وقتی حوصله حرف زدننداری ولی دوست داری که حرف بزنی، يک راه چاره اينست که از کتابهای که خواندهای و فيلمهايی که ديدهای حرف بزنی:
۱.
این کتاب، هشت داستان کوتاه است. داستانهایی واقعاً کوتاه در حد پنج شش صفحه. کتاب «عاشقیت در پاورقي» همين چند روز پيش جايزه گلشيری را برد و یکی از داستانهای اين مجموعه که اسمش «هفت پاره دانای کل» است هم پارسال یکی از بهترين داستانهای کوتاه پکا شده بود.
من بيشتر داستانهايش را دوست داشتم. بهخصوص اولی را. گرچه داوران پکانظرديگری دارند و رضا خوابگردی هم نظر ديگرتري. او میگويد آن داستانی که اسم کتاب ازش گرفته شده از همه بهتر است.
اینجا هم میتوانید متن کامل داستان «عاشقیت در پاورقی» را بخوانید و اگر خوشتان آمد ۷۰۰ تومن پول بدهید و هفت داستان دیگر را هم بخوانید (امیدوارم آقا رضا برای گذاشتن داستان روی شبکه از محبعلی اجازه گرفته باشد).
عاشقیت در پاورقی
مهسا محبعلی
نشر چشمه
۸۶ صفحه، ۷۰۰ تومان
۲.
این کتاب امسال هم جایزه بهترین رمان پکا را برد و هم جایزه گلشیری را. کتاب در واقع متن پیاده شده یک بازجوی است. بازجویی از یک متهم به قتل. من که خیلی وارد نیستم، خواهر فیلمنامهنویسم میگفت قواعد ژانر جنایی را خیلی خیلی خوب رعایت کرده. من همینقدرمیتوانم بگویم که از داستان خوشم آمد. این هم وبلاگ نویسنده کتاب که البته خیلی فعال نیست.
آبیتر ازگناه يا برمدار هلال آن حكايت سنگينبار
محمد حسينی
انتشارات ققنوس
۱۲۴ صفحه، ۱۱۰۰ تومان
۳.
فقط توصيه میكنم ببينيد و اگر میتوانيد با دوبله فارسی ببينيد. اين دوبلورهای جوانی كه شروع كردهاند به دوبله كارتونها شاهكارند. شركت هيولاها و شرکها و حالا اين فيلم. واقعاً دستشان درد نكند.
Tuesday، December 27، 2005
Friday، December 23، 2005
حدود سه ماه پيش درباره نقطه روشنی نوشتم به اسم سنديکای کارگران شرکت واحد.
حالا اتفاق نه چندان خوبی افتاده. ۵شنبه صبح ۸ نفر از اعضای اصلی اين سنديکا (از جمله اسانلو و مددی) را دستگير کردهاند. بهخاطر فعاليتهای سنديکايیشان و به بهانه اغتشاش و از اين حرفها.
سنديکا هم بيانيه داده و از کارگران خواسته به دليل اينکه هیچ کدام از خواستههای ۳ ماه پیششان عملی نشده و در عوض ۸ نفر ازنمایندههایشان را دستگیر کردهاند،
« از اولین ساعات روز کاری یکشنبه ۴ دی ۱۳۸۴ در مناطق دهگانه و اتوبوسبرقی حضور یافته و با تجمع در جلوی درب خروجی دست از کار کشیده »
و خلاصه اعتصاب کنند تاوقتی به خواستههایشان توجه شود.
Tuesday، December 20، 2005
۱.
گزارش خواندنی آزاده عصاران از شهرک توحيد، ۱۲ روز بعد از فاجعه
من خيلی تئوری روزنامهنگاری بلد نيستم ولی فکر کنم اين گزارش آزاده خانم از آن گزارشهایی است که درست و خوب نوشته شده. حیف که روزنامه سرمایه را کمتر میخوانند.
۲.
یک ساختمان خیلی خیلی شیک به نام کانون وکلا
گزارش جواد روح از برخورد افتضاحی که امروز درکانون با او و کلی آدم محترم ديگر شده.
۳.
ليلا میخواهد در وبلاگش خودش باشد. انصافاً هم هست. کسی اعتراضی دارد؟
در ضمن پيشنهاد میکنم پستهای قبلی و بعدی را هم بخوانيد.
Saturday، December 17، 2005
چند روز پيش جوادروح چيزی نوشته بود به نقل از احمد آقای بورقانی -که از بستر بيماری سالم بلند شده- که به نظر من خيلی حرف مهمی آمد و همان موقع میخواستم لينک بدهم ولی فراموشی نگذاشت. امروز اين يادداشت فرخ نگهدار را در سايت اتحاد جمهوریخواهان ديدم که به حرف آقای بورقانی مربوط است.
احمد آقا گفته: «در جریان آلودگیهای چند روز اخیر، نهادهای مدنی حوزه محیط زیست هیچ فعالیتی از خود نشان ندادهاند». من اصلاً به اين نکته توجه نکرده بودم. ما اين همه صلح سبزو جمعيت جوانا سبز و بانوان سبز و از اين چيزهاداريم. آن وقت در روزهايی که تهران اينقدر آلوده بود، هيچ کدامشان يک اقدام آموزشی، يک اقدام اعتراضی يا اصولاً یک اقدام انجام ندادند.
حرف من هم همین است: NGO در ایران در این ۸ سال لوث شده بود. هر کس یک مجوز میگرفت و میرفت وزارت کشور و سازمان ملی جوانان و یک وام بلاعوض میگرفت. بیشتر بچههای نزدیک به اصلاحطلبان و دوستانشان هم رفتند و یک NGO ثبت کردند. نمیگویم به قصد خوردن آن پول رفته بودند. ولی عملاً آنها آدم این کار نبودند. حالا که این سازمانها «مثل قطه آبی داخل خاک رفتهاند» شاید قدر آنهایی که واقعاً کارمیکنند دانسته شود و کسانی که واقعاً اهل این کار هستند بیایند.
فرخ نگهدار هم در نوشتهاش گفته که تا کنترل از پایین نباشد نمیشود جلوی سوء مدیریت را گرفت و نیز اینکه چرا هیچ کمیتهای از طرف نهادهای مدنی برای پیگیری این موضوع تشکیل نشده:
«... پژوهش های جامعه شناختی و مدیریتی نشان می دهد که پدیده هایی چون "سوء مدیریت"، "عدم لیاقت"، "قصور در انجام وظیفه" اساسا ناشی از مختل بودن سیستم های کنترلی است...
... در جامعه ای که طبیب بیش از بیمار و فروشنده بیش از مشتری و پلیس بیش از شهروند قدرت دارد، در جامعه ای که روزنامه نگار از روزنامه خوان حساب نبرد و فیلم ساز چشمش به کیسه دولت، و نه به نگاه مردم، دوخته باشد، هر بنجلی، حتی سموم هم، به نام کالاها و خدمات، روانه بازار خواهد شد.
برای این که قصور رخ ندهد یک راه بیشتر وجود ندارد: کنترل. کنترل نیز دو راه دارد: از بالا و از پائین. کنترل از بالا باید وجود داشته باشد. دولت و مدیریت مسوول است مواظبت کند که کارها به نحو شایسته پیش رود. اما بدون کنترل از پائین، بدون حضور و مداخله موثر و ملموس شهروندان (یا اعضاء)، محال است دولت و مدیریت بتواند مواظبت کند که همه کارها به نحو شایسته به پیش رود...
... يك تيم 29 نفره از متخصصان پروازي، فني، پزشكي هوايي، هواشناسي، بازرسي ستاد كل، بازرسي ستاد مشترك و بازرسي نيروي هوايي و نماينده سازمان قضايي نيروهاي مسلح در حال بررسي قضيه هستند كه بعداً گزارش خود را ارائه خواهند كرد." اما در گزارش ها هیچ خبری در مورد تشکیل هیاتی از نمایندگان بازماندگان قربانیان، از وکلای مدافع، از انجمن های مدافع حقوق شهروندی و غیره منعکس نیست که دست بالا زده فشار آورند که حقایق روشن شود...»
در اين سالها خيلی از اعدامهای سال ۶۷ شنيدهايم. ولی من با خيلیه برخورد کردهام که با اينکه مائل سياسی را تعقيب میکنند ولی اطلاعی از اين ماجرا ندارند. يعنی نمیدانند در تابستان ۶۷ در زندانهای ايران بهخصوص اوين چه گذشته است.
ديدهبان حقوق بشر ديروز بيانيهای داده و پورمحمدی (وزير کشور) و محسنی اژهای (وزير اطلاعات) را به نقض گسترده حقق بشر در سالهای گذشته متهم کرده.
پورمحمدی دو اتهام مشخص دارد:
- عضويت در کميته سه نفرهای اعدامهای سال ۶۷ زندان اوين
- برنامهريزی قتلهای خارجی در دهه ۷۰ و نيز قتلهای زنجيرهای
اتهام اصلی محسنی اژهای هم بستن روزنامههای اصلاحطلب و زندانی کردن روزنامهنگاران و دستور قتل پیروز دوانی است.
متن بیانیه طولانی است ولی پیشنهاد میکنم بخش دوم آن (پورمحمدی در قتلعام زندانیان سیاسی در سال ١٩٨٨) را بخوانيد. توضيحات آقای منتظری درباره اين گزارش را هم ببينيد.
من روايتهای متفاوتی از ماجرای اعدامهای ۶۷ شنيده يا خاوندهام. از روايت رندانیهايی که جان سالم به در بردهاند يا خانواده اعدامشدهها تا مسئولان اين فاجعه و میتوانم بگويم گزارش ديدهبان حقوق بشر با آن چيزهايی که من شنيده و خواندهام سازگار است.
Friday، December 16، 2005
مرحله يکچهارم نهايی جام قهرمانان باشگاههای اروپا همين يکی دو ساعت پيش قرعهکشی شد و شد آنچه بايد میشد:
بار سلونا و چلسی خوردند به هم.
بقيه بازیها هم اينها هستند:
رئال مادريد- آرسنال
آ.س.ميلان - بايرن مونيخ
ليورپول - بنفيکا
يوونتوس - وردربرمن
اينتر ميلان - آژاکس
ويارئال - رنجرز
ليون - آيندهوون
بازیهای رفت ۲۱ و ۲۲ فوريه هستند (آخر بهمن) و بازیهای برگشت هم دو هفتهبعد از آن.
نيکان به اين مطلب لينک داده بود. صاحب وبلاگ قاعدتاً بايد از همکلاسیهای دانشگاهش باشد. درباره آزادراه تهران-شمال و مسائل زيستمحيطی مربوط به آن نوشته. بهانه نوشتهاش هم انتصاب حجتی به مديريت اين پروژه است. مطلب خواندنیای بود.
Tuesday، December 13، 2005
What's she like
when she turns around to kiss you goodnight?
When she wakes up in the morning by your side?
What's she like?
What's she like?
The yellow moon or the deep blue of the sea?
Do you feel the same way you did when it was me?
What's she like?
I've been holding on for far too long
I've been holding on much too long.
What's she like
when you're making love and stars are in her eyes?
When you're looking for the answers in her smile?
What's she like?
I've been holding on for far too long
I've been holding on much too long
Too long.
I never knew
I could love somebody the way I loved you
I never thought
I'd be the broken-hearted
Well, nothing hurts you like the truth.
So what's she like
when she turns to you, when push comes to shove?
When she whispers in your ear that she's in love?
What's she like?
I've been holding on for far too long
I've been holding on much too long
So what's she like?
احتمالاً خيلیهايتان دو سه سطر اول را خواندهايد و آمدهايد پايين. خود من هم وقتی لولو يک من شعر انگليسی میگذارد همين کار را میکنم. ولی خب دوست داشتم اين را اينجا بگذارم، آن هم اول پست.
خیلی وقتها پیش میآید که آهنگی را چندین و چند بار شنیدهای و حس خاصی هم نسبت بهش نداشتهای. البته این اتفاق بیشتر در مورد آهنگهایی که به زیبان دیگری غیر از فارسی هستند میافتد. اما یک هو در یکی از همین گوش دادنها یک جملهاش نظرت را جلب میکند. میزنی اول آهنگ. دوباره با دقت بیشتر گوش میکنی. دوباره و دوباره. بعد وصل میشوی به اینترنت. متنش را پیدا میکنی و حالا چند بار متن را جلوت باز میکنی و آهنگ را گوش میدهی. و آن وقت دیوانه آهنگ میشوی.
چند روز پيش که نوشتم سهم موسيقی اين روزهايم دربست مال راکست و چند تا از آهنگهايش را که دوست دارم هم آن زير نوشتم، رضای ثابتی و اميد ج نوشتند که what's she like را هم به ليستت اضافه کن. اولش توی دلم گفتم عقل کلها! خب اگر دوستش داشتم که مینوشتم. ولی بالاخره برای زمین نینداختن روی دوستان آهنگ را گذاشتم و گوش کردم. خيلی حواسم به آهگ نبود که يک هو نظرم جلب شد:
I never knew
I could love somebody the way I loved you
I never thought
I'd be the broken-hearted
و بقیه ماجرا.
رضا ثابتی و امید ج! یک ببخشید و یک تشکر.
شما هم يک بار شعر را بخواند و اگر آهنگش را داريد همزمان با گوش کردنش بخواند.
ضرر نمیکنيد.
Saturday، December 10، 2005
حدود دو هفته است که از سفر کردستان عراق برگشتهام.
خيلیهايتان (از جمله خود من) انتظار داشتيد که کلی از آن جا بنويسم ولی نمیدانم چرا نشد. دستم به نوشتن نمیرفت. چند روز پيش این نوشته حسین درباره اردن باعث شد که من هم تصميم بگیرم که از سفرم بنويسم. ولی ناغافل هواپيمايی سقوط کرد و هر کداممان را چند روزی به کما برد. حالا من تا حدودی از کما درآمدهام (گرچه بعضیها هنوز همانجا هستند).
و اما کردستان عراق:
راستش من بلد نیستم (یا حوصله ندارم) یک روایت یکدست پشت سر هم از نچه از کردستان دیدم بنویسم. به همین خاطر یک سری نکته مینویسم.
- بهانه سفر ما یک فستیوال ادبی یک هفتهای در شهر سلیمانیه کردستان عراق بود. اکثر دعوتشدگان نویسنده و شاعر بودند. من هم آن وسط بر خورده بودم. در واقع برگارکنندگان فستیوال دو سه نفر را هم از شرق دعوت کرده بودند و از جمله گفته بودند یک نفر هم از سرویس بینالملل بیاید و خلاصه قرعه به نام من افتاد.
- منطقه کردستان عراق از سال ۹۱-۹۲ عملاً خودگردان است و زیر نظر حکومت مرکزی نیست. در زمان صدام که کاملاً جدا بودند و سازمان ملل بخشی از پول برنامه نفت در برابر غذا را مستقیماً بهشان میداد. در این دو سه سال هم سهمی از نفتی که عراق میفروشد مستقیماً تحویلشان میشود تا خودشان خرجش کنند. عملاً یک جور حکومت فدرال.
خود منطقه کردستان سه استان دارد: اربیل، سلیمانیه و دهوک. اربیل و دهوک دست طرفداران مسعود بارزانی (حزب دموکرات کردستان) است و استان سلیمانیه تحت حکومت طرفداران جلال طالبانی (اتحادیه میهنی کردستان). البته اتحادیه میهنی در اای داشتن یک استان کمتر پست ریاستجمهوری عراق را برای رهبرش جلال طالبانی (یا به قول خود کردها مام جلال) گرفته.
این دو گروه بعد از خارج شدن صدام از منطقهدر سال ۱۹۹۱ (بعداز جنگ اول خلیج فارس) به جان هم افتادند و یک جنگ داخلی درست و حسابی در کردستان راه افتاد. فکر کنم در سال ۱۹۹۵ بود که دو طرف صلح کردند و کردستان را تقریباً بین خودشان تقسیم کردند. گرچه هر حزب در منطقه حزب دیگر دفتر و دستک دارد.
الآن کل کردستان یک پارلمان واحد دارد (غیر از پارلمان کل عراق). ولی در داخل کردستان دو دولت وجود دارد. یک دولت که بر اربیل و دهوک حکومت میکند و یک دولت که بر سلیمانیه. یعنی در واقع سلیمانیه برای خودش نخستوزیر دارد. البته طبق قانون اساسی جديد عراق -که اخيراً تصويب شد- کل کردستان بايد يک دولت داشته باشد. بنابراين ممکن است درگيریهايی هم برای تعيين تکليف اين ولت واحد اتفاق بيفتد. البته درگيریهای سياسی و نه لزوماً نظامی.
يک نکته کوچک ديگر:
قديمتر ها چهار استان از ۱۸ استان عراق کردنشين بودهاند: سلیمانیه، اربیل، دهوک و کرکوک. و احتمالاً میدانید که خیلی از نفت عراق در منطقه کرکوک است. یکی از باقیات صدام برای عراق اینست که او در دهه ۸۰ (اگر اشتباه نکنم) تا توانسته کردها را از کرکوک بیرون کرده و در عوض به عربهای عراق پول و خانه و ماشین داده تا به کرکوک مهاجرت کردند. در نتیجه کرکوک سابقاً کردنشین الآن عملاً یک شهر متکثر است. کردها میگویند این اعراب کرکوکی نیستند و کرکوک هم باید جزو منطقه خودگردان کردستان شود. طبيعتاً عربها هم خيلی موافقشان نيستند.
مسئله کرکوک يکی از سه مسئلهای بود که باعث شد تدوین قانون اساسی جدید عراق مدتی عقب بیفتد. قرار بود تکلیف کرکوک در اصل ۵۸ قانون اساسی عراق مشخص شود و مدتها اصل ۵۸ مهمترین بحث کردهای عراق و نیز متأسفانه ایران بود (که بعداً درباره بخش مربوط به ایران مفصل خواهم نوشت انشاءالله). راستش من آخرش هم نفهميدم اين قضيه کرکوک را چشور حل کردند و اصلاً حل کردند يا نه. میگردم و اگر فهميدم مینويسم.
خب. اين چيزهايی را که من نوشتم، بدون سفر به کردستان هم میشد فهميد. ولی من تا قبل از اينکه بروم خيلیهايش را نميدانستم. انشاءالله بعداً چيزهايی مینويسم که دندانگيرتر باشند.
Friday، December 9، 2005
شنبه ساعت ۱۲ در انجمن صنفی جمع میشويم.
من برای اين میروم که ببينم ما چه کار بايد بکنيم که احتمال اين اتفاقها کمتر شود.
خيلی هم پيشفرضی ندارم. یعنی مقصر را از قبل د ذهن ندارم. نه دولت، نه ارتش، نه مديران رسانهها، نه خود خبرنگارها. میروم بشنوم و بگويم.
فکر کنم بقيه هم بيشتر برای همين میآيند. بانی ماجرا هم پرستو است. دستش درد نکند.
شما هم بيايید.
آدرس:
میدان ولیعصر، بلوار کشاورز، بعد از خیابان فلسطین، خیابان کبکانیان، کوچه هفتم، پلاک ۸۷
قرعهکشی تمام شد.
ايران با مکزيک و پرتغال و آنگولا همگروه شد (D) و اولين بازیمان هم با مکزيک است.
سختترين گروه ظاهراً اينست:
آرژانتين - هلند - صربستان و مونتهنگرو - ساحلعاج (C)
و بقیه گروهها:
آلمان - لهستان - اکوادور - کاستاریکا (A)
(تف به شانس آلمان)
انگلیس - سوئد - پاراگوئه - ترینیداد و توباگو (B)
(اریکسون مربی انگلیس، سوئدی است و انگلیس هم ۳۷ سال است که سوئد را نبرده)
ایتالیا - چک - غنا - آمریکا (E)
برزیل - استرالیا - کرواسی - ژاپن (F)
(این گروه هم نسبتاً سخت است)
فرانسه - سوئیس - کرهجنوبی - توگو (G)
(متأسفانه کره کاملاً شانس بالا آمدن دارد)
اسپانیا - اوکراین - تونس - عربستان (H)
(اسپانیا نشان داده تخصص ویژهای در جانبهلب کردن طرفدارانش حتی در آسانترین گروهها دارد)
اول A با دوم B بازی میکند و بالعکس و همينطور الی آخر.
دوستان ماهوارهدار مقيم ايران!
شبکهای به اسم ARD مراسم قرعهکشی را مستقيم پخش میکند.
مراسم از ساعت ۱۱ شب به وقت تهران شروع شده ولی اصل قرعهکشی همین الان (حدود ۱۲:۱۰) شروع شد.
Thursday، December 8، 2005
حال نوشتن نيست، بقيه زحمت کشيدهاند نوشتهاند:
۱. اصول چهارگانه رابطه "مهاجر" و "ايران":
1) We can't live in Iran
2) We can't live without Iran
3) We can help Iran
4) Iran can help us
نوشته خواندنی سلمان که خواندنش مخصوصاً به «مهاجران» توصيه میود. راستی سلام من را به کيت و لوسيمی و آقای پتیبل و سگش برسانيد.
لينک از طريق مهدی جامی
۲. نوشته پر سوز و گداز و استثنائاً خواندنی الپر
۳. شاهين خان دلتنگستان میفرمايند: «فوتينا»
۴. ليلا خاتون با کنسرت «استاد» حال نکرده. خدش میگويد شايد پير شدم. من میگويم حتماً.
۵. آرش خان غفوری از اينکه روزنامهنگارها اين بار اينقدر احساساتی شدهاند چندان دل خوشی ندارد. امير منصوری هم. يکی از دوستان من هم همين را میگفت. فکر کنم راست میگويند.
Wednesday، December 7، 2005
یادداشت واقعاً خواندنی آزاده عصاران که دیروز به محل فاجعه رفته بوده.
یادداشت لیلی خانم فرهادپور
پرستو پيشنهاد يک تحصن صنفی در انجمن صنفی داده. حتماً شرکت میکنم ولی فکر میکنم کافی نيست. يعنی راهش اين نيست. بايد فکر کنيم و راه مؤثرتری پيدا کنيم.
سيد خوابگرد سؤال خوبی پرسيده:
«که در کجای دنیا، ۶۸ نفر از یک ـ فقط از یک ـ رسانهی دولتی برای پوشش خبری یک رویداد دستدوم متمرکز اعزام میکنند؟»
Tuesday، December 6، 2005
نمیدانم شبکه خبر را ديديد يا نه وقتی دانه دانه اين بچهها را سرِ کار نشان میداد؟
۲۶ ساله، ۲۵ ساله، ۳۰ ساله، ۲۷ ساله، ۲۹ ساله، ۲۶ ساله، ...
خلبان غیور! نمیشد تو هم مثل همکارت میگفتی من با این هواپیما نمیپرم؟
وقتی پست قبلی را مینوشتم جواد روح کنارم نشسته بود و اين را مینوشت.
فکر کنم آن پست يک واکنش بود. واکنش به فضای سنگين روزنامه. انگار میخواستم با اين خبر کمی فضا را بشکنم. الان میبینم که چقدر احمقانه بود.
راستی کسی الان جرأت دارد مثلاً به فرمانده نیروی هواپیمایی ارتش بگوید چرا استعفا نمیدهی؟ سردبیری جرأت دارد چنین درخواستی را چاپ کند؟ فقط «حریف» جلوی دهن ما را گرفته یا ما خودمان هم دیگر خیلی دنبال دردسر نمیگردیم؟ راستی روزنامهنگاری حرفهای کیلویی چند است؟
و یه سؤال دیگه:
چرا ساعت دو و نیم صبح به وقت تهران (۱۲ شب به وقت پاریس، ۱۱ شب به وقت لندن، ۶ بعدازظهر به وقت این ور آمریکای شمالی و ۳ بعدازظهر به وقت اون ور آمریکای شمالی) نباید هیچ کس آنلاین باشه (یا در واقع ظاهراً آنلاین باشه) که من باهاش گپ بزنم و آرومتر شم؟
چهار گلدان جام جهانی مشخص شدند:
گلدان ۱:
برزيل، آلمان، آرژانتين، ايتاليا، انگليس، اسپانيا، مکزيک، فرانسه
گلدان ۲:
استراليا، آنگولا، توگو، تونس، ساحلعاج، غنا، اکوادور، پاراگوئه
گلدان ۳:
چک، هلند، کرواسی، سوئد، لهستان، يوئيس، اوکراين، پرتغال
گلدان ۴:
ايران، کرهجنوبی، ژاپن، عربستان، آمريکا، کاستاريکا، ترينيداد و توباگو
گلدان ويژه: صربستان و مونتهنگرو
از هز گلدان يک تيم انتخاب میشود و هر چهار تيم میشوند يک گروه. حاصيت صزبستان هم اينست که از همتيم شدن ۳ تيم اروپايی جلوگيری شود. چون اگر صربستان را همينجوری میگذاشتند در گلدان ۴ ممکن بود گروهی با سه تيم اروپايی تشکيل شود (مثلاً ايتاليا، چک، توگو، صربستان و مونتهنگرو) که فيفا نمیخواهعد اين اتفاق بيفتد. توضيحات بيشتر را اينجا بخوانيد. قرعهکشی هم جمعه است.
Monday، December 5، 2005
۱.
ممنون از مانا مهر که متن شعر «مردی که یک پا ندارد» سیمین بهبهانی را برایم فرستاد. نگارشش را کمی تغییر دادهام البته:
شلوار تاخورده دارد
مردی که یک پا ندارد
خشم است و آتش نگاهش
یعنی تماشا ندارد
رخساره میتابم از او
اما به چشمم نشسته
بس نوجوان است و شاید
از بیست بالا ندارد
تقتق کنان چوبدستش
روی زمین مینهد مهر
با آنکه ثبت حضورش
حاجت به امضا ندارد
لبخند مهرم به چشمش
خاری شد و دشنهای شد
این خویگر با درشتی
نرمی تمنا ندارد
بر چهره سرد و خشکش
پیدا خطوط ملال است
گویا که با کاهش تن
جانی شکیبا ندارد
گویم که با مهربانی
خواهم شکیبایی از او
پنــــدش دهم مادرانه
گیرم که پروا ندارد
رو می کنم سوی او باز
تا گفتگویی کنم ساز
رفتهست و خالیست جایش
مردی که یک پا ندارد
۲.
دوستانی که آدرس فيلترشکن را میخواهند لطفاً ایميل بزنند. ممنون.
Sunday، December 4، 2005
۱.
چهارشنبه ۱۶ آذر است و روز دانشجو.
قرار است خشايار ديهيمی و عباس عبدی بروند دانشگاه شريف و حرف بزنند. من که دلم تنگ شده برای برنامههای دانشگاه و سعی میکنم حتماً بروم. فکر کنم برنامه خوبی بشود.
۲.
يکشنبه ساعت نه و نيم به وقت تهران بارسلونا با ويارئال بازی دارد. ويارئال اين روزها خيلی خوب بازی میکند. شبکه ۳ هم بازی را مستقيم نشان میدهد.
Saturday، December 3، 2005
۱.
آقای سیدآبادی عزیز بحث ارتباط روزنامهنگاری و سیاست را ادامه داده. حرفش حرف حساب است ولی به نظر من کمی خارج ار موضوع آمد.
۲.
حدود يک ماه پيش نوشتم که قرار است جشنواره فيلم آمريکای لاتين برگزار شود.
ديروز يکی از دوستان میگفت جشنواه عقب افتاده و احتمالاً اواخر دی ماه برگزار میشود. گويا تعدادی از فيلمها نرسيده و برگزارکنندگان میخواهند منتظرشان شوند.
برای خوانندههای مقيم ايران:
يه فيلترشکن خوب هست که تقريباً همه سايتهای فيلتر شده (جز اورکوت) را باز میکند.
برای جلوگيری از فيلتر شدنش آدرسش را اينجا نمی؛ذارم. ولی هر کس خواست ایميل بزند برايش بفرستم.
Friday، December 2، 2005
۱.
ليستی از مديران قديمی بازنشسته شده در همين دو سه ماه - لينک از امير
۲.
حامد خان قدوسی هم دات کام شد.
ببينيم کِی مقاومت -بخوانيد گشادی- آق بهمن در هم میشکند.
۳.
گزارشی از تجمع روز مبارزه با ايدز در پارک دانشجو.
من هم میخواستم بروم و به دليل مقاومت مذکور در بند ۲ نرفتم.
۴.
شعری از خسرو گلسرخی با طرح زیبایی از لیلا خاتون
یاد «مردی که یک پا ندارد» سیمین بهبهانی افتادم. اگر پیدایش کردم برایتان مینویسمش. خیلی دوستش دارم.
۵.
همایون خیری و فروهرها
همایون خیری و سوسکها
ندا دهقانی مطلبی نوشته در راوی درباره اصول حرفهای و اخلاقی روزنامهنگاری در دنيا و چند بند از اصول روزنامه فرانسوی لوموند را هم آورده. خيلی خواندنی است. دست ندا درد نکند. اگر روزنامهنگاريد حتماً بخوانيد و ببينيد ما کجاييم.
اما يک انتقاد از ندا:
من وقتی بندهای اصول لوموند را خواندم از ترتیبش تعجب کردم. در واقع از اینکه اولین بندش این است تعجب کردم:
1- روزنامه نگاران نباید هیچ بیانیهای را امضا کنند. نظرات و انتقادات فقط از طریق یادداشت منتقل میشود.
به نظرم میرسید که بعضی از بندهای دیگر خیلی مهمتر و اساسیتر هستند. به همین خاطر رفتم و متن انگلیسی اصول لومند را -که خود ندا لینکش را گذاشته بود- نگاه کردم و دیدم که حدسم درست است. امضا نکردن بیانیه اولین بند اصول لوموند نیست و حتی جزء اولین بندها هم نیست. من از روی نوشتههای ندا میدانستم که با امضا کردن بیانیه موافق نیست و احتمالاً این قانون به نظرش از بقیه جالبتر و مهمتر بوده. ولی من فکر میکنم آوردن این بند دراول لیست این حس را ایجاد میکند که برای لوموندیها هم این مسئله از همه مهمتر است که فکر نمیکنم اینطور باشد. من فکر میکنم بهتر بود ندا ترتیب اصول را هم رعایت میکرد.
در ضمن فکر کنم خیلی از شما میدانید که من تا حالا چند بیانیه امضا کردهام و فکر نمیکنم کار اشتباهی کرده باشم. وجه سیاسی روزنامهنگاری در ایران با کشوری مثل فرانسه متفاوت است. فکر میکنم تا وقتی حزب درست و حسابی نداریم (و نمیتوانیم داشته باشیم) نمیشود ا کسانی که دوست داند سياسی باشند (از جمله خود من) خواست بیخیال امکان خوبی مثل روزنامه شوند.
Thursday، December 1، 2005
سهم موسيقی اين روزهايم دربست مال Roxette است.
جای مرحوم علی ج. خالی که سالهای دوم و سوم دبيرستان اولين بار کاست اين گروه دو نفره را دست من داد. دو سه سال پيش کاستشان را گم کردم تا چند روز پيش که عدو شد سبب خیر.
یک خانم جوان بلژیکی زحمت کشیده و آهنگ «به قلبت گوش کن» یا همان Lidten To Your Hurt را دوباره خوانده و اين کانالهای ماهوارهای هم مدام اين آهنگ را پخش میکنند. البته گلاب به رویتان ریده به آهنگ Roxette. همين عمل بدبوی اين خانم باعث شد من بگردم و سیدی آهنگهای Roxette را پيدا کنم. حالا هم روزی چند بار آهنگهاييش را که دوست دارم گوش میدهم و تا زمانی که اهالی منزل صدايشان در نيايد ماجرا ادامه دارد.
قاعدتاً بيشتر شما آهنگهای Roxette را شنيدهايد. ولی اگر نشنيدهايد اين چند آهنگشان را شديداً توصيه میکنم:
- It Must Hve Been Love (به خصوص اجرای کنسرتش)
- The Look
- Listen To Your Hurt
- How Do You Do
- Dangerous
- Sleeping In My Car
- Crash Boom Bang
