سلام
اول از همه عذر تقصیر بابت غیبت. تهران نیستم. راستش را بخواهید ایران هم نیستم. چند روزی برای تفریح آمدهام این ور آب. درباره سفر اگر وقت و حوصله بود، بعداً مینويسم.
اينقدر اوضاع اين روزهای مملکت -مثل خيلی روزهای ديگرش- قاراشميش شده که نمیشود ننوشت. من خير سرم آمدهام سفر. روزی بيست بار سايتها و وبلاگها را چک میکنم. الآن تاره میفهمم بچههايی که آن ور دنيا هستند و جريانات ايران را تعقيب میکنند، چه میکشند. حس مسخرهايست که کنگره حاميان معين باشد و قرار باشد آنجا تصميم بگيرند که معين در انتخابات شرکت کند یا نه و تو این ور دنیا پای کامپیوتر نشسته باشی. بگذریم.
نمیدانم اگر جای معین بودم چه میکردم. اما اینطور که حنیف نوشته و چند تا از بچهها هم خبر دادهاند گویا اکثریت قریب به اتفاق حامیان میگویند که او باید در انتخابات شرکت کند. ولی گویا خود او هنوز راضی نشده و فعلاً میگوید که میخواهد انصراف دهد. گرچه حدس میزنم آخر سر تاجزاده با آن زبانی که دارد راضیاش میکند که بیاید.
راستش را بخواهید من هم قکر میکنم آمدن معین از نیامدنش بهتر است. ولی باید خیلی دقت کند. این روزها همانقدر که خطرناکند میتوانند بهدردبخور باشند. واقیت این است که خرِ معین (و به نوعی خرِ ما) از پل گذشته. شاید یک بیانیه یا یک نامه خوب بتواند شرایط را خیلی به نفع معین کند. طوری که نه تنها مهر سازش روی پیشانیاش نخورد و زیر دین رهبر نرود (که با بیانیه روز اولش بعد از ردصلاحیت تا حدود زیادی خیالش از این مورد راحت است)، حتی شاید بتواند نظر مردم بیشتری را به خودش جلب کند. (گپ غیر رسمی حنیف با معین را ختماً بخوانید)
جمعه ۲۷ مهٔ ۲۰۰۵
یکشنبه ۱۵ مهٔ ۲۰۰۵
تاجزاده به مقاله خشایار ديهيمی جواب داده.
از اين اخلاق تاجزاده خوشم میآيد. وقتی میگويد بياييد حرف بزنيم واقعاً پايه است. چند روز پيش تاجزاده و ديهيمی در يکی از دانشگاههای تهران سخنرانی کردند. به گفته يکی دو نفر از بچهها که آنجا بودند فضای سالن خيلی به نفع ديهيمی و به ضرر تاجزاده بوده و چيزی نمانده بوده که تاجزاده را هو کنند. حالا امروز دوباره تاجزاده رفته دانشگاه خواجه نصير که با ديهيمی مناظره کند. البته هنوز خبر مناظره را ندیدهام که بفهمم این بار در سالن چه گذشته.
نوشته چند روز پيش من درباره يادداشت ديهيمی
شنبه ۱۴ مهٔ ۲۰۰۵
چند وقت پيش یادداشتی درباره فرخ نگهدار نوشتم. گفتم که به نظر من او «نمونه يک سياستورز حرفهای و موفق است. همانچه که من هم دوست دارم روزی باشم». خواندن آخرين يادداشتش درباره انتخابات يک بار ديگر اين را به من ثابت کرد. شما هم طبق معمول «اگر حوصله داريد» اين يادداشت را بخوانيد، شايد به اندازه من لذت ببريد. يادداشتتش طولانی است ولی به خواندن میارزد.
باز هم طبق معمول چند جمله از یادداشت را اینجا میآورم. چند جمله را هم خود او اول مقاله به عنوان «چکیده بحث» آورده.
«... این تصورات که از راهی جز انتخابات میتوان حکومت و قانون اساسی را تغییر داد باید کمرنگ و متروک شده جای خود را به اندیشههایی بدهد که جوهر آن تبدیل انتخابات به عرصه اصلی مبارزه برای تامین آزادی انتخابات و راهگشایی برای به قدرت رسانیدن نیروهایی است بر ضرورت تطبیق قانون اساسی با موازین دموکراسی و حقوق بشر تاکید دارند ...»
«... من در تحلیلهای قبلی نشان داده ام که "فراخوان رفراندوم" نیز، نه راهکاری برای "برون رفت از وضع موجود"، که راهکاری برای "پس از برون رفت از وضع موجود" است. چون فراخوان حلقه مفقوده دارد و معلوم نمیکند در رژیم فعلی با رژیم فعلی بالاخره چه باید کرد؟ ...»
«... اینکه کسی هیچ طرحی برای معرفی "کاندیدای مستقل"را پی نگیرد، اینکه کسی دفاع از حق نامزدهایی که درمعرض حذفاند را مهمترین وظیفه نداند، هیچ نشانه خوبی برای تحریم نیست. تحریم در چنین وضعی جز تلاش برای منصرف کردن اقشار مدرن از داشتن کاندیدای مستقل و محروم کردن مخالفان از حق نمایندگی معنای دیگری ندارد. چنین روشی معنایش راحت گذاشتن نیروهای مسلط بر حکومت و بیدرد سر کردن ماندن آنان در راس نظام ...»
«... برخی به "انقلابات مخملی" مثل اوکراین و گرجستان، اشاره میکنند و و پیکار برای آزادی انتخابات را در مقابل آن قرار میدهند. حال آنکه در هیچ یک از این انقلابات به اصطلاح مخملی نیروهای دموکراسی خواه نه تنها شرکت خود در انتخابات را به تغییر "نظام" موکول نکردند، بلکه مشخصا و منحصرا با "مبارزه برای آزاد کردن انتخابات از طریق شرکت در انتخابات" به پیروزی رسیدند ...»
«... جمهوری خواهان برای معرفی نامزد و به چالش کشیدن شورای نگهبان لزومی نداشت منتظر توافق روی یک نفر میماندند. تاکتیک درست این بود و هست که حداقل از دو ماه پیش اعلام و تلاش میکردیم هرکس، که حداقل شهرت و محبوبیت را دارد، برای آزاد سازی انتخابات و برای تطبیق قانون اساسی با موازین دموکراسی و حقوق بشر خود را نامزد کند. ما میبایست تصریح میکردیم که تمام نیروی خود را بسیج کرده ایم که حذف هر نامزد را به کار زاری عمومی علیه تمام استبداد تبدیل کنیم ...»
«... در واکنش به استراتژی تازه اتحاد جمهوری خواهان ایران ممکن است گفته شود که حالا دیگر خیلی دیر است. اما این حرف فقط برای دور جاری انتخابات ریاست جمهوری تا حدودی درست است. جمهوری خواهان ایران هم چنان هیچ راهی بهتر و هموارتر از تلاش برای آزاد کردن انتخابات از طریق تلاش برای حق مشارکت مستقل ندارند و باید برای بدست آوردن این حق به پیکار خود پیگیرانه ادامه دهند. این فقط یک تاکتیک درست برای عقب نشاندن رژیم نیست. این یک استراتژی است و تا زمانی که جایگزینی مطلوبتر برای آن نیافته ایم تلاش برای هموار کردن راه آن ادامه خواهد یافت ...»
«... واکنش نیروهای طرفدار دموکراسی با هر نامزد باید با میزان پایبندی وی به اصول انتخابات آزاد و با میزان نزدیکی برنامه وی با برنامههای پیشنهادی برای تغییرات ساختاری مربوط گردد. جمهوری خواهان و نیروهای دموکراتیک نباید از هیچ زاویه دیگری در قبال نامزدی آقایان معین و یزدی موضع گیری کنند و یا شرکت آنان در انتخابات را آماج حمله قرار دهند ...»
سهشنبه ۱۰ مهٔ ۲۰۰۵
خب هاشمی هم بالاخره رسما آمد. بيانيهاش را بخوانيد. لحنش اصلا لحن هاشمی نيست. خيلي متواضعتر است.
در هر صورت من خوشحالم كه هاشمی آمده. چون من فكر میكنم كه آمدن هاشمی هم احتمال ردصلاحيت معين را كمتر میكند و هم اينكه اگر هم معين ردصلاحيت بشود، خيالم راحت است كه راستهایكلهخراب حاكم مطلقالعنان نمیشوند. مار غاشيه و عقرب و ...
یکشنبه ۸ مهٔ ۲۰۰۵
روزگاری بود که اگر شرق مقاله خواندنیای چاپ میکرد، در فضای وبلاگها انعکاس پيدا میکرد. بعضیها به آن لينک میدادند و بعضیها دربارهاش مینوشتند. اما الان دیگر از این خبرها نیست. اگر هم هر از چندی مطلب دندانگیری در شرق چاپ شود، خیلی به چشم نمیآید حداقل در وبلاگستان کسی خیلی به آن توجه نمیکند.
غرض اينکه سرمقاله ديروز شرق را خشايار ديهيمی نوشته بود. فکر میکنم تا حالا چند بار اينجا نوشتهام که چه قدر ديهيمی را دوست دارم و موضعهای سیاسیاش را میپسندم. «نامههايی برای همه کس و هيچ کس» را که قبل از انتخابات مجلس هفتم مینوشت یادتان هست؟ اين يادداشتش هم به نظرم خواندنی است.
لب کلامش اين است که به اصلاحطلبان گفته ما [روشنفکران خارج از حکومت] به شما رأی داديم و به شما اميد داشتيم. ولی حالا اعتمادمان را به شما از دست دادهايم. هر چه قدر هم برنامههای خوشگل بدهيد نمیتوانيد نظر ما را جلب کنيد. اگر رأی ما را میخواهيد بايد اعتمادمان را جلب کنيد. بعد هم گفته ما ديگر به شما اعتماد نمیکنيم مگر اينکه خودمان هم وارد بازی شويم. يعنی ما را هم داخل بازی راه دهيد.
توضيحات من اصلا رسا نيست. پيشنهاد میکنم خودتان بخوانيدش. خيلی هم طولانی نيست. بعد از آنکه آقای سيدآبادی رأی احتمالی خیلی از جوانها و طرفداران قدیمی اصلاحات را در این دوره رأی انتقادی ناميد، شايد بشود به رأی احتمالی خشایار ديهيمی و بعضی از روشنفکران خارج حکومت رأی مشروط گفت.
قصد دارم درباره اینکه چرا من و امثال من رأیمان را مشروط نکردیم بنویسم.
جمعه ۶ مهٔ ۲۰۰۵
ديروز بعدازظهر دومين جلسه وبلاگنويسها با مسئولان ستاد معين بود. البته اين بار خود معين هم بود. بچهها حرفهايشان را گفتند و معين هم جواب داد. بد جواب نداد. به نظرم آمد از آن چيزی که بچهها انتظار داشتند بهتر جواب داد. يکی دو نفر هم در حرفهايشان اين را گفتند. قصد ندارم (در واقع حال ندارم) همه حرفها را اینجا بنویسم. چند نفر از کسانی که بودند چیزهایی نوشتهاند (و الپر لینک همهشان را گذاشته). دو سه تا نکته به نظرم جالبتر بود:
- معین شاکی بود که چرا برای جلسه اول خبرش نکردهاند. گفت اصلاً خبر نداشته که آن جلسه تشکیل شده. این را هم گفت که شنیدهام از این جلسهها با روزنامهنگارها هم دارید. چرا من را خبر نمیکنید؟ خیلی هم جدی گفت.
- یکی پرسید که چرا از استراتژی ترس استفاده میکنید؟ یادی هم از نیکآهنگ شد. معین باز هم شاکی بود. گفت او هم از دست مشارکتیها و سازمانیها شاکیست که چرا بهجای اینکه خوبیهای او را بگویند میگویند بقیه بدند. معین گفت وقتی این طور حرف میزنند آدم احساس تنهایی میکند. «همانطور که من این روزها حس میکنم.» بین حرفهایش یکی دو تا تیکه هم به تاجزاده که وسط جمع بود انداخت.
- گرچه میدانم اين توضيح دردی را دوا نمیکند و مهر به پيشانی من خورده ولی: آن بالا نشستن من به این خاطر نبود که کارهای بودم یا نقش ویژهای داشتم. وقتی با معصومه ناصری وارد سالن شدیم عیسی سحرخیز دنبال آدم میگشت که آن بالا بنشاند. در واقع غیر از معین و امینزاده بقیه ما آن بالا دکور بودیم. برای حرف زدن هم وقت گرفتیم و به من که خیلی دیر وقت رسید. گرچه با این عکسهایی که بچهها روی وبلاگهایشان گذاشتهاند دیگر ما شدیم عضو بلندپایه ستاد معین.
و نظر من:
فکر میکنم در اين چهل روزی که به انتخابات مانده معین و ستادش باید بیشتر با هم هماهنگ باشند. فکر کنم توضیح بیشتری لازم نباشد. دو سه جملهای که از معین نقل کردم به اندازه کافی روشن هست.
و یک توضیح کلی:
من بعد از چند ماه فکر کردن و بحث کردن تصمیم گرفتهام که رأی دهم و به معین هم رأی دهم. این دلیل این نیست که کارهای اصلاحطلبان را تأیید میکنم. رأی این دوره من یک رأی استراتژیک است نه رأیی شبیه آنکه به خاتمی دادم. ولی فکر میکنم وقتی به این نتیجه رسیدهام که بهتر است معین رأی بیاورد باید تمام تلاشم را بکنم تا او رأی بیاورد. دوست ندارم بگویم به معین رأی میدهم ولی از آن طرف از این تصمیمم دفاع نکنم.
پنجشنبه ۵ مهٔ ۲۰۰۵
طولاني است و شايد هم بيمايه و حتي اشتباه. ولي چند روز است كه ذهنم را مشغول كرده. شايد هم بيشتر:
ايران در هر زماني يك آدم يا يك جرياني داشته كه روشنفكرها و آزاديخواهها فحشهايشان را به او ميدادهاند و او (يا آنها) را مانعشان ميدانستهاند. اينطور كه شنيدهام و خواندهام تا انقلاب كه شاه بود. دهه شصت رهبر آن زمان انقلاب اين نقش را داشت و در سالهاي اول دهه هفتاد، هاشمي. از سالهاي 74-73 به بعد را ولي ديدهام و به ياد دارم. از همين سالها بود كه هاشمي از مركز سيبل خارج شد و راستيها (محافظهكارها-اقتدارگراها) شدند هدف فحشها. انصار حزبالله نماد گروه منفور در جامعه ايران بود. يزدي، رازيني، جنتي، باهنر، لاريجاني، اللهكرم، دهنمكي، حاجي بخشي، ميرسليم، رحيم صفوي، عسگراولادي، ذوالقدر، ... چهرههاي موردعلاقه همه بودند.
تا سالهاي 79-78 هم همين بساط بود. اما اما كمكم روشنفكرها فحشخورهاي جديدي پيدا كردند: خاتمي و اصلاحطلبان حكومتي. اما اين بار به اين آدمها به عنوان دشمن و مانع فحش نميدادند. ميگفتند "ما ميدانيم دشمن كيست و كجاست اما اينها رأي ما را گرفته بودند كه جلوي آنها را بگيرند. ولي كاري نميكنند. اين ما را عصبان كرده. ما به آنها فحش ميدهيم كه به خودشان بيايند. به دشمنمان هم فحش ميدهيم. نگران نباشيد."
كمي كه جلوتر آمديم ديگر فقط به اصلاحطلبها فحش ميدادند. كمتر ميديدي كسي به اقتدارگراها يا راستيها فحشي بدهد. ميگفتند "حساب آنها كه معلوم است. گفتن ندارد كه ما با آنها مخالفيم و قبولشان نداريم. ما اينها را نقد ميكنيم چون هنوز اميدي بهشان داريم و كمي قبولشان داريم. با راستيها كه ديگر حرفي نداريم."
اما حرفهايي كه اين روزها ميشنوم، چيز ديگري را به من نشان ميدهد. من حس ميكنم همانقدر كه فحش دادن و انتقاد كردن از كساني كه دشمن و مانع اصلي ما بودند از دهانمان افتاد حس منفي و حساسيت ما نسبت به آنها كم شد و واقعيت سياسيشان از يادمان رفت. شايد اين نكته خيلي شامل حال وبلاگنويسها و فضاي وبلاگها نشود. ولي فضاي مطبوعات خيلي اين حس را در من به وجود ميآورد. اينكه خيلي از بچهها اين روزها حاضر ميشوند به ستاد كانديداهايي بروند كه سه چهار سال پيش اگر اسمش را ميآوردي رو ترش ميكردند، اتفاق خوبي نيست. اين را هم قبول ندارم كه پول هر كاري ميكند. فكر ميكنم اگر حساسيتها اينقدر كم نشده بود پولهايي بيشتر از آنچه اين روزها جابجا ميشوند هم نميتوانست خيليها را به ستاد كانديداها بكشاند. منظورم هم فقط همكاري با ستاد نيست. همين كه يك روزنامهنگاري كه سابقه آزاديخواهي واصلاحطلبي داشته دعوت ستاد بعضي كانديداها را قبول كند و برود در جلسهشان بنشيند براي من عجيب است. حالا ميخواهد آن كانديدا هاشمي باشد يا قاليباف يا ... .
سهشنبه ۳ مهٔ ۲۰۰۵
یه دل میگه بیام بیام ...
احمد توکلی از کانديداتوری انتخابات انصراف داد. توکلی در اين سالها به دشمن خونی هاشمی معروف شده و چند هفته پيش هم گفته بود اگر هاشمی بيايد به هيچ وجه انصراف نمیدهم. با اين حساب خيلیها میگويند نيامدن هاشمی قطعی است و توکلی با اين اطمينان انصراف داده. در مصاحبهاش بعد از انصراف هم گفت که فکر نمیکند هاشمی بیايد.
من فکر میکنم اگر هاشمی نیاید احتمال ردصلاحيت معين خيلی بيشتر از حالتی است که هاشمی بيايد. اگر هاشمی نيايد دليلش قاعدتا فشار شديد و حتی تهديد راستیها بوده و وقتی راستیها همه زورشان را زدهاند که هاشمی نيايد يعنی قصد ندارند از رياستجمهوری بگذرند و اين هم يعنی اينکه ريسک تآييد صلاحيت معين را قبول نمیکنند. من دوست دارم هاشمی بيايد.
جدا از اينکه دوست دارم هاشمی بيايد فکر هم میکنم که بيايد. يعنی حداقل انصراف توکلی و حرفهای اين روزهای رهبر -که همهسان را عليه هاشمی تفسير میکنند- را دليل کافی برای نيامدن هاشمی نمیآيم. هاشمی آمد که رياستجمهوری دست راستهای جوانِ آبادگر نيفتد. از اول هم میدانست اگر بخواهد سد راهشان شود آنها راحتش نمیگذارند. پس تهديد به دادگاهی شدن فرزندان هاشمی در صورت آمدنش نبايد خيلی او را سورپرايز کند. هاشمی تصمیم گرفت بیاید، چون فکر میکرد اگر نیاید عمر سیاسیاش تمام میشود. از اين ديد شرايط تغييری نکرده.
کارمان به کجا کشيده که بايد بنشينيم و دعا کنيم که هاشمی بيايد تا شايد يکی ديگر را تأييد کنند که شايد ما به او رأی بدهيم.