Wednesday، November 30، 2005

حدود دو هفته است که از سفر کردستان عراق برگشته‌ام.
خيلی‌هايتان (از جمله خود من) انتظار داشتيد که کلی از آن جا بنويسم ولی نمی‌دانم چرا نشد. دستم به نوشتن نمی‌رفت. چند روز پيش این نوشته حسین درباره اردن باعث شد که من هم تصميم بگیرم که از سفرم بنويسم. ولی ناغافل هواپيمايی سقوط کرد و هر کدام‌مان را چند روزی به کما برد. حالا من تا حدودی از کما درآمده‌ام (گرچه بعضی‌ها هنوز همان‌جا هستند).

و اما کردستان عراق:

راستش من بلد نیستم (یا حوصله ندارم) یک روایت یک‌دست پشت سر هم از ن‌چه از کردستان دیدم بنویسم. به همین خاطر یک سری نکته می‌نویسم.

- بهانه سفر ما یک فستیوال ادبی یک هفته‌ای در شهر سلیمانیه کردستان عراق بود. اکثر دعوت‌شدگان نویسنده و شاعر بودند. من هم آن وسط بر خورده بودم. در واقع برگارکنندگان فستیوال دو سه نفر را هم از شرق دعوت کرده بودند و از جمله گفته بودند یک نفر هم از سرویس بین‌الملل بیاید و خلاصه قرعه به نام من افتاد.

- منطقه کردستان عراق از سال ۹۱-۹۲ عملاً خودگردان است و زیر نظر حکومت مرکزی نیست. در زمان صدام که کاملاً جدا بودند و سازمان ملل بخشی از پول برنامه نفت در برابر غذا را مستقیماً بهشان می‌داد. در این دو سه سال هم سهمی از نفتی که عراق می‌فروشد مستقیماً تحویل‌شان می‌شود تا خودشان خرجش کنند. عملاً یک جور حکومت فدرال.

خود منطقه کردستان سه استان دارد: اربیل، سلیمانیه و دهوک. اربیل و دهوک دست طرفداران مسعود بارزانی (حزب دموکرات کردستان) است و استان سلیمانیه تحت حکومت طرفداران جلال طالبانی (اتحادیه میهنی کردستان). البته اتحادیه میهنی در اای داشتن یک استان کم‌تر پست ریاست‌جمهوری عراق را برای رهبرش جلال طالبانی (یا به قول خود کردها مام جلال) گرفته.

این دو گروه بعد از خارج شدن صدام از منطقهدر سال ۱۹۹۱ (بعداز جنگ اول خلیج فارس) به جان هم افتادند و یک جنگ داخلی درست و حسابی در کردستان راه افتاد. فکر کنم در سال ۱۹۹۵ بود که دو طرف صلح کردند و کردستان را تقریباً بین خودشان تقسیم کردند. گرچه هر حزب در منطقه حزب دیگر دفتر و دستک دارد.

الآن کل کردستان یک پارلمان واحد دارد (غیر از پارلمان کل عراق). ولی در داخل کردستان دو دولت وجود دارد. یک دولت که بر اربیل و دهوک حکومت می‌کند و یک دولت که بر سلیمانیه. یعنی در واقع سلیمانیه برای خودش نخست‌وزیر دارد. البته طبق قانون اساسی جديد عراق -که اخيراً تصويب شد- کل کردستان بايد يک دولت داشته باشد. بنابراين ممکن است درگيری‌هايی هم برای تعيين تکليف اين ولت واحد اتفاق بيفتد. البته درگيری‌های سياسی و نه لزوماً نظامی.

يک نکته کوچک ديگر:
قديم‌تر ها چهار استان از ۱۸ استان عراق کردنشين بوده‌اند: سلیمانیه، اربیل، دهوک و کرکوک. و احتمالاً می‌دانید که خیلی از نفت عراق در منطقه کرکوک است. یکی از باقیات صدام برای عراق اینست که او در دهه ۸۰ (اگر اشتباه نکنم) تا توانسته کردها را از کرکوک بیرون کرده و در عوض به عرب‌های عراق پول و خانه و ماشین داده تا به کرکوک مهاجرت کردند. در نتیجه کرکوک سابقاً کردنشین الآن عملاً یک شهر متکثر است. کردها می‌گویند این اعراب کرکوکی نیستند و کرکوک هم باید جزو منطقه خودگردان کردستان شود. طبيعتاً عرب‌ها هم خيلی موافق‌شان نيستند.

مسئله کرکوک يکی از سه مسئله‌ای بود که باعث شد تدوین قانون اساسی جدید عراق مدتی عقب بیفتد. قرار بود تکلیف کرکوک در اصل ۵۸ قانون اساسی عراق مشخص شود و مدت‌ها اصل ۵۸ مهم‌ترین بحث کردهای عراق و نیز متأسفانه ایران بود (که بعداً درباره بخش مربوط به ایران مفصل خواهم نوشت ان‌شاءالله). راستش من آخرش هم نفهميدم اين قضيه کرکوک را چشور حل کردند و اصلاً حل کردند يا نه. می‌گردم و اگر فهميدم می‌نويسم.

خب. اين چيزهايی را که من نوشتم، بدون سفر به کردستان هم می‌شد فهميد. ولی من تا قبل از اين‌که بروم خيلی‌هايش را نميدانستم. ان‌شاءالله بعداً چيزهايی می‌نويسم که دندان‌گيرتر باشند.

Monday، November 28، 2005



اين‌جا حلبچه است (يا آن‌طور که کردها می‌نويسند هلبجه).
قبرستان نمادين مردگان بمباران شيميايی. همه مرده‌های يک خانواده را در يک قبر گذاشته‌اند. در واقع برای همه مرده‌های هر خانواده يک سنگ قبر گذاشته‌اند.
پسری هم‌راهمان بود به نام مريوان. یکی دو سال از من بزرگ‌تر بود، حدوداً ۲۷ ساله.
روز بمباران پسربچه ۹ ساله‌ای بوده که در خيابان‌های حلبچه از روی جنازه‌ها می‌دويده و فرار می‌کرده. به تهران آورده‌اندش. مدتی در یکی از ورزشگاه‌های تهران بسترری بوده. نمی‌دانسته خانواده‌اش کجايند. آخر سر خانواده‌اش را پيدا کرده و وقتی صدام اعلام کرده کردهايی را که بعد از بمباران حلبچه به ايران فرار کرده‌اند «عفو» می‌کند با خانواده‌اش به عراق برگشته. صدام هم اين «عفوشده‌ها» را به جايی غير از شهرشان تبعيد کرده و يک سالی در محلی بازداشت‌گاه مانند سر کرده‌اند. بعد به حلبچه برگشته.
هنوز وقتی زياد کتاب می‌خواند چشمش می‌سوزد. وضعيت تنفسی‌اش هم تعريفی ندارد. تازه مريوان از خوش‌شانس‌ترين حلبچه‌ای‌هاست.
دردناک بود.

Saturday، November 26، 2005

سلام
من الآن تهران هستم. نيم ساعتی هست که رسيده‌ام خانه. سالم و سرحال.
شش هفت روزی کردستان عراق بودم، در واقع بيشتر در شهر سليمانيه بوديم. يک فستيوال ادبی-روناک‌بيری (روشنفکری) در سليمانيه بود که يک نفر را هم از سرويس بين‌الملل شرق دعوت کرده بودند. اول قرار نبود آن يک نفر من باشم ولی وقتی آن که بايد می‌رفت گفت نمی‌روم، من رفتم.
سفر خوبی بود. جايی را ديدم که بعيد بود فرصت ديدنش دوباره پيدا شود.
با آدم‌هايی هم هم‌سفر شدم که تا به حال تقريباً هيچ نشست و برخاستی با آن‌ها نداشتم و اين سفر فرصت خوبی بود برای ديدنشان.
و اين سفر يک کشف بزرگ داشت: اسدالله امرايی.
بعداً بيشتر درباره او و بقيه هم‌سفرها و خود سفر می‌نويسم، ان‌شاءالله.

Sunday، November 20، 2005

سلام به همگی
من سالم هستم.
به خدا خودشیفته نیستم ولی چون سفری رفته‌ام که خیلی‌ها فکر می‌کنند سفر خطرناکی است این را نوشتم.
ان‌شاءالله سالم برمی‌گردم و برايتان مفصل تعريف می‌کنم.
در ضمن:
بارسلونا ۳ - رئال ۰
آن هم در سانتياگو برنابئو

Friday، November 18، 2005

به احتمال زياد هفت هشت روزی نخواهم بود.
اگر آن‌جا به اينترنت دسترسی داشتم در خدمتم وگرنه زت زیاد.
دعا کنيد که فردا شب جايی باشم که بتوانم بارسلون-رئال را ببينم. تو رو خدا دعا کنيد.

Wednesday، November 16، 2005

علی معظمی و نادر فتوره‌چی هم‌زمان وبلاگ‌نويسی را گذاشته‌اند کنار. مثلاً کی‌بوردها را آويزان کرده‌اند. متن خداحافظی هر دويشان خواندنی است.

قبلاً چند بار گفته‌ام که علی معظمی را چقدر دوست دارم و چقدر هم قبولش دارم و يادم هست حداقل يک بار گفته‌ام که با نادر چقدر حال می‌کنم. اين را هم می‌دانم که «حق مسلم» هر کسی از جمله علی و نادر است که هر وقت دلشان خواست وبلاگ بنويسند و هر وقت دلشان خواست وبلاگ نوشتن را کنار بگذارند.

اما همه اين‌ها باعث نمی‌شود که نگويم دليلی‌هايی که برای این تصمیم‌شان نوشته‌اند (و من فکر می‌کنم دلايل واقعی هم همين‌ها هستند) به دلم ننشست.

علی! امیدوارم که برگردی. همان یک نوشته‌ات درباره ابوعمار کافیست که چشم به راه برگشتنت باشم. چند روز پیش یکی از دوستان مشترکمان که ایران نیست برایم ای‌میلی زده بود. کار داشت. ولی آخرش نوشته بود: «بهمن، خیلی خوبه که می‌نویسی.» همین یک جمله می‌تواند تا مدت‌ها انگیزه نوشتن من باشد.

نادر! دنبال چه تأثيری بودی؟ مگر نمی‌دانستی که اين‌جا چند نفر تو را می‌خوانند؟ مگر قبلاً وبلاگ نمی‌خواندی؟ مگر برد وبلاگ‌ها را در انتخابات ندیده بودی؟ انتظار داشتی ۵ ماهه به آن موقعی برسی که «در باد» می‌نوشتی؟ آن موقع که یادداشت‌های تو در صفحه دو و سه صبح امروز چاپ می‌شد ما تیراژ سه میلیونی داشتیم. الآن مجموع آدم‌های وبلاگ‌خوان در ایران گمان نمی‌کنم بیست هزار نفر بشوند. کاشکی زودتر بهار بشود که باز هم بيايی.

۱.
جشنواره فيلم کوتاه از سه‌شنبه شروع شده و تا يک‌شنبه ادامه دارد. محلش هم مثل هميشه سينما فلسطين است. فيلم کوتاه دوستان بروند و لذت ببرند. جای من را هم خالی کنند (که احتمالاً تهران نيستم).
برای اطلاع آشنایان:
سارا خلیلی (خواهر سمیرا) هم یک فیلم کوتاه دارد که روز شنبه نمایشش می‌دهند.

۲.
تئاتر «در ميان ابرها» را يک آدم خوش‌سليقه ديده و خيلی پسنديده.
این تئاتر کار گروه مهر (شیراز) و نویسنده و کارگردانِ کار امیر رضا کوهستانی است. دو بازیگر هم بیشتر ندارد: محمد حسن معجونی و باران کوثری که معجونی پارسال به خاطر همین نقشش جایزه بهترین بازیگر مرد جشنواره تئاتر را گرفت.
ساعت اجرای کار از ساعت ۶ تا ۷ است و اجرایش همین روزها تمام می‌شود.

برای سايت بی‌بی‌سی فارسی يک معرفی کتاب نوشته‌ام.

ديشب کم خوابيده‌ای به اين اميد که امشب بتوانی بعد از حدود یک ماه که هر شب تقریباً بعد از روشن شدن هوا خوابیده‌ای، کمی زودتر بخوابی.
ساعت يک و نيم می‌وری که بخوابی. تا ۲:۴۵ در رخت‌خواب غلت می‌زنی.
بلند می‌شوی، کمی وب‌گردی می‌کنی، کمی تلويزيون‌گردی.
ساعت سه و نيم دوباره می‌روی که بخوابی. تا چهار و نيم غلت می‌زنی.
در حالی که اگر کارد بزنند خونت در نمی‌ايد می‌آيی دوباره می‌نشينی پای کامپيوتر.
اين‌ها نتيجه گردش من از ساعت چهار و نيم تا پنج و نیم صبح است:

۱.
دلتنگستان دوباره ديوانه کرد ما را. نوشته‌اش برای من که با او در يک مدرسه و يک دانشگاه درس خوانده‌ام (گيرم با سه سال تأخير) خيلی دل‌چسب و واقعی بود:

«بيست و چهار نوجوان هجده ساله ده سال پيش به دانشگاهی نزديک ميدان آزادی رفتند و کنار هم نشستند و به هم نگاه کردند و گاهی با هم حرف زدند؛ بعضيها پسر، بعضيها دختر، بعضيها هم معمولی...»

۲.
دم جواد روح گرم که خوب می‌نويسد و زياد. اميدوارم دو سه هفته بعد که بابا شد هم عادت وبلاگ نوشتن از سرش نيفتد.
گزارشش از جلسه‌ای با معين و ابراز ارادتش به ملی‌مذهبی‌ها را بخوانيد. من هم در اين ارادت شديداً با او شريکم.

۳.
اين هم وبلاگ ليلا خانم علی‌پور که تا دو سه هفته ديگر مامان می‌شود. با اين اسمی که برای وبلاگش گذاشته خدا به بچه و بابايش رحم کند.

۴.
راوی را از دست ندهيد. گرچه هنوز ارتباط برقرار کردن باهاش برايم سخت است - و درست نمی‌دانم چرا- ولی هر بار که به خودم زحمت می‌دهم و نوشته‌های بچه‌ها را می‌خوانم پشيمان نمی‌شوم. مثلاً اين نوشته ليلا درباره مخاطب ماهايی که می‌نويسيم يا نوشته مرضيه بعد از ديدار با شهرام ناظری.

Tuesday، November 15، 2005

احتمالاً فقط به درد هم‌مدرسه‌ای‌های سابق من می‌خورد:

بهنام فخر جهانی برادر بابک فخرجهانی چند روز پيش در ژاپن تصادف کرد و مرد.
ختمش روز ۵ شنبه همين هفته از ساعت ۱:۳۰ تا ۳ در مسجد نبی (انتهای خيابان اميرآباد، روبروی کوی دانشگاه) است.

Saturday، November 12، 2005



در اسرائيل اتفاق جالبی افتاده. اگر حوصله داريد اين يادداشت احمد آقای زيدآبادی را در بی‌بی‌سی فارسی بخوانيد و اگر هم نه اين توضيحات مختصر من را:

پريروز انتخابات رهبری حزب کارگر اسرائيل بود. طبق نظرسنجی‌ها شيمون پرز با فاصله‌ای بين ۹ تا ۲۶ درصد از نفر دوم در اين انتخابات برنده می‌شد. اما در روز انتخابات اتفاق ديگری افتاد. آقايی به اسم امير پرتز آمد و انتخابات را از پرز برد. پرز و پرتز چند فرق با هم دارند:

- پرز ۸۲ ساله است
پرتز ۵۳ ساله

- پرز -مثل اکثریت اعضای حززب کارگر- يهودی اشک‌‌نازی است يعنی اصليت اروپايی دارد
پرتز يهودی سفاليدی است (يعنی اصلش از خاورميانه است، او مغرابی‌الاصل است)

- پرز سابقه سياسی زيادی دارد. او سال‌ها نخست‌وزير، معاون نخست‌وزير و وزير خارجه بوده و یک بار هم جایزه صلح نوبل را برده
پرتز سابقه سیاسی خیلی کمی دارد. رو رئیس سندیکای کارگران اسرائیل است. او تا دو سال پیش رئیس یک حزب کوچک بوده که در پارلمان ۱۲۰ عضوی اسرائیل ۲ کرسی داشته. دوسال پیش حزب او به حزب کارگر (با ۱۹ کرسی) پیوسته و حالا او رئیس یک حزب ۲۱ کرسی‌ای است.

- پرز صلح‌طلب است
پرتز صلح‌طلب‌تر است

برنده شدن پرتز فقط يک اتفاق بزرگ در داخل حزب کارگر نبوده. اين اتفاق می‌تواند کل صحنه سياسی بی‌ثبات اسرائيل را به هم بريزد. از همين الآن پرتز اعلام کرده که حزب کارگر را از ائتلاف حاکم با حزب ليکود بيرون می‌کشد و اين يعنی سقوط دولت شارون و در نتيجه برگزاری انتخابات زودرس. ممکن است اين مسئله باعث شود شارون در انتخابات رهبری حزب لیکود از نتانياهو شکست بخورد و برود برای خودش یک حزب دیگز تشکیل دهد. هر کس هم که رئیس حزب لیکود باشد احتمال این‌که هر یک از احزاب به تنهایی بتوانند اکثریت پارلمان را بگیرند تقریباً غیرممکن است و این یعنی دوباره تشکیل یک ائتلاف شکننده.



يک خبر خوب برای خودم، محمد شالکه و هر ناقص‌العقل ديگری که طرفدار پروپاقرص اسپانياست:
اسپانيا اسلوواکی را ۵-۱ برد و از الآن می‌توانم بگويم که رفت به جام جهانی. مورینتس محبوب من هم ۱۵ دقیقه بازی کرد و یک گل زد. واقعاً جام جهانی بدون اسپانيا یک چيزی شبيه فوتبال بدون تخمه آفتابگردان است.
بقيه نتايج هم برايم مهم نيست.

امشب جهان ورزش در تب فوتبال می‌سوزد*

اول شب آرژانتين با انگليس بازی کرد که مثل بقيه بازی‌های اين دو تيم خيلی خيلی قشنگ بود. آرژانتين کاملاً بهتر بازی کرد و تا دقيقه ۸۵ بازی ۲-۱ جلو بود. امادر ۵ دقيقه آخر مايکل اوون عزيز ۲ گل زد و انگليس ۳-۲ برد. همه چيز بر وفق مراد بود. من آرژانيتن و انگليس را دوست دارم، گيرم آرژانتين را کمی بيشتر. وقتی بازی‌شان خيلی قشنگ باشد و انگليس هم با گل‌های اوون عزيز ببرد يعنی همه چيز بر وفق مراد است. مبارک عباس آقا.

آرژانتين-انگليس جام جهانی ۹۸ را که يادتان هست؟ آن بازی هم اوون دو گل خيلی قشنگ زد. يادم هست آن سال ما کنکوری بوديم و من آن روزها خانه علی ج. اطراق کرده بودم. شب بازی انگليس-آرژانتين يکی از جلسه‌های محاکمه کرباسچی بود و همه گه‌گيجه گرفته بوديم که چه کنيم. در نهايت نتيجه اين بود که محاکمه را می‌ديديم و من راديو بيخ گوشم بود و هر وقت گل می‌زدند می‌زديم کانال ۳

الآن هم سوييس-ترکيه شروع شد که رفت پلی‌آف مقدماتی جام جهانی است. امشب چک-نروژ و اسپانيا-اسلواکی هم بازی رفتشان را انجام می‌دهند.
امشب آلمان-فرانسه و ايتاليا-هلند هم بازی دوستانه دارند. برزیل هم یکی دو ساعت پیش ۸-۰ امارات را در ابوظبی برد.

* از جواد آقای خيابانی

Tuesday، November 8، 2005


عکس از سهام الدین بورقانی

احمد آقای بورقانی مريض شده. قلبش گرفته.
اين احمد آقا از اون اصلاح‌طلب‌هايی است که ارادت خاص بهش دارم. از نزديک ديده‌امش ولی هيچ وقت با او هم‌کلام نشده‌ام. آشنايی همان دورادور و از روزنامه‌ها و خاطره‌هاست.
اين‌که ۶ ماه بيشتر در معاونت مطبوعاتی مهاجرانی نماند و اين‌که هنوز همان رنوی قديمی‌اش را سوار می‌شود برای من ارزش‌مند است.
خدا سالمش نگه دارد.

Saturday، November 5، 2005



از خانه دوست من که در يکی از محله‌های خوب اصفهان زندگی می‌کند تا اين‌جا پياده حدود ده دقيقه راه بود. خودم باورم نمی‌شود.
(من نفر وسطی هستم)

Friday، November 4، 2005

چرا نيم‌چه مذهبی هستم؟

من نيم‌چه مذهبی هستم و دوست ندارم این ته‌مانده مذهبی بودنم را هم از دست بدهم. چرا؟ من دوست دارم آدم بااخلاقی باشم. با همان تعریفی که بیشترمان از اخلاق داریم. در واقع دوست دارم آدم خوبی باشم. این یعنی این‌که هم من خودم خودم را خوب بدانم و هم دیگران من را.

منظورم از اخلاق هم یک جور اخلاق اجتماعی است نه اخلاقی عرفانی. یعنی مثلاً این‌که دروغ نگویم، در محل کارم تقصیر کاری را که انجام داده‌ام مستقیم یا با سکوتم به گردن همکام نیندازم، وقتی پشت فرمان نشسته‌ام به عابر پیاده‌ها راه بدهم، پشت سر کسی حرف نزنم، کسی را در حضور یا غیابش مسخره نکنم، کاری را که به عهده‌ام گذاشته‌اند درست و کامل انجام دهم، سر قرارم دیر نیایم، اگر فکر می‌کنم کار اشتباهی انجام می‌دهد جرأت کنم بهش بگویم، زود عصبانی نشوم، به کسی تهمت نزنم و هزار تا چیز ریز و درشت دیگر.

وقتی هم در خیالاتم یک جامعه خوب را تصور می‌کنم بیشتر جامعه‌ایست که آدم‌هایش این چیزهایی را که گفتم رعایت می‌کنند و اداره جامعه هم دموکراتیک است. ولی در ذهنم یک جور اولویت برای خوب بودن آدم‌های جامعه قائلم. یعنی جامعه‌ای فرضی که ولی فقیه نداشته باشد و روزنامه‌ها را نبندند و نظارتش استصوابی نباشد و هزار تا خوبی ساختاری هم داشته باشد ولی آدم‌هایش در رانندگی به هم راه ندهند و وقتی دور هم می‌نشینند یا یکی از حضار را مسخره کنند یا پشت سر کسی که نیست حرف بزنند، برای من مطلوب نیست. شاید برای همین است که در دعوای فرضی بین آزادی و عدالت -با این‌که دنبال راهی می‌گردم که جفتش را بیشینه کند- ولی در صورت تعارض ترجیح می‌دهم کمی جانب عدالت را بگیرم، چون بیش‌تر از جنس اخلاق است.

واقعاً بحر طویل شد. کوتاه کنم. برای شخص منِ بهمن مذهب وسیله‌ایست که باعث اخلاقی‌تر شدنم می‌شود. یعنی وقتی آن جنبه از زندگی‌ام پررنگ‌تر است حس می‌کنم به آن نوع آدمی که دوست دارم شبیه‌ترم. برای همین است که آن اندک مذهبی بودنم هم مایه شرمندگی‌ام نیست. شاید هم ریشه‌های خانوادگی داشته باشد (گرچه من د خانواده‌ای بزرگ شدم که همان‌قدر که احتمال مذهبی بودنم بود احتمال غیرمذهبی شدنم هم بود) ولی خب که چی؟ ارثی بودن مذهب که عیب نیست. مگر رواداری آن پسر انگلیسی را که به دلیل متولد شدن در یک خانواده لیبرال آدم رواداری است، محکوم می‌کنیم؟

این‌ها را نوشتم که بگویم کم‌رنگ شدن و کم‌رنگ کردن دین در ایران من را خوش‌حال نمی‌کند. دین می‌تواند پایه‌ای باشد برای اخلاق مد نظر من. من هم مثل شما می‌بینم که دین در ایران دارد به چه گندی کشیده می‌شود. ولی من راه مقابله با این رویه را کم‌رنگ کردن دین نمی‌دانم. من دوست دارم گرایشی اخلاقی و شخصی از دین در ایران پررنگ شود و فکر می‌کنم تقویت این گرایش برای دموکرات شدن ایران و رسیدن به چیزهای خوبی که خیلی از ماها به دنبالش هستیم خیلی مفید است. شاید هم اصلاً لازم باشد.

Wednesday، November 2، 2005

۱.
پيرو کامنت يکی از کامنت‌گذاران محترم که این بنده را به کنایه خود نواخته بود، تصمیمی گرفتم اسم وبلاگ‌هایی را که واقعاً می‌خوانم این بغل بگذارم. در نتیجه لیست شد این که می‌بینید. در یکی دو روز آینده هم ن‌هایی را از قلم افتاده‌اند اضافه می‌کنم.

۲.
در چند روز گذشته دو فیلم دیدم. یکی «قوانین خانه سایدر» و دومی «Sideways».
در اولی چارلایز ترون، توبی مگوایر و مایکل کِین بازی می‌کردند. قصه خوبی داشت و کلاً خوشمان آمد. دومی هم گویا فیلم‌نامه‌اش کاندیدای اسکار بوده. آن هم خوب بود ولی زیادی هپی اند بود. زیاده از حد. خورد تو ذوقم یک مقدار. آخر چند دقیقه قبل از تمام شدن فیلم داشتم فکر می‌کردم که چقدر فیلم خوبی بود و از این حرف‌ها ولی آخرش کمی حالم گرفته شد.

۳.
احمد رضا دالوند گرافیست آثارش را در نگارخانه سیحون گذاشته برای تماشا (و احیاناً خریدن). ولی این نمایشگاه ۵ شنبه (فردا و یا به قول آقای بهام شفیع همین امروز) تمام می‌شود. آدرس گالری سیحون هم فکر کنم اینست: کوچه چهارم خیابان وزرا.

۴.
امسال عاشورا افتاده روز ۲۲ بهمن. در نتیجه دهه اول محرم دقیقاً هم‌زمان است با دهه فجر. به همین دلیل جشنواره فیلم فجر را امسال از ۳۰ دی تا ۱۰ بهمن برگزار می‌کنند (گویا جشنواره تئاتر را هم همین‌طور). من و جميله (خواهرم) که هنوز نتوانسته‌ايم این تاریخ جدید را به رسمیت بشناسیم. سخت است بیش‌تر از دوازده سال در ده روز معین یک کاری را انجام داده باشی و حالا بیایند تاریخش را عوض کنند.

۵.
از ۱۶ تا ۲۵ آذر فيلم‌هايی از سينمای آمريکای لاتين را در برنامه «چشم‌انداز سینمای آمریکای لاتین» در تهران نمايش می‌دهند. اگر مثل من عاشق سياست و فوتبال و ادبيات آمریکای لاتین هستید و می‌توانید حدس بزنید که از سینمایش هم خیلی خوشتان خواهد آمد روزشماری کنید برای ۱۶ آذر.