
من اگر اتاقی از خودم داشته باشم، دوست دارم عکس دو سه نفر را به دیوارش بزنم. یکی از این دو سه نفر، و فکر کنم مهمترینشان برای من، آقای طالقانی است.
آقای طالقنی در ضمن خیلی شبیه آن چیزیست که از «انسان کامل» در ذهن دارم. میدانم «انسان کامل» مفهوم مبهمی است. اما من در هر موقعیت فکر میکنم که اگر آن «انسان کامل» بود چه میکرد و معمولاً جوابی هم در ذهنم دارم. فکر میکنم آقای طالقانی در بیشتر موقعیتها کاری را میکرده که به نظر من اگر «انسان کامل» هم بود همان کار را میکرد.
آقای طالقانی را تقریباً از ۱۶ سالگی میشناسم، قبلش -مثل خیلیهای دیگر- برای من فقط یک خیابان بود. اگر یادتان باشد از اواسط دهه ۷۰ آقای طالقانی دوباره آمده بود توی بورس و خیلی دربارهاش حرف میزدند و مطلب مینوشتند و پوسترهایش را چاپ میکردند و حتی یکی دو کتاب هم دربارهاش چاپ شد.
خیلی برایم سخت است که در یک پست وبلاگی بگویم آقای طالقانی که بوده و چرا این قدر دوستش دارم. فقط چند تصویر میگویم و میگذرم:
- آقای طاقانی در خانهاش همه جور بچهای داشته. از حزباللهی گرفته تا مجاهد و چپ. و با همهشان هم خوب بوده. حواستان باشد که از کسی حرف میزنم که اگر روزنامههای اول انقلاب را ورق بزنید میبینید که بدون شک نفر دوم انقلاب بوده و حتی بعضی جاها از او و آقای خمینی به عنوان دو رهبر انقلاب نام بردهاند.
- روزی که آقای خمینی از تهران رفت قم، چند ساعت با آقای طالقانی خلوت کرد. یکی از روزنامهها (اگر اشتباه نکنم آیندگان) فردایش تیتر زد (نقل به مضمون): دو رهبر ۴ ساعت با هم حرف زدند. امام تهران را به طالقانی سپرد و به قم رفت.
- رئیس مجلس خبرگان قانون اساسی بود و قاعدتاً میدانید که جلسههای این مجلس در محل قبلی مجلس شورا (صندلیهای قرمز) برگزار میشد. شاید عکسهایی را که روی زمین نشسته و از همانجا مجلس را اداره میکند دیده باشید. میگفت نمیتواند روی این صندلیها بنشیند...
- اولین جلسه مجلس خبرگان قانون اساسی بعد از فوت آقای طالقانی. رئیس جلسه: بهشتی. دستور جلسه: اصل ولایت فقیه
- اولین امام جمعه تهران بود و در نماز جمعهاش همه (از مذهبی و مجاهد گرفته تا فدایی) شرکت میکردند.
- مادربزرگی داشتم که خیلی مؤمن بود و با معیارهای رایج کاملاً سنتی، خواندن و نوشتن بلد بود ولی فقط قرآن و مفاتیح و دعا میخواند. البته اگر مثل من چندین سال باهاش زندگی میکردی میفهمیدی برای زنی که در سده قبل به دنیا آمده خیلی هم روشنفکر است. خانجان صدایش میکردیم. خانجان آقای بروجردی را خیلی دوست داشت و بعد از فوت او هم مقلد آقای خمینی شده بود و میتوانید حدس بزنید که برای آدمی مثل او مرجع تقلید چقدر آدم مهمی بود. ولی یک بار به من گفت که برای هیچ کس اندازه آقای طالقانی گریه نکرده، «حتی برای آقا» که منظورش آقای خمینی بود. از بعضیها شنیدهام که تشییع جنازهاش زا تشییع جنازه آقای خمینی هم شلوغتر بوده. جایی خواندم که دو میلیون نفر در تشییع جنازهاش بودهاند.
میدانم هیچ کدام اینها دلیل این نیست که اینقدر قبولش داشته باشم. اصلاً اینها را برای این ننوشتم. توصیه میکنم کتاب «حکایتهایی از زندگی آیتالله طالقانی» را بخوانید. کتاب را ش. لامعی نوشته و انتشارات قلم چاپش کرده.
راستی قبرش را در بهشتزهرا دیدهاید؟ دیدن دارد.
یکشنبه ۱۰ سپتامبر ۲۰۰۶
اشتراک در:
Comment Feed (RSS)
|