اینکه دو سه فیلمی را که قبلاً از ییمو دیده بودم دوست داشتم، ولی فکر میکردم این فیلمش شبیه ببر خیزان، اژدهای پنهان است و نمیخواستم بینمش ولی با تعاریفی که امروز شنیدم شاید سراغش رفتم. گرچه میگویند زیاد ازش بریدهاند و بعداً باید یک بار هم در خانه دیدش.
جشنواره:
بخش ويژه آمريکای لاتين فقط در سينما فلسطين۳ نمايش داده میشود. در دو سانس پشت سر هم ۱۵ و ۱۷:۳۰ و هر فيلم هم فقط يک بار در کل جشنواره.
مثلاً امروز اولين سانسش نبرد شيلی بود که من سر سانس رسيدم و بليت تمام شده بود. یعنی نبرد شیلی پر. اگر فیلم خاصی را دوست دارید ببینید، مواظب باشيد از دستش ندهید.
کارگران مشغول کارند
اين اولين فيلمی بود که ديدم. کاگردانش مانی حقيقی است. همان که فيلم اولش آبادان اجازه نمايش نگرفت (من آبادان را روی دیوار خانه حقيقی ديدم).
اين فيلم هم مثل آبادان فيلم جمع و جور و کمخرجی بود. فيلمی درباره مردان و کمی هم زنان ميانسال حدوداً ۵۰ ساله. دغدغههايشان، گذشتهشان، حرف زدنهاشان، اخلاقهاشان. حقیقی فضایشان را خوب درآورده.
فیلم من را به یاد از کنار هم میگذریم ایرج کریمی میانداخت. شاید چون مثل آن در جاده میگذشت. یکی از جادههای اطراف تهران که به یک پیست اسکی میرسد.
بيشتر بازيگران فيلم -حتی بازيگران نقشهای فرعی- هنزپيشهها يا آدمهای معروفی هستند که دليل آن هم ارتباطات گسترده مانی حقيقی با جماعت سينمايی (و کلاً جماعت روشنفکر) است. بالاخره پسر نعمت حقيقی و ليلی گلستان، نوه ابراهيم گلستان و خواهرزاده کاوه گلستان بودن بیتأثير نيست:
محمود کلاری، آتيلا پسيانی، اميد روحانی، فاطمه معتمدآريا، رضا کيانيان، مهناز افشار.
امروز جشنواره شروع میشود.
ده روزی که برای من و خيلیهای ديگر مهمترين ده روز سال است.
جای خيلیهايتان خاليست. میدانم که اين ده روز حواستان اينجاست. سعی میکنم جايتان را خالی کنم.
امسال هم به لطف دوستان کارت سينمای مطبوعات نصيبم شده و میتوانم فيلمهای ایرانی را بدون صف و دردسر ببينم.
اما اينطور که در ويژهنامه فيلم ديدم امسال فيلمهای خارجی خوبی آوردهاند که متأسفانه در سینمای مطبوعات نشانشان نمیدهند. سیریانا مستندی که جورج کلونی درباره ماجرای مککارتیسم ساخته یکی از آنهاست.
آن جشنواره سینمای آمریکای لاتین هم که قرار بود در اواسط آذرماه برگزار شود، شده بخشی از جشنواره. برای آن بخش هم فیلمهای خوبی آوردهاند.
اين روزها سعی میکنم هر فيلمی که ديدم دربارهاش بنويسم.
اين هم سايت رسمی جشنواره.
تصحيح: راست میگوييد. اشتباه کردم. آن فيلم کلونی که درباره مککارتيسم است را در جشنواره نشان میدهند. مستند هم نيست، داستانی است.
Wednesday، January 18، 2006
۱.
دوستانم از تحريم و جنگ میگويند. نگرانند.
من از جشنواره و بارسلونا و داستان کوتاه میگویم. معما هم طرح میکنم.
من بیرگم؟ من نفهمم؟ من چیام؟
۲.
ما يک بار حرفمان را زديم. مردم نشنيدند. نه که شنيدند و قبول نکردند. اصلاً نشنيدند. ما توی گوش هم داد میزديم.
الان هم نمیتوانیم حرفمان را بزنيم. البته دوباره میتوانيم توی گوش هم داد بزنيم. ولی اويی که فکر میکند «انرژی هستهای حق مسلم ماست» و «خارجیا دارن به ما زور میگن» آقبهمن نمیخواند. شايد شرق بخواند. ولی در شرق که اجازه ندارم حرف بزنم. حتی يک کلمه.
۳.
در طرف قدرت اين بازی بازی ما نيست. ما هيچکارهايم. در دولت خودمان که هيچ آشنايی نداريم که حتی بهش غر بزنيم. آن طرف هم برای ما تره خرد نمیکند. چون میگوید قبول شما خوب. شما صلحطلب. ولی دولتتان دیوانه است و دنبال بمب. میگویید چه کارش کنیم؟
در افکار عمومی هم دست ما بسته است. آنها که من را میشنوند مثل من فکر میکنند و راهی هم نمیشناسم که صدایم را به آنهایی که مثل من فکر نمیکنند برسانم.
۴.
پس من حررف نمیزنم. نه اعصاب خودم را خرد میکنم نه مال شما را.
واقعاً ترجیح میدهم این روزها به جشنواره و بارسلونا فکر کنم. کتاب بخوانم و فیلم ببینم. با کارم حال کنم. پول جمع کنم که برای جامجهانی بروم آلمان (و فکر نکنم که اصلاً کی گفته تیمم را به جام جهانی راه میدهند؟ کی گفته که آن موقع هواپیمایی از ایران به آلمان میرود؟ کی گفته ...؟)
۵.
قبول کردم که آدم بیمسئولیتی نیستم؟
Tuesday، January 17، 2006
باز هم از برکات راديو پيام:
ديروز طبق معمول در ماشين بودم و راديو پيم روشن. آهنگی شروع شد که خوانندهاش همان آقايی بود که «آهای خوشگل عاشق» را خوانده. بيت اولش اين بود:
آسمون بغضشو خالی میکنه
آدمو حالیبهحالی میکنه
معما:
اين آقای خوشتیپ را میشناسيد؟
برای جواب معما اينجا را ببينيد.

کتاب چی؟
چند وقت پيش که اينجا دو تا کتاب و يک فيلم معرفی کردم نوشتم که از سر بیحوصلگی دارم اين کار را میکنم. حر ف من به مذاق مريم خانوم خوش نيامده بود و بعد که خودم هم نگاه کردم حس کردم احتمالاً حق داشته. اين بار ولی اصلاً از سر بیحوصلگی نيست:
«طبقه همکف» مجموعه داستانی است از يوريک کريممسيحی -که نمیدانم با واروژ کزيممسيحی چه نسبتی دارد. در طبقه همکف ده داستان يوريک که آنها را بين خرداد ۷۹ و آبان ۸۱ نوشته، چاپ شده و کل کتاب حدود ۱۰۰ صفحه است. يعنی هر داستان به طور متوسط کمتر از ده صفحه است.
من از داستانهای يوريک خیلی خوشم آمد. مجموعاً بيشتر از داستانهای مهسا محبعلی در «عاشقیت در پاورقی» -که از آنها هم خوشم آمده بود. مخصوصاً یکی دو تا از داستانهای «طبقه همکف» خیلی درخشان هستند. مثلاً در شیشهای.
مشخصات کتاب:
طبقهی همکف
یوریک کریممسیحی
نشر قصه، ۱۳۸۲
۱۰۴ صفحه، ۹۰۰ تومان
۱۰۰۰نسخه (فاجعه است، نیست؟)
Sunday، January 15، 2006
ليلا خاتون معظمی علاوه بر اينکه عاقل هستند و معمار، نقاش هم تشریف دارند.
اگر مثل بنده باور نداريد، میتوانيد از سهشنبه همین هفته تا سهشنبه هفته بعد بروید فرهنگسرای ارسباران و نقاشیهای علیا مخدره را از نزدیک ببینید.
پوستر نمايشگاه و اطلاعات بيشتر را در وبلاگ خودش ببينيد.
Saturday، January 14، 2006
جشنواره موسيقی فجر چند روزی است شروع شده.
فردا (یکشنبه) ساعت ۴ و نیم بعدازظهر گروه کر شهر تهران در تالار وحدت اجرا دارد.
یک اجرا هم دوشنبه همان ساعت در فرهنگسرای بهمن دارند.
قطعههایی که اجرا میکنند هم قطعههای کلاسیک است.
گويا اين گروه بزرگترين گروه کر خاورميانه است. آبجی کوچیکه بنده هم عضو این گروه است و فردا روی سن میرود.
خوشحال میشوند اجرايشان را از نزديک ببينيد.
Friday، January 13، 2006
بعضیها از کامنتدونی وبلاگ گله میکنند. اينکه بعضی جاها فيلتر است و بعضی وقتها بازی در میآورد.
ظاهراً حق دارند. اين کامنتدونی ما هم مال عهد پيش از گوگل است. حالا که بلاگر خودش کامنتدونی دارد ما هم استفاده میکنيم.
فقط چند روزی دو کامنتدونی را تحمل کنيد تا کامنتهای چند مطلب اخير فعلاً قابل خواندن باشد. بهخصوص کامنتهايی که بچهها درباره آقای ايوبی نوشتهاند. ديدن يکسری اسمها پای آن مطلب کلی حالم را خوش کرده. دلم نمیخواهد فعلاً برش دارم.
Thursday، January 12، 2006
سه سال و خردهای پيش رفتم مکه. از اين عمرههای دانشجويی. فکر کنم چند روز بعد از برگشتن از مکه بود که اين وبلاگ را راه انداختم.
قبل از رفتن سفر دربدر دنبال يک قرآن خوب بودم. قرآنی که هم ترجمهاش خوب باشد و هم قطعش کوچک باشد. رفتم جلوی دانشگاه، نشر مولی. نشر مولی کتابفروشی دارد که میشود باهاش همکلام شد و ازش راهنمایی خواست. بهخصوص درباره کتابهای مربوط به تصوف و این جور چیزا. آدم اهل دلیست و مثلاً میدانم که آقای طالقانی را خیلی دوست دارد. خلاصه بهش گفتم دنبال چی هستم و قرآنی بهم داد با جلد آبی و قطع کوچک و چاپ زيبا.
بازش کردم و چند جملهاش را خواندم. ترجمه روانی داشت. خریدمش. مترجمش مهدی فولادوند بود. در دو هفتهای که در مدينه و مکه بودم يک دور ترجمه فارسی قرآن را خواندم حال کردم. هم از خود قرآن و هم از روانی ترجمه فولادوند.
حالا کورش میگويد که مهدی فولادوند مريض است. بيمه هم ندارد. همان قرآنی که فولادوند ترجمه کرده بزند به کمر آن وزير سابقی که هر سال با بودجه ميلياردی نمايشگاه قرآن برگزار میکند و حالا يکی از بهترين مترجمهای قرآن بايد هشتش گرو نهاش باشد.
بیربط: نوشته سید رضا شکراللهی درباره احمد کاظمی فرمانده نیروی زمینی سپاه که در چند روز پیش در هواپیمای سقوطکرده بود.
Wednesday، January 11، 2006
من همين الان فهميدم که محمد خان ايوبی سردبير سايت خزه است.
گفتم که گفته باشم فهميدم چرا آمده بوده به نمايشگاه وبلاگها و سايتهای اينترنتی.
ابراز ارادت به یک معلم:
سوم راهنمايی که بودم معلم ادبیات و انشايی داشتيم به اسم آقای محمد ايوبی.
مسن بود. با موهای سفيد، سبيل سفيد و سياه که سيگار وسطش را قهوهای کرده بود و ريش هميشه تراشيده. لاغر بود، دستهايش استخوانی بودند با انگشتهايی بلند. قدش چندان بلند نبود. يکدانه از اين کاپشنهای بهاری داشت که بيشتر وقتها میپوشيدش. کرم بود. شلوار پارچهایاش هم بيشتر وقتها طوسی يا کرم بود. کلا تصصويری روشن از او در ذهنم مانده. زمستان هم زير کاپشنش يقه اسکی میپوشد، آن هم معمولاً طوسی. وقت خواندن هم عينکش را میگذاشت نوک دماغش.
آقای ايوبی از آن معلمهای سختگير بود. از آنهايی که فکر میکردی که فکر میکنند بيست مال خداست و نوزده مال پيغمبر خدا (گرچه نمیدانم ميانهاش با خدا چطور بود). نمرههايی که به انشاهايمان میداد معمولاً پايين بود. شايد فقط يک بار به انشای بهمن شريفی (که اگر اشتباه نکنم نقدی ۳۰ صفحهای بود بر دميانِ هرمان هسه) بيست داد.خيلی هم خوشاخلاق نبود. يعنی کلاً جزو معلمهای سختگير حساب میشد.
من خيلی دوستش داشتم. در واقع بيشتر بچهها با وجود سختگيری دوستش داشتند. واقعاً ازش چيز ياد میگرفتيم. بيشتر چيزهايی که از ادبيات بلدم از آقای ايوبی ياد گرفتهام. تعارف نمیکنم. هميشه حس میکنم بهش مديونم. سال کنکور بیشتر این حس را داشتم.
یکی دو ماه مانده بود به آخر سال. آقای ایوبی حواسپرت شده بود. کمی هم بداخلاقتر از همیشه. میگفتند همسرش مریض است. بالبال میزد. قشنگ میدیدم که بالبال میزند. حتی من ۱۳ ساله هم میفهمیدم. یک روز نیامد مدرسه و تا یک هفته بعدش هم نیامد. گفتند همسرش مرده. همه با هم رفتیم به ختمی که مدرسه به یاد هم سرش در مسجدی نزدیک مدرسهمان گرفته بود. ناراحت بودیم. امین خوشلسان متنی نوشته بود که در مسجد خواند. بعد یکی دو هفته قای ایوبی برگشت مدرسه. ولی دیگر حال و حوصله قدیم را نداشت. چیزی هم تا آخر سال نمانده بود. سال بعد از شاگردان آقای ايوبی میشنيدم که خيلی بیحوصله و بدخلق شده. تا دو سه سال همينطور بود. بعدش را خبر ندارم.
آقای ايوبی سه چهار سال بعد از مرگ همسرش رمانی نوشت. موضوع کتاب اين بود که نويسندهای که همسرش تازه مرده، برای او مینويسد. رمانش همان سال جايزهای هم برد.
دو سه سال پيش در نمايشگاه کتاب ديدمش. بعد از چندين سال. خيلی ذوق کرده بودم. دويدم جلو و سلام کردم. فهميد که بالاخره زمانی جايی شاگردش بودهام. پرسيد کی و کجا؟ گفتم. اسمم را پرسيد. گفتم بهمن دارالشفايی. کمی فکر کرد. گفت: «الف و لام فاميلیات رو يادمه» و قشنگ معلوم بوده که يادش است ولی فقط همين. مطابق معمول که آدم معلمهای قديمی را میبيند گفتم چه خواندهام و چه میکنم و خداحافظی کردم. بعد از آن هم چند بار ديگر ديدمش. باز هم در نمايشگاه کتاب و يک بار هم در نمايشگاه وبلاگها و نشريات اينترنتی که تابستان پارسال برگزار شد. نفهميدم آنجا چه میکرد.
چند روز پيش به روزنامه که رسيدم ديدم بيست سی تا از يک مجله گذاتهاند جلوی دست. فصلنامه حوزه هنری استان خوزستان بود. آمدم بروم که اسم محمد ايوبی را روی جلدش ديدم. مجله را برداشتم و آوردم خانه.
شب که داستان کوتاه آقای ايوبی را خواندم، ديدم باز هم داستان مردی است که زنش مرده و مدام به خيالش میآيد.
خدا خودتان را نگه دارد آقای ايوبی
Monday، January 9، 2006
تهران دارد برف میبارد. خيلی شديد. امروز از صبح لک و لکی میکرد اما از حدود ساعت ۸ که خيابانها خلوتتر شد و هوا سردتر برف خيلی شديد شد و در عرض يکی دو ساعت در خيابانهای فرعی نشست. اگر همینطور ببارد فردا صبح تهران سفيدپوش شده. خوشبهحال دبستانهای مناطق ۱تا ۵ که احتمال خيلی زياد فردا تعطيلند. از همين الآن دلم به حال بچه دبستانیهای منطقه ۶ میسوزد. البته انشاءاله آنها هم تعطيل شوند. ما که بخيل نيستيم. چون بنده فردا تعطيلم.
از امروز صبح همهاش اين ورد زبانم بود:
« برف میبارد
برف میبارد به روی خار و خاراسنگ ...»
وقتی هم رسيدم خانه بلافاصله گشتم و از بين کتابهايم جزوهای را که زمانی به عنوان ضميمه مجله دانشجويی قاصدک چاپ شده بود، پيدا کردم و نشستم يک دور از اول تا آخر «آرش کمانگير» را خواندم (خدا پدر مجيد ساسانی را بيامرزد که اين ضميمه را درآورد).
به شما هم پیشنهاد میکنم اگر اين شعر را نخواندهايد بشينيد و يک دور با حوصله بخوانيدش. اگر نسخه چاپیاش را داريد که چه بهتر. اگر نه يک شیرپاکخوردهای زحمت کشيده و مدخل «آرش کمانگير» را در ويکیپديای فارسی نوشته و متن کامل شعر را هم گذاشته. البته فونت شعر خيلی خوب نيست و چون طولانيست پيشنهاد میکنم ببريدش در ورد و با فونت بهتری بخوانيدش.
منش عر سرم نمیشود. ولی از خواندن کمتر شعری به اندازه خواندن این شعر لذت بردم. از ما گفت