نمایشگاه جنبش هنر مدرن در موزه هنرهای معاصر تا ۱۳ آبان تمدید شد.
هر کس این نمایشگاه را نبیند و بعد از موزههای آن ور دنیا تعریف کند و بگوید وای حیف که ما همچین چیزهایی نداریم، خودم با جفت پا میرم تو شیکمش.
خلاصه اين نمايشگاه را از دست ندهيد. ايضاً يادداشت آزاده خانم عصاران را.
یکشنبه ۳۰ اکتبر ۲۰۰۵
جمعه ۲۸ اکتبر ۲۰۰۵
در روزنامه کار کردن یک خوبی دارد:
عصر جمعه که همه غمباد میگیرند تو مشغول کاری و احتمالاً غمباد نمیگیری.
ولی این خوبی یک بدی هم دارد:
اگر ماشین نداشته باشی برگشتن به خانه مرگ است، به خصوص در ماه مبارک که بعد از افطار مسافرکشهای خور مسافر هم پای تلویزیون لم دادهاند و زولبیا-بامیه میخورند و هاشم آقا و برره میبینند. به خاطر همین اگر کارت ساعت ۷:۴۵ تمام شده باشد حاضر میشوی تا ۹:۴۵ در روزنامه بمانی تا خواهرهایت که دارند از تئاتر برمیگردند خانه سر راه تو را هم بردارند و با خودشان ببرند.
ولی این بدی هم یک خوبی دارد:
مطالب همه وبلاگهایی را که عادت به سر زدن بهشان داری خواندهای و به همه سایتها هم سر زدهای. ولی یک هو یاد دوستان قدیمی میافتی. دوستانی که وبلاگهایشان جزو لیست وبلاگهایی نیست که مرتب بهشان سر بزنی (شايد چون در ليست بلاگرولينگ مرجع تو نيستند).
کلی اسم آشنا میبينی، کلی نثر آشنا میخوانی و از حال خيلیها باخبر میشوی. شکر خدا بيشتر شريفیها هم وبلاگ دارند.
خلاصه از اين سير وبلاگی چند تا لينک بدردبخور برای آدمهايی که اين آدمها را نمیشناسند:
۱.
نوشتههای محمد جواد رفيعی مثل هميشه خوادنیاند. حسی میدهد شبیه حس خواندن نوشتههای دلتنگستان در دو سال پیش، شاید هم بهتر. حيف که در اصفهان نديدمش.
۲.
راستش نمیدانستم شهرزاد هم هنوز مینويسد. به معنای واقعی کلمه از آن موقع که من به سيبزمينی میگفتم ديبدمينی شهرزاد وبلاگ مینوشت و کولیوار هم مینوشت. شهرزاد دو تا زیروبلاگ هم دارد که در یکی کتابهایی را که خوانده معرفی میکند و در یکی فیلمهایی را که دیده.
۳.
نمیدانستم کاوه خان ثروتی هم وبلاگ دارد. آن موقع که دانشآموز بودم و در برنامههای سياسی شرکت میکردم خيلی او را میديديم. کاوه آن موقع از فعالهای دفتر تحکيم بود. مخلص آقا کاوه.
کاوه لينک يک جمعيت خيريهای را که خودش هم عضوش هست، گذاشته و چيزکی هم دربارهاش نوشته. ماهیانه پولی میدهید و در واقع سرپرستی مالی یک آدم یا یک خانواده را قبو میکنید. پولش اصلاً زیاد نیست. خلاصه اگر دنبال کار خير مطمئن هستيد، به نظر جای خوبی میآيد.
۱.
جواد روح يادداشتی نوشته درباره دکتر معين «که خاموش و منزوی است».
معين اصلاً آدم جذابی نيست. خوش صحبت نيست، خوشتیپ نيست، بانمک نيست. اما آدم است. خيلی بيشتر از استاندارد آدم بودن در اين مملکت.
۲.
معصومه ناصری يادداشتی نوشته درباره «شبهای برره» که خواندنی است.
۳.
بارسلونا دو بازی پشت سر هم برد و رئال دو بازی پشت سر هم باخت. بارسلونا پنج امتياز از رئال عقب بود و حالا يک امتياز جلوست و از تيم اول هم دو امتياز عقب است. احوال آقا سينا؟
پنجشنبه ۲۷ اکتبر ۲۰۰۵
چهار ماه از انتخابات گذشته. چند روز بعد از انتخابات مهدی جامی نوشت که قصد داشته يادداستی درباره تعطيلات در وبلاگستان بنويسد و اشاره کند که « اهالی حزب مجازی وبلاگستان هم گويا وضعشان بهتر از احزاب غيرمجازی نيست: آنها هم روش هيئتی دارند و پس از پايان دهه عاشورای انتخابات همه پراکنده میشوند و میروند به تعطيلات تا عاشورای بعدی! » من هم همان موقع نوشتم که قصد دارم درباره این حرف آقا مهدی چیزی بنویسم که ذوقزدگی ديدن کنسرت لايو۸ نمیگذارد.
حالا میخواهم بنويسم، دير که نشده؟
من در يازده روز جشنواره فيلم فجر بيشتر از بيست فيلم میبينم. یعنی به طور متوسط روزی دو فیلم. اما بعد از جشنواره تا چند ماه تقریباً سینما نمیروم و بقیه سال هم حدوداً دو هفتهای یک بار (و در این سالها که فیم خوب کمیاب شده ماهی یک بار).
من در يک ماه جام جهانی حدود شصت بازی میبينم. يعنی به طور متوسط روزی دو بازی فوتبال. اما غير از آن حدوداً هفتهای يک يا دو بازی.
خيلی غيرطبيعی است اگر کسی در دو سه ماه منتهی به انتخابات هر دو روز يک يادداشت سیاسی بنويسد ولی در روزهای ديگر مثلاً دو هفتهای يک يادداشت؟
همانطور که نه فوتبال پيشه من است و نه سينما، سياست هم پيشه خيلیها نيست. يعنی در واقع پيشه بيشتر اهالی وبلاگستان سياست نيست. ولی پيشه بعضیهايشان هست يا حداقل دوست دارند که باشد. فکر میکنم من و الپر و علی معظمی مثلاً از اين دستهايم و تا جايی که من میدانم هيچ کداممان بعد از انتخابات به تعطيلی نرفتيم. شايد در وبلاگهايمان خيلی نمینوشتيم. شاید يک دليلش بیحوصلگی بود ولی برای خود من دليلی اصلیترش اين بود که فکر میکردم خواننده دوست ندارد ديگر درباره احمدینژاد و مارکت و بهزاد نبوی و خاتمی بشنود. خود من هم کمی نياز داشتم کارهای ديگری بکنم. مثلاً دو سه ماه بود کتاب درست و حسابی نخوانده بودم و در این مدت چند کتاب نیمه تمام را تمام کردم.
این را میپذیرم که من هنوز حرفهای نیستم. ادعا هم نمیکنم که از فردای انتخابات شروع کردم به برنامهریزی آینده. ولی این را هم نمیپذیرم که هیأتی عمل کردهام و کرکره را کشیدهام پایین تا عاشورای بعد.
مهدی خان! غرض جسارت نبود. ولی فکر کنم زود قضاوت کردید.
چهارشنبه ۲۶ اکتبر ۲۰۰۵
باز هم نامه معصومه شفيعی همسر اکبر گنجی.
گنجی وضعش باز هم بدتر شده. آنها در زندان فقط زنده نگهش میدارند و بس. همين که نميرد برايشان کافيست.به دولت و مجلس هم که ديگر امیدی نیست. او گفته فلانی باید برود و ظاهراً خودش باید برود.
باز هم دم روز و نيکآهنگ گرم که هر چند روز يک بار يادش را زنده میکنند.
یک اتفاق ساده:
از حمام آمدم بيرون. هنوز حوله تنم بود. دلم بدجور هوای «شب، سکوت، کوير» کرده بود. رفتم طرف سیدیها و بعد از کلی گشتن پيداش کردم. ولی وقتی قابش را باز کردم ديدم توش يک سیدی است که رويش نوشته «باخ». کلی به همشیره کوچک که خیر سرش موسیقی میخواند فحش دادم. لباسم را پوشیدم. رفتم سوار ماشین شدم تا بروم روزنامه.
رادیوی ماشین را روشن کردم. جناب شجریان داشت میخواند:
دلُم دردی که دارد با که گوید
گنه خود کرده تاوان از که جوید
این هم از مزایای خراب بودن ضبط ماشین و سالم بود رادیویش. مخلص رادیو پیام هم هستیم.
در ضمن حسبالامر يکی از خوانندگان، آدرس اين جلسه شب قدر که من میروم: اردوگاه شهيد باهنر (خيابانی که میخورد به پارک جمشيديه)
سهشنبه ۲۵ اکتبر ۲۰۰۵
یکشنبه ۲۳ اکتبر ۲۰۰۵
ديشب شب نوزدهم ماه رمضان بود. يکی از سه شبی که مسلمانها تا صبح بيدار میمانند و عبادت میکنند.
من هم طبق يک عادت خوب (که از مسلمانیام تقریباً همین یک عادت مانده) هر سال هر سه اين شبها را در مجلسی به صبح میرسانم. يا در مجلس دکتر مهدوی يا شيخ مرتضی تهرانی يا دکتر روحانی و یکی دو بار هم در منزل و در معیت خانم والده.
ديشب رفته بودم سخنرانی دکتر مهدوی و واقعاً خوشحالم که اين يک عادت را ترک نکردهام. يک ساعتی حرف زد و مثل هميشه خوب حرف زد (به نظر من البته). دوست دارم شما را هم در پيامش شريک کنم. لب کلامش اين بود:
«الذين هم عن اللغو معرضون»
آنان که از [کار و سخن] بیهوده روی گردانند.
سوره مؤمنون، آيه ۳
و بدینسان بهمن سعی میکند از لغو اعراض کند.
شنبه ۲۲ اکتبر ۲۰۰۵
گزارش دتلو مهليس بازرس آلمانی درباره ترور رفیق حریری پریشب منتشر شد.
گزارش مفصلی درباره این گزارش در شرق نوشتهام (زیر حرفهای آقا).
فکر میکنم این گزارش تأثیر زیادی در آینده سوریه و لبنان داشته باشد. تأثیراتی که شاید به عوض شدن رژیم سوریه منتهی شود.
واقعاً این سوریها م نابغهاند. میبینند اینقدر آمریکا زوم کرده رویشان و میخواهد به هر بهانهای اذیتشان کند، میزنند یکی از معروفترین سیاستمداران کشور همسایهشان را که اتفاقاً با آنها مخالف هم هست میکشند. آن وقت انتظار دارند کسی هم نفهمد و اگر هم فهمید نگوید بالای چشمتان ابروست.
جمعه ۲۱ اکتبر ۲۰۰۵
فيلم چی؟
۱.
یک فیلم از الیور استون به نام U Turn که نمیدانم اسمش را باید به چه کلمهای برگردانم؟
شان پن و جنیفر لوپز هنرپیشههای اصلیاش هستند. فیلم کلاً ناراحت است ولی یک جور طنز مخصوص (مثل سس مخصوص) در کل فیلم هست. یک کم من را یاد Snatch ِ گای ریچی انداخت. نمیگویم شبیه آن است فقط فضایش کمی به آن شبیه بود. خلاصه اگر میخواهید همه بدیهای زندگی آدم را یکجا ببینید، U Turn انتخاب نسبتاً خوبیست.
۲.
فیلمی به نام «طلاق به سبک ایتالیایی». فیلمی سیاه و سفید از سینمای دهه ۶۰ ایتالیا که نقش اصلیاش را مارچلو ماسترویانی بازی کرده و انصافاً اصل فیلم هم خود اوست. فیلم یک کمدی است به سبک کارهای وودی آلن (اینقدر میفهمم که وودی آلن آن موقع بچه بوده و قاعدتاً هنوز سبک نداشته). ماسترویانی یک پولدار ایتالیایی است در یک شهر کوچک در سیسیل. او ۱۲ سال است که ازدواج کرده ولی عاشق دختر عمه ۱۶ سالهاش است. در نهایت تصمیم میگیرد زنش را بکشد و با دخترعمهاش ازدواج کند و طنز ماجرا در راههایی است که برای خلاص شدن از دست زنش به ذهنش میرسد.
دیدن هر دو فیلم را توصیه میکنم ولی با مسئولیت محدود.
کتاب چی؟
چند شب پيش ديدم که همشيره ارشدم يک کتاب را دست گرفته و زمين نمیگذارد. از حدود ساعت ۱۰ تا ۱ شب يک ضرب کتاب را خواند و من هم هی میرفتم و میآمدم و کنايه میزدم که «چی نوشته اون تو؟» ولی خب خود من هم يک اعت بع يعنی ساعت ۲کتاب را دستم گرفتم و تا ۵ صبح تمامش کردم. نمیدانم کتابش واقعاً اينقدر جذاب بود يا اين استقامت ما در خواندنش دليل ديگری داشت:
بانوی شکسته
سيمون دوبوار
مترجم و ناشرش را يادم نيست ولی اينقدر يادم هست که نمیشناختمشان.
حجم کتاب هم طبيعتاً کم بود که میشد در دو سه ساعت کلش را خواند.
موضوع کتاب هم روابط يک زن و شوهر حدوداً چهل ساله بود. در واقع رابطه يک زن حدوداً چهل ساله بود با شوهر (و کمی هم بچههايش)
چهارشنبه ۱۹ اکتبر ۲۰۰۵
من از وقتی تصديق گرفتهام تقريباً هميشه پشت ماشينهايی نشستهام که يا ضبط نداشتهاند (پيکان ۶۰ قهوهای خدابيامرز) يا اینکه ضبطشان تقريباً هميشه خراب است. اين مسئله يک مزيت بزرگ دارد و آن اينکه آدم به راديو خو میگيرد.
اين خبر را امروز از اخبار ساعت ۲ راديو سراسری (که تقريباً ۴۰ دقيقه طول میکشد) شنيدم و حيفم آمد که شما نبينيدش:
با تصويب شورای عالی انقلاب فرهنگی « توزيع ونمايش فيلمهايی كه به تبليغ مكاتبی همچون سكولاريسم، ليبراليسم، نيهيليسم يا فمنيسم میپردازند و فرهنگهای اصيل جوامع شرقی (دينی) را تخريب و تحقير میكنند، فيلمهايی كه به تلويح يا تصريح، حاكميت دين در زندگی دنيوی را نفی كرده و نظامهای غيردينی را برتر از نظامهای دينی معرفی میكنند ممنوع اعلام شده است.»
شنبه ۱۵ اکتبر ۲۰۰۵
سلام
دو روز رفته بودم اصفهان. همين جوريِ همين جوری. در واقع برای عوض کردن آب و هوا.
انصافاً هم خيلی خوش گذشت. فکر نمیکردم اصفهان اينقدر شهر خوبی باشد. قبلاً چند بار اصفهان رفته بودم. چند بار به قصد خود اصفهان و چند بار هم در حد يکی دو روز و در راه سفر به شهری ديگر.
اين بار ديدن هيچ کدام از ديدنیهای معروف اصفهان نرفتم. در واقع به اين قصد هم نرفته بودم. قصدم ديدن دوستان مقيم اصفهان (اعم از اصفهانی و غير اصفهانی) و وقت گذراندن با آنها بود.
پنجشنبه جايتان خالی از صبح تا حدود ۴ بعدازظهر در خانه لميده بودم و میلمبانديم. اما حدود چهار و نيم از خانه زديم بيرون و بعد از پنج ساعت پيادهروی در خيابانهای اصفهان نه و نيم شب به خانه برگشتيم. يک ساعتی کنار مادی نياصرم قدم زديم. به هتل شاه عباس رفتيم و يکی از خوشمزهترين آش رشتههايی را که تا به حال خوردهام، خورديم.
در خيابان چهارباغ هم راه رفتيم و نگاهی به کتابفروشیهای اصفهان انداختیم. کتابفروشیهایی که به گفته دوستانی سال به سال تعدادشان کمتر میشود. کتابفروشی زنده رود به دلیل «قتل زنجیرهای» شدن صاحبش (میرعلایی) چند سالی است تعطیل شده و دو سه کتابفروشی دیگر هم که پاتوق دوسان دانشجویم بوده حالا یا نیستند یا اینکه شدهاند لوازمالتحریر فروشی و لوازم نقاشی فروشی و مانتو فروشی.
البته از دیدنیهای اصفهان میدان نقشجهان را زیارت کردم و بعد هم رفتیم به یک فرنیفروشی و فرنی با شیره خرما و انگور نوش جان کردیم. جالب بود که حدود ساعت هشت شب جمعه تقریباً همه دکانهای دور میدان بسته بودند. تأثیر رمضان را در خیابانهای اصفهان خلی خوب میدیدی.
روز دوممان هم به پیادهروی در لب زایندهرود گذشت. من قبل از اين ملتفت حضور پررنگ اين رود در زندگی اصفهانیها (حداقل دوستان اصفهانیام) نشده بودم. آرش -يکی از دوستانم که خودش اصفهانيست و همسرش تهرانی و هر دو با رضايت اصفهان را برای زندگی مشترک انتخاب کردهاند- میگفت «تصور اينکه در شهری بدون رودخانه زندگی کنم برايم مشکل است. هر وقت بیحوصله باشم يا با دلیل و بیدليل دلم گرفته باشد، میايم لب رودخانه، قدمی میزنم و سرحال به خانه برمیگردم.» و من اين را حس کردم. تصور اینکه از در خانهات بیرون بیایی، کمتر از پنج دقیقه راه بروی و به جایی برسی که یک طرفت رودخانه است و طرف دیگرت تا فاصله چند ده متری هیچ خیابان ماشینرویی نیست و راههای پیادهرو هم نسبتاً خلوت است برای منی که در تهران بزرگ شدهام شبیه رؤیاست.
طولانی شد. فقط این را هم بگویم که اگر اصفهان رفتید، «باغ پرندگان» را از دست ندهید. کمتر از یک ساعت وقتتان را میگیرد و واقعاً به دیدن میارزد. خلاصه:
« به اصفهان رو که تا بنگری بهشت ثانی
به زندهرودش سلامی ز چشم ما رسانی ...»
بعدالتحرير: وقتی داشتم دنبال متن کامل شعر بالا میگشتم (البته در گوگل نه در کتابخانهام) به اين وبلاگ برخوردم. وبلاگ کسی که یک بار در جمعی دیده بودمش و کلی باهاش حال کرده ودم و راستش اصلاً یادم نبود که او هم در اصفهان زندگی میکند که اگر بود، فرصت دیدنش را از دست نمیدادم. آقا کيان! مخلصيم.
دوشنبه ۱۰ اکتبر ۲۰۰۵
گویا نادر حرف دل خيلیها را زده. چون هنوز دو سه ساعت از نوشتن يادداشتش نگذشته نيکآهنگ و محمدجواد روح برايش پيام گذاشتهاند که دمت گرم.
من هم حرف نادر را قبول دارم ولی راستش وقتی خواندن يادداشتش را شروع کردم و فهميدم که میخواهد چه بگويد انتظار داشتم خيلی بيشتر بگويد.
علیایحال از آن دو گروهی که نادر گفته، من جزو گروه اول هستم. يعنی کسانی که «برای کار سیاسی روزنامهنگار شدهاند و هرگاه راه بهتری برای تأثیرگذاری پیدا کنند از این وادی خروج خواهند کرد.»
راستش هم حرفهای نادر مبهم و ناقص است و هم ذهن من در اين باره بلاتکليف است برای همين نمیتوانم بيشتر از اين چيزی بنويسم. دوست دارم بچههای روزنامهنگار (چه از گروه اول و چه از گروه دوم) اين بحث را باز بکنند. فکر کنم خیلی به دردمان خواهد خورد.
یکشنبه ۹ اکتبر ۲۰۰۵
من خودم تا فيلمی را نديده باشم يادداشتی دربارهاش نمیخوانم. حتی اگر فيلم خيلی فيلم معروفی باشد يا نويسنده يادداشت آدم خيلی مهمی. خودم هم کمتر درباره فيلمی که ديدهام چيزی بيشتر از يک معرفی کوتاه و توصيه به ديدنش مینويسم.
برای همين هم نوشته پرستو درباره «وقت خوب مصائب» را اصلاً نخواندم. تعریف ندا به دیدن فیلم و حتی ذوق کردن مهدخت در دیار فرنگ از ساخته شدن فیلمی درباره احمدرضا احمدی هم به دیدن «وقت خوب مصائب» تحریکم نکرد.
ولی ممنون از پرستو که خودش فيلم را بهم داد و من ديدمش و واقعاً حال کردم. ولی بعد از دیدن فیلم نفهمیدم که چرا پرستو اين عکس را برای نوشتهاش انتخاب کرده بود. عکس قشنگی است ولی به نظر من فضای عکس ربطی به فضای فيلم و مخصوصاً شخصیتی که از احمدرضا احمدی در فیلم تصویر میشود، ندارد. راستش یکی از دلایل نخواندن يادداشت پرستو همین عکس بود. من فرض کردم که فضای فیلم و خود احمدی شبیه این عکس هستند و این من را به دیدن فیلم جذب نمیکرد.
بگذریم. «وقت خوب مصائب» مستندی است درباره احمدرضا احمدی که ناصر صفاریان آن را ساخته و تقریباً همه فیلم گفتوگوهایی است با خود احمدی و دوستان او (عباس کیارستمی، آیدین آغداشلو، مسعود کیمیایی و خیلیهای دیگر).
من قبل از دیدن فیلم احمدی را خیلی خیلی کم میشناختم ولی از دیدن فیلم خیلی زیاد لذت بردم و چیز یاد گرفتم. این را گفتم که بدانید شناختن احمدی یا دوست داشتن او پیشنیاز کیف کردن از فیلم نیست.
و آخر اینکه «وقت خوب مصائب» را میتواید زا سیدیفروشیهای معتبر تهیه کنید.
شنبه ۸ اکتبر ۲۰۰۵
اين نوشته رضا شکراللهی (همان خوابگرد) را خواندم و لذت بردم. اول از همه از اين لذت بردم که نوئشتهاش را بدون مکث و تپق تا آخر خواندم و دوم و بيشتر از حرفی که زده. برای اينکه لينک مدل الپری* نداده باشم بگویم که نوشته شکراللهی درباره محافظهکار بودن منتقدان ادبی و نویسندگان ماست.
* لينک مدل الپری لينکيست که تا آن را باز نکنيد عمراً نتوانيد حدس بزنيد درباره چيست
تحصن بچههای دانشگاه هنر تقريباً با موفقيت تمام شد.
امروز صبح رئيس دانشگاه آمد بين متحصنين و کلی بهانه آورد که چرا اين روزها نيامده. از مراسم ختم گرفه تا در سفر ودن يکی از مديران وزارتخانه و ...
در جمع بچهها هم اعلام کرد که هر سه خواستهشان را میپذيرد. اما دانشجوها تأکيد کردند که بايد قول کتبی بدهد و رئيس با ده نفر از نمايندههای دانشجوها رفت توی جلسهای که سه ساعت و نيم طول کشيد.
بعد از جلسه اعلام کردند که سرويسها از سهشنبه راه میافتند (الته سرويسهای جداگانه برای دخترها و پسرها)، حکم سه دانشجوی تعليقی در اولين جلسه کميته انضباطی تجديدنظر میشود و کسی هم کاری به کار متحصنين ندارد.
بعد از جلسه دانشجوها دوباره جلسه کردند که ببينند چه کنند. بعضیها میگفتند تکليف حکم آن سه نفر مشخص نيست و ممکن است مثلاً کميته انضباطی حکم را از دو ترم تعليق بکند يک ترم تعليق و در واقع سر بچهها را کلاه بگذارد.
اما در نهايت تصميم گرفتند تحصن را تمام کنند ولی اين را هم اعلام کردند اگر حکم آن سه نفر لغو نشود، دوباره همين آش است و همين کاسه.
خلاصه اين هم از اين.
جمعه ۷ اکتبر ۲۰۰۵
پاييز را خيلی دوست داشتم. البته هنوز هم خيلی دوستش دارم. اما دو سه سالی است که پاييز ويژگیای پيدا کرده که قبلاً نداشت.
پاييز اين سالها تهران بدجوری خلوت و دلگیر است. بعضیها تازه برای اولين بار جايشان را در تهران خالی کردهاند و خيلیهای ديگر تابستان آمدهاند و داغی را چندباره تازه کردهاند و دوباره رفتهاند سر زندگیشان. تالستانها به دينشان و بودنشان عادت میکنم و پاييز دوباره تهران میشود همان شهر خلوت. زمستان و بهار هم که کمکم به همين تهرانی که هست عادت میکنی دوباره تابستان میشود و روز از نو و روزی از نو.
چندين روز بود که اين حس را داشتم ولی امروز که ياسی بدون اينکه من حرفی در اين مورد زده باشم، دقيقاً همين حرفها را زد دوست داشتم که اينجا هم بنويسمش.
نمیئدانم. شايد بعضیهايتان فکر کنيد که من زيادی درباره رفتن بچهها اينجا مینويسم یا مثلاً خودم را لوس میکنم. ولی واقعاً خيلی بيشتر از آنچه اينجا مینويسم بهش فکر میکنم.
چهارشنبه ۵ اکتبر ۲۰۰۵
سهشنبه ۴ اکتبر ۲۰۰۵
يک نقطه روشن:
نمیدانم میدانيد يانه که چند تا از دانشکدههای دانشگاه هنر در کرج هستند و بعضی از دانشکدهها در تهران. هر روز صبح سرویسهایی از ساختمان تهران (که چهارراه ولیعصر و چسبیده به دانشگاه پلیتکنیک است) بچههايی را که دانشکدهشان کرج است (مثل موسيقي، معماری و هنرهای تجسمی) به کرج میبرند.
اول مهر امسال بچههايی که رفتند چهارراه ولیعصر که سوار سرويس شوند ديدند که دانشگاه سرويسهای دختران و پسران را جدا کرده. دانشجو ها هم در اعتراض به این قضیه تحصن کردند. دانشگاه هم منطقیترین عکسالعمل را نشان داد: برای سه نفر از بچههای شورای صنفی دانشگاه حکم تعلیق زد و سرویسها را هم کلاً جمع کرد و گفت دانشگاه وظیفهای برای ایاب و ذهاب دانشجوها ندارد و تا الآن هم به جور پول سرویسها را جور میکرده و امسال نتوانسته جور کند.
این بار بچهها از دوشنبه صبح در ساختمان تهران تحصن شبانهروزی کردهاند و میگویند تا وقتی به خواستههایشان رسیدگی نشود تحصنشان را تمام نخواهند کرد. خواستههایشان هم اینست: بقرار شدن سرویسها، برگشتن سه دانشجوی تعلیقی و تضمین برخورد نکردن با متحصنین.
بچهها تمام روز یکسری سطل آشغال و صندلی و نیمکت جمع کرده بودند و رویشان ریتم گرفته بودند. بچههای گروه موسیقی انواع و اقسام ریتمها را امتحان میکردند و به قول خودشان یک کلاس درست و حسابی ریتم برایشان بوده. این سر و صداها -که من از پشت تلفن شنیدمشان و انصافاً خیلی بلند بود- توجه خیلی از عابران خیابان ولیعصر را هم جلب کرده.
الآن بامداد چهارشنبه است. حدود ۶۰ نفر از بچهها دیشب را در حیاط دانشگاه ماندهاند و گویا نتوانستهاند از سرما بخوابند. سهشنبه هم که نزدیک ۳۰۰ نفر از صبح تا شب آنجا بودند و ریتم زدهاند. سهشنبه شب حدود ساعت ۱۱ هم که من رفتم تا سر و گوشی آب بدهم نزديک صد نفرشان در حياط دانشگاه ولو بودند.
ما که ديگر دانشجو نيستيم. ولی زمانی که ما دانشجو بوديم بچههای دانشگاه هنر به بیبخاری معروف بودند. يادم هست در جريان کوی دانشگاه دانشگاه هنر جزو معدود دانشگاههای تهرانی بود که در کوی نماينده نداشت. ولی این که اين بچهها دو روز است که در دانشگاه ماندهاند و بيشتر اصول مربوط به يک اعتراض صنفی -مثل سیاسی نکردن ماجرا و زیاد نکردن خواستهها- را رعايت میکنند به نظرم يک نقطه روشن است. يک نقطه روشنِ روشن.
گزارش شرق از روز اول تحصن
خبرهايی درباره تحصن از ايسنا، ايسنا و ايرنا
دوشنبه ۳ اکتبر ۲۰۰۵
اين وبلاگ کاوه پسر عموی من است.
کاوه ۳۵ روز از من بزرگتر است و اگر او نبود شايد اسم من میشد کاوه.
من و کاوه بيشتر بچگیمان را با هم گذراندهايم و تا دلتان بخواهد با هم عکس داريم.
کاوه هم اولين مطلب وبلاگش را درباره مادربزرگ مشترکمان نوشته. خودتان بخوانيد و ببنيد که چقدر از من بهتر مینويسد.