شنبه ۲ آذر ۱۳۹۲ ه‍.ش.

صلح فرار: تصویری داخلی از یک مذاکره فشرده

 بیل کلینتون در سال ۲۰۰۰ و در آخرین ماه‌های ریاست‌جمهوری‌اش یک بار دیگر تلاش کرد میانجی صلحی بین فلسطینی‌ها و اسرائیل باشد. برای همین عرفات و باراک (نخست‌وزیر وقت اسرائیل) را به آمریکا دعوت کرد که چند روز در کمپ‌دیوید مذاکره کنند و به نتیجه برسند. همه سرمایه سیاسی‌اش را هم پشت این مذاکرات گذاشت.
مذاکرات اول قرار بود چند روز باشد اما در نهایت ۱۴ روز طول کشید و عملا به نتیجه‌ای هم نرسید. کلینتون وسط این مذاکرات باید چند روز به چین سفر می‌کرد. اما رفت و یک‌روزه برگشت. این مذاکرات یک تصویر معروف داشت که شاید یادتان باشد. وقتی عرفات و باراک و کلینتون می‌خواستند وارد اتاق محل مذاکره شوند نه عرفات و نه باراک حاضر نبودند زودتر از دیگری وارد اتاق شود و کلینتون چندین ثانیه زور زد تا بالاخره دوتایشان را همزمان داخل اتاق کند.
در سال ۲۰۰۵ مستند مفصلی درباره این مذاکرات به سفارش بی‌بی‌سی و پی‌بی‌اس ساخته شد به نام «صلح فرّار» (Elusive Peace) که تیم سازنده‌اش همان تیمی بودند که بعدا مستند سه قسمتی «ایران و غرب» را برای بی‌بی‌سی ساختند.
هدف این مستند بازسازی فضای مذاکرات از طریق کنار هم گذاشتن روایت دست اول همه کسانی است که در مذاکرات حاضر بوده‌اند. مثل بیشتر کارهای این تیم مستندساز بسیار دیدنی است. بخصوص در این روزهای مذاکرات ژنو که خیلی‌هایمان کنجکاویم که بدانیم در این جلسه‌ها چه می‌گذرد این مستند تصویری واقعی از یک مذاکرات فشرده در بالاترین سطح به آدم می‌دهد.


جمعه ۱ آذر ۱۳۹۲ ه‍.ش.

در نقد مسعود بهنود - یادداشت وارده

این نوشته را یکی از دوستانم (مهراد) نوشته. من با اصل حرفش موافقم. چند سالی هست که آقای بهنود را از نزدیک می‌شناسم که اگر این‌طور نبود قطعا سال‌ها پیش چیزی شبیه به این (ولو نه با این ادبیات) نوشته بودم. به نظرم مسعود بهنود ویژگی‌های خوب زیادی دارد که مهم‌ترینش اهمیت واقعی‌ایست که به جوان‌ها می‌دهد و وقتی که برایشان می‌گذارد و همین‌طور این نکته که هنوز از صبح تا شب کار می‌کند و می‌خواند و می‌نویسد. اما یک ایراد بزرگ هم دارد و آن هم این‌که نمی‌شود به آن‌چه نوشته اعتماد کرد. نوشته‌هایش پر است از اشتباه‌های تاریخی و خیال‌پردازی. در گفتگوهای شخصی بعضا می‌گوید که تاریخ‌نویس نیست و قصه‌گوی تاریخی است، ولی برداشتی که در جامعه از او وجود دارد (که خودش هم در این برداشت سهم زیادی دارد) اصلا این‌طور نیست و با نوشته‌هایش مثل فکت‌های تاریخی برخورد می‌شود. 
بگذریم. نوشته مهراد را بخوانید:

نقد کسی که از نزدیک می‌شناسی، کسی که فردا روزی باید چشم توی چشمش بدوزی کار سختی است. سخت‌تر است اگر از «استاد»ها باشد، با لشکر سینه‌چاکان استاد-گو. توفتن به خیمهاش که هیچ، تاختن در قلمرو اش هم، به قول معروف، تبعات دارد. پس کمی دورتر، توی امن پستوی خانه زیرزیرکی لیچار بارش می‌کنی. یک بار. دو بار. ده بار. یک جا بالاخره حالت آشوب می‌شود. از خودت. از هم‌آوایی هم‌پستویی‌هایت. از دو رویی. از بی‌صدایی. از خفه‌خون. از این جوری بودن. به اینجا که می‌رسی دو راه داری. یا دیگر زیرزیرکی هم نگویی، یا بلند بگویی. 
مسعود بهنود مرزی بین خیال و واقعیت نمی‌شناسد. خوشا به روزگارش. لوئیس بونوئل هم نمی‌شناخت. اما بونوئل می‌گفت، بسا فریاد می‌زد. آن قدر که به همان می‌شناختندش. بهنود نمی‌گوید. یا آنجا که باید بگوید نمی‌گوید. بونوئل مرزی بین خیال و واقعیت نمی‌‌شناخت. حتی در تجربه زیسته‌اش. زندگینامه هم که می‌نوشت اولش می‌‌گفت این زندگی من است آن طور که در ذهنم دارم. فردا نگویید آن تاریخ که تو میگویی فلانی را دیدی او فلان جا نبود. شاید هم نبوده. من این طور یادم مانده. بهنود اما این را نمی‌‌گوید. نمی‌گوید کجای آن که می‌گوید واقعیت است و کجایش خیال. حتی هشدار کلی نمی‌دهد آن جور که بونوئل می‌داد. جوری می‌گوید انگار واقعیت است و جز واقعیت نیست. نمی‌گوید من این جور یادم مانده و کاری به واقعیت ندارم. نمی‌گوید دوست داشتم واقعیت این بود. می‌گوید این است. و این گناه سنگینی است اگر دویست و خرده‌ای هزار نفر هوادار فیسبوکی داشته باشی. اگر بدانی خیالت را واقعیت می‌گیرند و جای دیگر می‌گویند. و آنها به کسانی دیگر. این لشکر هواداران، این خیل مؤمنان بی‌پرسش، مسئولیت دارد، دقت دو چندان باید بیاورد، نه بی‌‌دقتی، نه بی‌تفاوتی مزمن به واقعیت. 
آخرین نمونه: دوریس لسینگ، نویسنده بریتانیایی که چند روز پیش مرد. لسینگ همه چیز بود جز آن مادربزرگ گوگوری که آقای بهنود می‌گوید. در دو دقیقه فیلمی که از او هست وقتی خبر بردن نوبل ادبیات را می‌شنود، هیچ نشانی از آنچه آقای بهنود می‌گوید نیست. نه تصویری از «جعبه آبجو سیاه»، نه «چند بسته گوشت»، نه «پاکت سیب‌زمینی». نه حرفی از گربه. نه همسایه و گل‌هایش. نه کلبه عمو تم و نویسنده‌اش. نه «جنیفر»ی که آقای بهنود می‌داند «تمام مزخرفات» لسینگ را خوانده، نه «عکاس نیویورک تایمز»، نه «دختر خبرنگار انگلیسی» که آقای بهنود شنیده لسینگ را به نام پیش از ازدواجش خطاب کرده. محض نمونه حتی یک وصف، حتی یک عبارت آقای بهنود با آنچه در فیلم هست نمی‌خواند. به قول آقای منتظری «خب این ابتذال مرجعیت نیست»؟ آقای بهنود نباید بگوید این قصه است؟ که مثلا با الهام از یکی دو عکس از نویسنده فقید نوشتم؟ یا شاید فیلم دیگری هست جز همین که دست به دست می‌شود و همه دیده‌اند. کاش نشانی‌اش را – اگر یک نسخه نبوده و نسوخته – به ما هم بدهند. 
اما موضوع فقط این نیست که خانم لیسنگ آن روز «مایع ظرفشویی» خریده بوده یا نه. موضوع این است که آقای بهنود بار دیگر تصویری می‌سازد که اگر نگوییم یکسره بی‌ربط، مخدوش و دور از واقعیت است. گمراه‌کننده است. شاید چون به تجربه می‌داند این همان چیزی است که آن دویست و فلان هزار نفر و هزاران مثل آنها می‌خواهند بشنوند. همان چیزی که دوست دارند بازگو کنند. همان چیزی که باشد خوشحال‌ترند. و استاد قصه‌گو برایشان می‌‌سازد. می‌گوید «خانه کوچولویش در حاشیه لندن». خانه‌اش نه کوچولو بود، نه در حاشیه لندن. می‌گوید «پیرزن ساده». نمی‌گوید این پیرزن «ساده» ده‌ها سال پیش از نژادپرستی می‌نوشت، از آزادی جنسی می‌نوشت. نمی‌گوید در دهه پنجاه کمونیست بود. نمی‌گوید تازه جنگ جهانی دوم تمام شده بود با یک آلمانی ازدواج کرد. با دشمن! نمی‌‌گوید سالها داستان علمی تخیلی می‌نوشت. نمی‌گوید به نمایندگی جنبش ضد سلاح‌های اتمی وزیر کشور وقت بریتانیا را جلوی دوربین بی‌بی‌سی کباب کرد. نمی‌گوید حتی به فمینیستها که می‌گویند وامدارش هستند می‌پرید که من از آدمیزاد نوشته‌ام، نه از زن یا مرد. نمی‌گوید همه عمر به فکر کتابخوان کردن مردم آفریقا بود، جایی که خودش بزرگ شده بود. فقط به سنت روضه‌خوان‌ها می‌گوید «به مادربزرگ‌ها می‌مانست». ولی نمی‌گوید یک روز ناگهان شوهر که هیچ، دو بچه خردسالش را هم گذاشت و رفت، برای همیشه، چون از روزمرگی زندگی اربابان سفید در آفریقا جان به لب شده بود.
اینها اطلاعات محرمانه نیست. آشنایی شخصی با خانم لسینگ هم نمی‌خواهد. در همان آرشیو بی‌بی‌سی همه‌اش پیدا می‌شود. استاد یا می‌داند و نمی‌گوید که تصویر دروغین «پیرزن ساده» در هم نشکند، یا اساسا نمی‌داند. نیازی هم نیست بداند. غایت روضه اشک است. تو بگو دوریس لسینگ، بگو کوکب خانم. هرچه خاک آنهاست رونق کسب و کار استاد. 

یکشنبه ۱۹ آبان ۱۳۹۲ ه‍.ش.

سریال چی؟ House of Cards (خانه پوشالی)

شاید خیلی‌هایتان سریال «خانه پوشالی» (House of Cards) را که اواسط دهه هفتاد از شبکه ۲ تلویزیون پخش می‌شد یادتان باشد. ماجرای یک سیاستمدار بریتانیایی که به تدریج و با انواع و اقسام توطئه‌ها همه رقبایش را حذف می‌کند و به نخست‌وزیری می‌رسد.
پارسال نسخه آمریکایی‌اش را هم ساخته‌اند. دیوید فینچر سازنده اصلی است و کوین اسپیسی نقش اول را بازی می‌کند. ماجرا از آن‌جا شروع می‌شود که نامزد حزب دموکرات در انتخابات ریاست‌جمهوری برنده شده و به فرانسیس (کوین اسپیسی) که قرار بوده وزیر خارجه شود می‌گویند برنامه عوض شده و او قرار نیست وزیر شود. او هم تصمیم می‌گیرد خودش همه را کنار بزند و بشود رییس‌جمهور.
پارسال فصل اولش که ۱۳ قسمت بود پخش شد و فصل دوم هم فیلمبرداری شده و قرار است اوایل سال ۲۰۱۴ (دو سه ماه دیگر) پخش شود. 
من تازه دیدمش و خیلی دوست داشتم. البته من کلا فیلم‌ها و سریال‌های سیاسی را دوست دارم. کوین اسپیسی را هم به طور خاص خیلی دوست دارم. ولی برایم جالب بود که با این‌که نسخه بی‌بی‌سی خانه پوشالی یکی از محبوب‌ترین سریال‌هایم در آن زمان بود و معمولا نسخه آمریکایی فیلم‌ها و سریال‌های اروپایی از اصلشان بدتر است، این بازسازی را در مجموع دوست داشتم.
برای آن‌هایی که نسخه اصلی را دیده‌اند بگویم که اوایل سریال خیلی شبیه و تا حدی عین نسخه اصلی است. ولی به تدریج قصه‌هایی فرعی اضافه می‌شوند که در نسخه اصلی نیستند یا این‌قدر پررنگ نیستند. شاید مهم‌ترینش شخصیت همسر فرانسیس باشد که در نسخه آمریکایی برای خودش یک خط داستانی مفصل دارد و شخصیت محوری‌تری به نسبت نسخه اصلی است. ضمنا بازیگرش خیلی خوب بازی می‌کند و خیلی جذاب است (و دیشب خواندم که سال‌ها همسر شان پن بوده). یا مثلا رابطه فرانسیس و دختر روزنامه‌نگار این‌جا متفاوت است.
خلاصه که اگر اهل سریال دیدن هستید یا اگر سریال‌ها و فیلم‌های سیاسی را دوست دارید این سریال را ببینید.

دوشنبه ۶ آبان ۱۳۹۲ ه‍.ش.

در مذمت محمدرضا عارف

دوره جدید روزنامه بهار از چند ماه قبل از انتخابات منتشر شد و از همان روز اول منتسب به محمدرضا عارف بود. هم اعضای تحریریه با او دیدار می‌کردند و هم خیلی روزها بابهانه و بی‌بهانه عکسش در صفحه اول روزنامه کار میشد. حمیدرضا عارف، پسر عارف، عضو شورای سیاست‌گذاری روزنامه بهار بود و به گفته روزنامه‌نگاران این روزنامه مالک ۵۵ درصد سهام روزنامه. و فکر می‌کنم دست‌کم دانشجویان شریف و تهران بدانند که حمیدرضا عارف دست راست پدرش است و همه‌جا همراه او و به نوعی رییس‌دفترش.
چند روز پیش مقاله‌ای درباره واقعه غدیر در روزنامه بهار چاپ شده و فارس و کیهان شروع کرده‌اند سر و صدا که توهین به مقدسات شده و باید توقیف شود و ... اول روابط‌عمومی دفتر عارف رفته با خود فارس مصاحبه کرده و گفته این روزنامه ربطی به عارف ندارد و قلب عارف هم از این مطلب جریحه‌دار شده، و بعد هم خود عارف شبیه همین حرف‌ها را زده. بهار توقیف شده و ۵۰ روزنامه‌نگار بیکار، و عارف نگران است که این ماجرا آینده سیاسی‌اش را به خطر نیندازد.
محمدرضا عارف که تا قبل از ۸۸ هیچ سابقه سیاسی (نه اجرایی) نداشت و بعد از آن هم فقط علیه جنبش مردم موضع گرفته بود (از جمله گریه کردن در ردیف اول نمازجمعه ۲۹ خرداد ۸۸)، در سال ۹۲ و برخلاف نظر اصلاح‌طلبان ثبت‌نام کرد و نهایتا با فشار سنگین خاتمی (که عارف عملا هر چه دارد از او دارد) کناره‌گیری کرد و حتی راضی نشد با روحانی ائتلاف کند. بعد هم شروع کرد تئاتر رفتن و ملاقات یکی دو تا زندانی آزاد شده رفتن. فکر کرد خاتمی فقط با همین کارهایش خاتمی شده و فکر کرد این‌جوری می‌شود سرلیست اصلاح‌طلبان در انتخابات مجلس بعدی و حتی شاید رییس‌مجلس بعدی.
عارف از آدم‌هایی بوده که هیچ وقت حتی پتانسیلی برای به درد مردم خوردن در او نمی‌دیدم و بخصوص بعد از انتخابات اخیر احساس می‌کردم اعتباری بهش می‌دهند که اصلا حقش نیست. راستش در نهایت خوشحالم که در این ماجرا خیلی واضح خودش و حدش را نشان داد.
البته هنوز دمش بخاطر آن‌که در فیلم انتخاباتی‌اش همسرش حمیده مروج را بدون چادر جلوی دوربین آورد و به او گفت «عزیزم» گرم.

سه‌شنبه ۱۲ شهریور ۱۳۹۲ ه‍.ش.

احمدی‌مقدم هنوز حرف‌هایش را درباره عاشورای ۸۸ عوض می‌کند

اسماعیل احمدی‌مقدم، فرمانده نیروی انتظامی، حرفش درباره رد شدن ماشین نیروی انتظامی از روی مردم در میدان ولیعصر را چند بار عوض کرد. اول گفت اصلا همچین اتفاقی نیفتاده. بعد که معلوم شد فیلمش هست گفت ماشین نیروی انتظامی نبوده. بعد که فیلم را نشانش دادند که به وضوح ماشین نیروی انتظامی بوده گفت ماشین را دزدیده بودند. حالا بعد نزدیک چهار سال در گفتگو با هفته‌نامه مثلث گفته یک سرباز پشت ماشین بوده و هول کرده و یک نفر را زیر کرده (گرچه در همان چند ثانیه فیلمی که هست معلوم است بیش‌تر از یک نفر زیر گرفته شده). بعد می‌گوید ما هر چه گشتیم نتوانستیم خانواده طرف را پیدا کنیم و نهایتا چند ماه پیش اتفاقی پیدایش کردیم. دست کم چهار خانواده در این سال‌ها بارها و بارها گفتند که ماشین نیروی انتظامی فرزندش را زیر گرفت و کشت: شبنم سهرابی، امیرارشد تاجمیر، شهرام فرج‌زاده، شهرام شاهرخی (در لینک‌ها می‌توانید گفتگوی مسیح علی‌نژاد با خانواده‌هایشان را بشنوید). دم سارا توسلی هم گرم که همان شب، قبل از آمدن ویدئوها، آمد روی خط تلویزیون بی‌بی‌سی و ماجرای رد شدن ماشین نیروی انتظامی از مردم را که با چشم خودش دیده بود تعریف کرد. البته به همین دلیل گرفتندش و سه چهار سال حکم بهش دادند که مقدار خوبیش رو کشید و آزاد شد. و البته در همان روز یک پاترول مشکی رفت به خیابان بهبودی و یکی ازش پیاده شد و علی حبیبی موسوی، خواهرزاده میرحسین موسوی را با گلوله کشت و رفت.

حرف‌های احمدی‌مقدم را بخوانید:
میدان ولیعصر با قضیه عاشورا متفاوت است. عاشورا چیز دیگری بود. آنچه روی سایت ها رفت در میدان ولیعصر (عج) در ابتدای خیابان بلوار کشاورز بود که یک وانت نیروی انتظامی از روی یک نفر عبور کرد. حقیقت ماجرا این است که ما خیلی در پزشکی قانونی و بیمارستان های اطراف گشتیم کسی را در این باره پیدا نکردیم. آن وانت دنده عقب آمد و از روی یک نفر رد شد اما ماجرا این بود که ماشین دست یک سرباز بود، وقتی به شلوغی بر می خورد دنده عقب می گیرد که در این هنگام یک نفر زیر چرخ ماشین می رود. واقعا هم هر چه گشتیم کسی را پیدا نکردیم. چند ماه قبل اواخر سال ۹۱ بود که اطلاع دادند یک خانواده ای پیدا شده که ادعا دارد شوهرش در جریانات سال ۸۸ به چنین شکلی کشته شده. اتفاقا دوستان رفتند و رسیدگی کردند و دیدند این همان فرد است. خانواده آن بنده خدا هم نمی دانستند که این همان اتفاق است. فکر می کردند آن فرد در جایی تصادف کرده و مردم او را به بیمارستان بردند که فوت می کند. بعد پزشکی قانونی به خانواده او برای شناسایی اطلاع می دهد تا مشخص شود متوفی متعلق به خانواده آنهاست یا خیر. خانواده متوفی می روند او را شناسایی می کنند. وقتی مشخص شد که فرد متوفی این حادثه کیست، بچه ها را فرستادیم دلجویی و جبران کنند و حتی برای تشکیل پرونده کمک کردیم. البته انجام وظیفه بود.
احمدی‌مقدم در بخشی دیگر هم در مورد واکنش رهبر فعلی جمهوری اسلامی و به ویژه متهم شدن رادان و تبرئه شدنش می‌گوید. حتما هم راست می‌گوید، بخصوص در مورد آن تلفن رادان:
ایشان (رهبر معظم انقلاب) از حوادثی که پیش آمد خیلی مغموم و ناراحت بودند. در جلسه ای ۷ یا ۸ نفر از مسئولان همچون فرمانده سپاه، وزیر اطلاعات، دبیر شورای عالی امنیت ملی و آقای رئیسی نایب رئیس قوه قضائیه، محضر رهبر معظم انقلاب جمع بودند. صبح همان روزی که رئیس جمهور آقایان اژه ای و صفارهرندی را عزل کرد. حضرت آقا گفتند «من این جلسه را گذاشتم چون از اول نگران این حوادث و اردوکشی خیابانی بودم. متاسفانه خونی به زمین ریخته شد البته قتیل الازدحام هم داریم (کسانی که در شلوغی زیر دست و پا می مانند و کشته می شوند) اینهایی که این کارها را کردند چه جوابی دارند؟ خون هایی به زمین ریخته شده ولی این جلسه را گذاشتم زیرا می خواهم سه چهار مساله هر چه زودتر روشن شود؛ اولا کسانی که کشته شدند پرونده شان قطعی شود که اینها چه جوری کشته شدند؟ با گلوله بوده؟ به ضرب چه کسی؟ پرونده کهریزک، کوی دانشگاه و کوی سبحان (مواردی که آن روزها در صحن مجلس مطرح شد) دستگاه ها برای رسیدگی به اینها یک زمانی را اعلام کنند تا همه تمام شود. ضمن آنکه نباید حقی از کسی تضییع شود.» حتی من آن موقع یادم است که گزارشی به ایشان داده بودند که سردار رادان به کهریزک رفته است.
به رهبر معظم انقلاب خبر رسیده بود، ایشان فرموده بودند که «شدید برخورد کنید حتی اگر ایشان است باید محاکمه شود.» من بعد از چند روز فاصله در جلسه خصوصی در شهریور به حضرت آقا گفتم: «این آثار مثبتی ندارد. شاید در نیرو تاثیر منفی بگذارد.» ایشان گفتند: «چرا این حرف را می زنید؟ اگر دیگران به دلیل خطای برخی مأموران به شما حمله می کنند چرا شما باید از مامور دفاع کنید؟ شما موضوع را دست بگیرید و اعلام کنید که با مامور متخلف در هر رده ای که هست برخورد می شود.» من هم تسلیم شدم و گفتم: «آقای رادان! دادسرا احضار کرده شما تشریف ببرید.» به سردار رجب زاده هم گفتم شما هم بروید. اتفاقا خوب شد. برای آقای رادان در همان مرحله رسیدگی دادسرا منع تعقیب صادر شد چون یکی از شهود من بودم که اصلا آقای رادان خبر نداشت.
روز ۱۸ تیر سه شنبه بود. غروب پنج روز بعد ۲۳ تیر، ما در میدان، ورزش می کردیم بچه ها زنگ زده بودند و مرا پیدا نکرده بودند. به تلفن آقای رادان زنگ زدند و او به من گفت که بچه ها می گویند از کهریزک یک سری را آوردند، یکی در راه و دیگری هم نزدیک زندان اوین به کما رفته. او را به بیمارستان شهدای تجریش بردند. مگر چه کسی آنجا بوده؟ بنابراین ایشان اصلا خبر نداشت، تازه آنجا فهمید که عده ای در کهریزک بازداشت بودند. این خودش نشانه ای از بی گناهی او بود. 

شنبه ۹ شهریور ۱۳۹۲ ه‍.ش.

گزارش‌مانندی از ماجرای ساختن «جمعه‌های فرهاد»



از حدود یازده سال پیش که نوشتن این وبلاگ را شروع کردم هر از چندی، بامناسبت و بی‌مناسبت، چیزی درباره یا در واقع در ستایش فرهاد نوشته‌ام. شده چند خطی و بعد هم لینکی به یکی از آهنگ‌هاش. اتفاقا یکی از اولین پست‌های این وبلاگ هم مربوط به فرهاد بود و چند روز بعدش که فرهاد مرد، به سق سیاه خودم لعنت فرستادم. یکی از این بارها که اتفاقا کاملا هم بی‌مناسبت بود این نوشته بود که حدود یک سال و نیم پیش نوشتمش. چند روز بعد ایمیلی آمد از خانمی به نام ناهید مهراد. نوشته بود خوشحال است که می‌بیند ده سال بعد از رفتن فرهاد کسی این‌طور ازش یاد کرده و ... و نوشته بود دوست دارد بیشتر درباره من بداند. من هم برایش نوشتم که خیلی‌ها فرهاد را دوست دارند و بعد هم کمی درباره خودم نوشتم و پرسیدم شما قاعدتا خواهر یا دخترعموی فرهاد هستید؟ که در جواب نوشت خواهر بزرگ فرهاد است و خیلی به فرهاد نزدیک بوده. حسابی ذوق‌زده شدم. بعدا فهمیدم که یکی که این نوشته را خوانده بوده می‌فرستدش برای دوستش که برادرزاده فرهاد بوده و او هم می‌فرستد برای عمه‌ش یعنی همین ناهید خانم. این را هم بعدا فهمیدم که این ناهید خانم همان خواهری است که دو سال از فرهاد بزرگتر بود و فرهاد مدت کمی که در لندن بوده چند آهنگ روی کاست ضبط می‌کند و برای خواهرش می‌فرستا که چند وقت پیش آن آهنگ‌ها در آلبومی به نام از دورها منتشر شدند.
خلاصه که ارتباط برقرار شد. بعد از این‌که یکی دو بار حرف زدیم و او کمی از خاطراتش از فرهاد و من کمی از ارادتم بهش گفتم، یک هو فکر کردم شاید بتوانم یکی از قدیمی‌ترین آرزوهایم را عملی کنم. خیلی روشن یادم می‌آید که ۱۷ یا ۱۸ ساله بودم که در یک دفترچه‌ای که مثلا برنامه‌های آینده‌ام را توش می‌نوشتم (آن موقع که آدم فکر می‌کند دنیا را قرار است عوض کند) نوشته بودم ساختن فیلم مستندی درباره فرهاد. آن موقع فرهاد زنده بود و جایی در تهران زندگی می‌کرد و می‌دانستم فلان دوست مامان آشنایی دوری باهاش دارد. منتظر بودم بزرگ شوم و بروم سراغش. فرهاد رفت و این پروژه هم رفت کنار هزار پروژه خیالی دیگر.
به ناهید خانم فکرم را گفتم و او هم گفت اجازه همه چیز فرهاد دست پوران خانم گلفام، همسر فرهاد است. ما را به هم وصل کرد و بعدا فهمیدم حسابی سفارشم را هم کرده بوده. خانم گلفام هم اول کمی محتاط بود ولی خیلی زود، هم به خاطر سفارش ناهید خانم و هم به خاطر یک آشنای مشترک که خیلی قبولش داشت، اعتماد کرد و گفت هر چه دارد در اختیارم می‌گذارد و انصافا گذاشت.
کار شروع شد. اول خواندن هر چه درباره‌اش نوشته شده بود و من بهش دسترسی داشتم و بعد مصاحبه‌های تحقیقاتی با ناهید خانم، پوران خانم و دو سه تا از همکاران قدیمی فرهاد و بعد هم سفرها و گرفتن مصاحبه‌ها و نهایتا تدوین. این وسط خیلی‌ها کمک کردند. از رفیقی که بروشورمانندی از کنسرت فرهاد در وین را در خانه داشت و اسکن کرد و فرستاد، تا دوستی که جلد یکی از نوارهای زمان انقلاب فرهاد را در آرشیوش پیدا کرد و عکس گرفت و فرستاد و تا برگزارکننده یکی از کنسرت‌های فرهاد در تهران که فیلم آن کنسرت را بعد از ۲۰ سال از نمی‌دانم کجا پیدا کرد و دست ما رساند. فیلمی که نه خودش دیده بودش، نه پوران خانم و نه فکر کنم جز یکی دو نفر هیچ کس دیگر.
اول قرار بود فیلم برای دهمین سالروز رفتن فرهاد (۹ شهریور ۱۳۹۱) آماده شود که نشد و نهایتا اواخر آذر پخش شد. اولین کار تلویزیونی من بود. بدون تعارف دقت و علاقه و وقتی که بابک سالک، تدوین‌گر فیلم، روی کار گذاشت سهم خیلی مهمی در دیدنی شدنش داشت، و در نهایت فیلمی شد که خیلی خوشحالم که ساختمش. و خوشحالم که هم پوران خانم، هم ناهید خانم و هم به نقل از نیلوفر همان برادرزده‌ای که نوشته‌ام را برای عمه‌اش فرستاده بود، بقیه اعضای خانواده‌ فرهاد دوستش داشته‌اند. می‌دانم که نتوانسته‌ام کاملا از علاقه و ارادتی که به فرهاد دارم فاصله بگیرم و کلا فیلم مثبت است، اما واقعا چیزی نبوده که از روایت حذف کنم به این دلیل که مثلا برای فرهاد بد می‌شده یا تصویر خوبی از او نمی‌داده.

یکشنبه ۲۷ مرداد ۱۳۹۲ ه‍.ش.

به یاد محمد زهرایی، مدیر نشر کارنامه که از دنیا رفت

عکاس: سعید شریعتی
محمد زهرایی، مدیر نشر کارنامه، در ۶۵ سالگی از دنیا رفت. گویا سکته قلبی کرده. روحش شاد باشد. زهرایی وسواسی‌ترین ناشر ما بود و کیفیت ظاهری کتاب‌هایی که چاپ می‌کرد به وضوح بالاتر از کار ناشران دیگر بود. گرچه همین باعث میشد هم کتاب‌هایش گران‌تر دربیایند و هم این‌که تولید یک کتاب خیلی بیشتر از ناشران دیگر طول بکشد (بعضی کتاب‌ها رسما هفت هشت سال دستش می‌ماندند و رویشان کار می‌کرد).
یادم است چند سال پیش یکی از مترجم‌های پرکار و توانمند می‌گفت اگر فقط با زهرایی کار کنی زندگیت نمی‌چرخد چون معلوم نیست کتابت را کی چاپ می‌کند اما در عین حال این‌قدر کتاب را تمیز و زیبا چاپ می‌کند که نمی‌شود از وسوسه کتاب دادن بهش گذشت. می‌گفت من هر یکی دو سال یک کتاب بهش می‌دهم و روی پولش هم هیچ حسابی نمی‌کنم.
به شوخی می‌گفتند به هر کس که در کتاب‌هایش غلط چاپی پیدا کند جایزه می‌دهد و انصافا من در کل شش هفت کتابی که از نشر کارنامه خواندم شاید یک یا دو غلط چاپی دیدم. داستان‌هایی از وسواسش در نشر شنیده‌ام که باورش برایتان سخت است. از این‌که فونت‌ها را خودش دستکاری می‌کرده و در هر صفحه کتاب خط به خط فاصله حروف را کم و زیاد می‌کرده تا همه خطوط هماهنگ باشند. البته گویا این وسواس را در همه چیز داشت. ساختمانی خریده بود در یکی از کوچه‌های خیابان وصال و چندین سال در حال تعمیر و طراحی داخلیش بود تا بشود آن دفتر کاری که دوست دارد. همان‌جایی که بهش می‌گفت کارگاه نشر کارنامه. خودش آنجا می‌نشست و نشر را اداره می‌کرد و پسرش ماکان کتابفروشی بزرگ کارنامه در نیاوران را.
برای من که کرم کتاب هستم و از ورق زدن کتابی که تمیز چاپ شده باشد کیف می‌کنم، دست گرفتن کتاب‌هایی که کارنامه چاپ می‌کرد واقعا لذت‌بخش بود. البته همه این‌ها باعث میشد نشر کارنامه به نسبت سرمایه، اعتبار و سابقه‌ای که دارد نشر کم‌کاری باشد ولی خب به اندازه کافی کتاب‌های خوب و حتی عالی چاپ کرده. من چند تایشان را خوانده‌ام که این‌جا چند خطی در موردشان می‌نویسم و چند تایشان را هم نخوانده‌ام ولی به نظرم ارزش خواندن دارند که اسم آنها را هم می‌نویسم.

بازمانده روز (کازوئو ایشی‌گورو، ترجمه نجف دریابندری)
یکی از بهترین ترجمه‌های فارسی که خوانده‌ام. دریابندری در این کتاب غوغا کرده و البته خود کتاب هم خواندنی است. آن‌هایی که کتاب را خوانده‌اند (یا احیانا فیلمش را دیده‌اند) می‌دانند که کل کتاب از زبان آقایی روایت می‌شود که سرپیشخدمت عمارتی است که متعلق است به یکی از لردهای کله‌گنده انگلستان در اواسط قرن بیستم و بخصوص در ایام جنگ جهانی دوم. دریابندری لحن این مرد را واقعاً خوب درآورده، واقعا حس می‌کنی یک سرپیشخدمت انگلیسی دارد حرف می‌زند.

یک گفت‌وگو با نجف دریابندری
گفتگوی ناصر حریری با نجف دریابندری درباره کتاب و نشر و ویرایش. اگر یک بار دریابندری را دیده باشید یا حرف زدنش را شنیده باشید این کتاب را از دست نمی‌دهید. فکر کنم دست کم ۱۵ بار به دوستانم هدیه داده‌امش. تا چند سال پیش که تجدید چاپ نشده بود و فقط در خود کتابفروشی کارنامه پیدا میشد. این دو سه سال را خبر ندارم.

دفاع لوژین (ولادیمیر ناباکوف، ترجمه رضا رضایی)
شخصیت اصلی داستان (لوژین) یک نابغه شطرنج است که به تدریج خل می‌شود. خود ناباکوف عشق شطرنج بوده و چند مسئله شطرنج هم به نامش وجود دارد. رضا رضایی هم عضو سابق تیم ملی شطرنج و همین‌طور مترجم آن کتاب سیاه کوچک آموزش شطرنج معروف مایزلیس است. در نتیجه با اصطلاحات آشنا بوده و فضای شطرنجی رمان را خوب درآورده. ناباکوف این کتاب را به روسی نوشته بوده که بعدا خودش با نام «دفاع» به انگلیسی ترجمه کرده. خود ناباکوف در مقدمه دفاع لوژین می‌نویسد: «در میان تمام کتاب‌های روسی‌ام، دفاع لوژین بیشترین «گرما» را دارد ... حتی کسانی که اصلاً شطرنج نمی‌دانند و یا از کتاب‌های دیگر من خوش‌شنا نمی‌آید، لوژین را دوست‌داشتنی یافته‌اند...»
لوژین از آن کتاب‌هاییست که دستتان بگیرید قاعدتا در یکی دو ضرب می‌خوانیدش.

پنین (ولادیمیر ناباکوف، ترجمه رضا رضایی)
پنین به معنای دقیق کلمه یک رمان نیست. داستان‌هایی اپیزودیک است که برای شخصیت اول داستان (پنین) پیش می‌آید. پنین یک استاد دانشگاه میان‌سال خیلی معمولی است و نکته ماجرا روایت همین معمولی بودن است. می‌گویند پنین جزو دو سه کار برتر ناباکوف است ولی برای خواننده عادی گویا مثلا به روانی دفاع لوژین نیست. به قول معروف به مذاق ناباکوفین‌ها بیشتر خوش می‌آید.

قبله عالم (عباس امانت، ترجمه حسن کامشاد)
کتاب زندگی‌نامه ناصرالدین شاه است. عباس امانت از مشهورترین مورخان ایرانی و متخصص دوره قاجار است و این کتابش شاید معتبرترین کتاب درباره ناصرالدین شاه. خواندنی است و مثل هر کتاب تاریخی خوب دیگری بسیار آموزنده. این‌جا بیشتر درباره کتاب نوشته‌ام.

بالاخره این زندگی مال کیه؟ (برایان کلارک، ترجمه احمد کسایی‌پور)نمایشنامه‌ای درباره اتنازی یا همان مرگ انتخابی. یک مجسمه‌ساز میان‌سال در تصادفی از گردن به پایین فلج شده و زن و بچه‌اش را هم از دست داده است. حالا در بیمارستان بستری است و در طول نمایشنامه به تدریج دکترها و کارکنان بیمارستان را با تصمیم خودش به خودکشی همراه می‌کند. مخالف اصلی رئیس بیمارستان است که تا آخر هم راضی نمی‌شود. آخر سر کار به دادگاه و دادگاه‌کشی می‌کشد. اما چون مریض ما نمی‌تواند به دادگاه برود، قاضی می‌آید در بیمارستان و نظر دو طرف را می‌شنود و رای می‌دهد. رایش را هم نمی‌گویم که بروید و بخوانید. کل نمایشنامه ۱۲۰ صفحه است و کار دو ساعت. کلی جایزه برده و خیلی خوب ترجمه شده.

و کتاب‌های خوب کارنامه که نخوانده‌ام:
کتاب مستطاب آشپزی، از سیر تا پیاز (نجف دریابندری)
موسیقی‌دانان دیروز و موسیقی‌دانان امروز (رومن رولان، ترجمه رضا رضایی)
فیل در پرونده (برانیسلاو نوشیج، ترجمه سروژ استپانیان)
زندگی من (برانیسلاو نوشیج، ترجمه سروژ استپانیان)
خواب آشفته نفت (محمدعلی موحد)
تئوری بنیادی موسیقی (پرویز منصوری)
سیاه مشق (ه. ا. سایه)
تاسیان (ه. ا. سایه)
از این لحاظ (نجف دریابندری - اگر اشتباه نکنم مجموعه مقدمه‌هایش است بر کتاب‌هایی که ترجمه کرده)
کلی‌ها (هیلاری استنلیند، ترجمه نجف دریابندری)
تاریح بی‌خردی از تروا تا ویتنام (باربارا تاکمن، ترجمه حسن کامشاد)
عروسکخانه (هنریک ایبسن، ترجمه منوچهر انور)

جمعه ۲۵ مرداد ۱۳۹۲ ه‍.ش.

نامه دردناک مجید دری بعد از انتقال به زندان کارون اهواز

(مجید دری را ۱۸ تیر ۸۸ بازداشت کردند و از آن موثع حتی یک روز هم مرخصی نیامده است. یک سال و نیم اول زندانش را در اوین گذراند، اما در پاییز ۸۹ به زندان بهبهان تبعید شد. دو سال و ۹ ماه در زندان بهبهان بود تا این‌که چند روز پیش (۷ مرداد ۹۲) بدون اعلام قبلی و بدون حکم به زندان کارون اهواز منتقلش کرده‌اند. مجید دری به ۱۱ سال زندان و ۵ سال تبعید محکوم شد که اگر اشتباه نکنم در دادگاه تجیدنظر شد ۶ سال زندان در تبعید. مجید دری این نامه دردناک را بعد از انتقال به زندان کارون نوشته.)

بهبهان شهری که قریب به ۳ سال از عمرم را در آن گذراندم، بی آنکه ببینمش. هنگامی که در هنگام تبعید به اهواز از فلکه استیل و خارستون و… میگذشتم دیدم که چقدر با آنها خاطره دارم حتی با ندیدنشان. دیدم که چقدر با این شهر آشنایم بی آنکه در آن قدم زده باشم. چقدر با مردمش آشنایم حتی اگر ملاقاتشان نکردم. بهبهان! بی گمان روزی خواهم آمد و در کوچه و خیابان هایت آنقدر قدم خواهم زد که تلافی این سه سال را بدر کنم. مردم بهبان! کاش می دانستید چقدر مشتاق دیدارتان بودم. چیزی ندیدم از شما جز مهربانی وپیغام های مکرر پر مهرتان. از اینکه این مدت همراهم بودید سپاسگذارم از اینکه مهمان نا خوانده را مهربانی کردید ممنونم. بهبهان! از همه شما سپاسگذار. امید دیدارتان را دارم.
در راه که می آمدم حدود ساعت ۳/۵ بعد از ظهر بود اوج گرما به سمت اهواز. جاده خشک وحتی تردد ماشین ها کم. تا چشم کار می کرد تپه بود وگرما. کوه بود و گرما نخل بود و گرما. مامور انتقال (که غلامی نامی بود) پابندم کرد و دستبند اعتراض کردم گفت: من تشخیص می دهم.
راست می گفت ظاهرا قوانین بر اساس سلایق اشخاص است. چون شخص دیگری که جرمش مواد بود و قرار بود به کانون اصلاح و تربیت برود پابند نشد جالب بود برایم که این تشخیص از کجا آمده. پابندی نا مناسب که مچ پاهایم را زخم کرد و حتی هنگام دستشویی هم حاظر به باز کردنش نشد. این تشخیص از کجا آمده بود؟ این تبعید از کجا آمده بود؟ این قوانین از کجا آمده؟ تبعید،انتقال، جابجایی در زندان یک عذاب است چه رسد به زندانی دیگر. دیگر چه برسد به اینکه با اجحافی هم روبه رو شوی. جاده، تبعید، گرما، پابند،مسیر طولانی،غربت، دلتنگی، نگرانی، کوه، گذشته، آینده، سراب، تپه، خار، زخم حاصل از پابند، بد رفتاری مامور، غم، چرایی حبس کشیده، حبس مانده، دستبند، دیروز، حال بی سرانجام، فردا، خداحافظی، سلام…
در این مدت به هر که باید نامه نوشتم و خواستار رسیدگی به کارم شدم.اما انگار که نه بی گمان گوش ها کرند وچشم ها کور. شاید هم خود را به نشنیدن می زنند و می زنند. ۴ سال و اندی از عمرم پشت دیوارهای زندان رفت اما زخمش کهنه نشد که نشد هر بار سرباز می زند و فواره میکند. می جوشد یا در زمان رفته، دوستان رفته، مسیر رفته. بر آن شدم نامه ای بنویسم بی آنکه کسی را خطاب کند. نامه ای به هیچکس حتی نه به خودم، به که بنویسم وقتی نمی شنوند، نمی فهمند. به که بنویسم وقتی خود را مرکز عالم می دانند و ملاک حق می دانند خود را، آنقدر خودخواه ومتکبرند که می خواهند همه مانند آن ها شوند، توهم بیش از این؟ به که بنویسم آنگاه که حتی خود می دانند چه ظلمی روا داشته اند. به که بنویسم وقتی ۴ سال اندی است هیچ کس نگفته چرا؟ چرا اجازه دفاع به وکیل داده نشد؟ چرا به اتهامی که خود قاضی آنرا بی مورد می دانست و بی ادله حکم دادند؟ چرا وقتی قاضی -مستقل!- می گوید تحت فشار بودم کسی نگفت چه فشاری؟ فشار که؟ چرا وقتی حکمم در دیوان نقص شد در عرض کمتر از ۱۰ روز دوباره همان حکم صادر شد؟
حکم من دو بخش داشت: محاربه و فعالیت تبلیغی. چرا محاربه که بر آن اعتراض کردم دادگاه تجدید نظر تایید کرد و بر فعالیت تبلیغی که هیچ اعتراضی نکردم را نقص نمود؟ چرا شکایتم از بازپرس و قاضی حتی مطرح نشد؟! چرا تبعیدم اجرا شد؟! چرا ادامه یافت؟! چرا حتی یکروز برای مراسم ازدواج برادرم که حتی تودیع وثیقه هم شد هم مرخصی ندادند؟ چرا ۲۵۰ میلیون تومان وثیقه برای ۲ سال؟! چرا قاضی در حکم ایذه را نوشت در حالی که آنجا حتی زندان ندارد؟ یعنی نمی دانست؟ این نقص نیست؟! چرا تبعید به بهبهان؟! چرا تبعید دوباره به اهواز؟! چرا، چرا و دها چرای بی پاسخ دیگر.
دو سال و نه ماه را در زندان بهبهان بسر بردم. صرف برخورد خوب گاهی قابل ستایش هم بندان و مامورانش چند نکته از خاطرم نمی رود وقتی به زندان کارون اهواز آمدم و از هواخوری اش توانستم آسمان را هر چند مشبک ببینم کلی لذت بردم و یادم آمد که هواخوری زندان بهبهان با ۳-۴ لایه تور الک پوشانده شده است گاهی در شهر گرد و غبار بود اما در هواخوری ما چیزی نمی فهمیدیم بس که پوشیده بود. تردد هوا بسیار کم و این باعث تشدید گرما می شد. هر مسول و بازدید کننده ای که می آمد، دید. گفتم ده ها بار. اما هر بار بی ثمر تر از بار پیش. تنفس هوای تازه آرزو بود دیدن آسمان رویا.
زندانی که ۲ الی ۲/۵ برابر ظرفیت در آن چپانده شده بودند تعداد دستشویی و حمام ها کم. و هر روز سختگیری بیشتر. فضا امنیتی تر. حتی ملاقات ها هم محدود شد و محدودتر. زندانی که کتابخانه نداشت. فعالیت فرهنگی اش لنگ ۱۰۰ هزار تومان میماند. جایی هم نداشت برای برگزاری کلاس، اما مرخصی ملزم به شرکت کلاس و کسب امتیاز بود! وقتی ۱۰-۱۲ نفر در حیاط بازی می کردند و سیصد و اندی نفر دیگر حتی به سختی دستشویی می توانستند بروند، چه رسد به راه رفتن. کف خوابهایی که هر روز بیشتر می شود. مامور ملاقاتی که گاهی خودسر و یک تنه جلوی ورود کتاب و وسایل دیگر حتی لباس زیر را هم می گرفت. آبدارخانه ای که بسته شد. سیگار ممنوع شد وسپس با اصرا محدود به وینستون ۶۰۰۰هزار تومانی. پارتی بازی در اعطای امتیازات گاهی و سختگیری های روز افزون برای اعطا. همه چیز را امتیاز تلقی کردن و خود را مختار در قطع و وصل نمودن، عدم تفکیک جرایم.
تلاش گاهی مداوم مسئولین زندان اما بی نتیجه ماندنش بر اثر عدم دریافت بودجه، نداشتن مکان، رشد جمعیت زندان و عدم حبس زدایی. کیفیت بسیار پایین غذاها به دلیل صرفه جویی در هزینه ها و خرید ارزان تر و در نتیجه بی کیفیت ترین ها که حتی با تلاش بچه های آشپزخانه که شب و روز زحمت می کشیدند اصلا قابل خوردن نبود. بازدیدکنندگان و بازرسینی که بیشتر در فصل زمستان که هوا خوب بود می آمدند و هیج کار مثبتی انجام نمی دانند جز اعمال محدودیتی بیشتر. نظارت شدید بر زندانیان که حرفی نزنند که اگر زدند تبعید می شوند و یا مرخصی شان لغو می گردد. این بجز آماده سازی قبل از آمدن بازرسین بود و بازرسی هایی که حتی زلزله ۷ ریشتری هم اینچنین نمی کرد هر تکه وسیله ای جایی. همه چیز پاره و درهم ریخته و خلی چیزهای دیگر.
خواستم مخاطبم را دیوار تلقی کنم ولی می دانستم با شنیدن این حرف ها فرو می ریزد پس ترجیح دادم بی مخاطب باشد چه ممکن است اینها خود معیار رعایت حقوق بشر عده ای باشد و نا خواسته این معیارها را زیر سوال ببرم و آنگاه حقوق بشر الگو شده ی جهانی آقایان آسیب ببیند!
درحال در اهوازم. زندان کارون. شهری دیگر. ادب حکم میکند که در بدو ورودم سلامی عرض کنم: اهواز سلام! مهمان ناخوانده نمی خواهید؟!

شنبه ۱۹ مرداد ۱۳۹۲ ه‍.ش.

مامان، بابا و دو خواهرم را ممنوع‌الخروج کرده‌اند

قرار بود با بابا، بنفشه (خواهر کوچکم) و چند تا از دوستانم قله آرارات در ترکیه، در نزدیکی مرز ایران را صعود کنیم. گذرنامه بابا و بنفشه را در مرز زمینی بازرگان گرفتند و گفتند ممنوع‌الخروج هستید. طبق معمول نه دلیلی گفتند و نه گفتند چه نهادی حکم را صادر کرده. من چند کیلومتر آن ور مرز منتظرشان بودم. وقتی خبر را شنیدم خشک شدم. یادم نمی‌آید در این چند سال این‌قدر شوکه و ناراحت شده باشم. بیشتر از همه برای بنفشه که قبلا خیلی اهل کوه نبود و به عشق این برنامه چند ماه کوه رفته بود و وسیله خریده بود و خودش را آماده کرده بود.
قرار بود وقتی از کوه برگشتیم به استانبول برویم و مامان و جمیله (خواهر بزرگم) و یکی دو نفر دیگر از اعضای خانواده بهمان ملحق شوند و دو هفته‌ای با هم باشیم. از سابقه برخوردها می‌شد حدس زد جمیله و مامان هم ممنوع‌الخروج هستند. ولی مامان در هر صورت به فرودگاه رفت و البته که گذرنامه او را هم ضبط کردند و به خانه فرستادندش. 
پیگیری‌های چند روزه بابا و از این اداره به آن اداره رفتن‌ها نتیجه‌اش این شد که فهمیدیم حکم ممنوع‌الخروجی را دادسرای اوین صادر کرده ولی به گفته مسئولان خود دادسرا، هیچ کدام از اعضای خانواده آن‌جا پرونده‌ای ندارند و این حکم دو روز قبل از سفر و به درخواست مستقیم ماموران وزارت اطلاعات صادر شده. اطلاعات که جواب نمی‌دهد ولی مسئولان دادسرا گفته‌اند دلیل ممنوع‌الخروجی "کسی است که آن ور دارید".
نمی‌دانیم این حکم بخشی از یک برخورد گسترده‌تر است یا محدود است به خانواده ما. من خودم در این روزها خبر ممنوع‌الخروجی دیگری نشنیده‌ام و در عین حال می‌دانم خانواده‌های چند نفر از فعالان و روزنامه‌نگاران مقیم خارج از کشور و همین‌طور زندانیان، در این هفته‌ها برای دیدن عزیزانشان از ایران بیرون آمده‌اند و ممنوع‌الخروج نبوده‌اند.
خانواده خود من هم در کل این چهار سال هیچ وقت مشکل ممنوع‌الخروجی نداشته‌اند، حتی وقتی پرونده‌شان در جریان بود (گرچه مدتی پاسپورتشان دست ماموران بود و نمی‌توانستند سفر کنند). در این چهار سال هر کدام دست کم چهار بار و بدون هیچ مشکلی برای دیدن من از ایران بیرون آمده‌اند. آخرین بار مامان و بابا اسفند ۹۱ و جمیله دی ۹۱. بنفشه هم تابستان پیش از ایران بیرون آمده بود و همین دو سه هفته پیش گذرنامه‌اش را بدون هیچ مشکلی تمدید کرده بود.

شرح عکس: این‌جانب بر فراز قله ۵۱۳۷ متری آرارات. به یاد بابا و بنفشه، به یاد کاوه و یاشار، به یاد مالک بساوند هم‌دانشگاهی و همنورد عزیزی که چند سال پیش رفت دارآباد و برنگشت، و به یاد میرحسین موسوی.

یکشنبه ۶ مرداد ۱۳۹۲ ه‍.ش.

درخواست کمک برای یک کار آموزشی/مددکاری در تهران

(لطف می‌کنید اگر این نوشته را دست به دست کنید تا آدم‌های بیشتری ببینند)
قبلا این‌جا درباره خانه آینده نوشته بودم. خانه‌ای در محله‌ای بسیار فقیر در حوالی سرچشمه در تهران (پایین‌تر از میدان بهارستان) که به مردم محل و بیشتر از همه بچه‌ها و زنان کمک می‌کند. در همه زمینه‌ها. از آموزش گرفته تا کار پیدا کردن و حمام درست کردن و وام دادن و خانه جور کردن و ... مامان من هم مددکارشان است و هفته‌ای یکی دو روز آن‌جاست.
جایی که دارند خیلی کوچک است و عملا خیلی از برنامه‌هایشان را به دلیل کوچکی جا نمی‌توانند اجرا کنند. در این حد که مامان تعریف می‌کرد یک اتاق کوچک دارند که کلاس‌هایشان را در آن‌جا برگزار می‌کنند و بعضی وقت‌ها مجبورند همزمان در یک اتاق دو کلاس برگزار کنند.
حالا یک جایی پیدا کرده‌اند که قیمت رهنش ۷۰ میلیون تومن است. خودشان را تا می‌توانسته‌اند تکانده‌اند و توانسته‌اند ۴۰ میلیون تومن جور کنند و الان ۳۰ میلیون تومن لازم دارند. ظاهرا فعلا با همین پول به جای جدید منتقل شده‌اند اما به جای پولی که کم داشته‌اند دارند اجاره می‌دهند که واقعا در میان‌مدت از توانشان خارج است. برای همین می‌خواهند هر چقدر می‌توانند پول پیش بدهند که دیگر اجاره نخواهند بدهند.

شماره حساب: ۳۱۸۴۲۹۸۵۰۶ بانک ملت ولنجک
وبسایت:  www.tavanmandsazan.com

من متاسفانه اطلاع بیشتری ندارم و اگر سوالی دارید باید با خودشان تماس بگیرید. خانم اکبری (خانه آینده): ۳۳۵۵۰۳۹۸

اگر بیرون ایران هستید و می‌خواهید کمک کنید می‌توانید به حساب پی‌پل من بریزید:

bahman.shafa@gmail.com

فقط عاجزانه خواهش می‌کنم اگر خواستید به حساب پی‌پل چیزی بریزید، هیچ جا اسمی از ایران نیاورید. با این‌که کمک خیریه و در ارقام کوچک به ایران مشمول تحریم نیست، پی‌پل کاسه داغ‌تر از آش است و برای جلوگیری از دردسر هر جا اسم ایران ببیند، حساس می شود.

لطف می‌کنید اگر این نوشته را دست به دست کنید تا آدم‌های بیشتری ببینند و این پول زودتر جور شود.

پنجشنبه ۳ مرداد ۱۳۹۲ ه‍.ش.

همه صداهای محمود استادمحمد در شهرقصه

محمود استادمحمد، بازیگر نقش خر در نمایش شهر قصه، امروز در تهران مرد. ۶۳ سالش بود و سالها بود سرطاب کبد داشت. این‌طور که ایسنا نوشته یک ماه آخر عمرش به دلیل تحریم‌ها نمی‌توانست داروهایش را تهیه کند.
من، مثل خیلی‌ها، از بچگی عاشق شهرقصه بودم و باز هم مثل خیلی‌ها عاشق خر. بچه‌تر که بودم آن تکه‌اش که فیل بدبخت را برای سجل گرفتن می‌فرستاد اداره ثبت احوال، یا آن جایی که با طوطی شاعر سر تعداد بیت‌ها کل‌کل می‌کرد بخش‌های محبوبم بود. با کاوه در کوه می‌دویدیم و بارها و بارها این بخش‌ها را می‌خواندیم و من همیشه خر می‌شدم. بزرگ‌تر که شدم مونولوگ معروف "حالیته" را هم کشف کردم.
نشستم و هر جایی که صدای محمود استادمحمد در شهرقصه بود (حتی اگر یک جمله) جدا کردم و پشت هم در این فایل گذاشتم. سعی کردم تا جایی که ممکن است صدای بقیه را دربیاورم که فقط صدای خودش باشد، ولی بعضی جاها به نظرم آمد بهتر است که نگهشان دارم.

محمود استادمحمد در نقش خر در شهر قصه

سه‌شنبه ۱ مرداد ۱۳۹۲ ه‍.ش.

داستان دو گم شدن در طبیعت

"زمین انسانها"، خاطرات آنتوان دو سنت اگزوپری (همان نویسنده شازده کوچولو) از دوره خلبانی‌اش، زمانی برای ما مثل قرآن بود. در کتاب دو فصل هست درباره گم شدن در اثر سقوط هواپیما. یکی گم شدن در کویرهای آفریقا و یکی هم گم شدن در کوه‌های آند در آمریکای جنوبی. جزئیات جنگیدن با مرگ تا آخرین رمق، و در این دو مورد پیروز شدن بر آن. و احتمالا می‌دانید که نهایتا اگزوپری در یکی از پروازهایش در جنگ جهانی دوم سقوط کرد و مرد.
نثر اگزوپری کم‌نظیر است و ترجمه سروش حبیبی هم روان. کتاب بسیار خواندنی است و فکر می‌کنم در این روزها که منتظر شنیدن خبری از مجتبی جراحی، پویا کیوانی و آیدین بزرگی هستیم، خواندنی‌تر هم باشد. آن زمان نشر نیلوفر کتاب را مرتب تجدید چاپ می‌کرد و بعید می‌دانم در این سالها مشکل ممیزی داشته بوده باشد و قاعدتا باید در بازار باشد.


اسم کتاب به فرانسوی: Terre des Hommes
اسم کتاب به انگلیسی: Wind, Sand and Stars

دوشنبه ۳۱ تیر ۱۳۹۲ ه‍.ش.

پاسخی به انتقاد مهدی جامی از مخالفان سفر مخملباف به اسرائیل


(مهدی جامی چند روز پیش یادداشتی نوشت در پاسخ به انتقادها به سفر محسن مخملباف به اسرائیل. نوشته زیر را یکی از دوستان من در جواب مهدی جامی نوشته و از من خواسته اینجا بگذارم. من با مخالفان سفر مخملباف به اسرائیل هم‌نظرم اما تاکید می‌کنم این نوشته را من ننوشته‌ام و اگر کسی نقدی یا جوابی دارد می‌تواند برای من بفرستد و من به دست نویسنده می‌رسانم.)

فیلمسازی به جشنواره فیلمی در اسرائیل می رود. اینکه کارش خوب است یا بد موضوع این نوشته نیست. گرچه پایین تر در حد چند جمله به آن اشاره می کنم. موضوع این است که کسانی بنا بر تحلیلی فکر می کنند این فیلمساز نباید به آن جشنواره برود. نامه ای سرگشاده می نویسند. این همه پرخاش به خودشان و موضع شان برای چیست؟ از هادی خرسندی و علی علیزاده گرفته، تا مجید محمدی و مهدی جامی. که الحق گل سرسبد جواب ها را او داده. گویی کل ماجرا به قول خودش «بهانه» ای بوده که «چپ» را بکوبد. بی آنکه بگوید این «چپ» چیست؟ کیست؟ من که با امضاء کنندگان نامه موافقم (گرچه نامه را ندیده بودم که امضاء کنم)، مرضم آمریکا ستیزی است؟ و تا یازده سالگی ام که دیوار برلین ریخت زیر علم شوروی سینه می زدم؟

متن نوشته تان را یک بار دیگر بخوانید جناب جامی. با همان نگاه نقادانه که گزارش همکارانتان را می خواندید. جا نداشت بگویید این «مساله ایران»، یا «مساله ملی» که می گویید چیست؟ مساله کدام بخش از «ملت» است؟ «چپ» کیست که باید برایش «راه حل» داشته باشد؟ یا این «چپ» که معلوم نیست کیست نمی شود بیش از یک مساله داشته باشد؟ ظاهرا فکت ها را که لازم ندیدید چک کنید. (وگرنه نمی گفتید ایرانی ها «تنها» شهروندان جهان اند که گروگان «این خصومت» اند.) کاش دستکم روشن می کردید که چگونه این نامه به «تداوم گروگان ماندن ایرانیان» کمک می کند. یا می گفتید از کدام دریچه نگاه می کنید که از آن پیوند مساله ملی یک «ملت گروگان» با  «ملت گروگان» دیگر دیده نمی شود؟

از همه این ها مهم تر، فکر نکردید شاید برای من خواننده «روشنفکر ملی» کمی مبهم، بلکه مضحک باشد؟ لازم ندانستید یکی دو اسم اقلا بیاورید بلکه بشود تقریبی به دست آورد که به که می گویید «روشنفکر ملی»؟ حالا چپ و راست و بالا و پایینش بماند. حقیقت آن که من نه در تاریخ اندیشه معاصر ایران تخصص دارم نه در باب تعریف روشنفکری تحقیق کرده ام. اما انقدر به نظرم می رسد که اندیشه آزاد با «قبله» جور در نمی آید، خواه مکه باشد، خواه ایران. و باورم این است که اگر دست هر کدام از ما به «چراغ»ی رسید، به جای گشتن «به دنبال کسانی که قبله شان ایران است»، بهتر است پیش پای خودمان را روشن کنیم.

و اما چند جمله در مورد اصل ماجرا: سفر به اسرائیل برای یک ایرانی که ایران زندگی نمی کند و قرار نیست به ایران برگردد، «گروگان» نیست، چه کمکی به حل «مساله ملی» فرضی می کند؟ اساسا واجد کدام معناست؟ خوشبینانه، اگر نگوییم ساده انگارانه، است که فکر کنیم مشکل تصویر ایرانیان در اسرائیل است. یا اینکه چنین سفری اساسا کمکی به آن تصویر می کند. سفر فیلمساز خاصیتی اگر داشته باشد، همانا کمک به عادی کردن وضعیت غیرعادی است: اشغال، آپارتاید. دامن زدن به مغلطه ای است که می گوید مگر «ظلم و ستم فقط در اسرائیل بد است»؟ آب ریختن به آسیابی است که آپارتاید را به «ظلم و ستم» فرومی کاهد. عجیب است که نه فیلمساز نه مدافعان سفرش طنز تلخ سخن گفتن از دین و آزادی ادیان را در مهد آپارتاید دینی نمی بینند.

دوشنبه ۳ تیر ۱۳۹۲ ه‍.ش.

حواسمان باشد ۵۵ درصد مردم تهران رای نداده‌اند

(مخاطب استدلال‌های این نوشته عمدتا رفقای مقیم تهران یا در ارتباط جدی با تهران هستند.)

خلاصه حرفم این است: نرخ مشارکت در انتخابات در شهر تهران حدود ۴۵ درصد بوده. یعنی بیش‌تر از نصف مردم تهران و به تصور من بیش‌تر از نصف معترضان به وضع موجود و تحول‌خواهان در انتخابات شرکت نکرده‌اند. در تحلیل‌ها، قضاوت‌ها و از جمله کنایه‌هایی که می‌زنیم حواسمان به این نکته باشد. و این‌که خط را بین رای‌داده‌ها و رای‌نداده‌ها نکشیم، در خیلی از موارد تفاوت معنی‌داری بین دو طرف نیست.

و حالا شرح ماجرا:‌ من در این انتخابات رای دادم. کلا در شرایط سیاسی ایران فایده‌ای برای تحریم نمی‌بینم. کم بوده انتخاباتی که بتوانم شرکت کنم و شرکت نکرده باشم (الان فقط مجلس هفتم را یادم می‌آید و البته مثلا مجلس نهم را در ایران نبودم که اگر بودم رای نمی‌دادم). در این انتخابات هم دو سه روز مانده تصمیم گرفتم به روحانی رای دهم و هر چه گذشت و با آمدن ویدئوهای شهرستان‌ها مصمم‌تر شدم. این‌ها را برای این می‌گویم که روشن کنم مسئله‌ام شخصی نیست.

بعد از انتخابات و بخصوص با نتیجه‌ای که اعلام شد، تصوری که از طرف خیلی‌ از طرفداران رای دادن القا می‌شود این است که انگار بیشتر مردم نهایتا در انتخابات شرکت کردند و عده قلیلی بودند که به دریای ملت نپیوستند. مثلا عده‌ای شرکت‌کنندگان در ۸۸ را از شرکت‌کنندگان در این انتخابات کم می‌کنند و مثلا می‌گویند فقط ۱۲ درصد رای نداده‌اند. در مورد درستی این حساب و کتاب نمی‌خواهم حرف بزنم. حرف من مشخصا در مورد شهر تهران است.

پیدا کردن جمعیت واجدان شرایط شهر تهران کار مشکلی است. جمهوری اسلامی چند سالی است که اصولا در اعلام تعداد واجدان شرایط، چه در سطح کشوری چه استانی و چه شهری، بازی درمی‌آورد که قاعدتا اصلی‌ترین دلیلش این است که کار محاسبه نرخ مشارکت را سخت کند و بتواند در صورت لزوم مشارکت را بالاتر از میزان واقعی اعلام کند. من جمعیت بالای ۱۸ سال شهر تهران را از روی محاسبه جمعیت بالای ۱۷ سال تهران بر اساس سرشماری عمومی نفوس و مسکن سال ۱۳۹۰ (که می‌شود بالای ۱۸ سال الان) و کم کردن تعداد اتباع خارجی و تعداد مردگان بر اساس نرخ مرگ و میر رسمی حساب کردم. شد حدود ۶ میلیون و ۳۰۰ هزار نفر. مجموع آرای ماخوذه در تهران هم حدود ۲ میلیون و ۸۶۲ هزار نفر بوده که در نتیجه نرخ مشارکت در تهران می‌شود حدود ۴۵ درصد.

نمی‌خواهم بیشتر وارد سر و کله زدن با عددها شوم، ولی اگر رای نامزدهای دیگر را کم کنید و شناسنامه‌سفیدها و عده‌ای را که همیشه و به دلایلی غیر از اعتراض سیاسی رای نمی‌دهند کنار بگذاریم، سهم حسن روحانی از آرای معترضان تهران از این هم کمتر خواهد بود. منظور من از معترضان به وضع موجود در این نوشته اشاره به معنای سیاسی و سبز آن است. در معنای کلی یعنی کسانی که در ۲۵ خرداد ۸۸ در خیابان بوده‌اند یا دوست داشته‌اند که باشند.

در فعالیت‌های انتخاباتی مشخص بود و در نتایج انتخابات هم روشن‌تر شد که در این انتخابات، بار اصلی روی دوش شهرستان‌ها (و رای‌اولی‌ها) بود و موتور محرک آنها بودند. در مورد دلیلش می‌شود بحث کرد. من فکر می‌کنم اصلی‌ترین دلیلش این بوده که معترضان و تحول‌خواهان در تهران بعد از خرداد ۸۸ سنگین‌تر و طولانی‌تر از شهرستان‌ها سرکوب شدند. در شهرستان‌ها سرکوب با این‌که شدید بود، اما حالت در نطفه خفه کردن داشت. یعنی محدود بود به فعالان سیاسی و فعالان ستادها و آن هم در چند روز و چند هفته اول بعد از انتخابات. اما در تهران، اعتراض و سرکوب تا هشت ماه که مدام بود و بعدش هم سرکوب به همان شدت ادامه پیدا کرد. بعید می‌دانم خانواده‌ای، هر چقدر غیرسیاسی، در تهران باشد که آسیب‌دیده‌ای از جنبش سبز (اعم از شهید یا آسیب‌دیده یا زندان رفته یا کتک‌خورده) نداشته باشد. ناامیدی و بی‌تفاوتی در تهران شدید و گسترده بود. حضور خاتمی یا هاشمی احتمالا می‌توانست یخ را آب کند، اما این‌طور که نتیجه نشان می‌دهد روحانی علی‌رغم موج گسترده سه چهار روز آخر در نهایت نتوانسته بیشتر معترضان در تهران را راضی به رای دادن کند.

من که در همه انتخابات قبل طرفدار رای دادن و مبلغ مشارکت بودم، این بار کاملا می‌فهمیدم که چرا کسانی رای نمی‌دهند. خیلی از مقدمه‌های استدلال‌هایشان را قبول داشتم، گرچه در نتیجه با آنها هم‌نظر نبودم. همه این‌ها را نوشتم که همان حرف اول را دوباره بگویم: حواسمان باشد که در تحلیل‌ها، قضاوت‌ها و برخوردهایمان این را در نظر بگیریم که بیش از نیمی از معترضان ساکن تهران، که بخش اعظم فعالان سیاسی و رسانه‌ای و همین‌طور فضای مجازی هم خوب یا بد ساکن تهران هستند، در نهایت رای نداده‌اند. رای‌نداده‌ها را یک سری خارج‌نشین که از درد مردم ایران خبر ندارند تصور و تصویر کردن به نظر من اشتباه است. برداشت من این بود و هست که در بین معترضان جز ده پانزده درصدی که به نظرشان همیشه و در هر شرایطی باید رای داد، بقیه به دلایل مختلفی که همه می‌دانیم و بیشترش ارتباط مستقیمی به اتفاقات بعد انتخابات ۸۸ داشت شک داشتند که رای بدهند یا نه. به دلشان نبود. یک عده زودتر و یک عده دیرتر راضی به رای دادن شدند، ولی می‌بینیم که نهایتا عده کثیری هم راضی به رای دادن نشدند. به نظر من این دو گروه در خواسته‌ها و حتی شیوه‌ها تفاوت بنیادی با هم ندارند که بخواهیم خط را این‌جا بکشیم. شاید اگر انتخابات یک هو یک هفته عقب می‌افتاد عده بیشتری از این افراد هم نهایتا رای می‌دادند.

البته همان‌طور که در این چند روز شده، احتمالا در روزهای آینده هم با توسل به رای روحانی و شادی عمومی، که خیلی از‌ رای‌نداده‌ها هم در آن شریک هستند، می‌شود این آدم‌ها را منکوب کرد و ندیدشان و حتی با بعضی از آنها تسویه حساب کرد. ولی اگر همان‌طور که همه‌مان می‌گوییم این پیروزی بخشی از یک مبارزه طولانی‌مدت‌تر و جدی‌تر است و تازه قرار است از شرایطی که در دولت روحانی ایجاد می‌شود برای متشکل شدن و پیگیری خواسته‌هایمان و در یک کلام ساختن جامعه‌ای عادلانه‌تر و آزادتر استفاده کنیم، اخلاقی و عاقلانه‌اش این است که آن عده کثیر را نادیده نگیریم.

پی‌نوشت: وقتی این یادداشت را می‌نوشتم قانون انتخابات جدید را نگاه کردم که نوشته بود شرط رای دادن ورود به ۱۶ سالگی است ولی بعدا دوستان تذکر دادند که در روز انتخابات به همان قانون قبل و ۱۸ سالگی عمل شده. محاسبات را با ۱۸ سال تغییر دادم که البته تغییر جدی نبود و تفاوتی در اصل ماجرا ایجاد نمی‌کرد. نرخ مشارکت تهران از ۴۲ درصد شد ۴۵ درصد.

پنجشنبه ۳۰ خرداد ۱۳۹۲ ه‍.ش.

در مخالفت با وزیر ارشاد شدن علی مطهری

گویا علی مطهری یکی از گزینه‌های اصلی وزارت ارشاد است. این چند روز در فهرست‌های احتمالی سایت‌ها اسمش آمده بود، ولی به نظرم حرف‌های دیشب مهاجرانی در برنامه ۶۰ دقیقه نشان می‌داد که مطهری یک گزینه جدی است. مهاجرانی از مطهری اسم برد و ازش تعریف کرد و گفت اگر او وزیر شود خیلی هم خوب است و چرا اصلاح‌طلبان باید ناراحت باشند؟ حرف‌های مهاجرانی، هم به واسطه ارتباط نزدیکش با تیمی که قرار است دولت آینده را تشکیل دهند، هم به واسطه اعتباری که پیش اهالی فرهنگ دارد، به نظرم جدی است و مهاجرانی سیاستمدارتر از این حرف‌هاست که اگر بحث جدی نباشد، در این موقعیت و در این سطح مطرحش کند. حتی شاید قصدش مهار مخالفت‌های احتمالی اهالی فرهنگ بوده.

علی مطهری خوبی‌هایی دارد ولی قطعا مواضع فرهنگی او جزو نقطه‌ضعف‌هایش است. تا مدت‌ها تنها مشکل مطهری با احمدی‌نژاد این بود که چرا در امور فرهنگی ساده‌گیر است و به ارزش‌های اسلامی بی‌توجه است و مهم‌تر از آن این‌که چرا یک زن را وزیر کرده.

به نظر من که گزینه بسیار بدی برای وزارت ارشاد است و تا جایی که شنیده‌ام و پرسیده‌ام خیلی از اهالی فرهنگ و هنر با این انتخاب احتمالی مخالفند. در واقع خیلی متعجبند. به نظر من الان که تازه چهار، پنج روز از انتخاب روحانی گذشته و هنوز دست کم پنج هفته تا معرفی کابینه مانده، فرصت برای رساندن نظرها به روحانی هست و بعید می‌دانم اگر این مخالفت‌های ابراز شده زیاد باشد، تاثیری نگذارد. اگر هم کسی دغدغه تضعیف نکردن روحانی در این روزهای اول را دارد، می‌تواند نامه یا درخواستش را عمومی مطرح نکند.

نکته دیگر این‌که جدا از این‌که مطهری گزینه خوبی برای وزارت ارشاد نیست، به نظر من بیرون آوردن او از مجلس در این شرایط اساسا کار اشتباهی است (دیدم محسن بیات هم به این مورد اشاره کرده). مطهری تیپی است که اتفاقا به درد نمایندگی می‌خورد و بخصوص در این دو سال و اندی که روحانی باید با مجلسی با اکثریت مخالفانش کار کند، بودن مطهری غنیمت است. حتی بردن پزشکیان به وزارت بهداشت هم به نظر من تصمیم درستی نیست.

مطهری به واسطه رک‌گویی و شجاعت شخصی‌اش و همین‌طور اعتبار و ارتباط خانوادگی که دارد، می‌تواند در خیلی موارد صف‌شکن باشد. کما این‌که در این چهار سال بوده. در خیلی موارد هم دگم است که این دگم‌ها در کار نمایندگی‌اش کمتر ایراد ایجاد می‌کند تا در کار اجرایی. آن هم در وزارت ارشاد که اساسش کار کردن با کسانی است که عموما موافق سبک زندگی و طرز تفکر استاندارد جمهوری اسلامی نیستند.