تا جايی که من میدانم اين خبر سايت دريچه درست نيست. قوچانی هر روز میآيد روزنامه.
Monday، February 28، 2005
Saturday، February 26، 2005
لينك نوشته آن وبلاگ درباره اينكه ستاد هاشمي چند تا از خبرنگارها را خريده، به درخواست نويسندهاش برداشتم.
سلام
خيلی چيزها هست که میخواهم دربارهشان بنويسم
- دلیلهای الپر برای رأی دادن به معين که من را مجاب نکردند
- احتمال کانديدا شدن ابراهيم يزدی اينکه چقدر اين بار کانديدا شدن با دفعههای قبل فرق دارد
- اينکه اکبر خان بالاخره میآيد
- و از همه مهمتر بازی بارسلونا - چلسی
ولی راستش حوصله درست و حسابی ندارم. زود زود خدمت میرسم.
Monday، February 21، 2005
اين مطلب حامد درباره سطحی بودن وبلاگ خواندنی است.
(شايد خيلیهايتان خوانده باشيدش. چون من و حامد قاعدتاً مشتری مشترک زياد داريم و اين روزها هم خيلی به اين مطلب لينک دادهاند. ولی به قول علما، لينک دادن به مطلب خواندنی واجب عينی است نه کفايی)
سهشنبه شب ساعت ۲۳:۱۵ به وقت تهران:
رئال مادريد - يوونتوس
بايرن مونيخ - آرسنال
ليورپول - لورکوزن
آيندهوون - موناکو
(تلويزيون قاعدتاً يک يا حداکثر دو تا از اين بازیها را نشان میدهد. اميدوارم بازی آخر جزو آنها نباشد)
در ضمن من دوست دارم رئال و ليورپول برنده شوند.
نيک آهنگ کوثر يادداشتهای زندان و بعد از زندانش را به تدریج در وبلاگش گذاشته و میگذارد. تا به حال ۲۳ قسمت از خاطرات بعد از زندانش را منتشر کرده. يک جور مرور است به اتفاقهايی که سالهای ۷۸ و ۷۹ در سیاست و مطبوعات ايران افتاد. دفتر خاطراتش میتواند خيلی دفتر خاطرات خيلی از ما ها باشد. اگر افسرده هستيد، خاطرات نيکان را نخوانيد که افسردهتر میشويد.
تصحيح: مطلب قبل يک اشتباه مهم داشت. من نوشتهام که علی کشتگر جزو اقليت بود. اين اشتباه است. علی کشتگر جزو اکثريت بود و بعدها به خاطر اختلاف با فرخ نگهدار از سازمان انشعاب زد. ممنون از کسانی که تذکر دادند.
Thursday، February 17، 2005
فرخ نگهدار نامهای نوشته به رهبر و از او خواسته دست از لجبازی با آمريکا بردارد. نامهاش خوادنی است. اگر حوصله خواندن کل نامه را نداريد، بعد از متن نامه، چکيدهاش را هم آورده. ولی من توصيه میکنم کل نامه را بخوانيد و يا اگر چکيدهاش را خوانديد، اين چند خط اول نامه را هم بخوانيد:
« آقای خامنهای!
سیاست و مواضع شما در قبال تصمیم تازه هیات حاکمه امریکا به یک طرفه کردن خصومت ٢٥ ساله میان دو کشور، نگرانی من -و بسیاری از دلسوزان میهن- را به آنجا رسانیده که با وجود همهی کراهتی که خطاب قرار دادن شما تولید میکند، سکوت در برابر آن را غیرقابلتحملتر یافتهام.
از قبل تصریح کنم که دغدغه من در آنچه در اینجا میگویم، برخلاف بسیاری از صاحبنظران و روشنفکران ایرانی و غیرایرانی، نومیدی از گسترش روند آزادیخواهی و مردمسالاری در نظام جمهوری اسلامی ایران نیست.
برایم مسجل است که روندی که از حدود ١٠ سال پیش در ایران رو به گسترش گذاشت، و با دوم خرداد فراگیر شد، را سر باز ایستادن نیست. زمانه، برخلاف تقلای شما، هر روز خشتی تازه از باروی استبداد برمیکند. ذرهای هم اعتقاد ندارم که ملت ایران در چنگال ولایت شما عاجز مانده، جز منجی خارجی علاجی ندارد ...»
روشنبينیای در اين چند جمله هست که من در کمتر روشنفکر و سياستمدار ايرانی ديدهام. اين روشنبينی را من در بيشتر نوشتههای فرخ نگهدار ديدهام و به همين دليل است که فرخ نگهدار تنها سياستورز خارجنشينی است که من تا به حال تقريباً همه نوشتههايش را خواندهام و عموماً هم با نظراتش موافق بودهام.
وقتی انقلاب شد، فرخ نگهدار (در کنار علی کشتگر) یکی از ردهبالاترین اعضای سازمان چریکهای فدایی خلق ایران بود. در ميزگردهای تلويزيونیای هم که در ماههای اول بعد از انقلاب تشکيل میشد، بيشتر او به عنوان نماينده سازمان چریکهای فدایی خلق ایران شرکت میکرد. البته آن زمان، نگهدار از نمایندههای بیشتر سازمانهای دیگر ناشناختهتر بود. دلیل اصلیاش هم این بود که همه چهرههای معروف سازمان (بیژن جزنی، مسعود احمدزاده، پویان و ...) را قبل از انقلاب، شاه کشته بود.
دو سه سال بعد از انقلاب سازمان چریکهای فدایی خلق ایران تصميم گرفت تغيير مشی دهد و اعلام کرد تصميم دارد مشی مسلحانه را کنار بگذارد و مش سياسی در پيش بگيرد. به همين دليل، کلمه «چریک» هم از نام سازمان حذف شد و نام سازمان شد سازمان فداييان خلق ايران. در آن زمان تعدادی از اعضای سازمان با اين تصميم مخالف بودند و میگفتند مبارزه با جمهوری اسلامی بايد به صورت مسلحانه ادامه پيدا کند (علی کشتگر مهمترین و عملاً رهبر این دسته بود). اين افراد از سازمان انشعاب کردند و به گروه اقليت معروف شدند. اکا بقيه که از آن به بعد به آنها فداييان اکثريت میگفتند، تغيير مشی و تغيير نام را تصويب کردند. در آن زمان، فرخ نگهدار عملاً رهبر فداييان اکثريت بود.
با شروع برخورد جدی جمهوری اسلامی با گروهها در اوایل دهه ۶۰، بیشتر اعضای فداییان (اقلیت و اکثریت) یا دستگیر شدند یا از ایران فرار کردند. فرخ نگهدار (و علی کشتگر) هم جزو اين دسته بود. من نمیدانم او از ايران کجا رفت ولی اين را میدانم که در ۷-۸ سال اخير در لندن بوده (شايد قبلش هم بوده، من خبر ندارم).
من در چند سال گذشته موضعگيریهای نگهدار را دنبال کردهام و در بيشتر موارد، موضعش يکی از معقولترين موضعها به نظرم آمده. نگهدار به نظر من نمونه يک سياستورز حرفهای و موفق است. همانچه من هم دوست دارم روزی باشم. وقتی خاتمی در دوم خرداد پيروز شد، نگهدار -مثل بيشتر اعضای اپوزيسيون خارجنشين- از او حمايت کرد و آمدن او را به فال نيک گرفت. اما بر خلاف بقيه خارجنشينها که خيلی زود دل از خاتمی و جريان اصلاخات بريدند و برگشتند سر همان موضع براندازی و فحش دادن به رژيم و خاتمی، فرخ نگهدار همیشه سعی کرد با تحلیل وضعیت اصلاحات، اصلاحطلبان و خود خاتمی هم صحنه را برای منِ خواننده روشنتر کند و راهحلی پیش پای بقیه بگذارد. به جرأت ادعا میکنم درک او از شرایط داخل ایران از همه تحلیلگران مقیم خارج از ایران و از بیشتر تحلیلگران مقیم ایران روشنتر است.
فرخ نگهدار حتی بعد از پیروزی خاتمی اعلام کرد حاضر است قول دهد به قانون اساسی ایران ملتزم باشد و بیاید و در ایران فعالیت سیاسی کند. او برای نشریه کار (که او مسئول انتشار آنست) از وزرات ارشاد درخواست مجوز کرد و اعلام کرد حاضر است در چارچوب قانون مطبوعات ايران مجله درآورد. کسانی که با خلق و خوی سياستورزان خارجنشين آشنا هستند، میدانند که اين رفتارهای او چقدر ميان اين جماعت، يکه است.
خيلی مدحنامه شد. دوست داشتم چيزهای بيشتری که در شيوه برخورد اين آدم، نظر من را به خود جلب کرده، بگويم. اميدوارم اين نوشته طولانی چند نفر را تشويق کند که نوشتههای نگهدار را بخوانند.
Wednesday، February 16، 2005
اين روزها خيلی درگير مسئله انتخابات هستم. البته ذهنی، نه فيزيکی. ستاد معين کمکم فعال شده و بعضی از دوستان که آنجا هستند، از من هم خواستهاند کمکشان کنم. ولی راستش برای اولين بار در ۹ سال گذشته (از انتخابات مجلس پنجم به بعد) مطمئن نيستم که میخواهم به کانديدايی که به اصلاحطلب معروف است، رأی بدهم.
هر چه بيشتر میگذرد، بيشتر مطمئن میشوم که جماعت اصلاحطلب توانايی پيش بردن برنامههای واقعاً اصلاحطلبانه را ندارند. حرفهايی که اين روزها میزنند و کارهايی که میکنند، باز هم بيشتر مطمئنم میکند. در واقع ديگر اميدم را به اين که درست بشوند هم از دست دادهام.
البته اين اتفاق دو سه سال است که افتاده ولی هميشه يک اميد کمرنگی بود. از طرف ديگر اين استدلال «رأی دادن به اينوریها برای رأی نياوردن آنوریها» ديگر مجابم نمیکند. زمانی مشارکت و اصلاحطلبها را تا حدی نماد خواستههايم میدانستم ولی اين حس ديگر خيلی کمرنگ شده و ديگر راضیام نمیکند. فکر میکنم تا کی بايد خودم (و خودمان) را به کسانی که نمايندهام (و نمايندهمان) نيستند، راضی کنیم.
شايد ديگر وقتش شده که خودمان آن آلترناتيوی را که دنبالش هستيم و ديگر در چهره اصلاحطلبها پيدايش نمیکنيم، ايجاد کنيم...
همت میخواهد که آن هم کالای کميابيست.
Sunday، February 13، 2005
فوتبال:
ديشب بارسلونا با ساراگوسا بازی داشت که ۴-۱ برد. آن هم در زمين ساراگوسا.
امشب هم رئال با اوساسونا بازی دارد (نه و نيم به وقت تهران که احتمالاً شبکه ۳ بعد از بازی رجینا-ميلان پخشش میکند). الآن فاصله رئال و بارسلونا ۷ امتياز است.اگر رئال ببرد، فاصلهشان میشود ۴ امتياز.
تا دور بعدی بازیهای جام قهرمانان هم کمتر از ده روز مانده:
بارسلونا - چلسی
رئال مادرید - یوونتوس
میلان - منچستر یونایتد
باین مونیخ - آرسنال
۴بازی دیگر هم هست.
بعد از مدتها که فقط خبر تنظيم میکردم يا حداکثر يک گزارش خبری سرهمبندی مینوشتم، ديروز مطلبی نوشتم درباره هوارد دين که قرار است رئيس حزب دموکرات شود (البته اگر رئيس واژه مناسبی باشد).
Saturday، February 12، 2005
نشريه ديت سايت آلمان از عباس معروفی خواسته مقالهای درباره وضعيت ايران برايشان بنويسد. معروفی هم اين را نوشته.
من عباس معروفی را دوست دارم. هم کتابهايش را و هم آنقدر که میشناسمش، خودش را. در نظرم آدم محترمی هم هست.
اما نگاهش را در اين مقاله نپسنديدم. يعنی خيلی با نگاه من به شرايط متفاوت است. شما هم بخوانيد. معروفی خواسته نظراتمان را برايش بنويسيم. من سعی میکنم اين کار را بکنم.
وبگردی:
۱. وبلاگ اکرم ديداری همکار سابق ما در سرويس سياسی شرق از آلاسکا. اين اکرم خانوم تا چند روز پيش ايران بود، به خدا. يه هم رفت.
۲. نوشته خواندنی آرش نيک پندار درباره جشنواره - سايت سينما، ممنون از خوابگرد
۳. نوشته مهدی جامی درباره مرگ قهرمانها و پارادايم قهرمانی
Friday، February 11، 2005
سلام
ببخشيد از تأخير چند روزه.
۱. جشنواره هم تمام شد. سالها بود که جشنواره به اين مزخرفی نديده بودم، برعکس جشنواره پارسال که به نظر من يکی از بهترين جشنوارههای اين سالها بود. فيلمهای ايرانی که يکی از يکی بدتر و کندتر بودند. يک فيلم نبود که مثل آدم يک داستان را روايت کند و بتواند تماشاگر ار تا آخر با خودش نگه دارد. اين بامبول «سينمای معناگرا» هم که امسال از خودشان درآورده بودند هم اوضاع را نور علی نور کرده بود. خلاصه من که فيلم ايرانی دلچسب نديدم. البته از حق نگذریم، کافه ترانزيت فيلم خوبی بود که جایزه بهترین فیلمنامه و بهترین هنرپیشه نقش اول زن را هم گرفت. خيلی دور، خيلی نزديکِ ميرکريمی هم گويا خوب بوده که من نديدم.
فیلمهای خارجی هم خیلی دندانگیر نبودند، گرچه از ایرانیها بهتر بودند. از فیلمهای خارجی الماس سفیدِ هرتزوگ و دشت گریانِ آنجلوپولوس را پسندیدم.
۲. از انتخابات هم خبر جديدی ندارم. روز سهشنبه رفتم دومين همايش حاميان معين که البته زود بلند شدم چون میخواستم دشت گريان را ببينم. وقتی رفتم هنوز برنامه کاملاً شروع نشده بود ولی انصافاً در آن برف شديد، تعداد نسبتاً زيادی آمده بودند. خود بچههای مشارکت که از جلسه راضی بودند. مهمترين خبر همايش هم اين بود که خانم الهه کولايی شد سخنگوی معين. فکر کنم پار سال همين موقعها (در روزهای تحصن مجلس) چيزهايی درباره خانم کولايی نوشتم. من در روزهای تحصن چند برخورد با او. داشتم و او را از خيلی از اعضای مشارکت، روشنتر و آدمحسابیتر ديدم. ولی من هنوز هم فکر میکنم اصلیترين مشکل معين اينست که شورای نگهبان به احتمال زياد صلاحيتش را تأييد نمیکند.
هاشمی هم هنوز در حال نازکردن است.
راستها هم هوز توی سر هم میزنند و نتوانستهاند کاندیدایشان را معرفی کنند. البته دیگر خیلی بعید است بتوانند روی یک کاندیدا توافق کنند. در واقع به نظر من غیرممکن است.
۳. پروژه ليسانسم را هم دادم به استادم. قرار است بخواند و نظرش را بگويد. بعيد است ايراد اساسی بگيرد. نه به اين دليل که پروژه من ايراد اساسی ندارد، به اين دليل که میخواهد زودتر از شر من راحت شود.
Sunday، February 6، 2005
امشب:
ميلان - لاتزيو
۱۱ شب به وقت تهران
بارسلونا - آتلتيکو مادريد
۱۱:۳۰ شب به وقت تهران (که تلويزيون بعد از بازی قبل پخشش میکند
جشنواره:
به دلايل مختلف که یکیاش پروژه ليسانس بوده تا حالا نتوانستهام زياد فيلم ببينم. امروز نامزدهای جوایز سینمای ایران هم معرفی شدند.
غير از چهار فيلمی که دو روز اول ديدم، سه فيلم ديگر هم ديدهام:
۱. خواب تلخ - محسن امیر یوسفی: فیلمی درباره یک مردهشور. کاملاً معلوم بود که یک فیلم کوتاه بوده و با کشیدن، شده یک فیلم بلند. فیلم کوتاهش حتماً خیلی خوب بوده. ولی بلندش کمی خستهکننده بود.
۲. کافه ترازيت - کامبوزیا پرتوی: فيلم خوبی بود. با بازی فرشته صدر عرفايی و پرويز پرستويی. صدر عرفايی کانديدای دریافت جایزه بهترين بازيگر نقش اول زن شده. عالی نبود ولی خوب بود. درباره رابطه يک زن بيوه با برادر شوهرش (که طبق رسم محل زندگیشان بايد با هم ازدواج کنند).
۳. بيدار شو آرزو - کيانوش عياری: عياری از آن آدمهاييست که با خيال راحت ساختههايش را میبينم. تقريباً مطمئن شدهام که کار بد نمیسازد. بيدار شو آرزو هم بد نبود. در واقع خوب بود. عياری دو سه روز بعد از زلزله رفته بم و با استفاده از صحنههای واقعی بعد از زلزله، داستانی روايت کرده. گرچه خود داستان اصلاً مهم نيست (و در واقع آنقدرها هم داستان نيست) ولی خيلی خوب توانسته فيلم را از تبديل شدن به يک مستند صرف از صحنههای بعد از فاجعه حفظ کند و در عين حال (به نظر من) از هر مستندی تأثيرگذارتر درش بياورد.
امشب هم قرار است الماس سفيد - ورنر هرتزوگ را ببينم و فردا صبح هم بيد مجنون - مجيد مجيدی، انشاءالله.
Wednesday، February 2، 2005
انتخابات:
قرار است تا يکی دو روز ديگر معین، محمدرضا خاتمی را به عنوان معاون اولش معرفی کند.
از شنبه هم روزنامه اقبال (۸ صفحه، ۵۰ تومن) درمیايد. اقبال، روزنامه مشارکت است.
عباس معروفی در وبلاگش يادداشتی نوشته درباره ترانه و تجليلی هم کرده از داريوش. خيلی خوب نوشته (طبيعتاً) و برای من که داريوش را دقيقاً از اين موضع که معروفی نوشته، دوست دارم خيلی دلنشينتر بود.
جشنواره:
امروز يک فيلم ديدم از بوسنی به اسم روزها و ساعتها. میتونم يکی از کندترين فيلمهايی بود که تو عمرم ديده بودم. واقعاً قصه نداشت. ولی نمیتونم بگم بد بود. بازیها و کارگردانیاش خوب بود. راستش ديدنش رو توصيه نمیکنم.
امشب هم قرار است خواب تلخ محسن امير يوسفی را ببينم. طرف قبلاً فيلمکوتاهساز بوده و کلی هم جايزه گرفته تابهحال.
جشنواره شروع شده. دو تا فيلم هم ديدهام. يکی ديروز، يکی امروز.
ديروز يک تکه نان کمال تبريزی را ديم. بدم نيامد ولی خيلی هم خوشم نيامد. کل فيلم خيلی به دل نمینشست ولی ديالوگها، شخصيتها و بازیهای فیلم برايم دلنشين بودند. در کل آن انتظاری را که از کمال تبريزی داشتم، برآورده نکرد.
امروز هم لوتر را ديدم. محصول مشترک آلمان و انگلستان که البته بيشتر انگليسی است. فيلمی درباره زندگی مارتين لوتر مؤسس پروتستانتيسم در مسيحيت. از لحاظ تاريخی برای منی که از لوتر بیش از همین لقب هیچی نمیدانستم خیلی خوی یود. ولی فیلم از نظر سینمایی متوسط بود. البته کمی بالاتر از متوسط که البته یکی دو بازی شاهکار داشت مثلاً بازی پیتر یوستینف.
حميدرضا نصيری هم هر روز درباره جشنواره مینويسد.
برنامه جشنواره