پنجشنبه ۱۲ تیر ۱۳۹۳ ه‍.ش.

کتاب چی؟ قمارباز

متاسفانه هیچ کدام از کتاب‌های اصلی داستایوسکی (جنایت و مکافات، شیاطین،‌ ابله، برادران کارامازوف) را نخوانده‌ام. یک دلیلش چیزهای منفی‌ای بوده که در مورد ترجمه‌هایشان شنیده بودم. اخیرا که قمارباز با ترجمه سروش حبیبی درآمد بلافاصله خریدمش و خیلی زود خواندمش و کیف کردم. واقعا برایم عجیب است که چطور یک نویسنده قرن نوزدهمی که با معیارهای امروز، داستان‌هایش پر است از درس‌های اخلاقی باز هم می‌تواند این‌طور دویست صفحه تو را دنبال خودش بکشد و آخر داستان هم ناراحت باشی که چرا کتاب این قدر زود تمام شده.
من قبلا شب‌های روشن چند داستان کوتاه در مجموعه رویای آدم مضحک را از او خوانده بودم و دوست داشتم ولی این کتاب واقعا یک سر و گردن بهتر از آن‌ها بود و این‌طور که شنیده‌ام کتاب‌های مفصل‌ترش بخصوص شیاطین و ابله رسما شاهکارند. خوشحالم که سروش حبیبی با آن نثر خوبش شروع کرده ترجمه کارهای داستایفسکی از زبان روسی (اول شیاطین و ابله، حالا قمارباز و در آینده نزدیک هم گویا کتاب‌های دیگر).

قمارباز
فیودور داستایفسکی
ترجمه سروش حبیبی
نشر چشمه
۲۱۵ صفحه، ۱۱ هزار تومان
چاپ اول، بهار ۱۳۹۳

دوشنبه ۲ تیر ۱۳۹۳ ه‍.ش.

ببین صمد؛ کتاب تو می‌رود خانه به خانه


صمد بهرنگی، اگر بود، امروز ۷۵ ساله می‌شد. اسم صمد بهرنگی من را بلافاصله می‌برد به شب‌های تابستان بیست و چند سال پیش و پشت‌بام و خواندن اولدوز و کلاغ‌ها، اولدوز و عروسک سخنگو، کچل کفترباز، ۲۴ ساعت در خواب و بیداری، دومرول دیوانه‌سر، کوراوغلو و کچل‌حمزه و ... زیر چراغ نه چندان پرنور خرپشته.
یادم است که هم من و هم خواهر بزرگم خیلی از خواندن داستان‌هایش کیف می‌کردیم و قاعدتا بچه‌های الان هم باید دوستشان داشته باشند. داستان‌های صمد (بعد از دوره‌ای ممنوع بودن) به شکل‌های مختلف در این سال‌ها منتشر شده. چند ماه پیش انتشارات نگاه همه داستان‌های مهمش را در یک کتاب به نام قصه‌های بهرنگ و به گفته خودشان با ویرایش جدید منتشر کرده که به نظر می‌‌آید مجموعه تر و تمیزی باشد (من هنوز خود کتاب را ندیده‌ام ولی امروز دارم می‌روم که بخرمش).

 به بهانه تولد صمد این آهنگ زیبا را هم که اعضای سازمان فداییان خلق در اردیبهشت ۵۸ اجرا کرده‌اند، دوباره این‌جا می‌گذارم:

صمد

ای تو پیشاهنگ رفتن در شب سرد زمانه
در ارس چون گل نشانده گرمی خونت نشانه

ببین صمد که راه تو شد ره هر رودخانه
کلام تو، کتاب تو، می‌رود خانه به خانه

ماهی کوچک در رهت پویا
دل پر از کینه، جان پر از پیکار
تا که بگشاید راه دریا را
می‌ستیزد با مرغ ماهی‌خوار
آتشی در دل، شعله‌ها در خون
می‌رود بیدار، می‌رود هوشیار

ای که هر موج ارس را باشد از خون تو پیغام
ماهیان جویباران می‌شناسندت به هر نام

ببین صمد که راه تو شد ره هر رودخانه
کلام تو، کتاب تو، می‌رود خانه به خانه

قصه‌های تو راه آزادی
بازتاب رنج، انعکاس کار
ماهی کوچک راهی دریا
می‌ستیزد با مرغ ماهی‌خوار
آتشی در دل، شعله‌ها در خون
می‌رود بیدار، می‌رود هوشیار

شنبه ۳۱ خرداد ۱۳۹۳ ه‍.ش.

اسپانیا زیاد حذف شده؛ طرفدارهای قدیمی یادشان است


اول از همه این را بگویم که اهل بخیه می‌دانند طرفداری از تیم در روزهایی که افتضاح بازی کرده و طرفدارهای موسمی‌اش کم‌کم در حال انتخاب تیم جدید هستند، لذت خاصی دارد. البته طبعا از حذف اسپانیا ناراحتم، ولی چنین نتیجه‌ای را (حالا گیرم نه این‌قدر بد) پیش‌بینی می‌کردم و هیچ شانسی برای رسیدن اسپانیا به مرحله‌های بالای جام نمی‌دیدم. از همان بازی اسپانیا - برزیل فینال جام کنفدراسیون‌ها که درست یک سال پیش بود و همین‌طور از بازی‌های اسپانیا در مقدماتی جام جهانی می‌شد دید که دیگر از آن اسپانیای ۲۰۰۷ تا ۲۰۱۲ چیزی نمانده.
این‌که دلیلش چیست، من نمی‌دانم. ولی قاعدتا یکی از دلایلش ثابت نگه داشتن بازیکن‌ها و اضافه نکردن بازیکن جدید به ترکیب موفق قبلی است. تیمی که در فینال ۲۰۱۰ جلوی هلند بازی کرد، با دو یا سه تغییر همین تیمی بود که در ۲۰۱۴ جلوی هلند بازی کرد. این بازیکن‌ها جز این‌که سنشان کم‌کم بالا رفته، عملا انگیزه‌ای هم ندارند. تقریبا همه‌شان همه جام‌های ممکن ملی و باشگاهی را برده‌اند و اواخر دوران بازی‌شان هم هست. اسپانیا بالاخره باید تغییر نسل می‌داد. معمولا تغییر نسل‌ها یا یکی دو سال قبل از جام‌ جهانی اتفاق می‌افتد یا بلافاصله بعدش. ظاهرا اسپانیا گذاشته برای بعدش. مربی اسپانیایی تیم ملی فوتسال ایران که شب بازی اسپانیا - شیلی در تلویزیون ایران بود در پاسخ به همین انتقاد که چرا دل‌بوسکه بازیکن جدید نمی‌آورد (با این‌که خودش هم با این انتقاد هم‌رای بود) حرف جالبی زد. گفت دل‌بوسکه خودش و فوتبال اسپانیا را مدیون این بازیکنان می‌داند و تا وقتی خودشان از تیم ملی کنار نکشند عملا نمی‌تواند کنارشان بگذارد.

اما اصل حرف:

این‌جانب از سال ۱۹۹۵ تیم اولم اسپانیا بوده. یعنی از ۱۴ سالگی. نگاهی بیندازیم به عملکرد اسپانیا از آن زمان تا پیش از سال ۲۰۰۸ که شروع کرد قهرمان شدن:

جام ملت‌های اروپا ۱۹۹۶: حذف در مرحله یک‌چهارم نهایی
جام جهانی ۱۹۹۸: حذف در مرحله گروهی
جام ملت‌های اروپا ۲۰۰۰: حذف در مرحله یک‌چهارم نهایی
جام جهانی ۲۰۰۲: حذف در مرحله یک‌چهارم نهایی
جام ملت‌های اروپا ۲۰۰۴: حذف در مرحله گروهی
جام جهانی ۲۰۰۶: حذف در مرحله یک هشتم نهایی

منظور این‌که حذف شدن اسپانیا برای کسانی که بعد از قهرمان شدن اسپانیا طرفدارش شدند عجیب یا غیرقابل‌تحمل است. من به عنوان یک طرفدار قدیمی به این حذف‌ها عادت دارم. اما خیلی خوش‌حالم که وقتی تیم موردعلاقه‌ام یک نسل طلایی از بازیکنان پیدا کرد (یا ساخت) کمال استفاده را ازشان کرد. هیچ تیمی در تاریخ دنیا نتوانسته در سه تورنمنت مهم پشت سر هم قهرمان شود. نه هلند دهه ۸۰، نه برزیل دهه ۶۰ (که نتوانست در کوپاآمریکا قهرمان شود)، نه آلمان اوایل دهه ۹۰، نه فرانسه اواخر دهه ۹۰، هیچ‌کدام. اما این نسل طلایی اسپانیا وقتی به اوج رسید ۶ سال پادشاهی کرد. سه قهرمانی با اقتدار در یورو  ۲۰۰۸، جام جهانی ۲۰۱۰ و یورو ۲۰۱۲. برای منِ طرفدار همین بس است و زیادی هم هست.
من تا ابد ممنون اینیستا و ژاوی و کاسیاس و پویول و حتی راموس و پیکه و آلونسو و بوسکتس خواهم بود، همان‌طور که شبی که اسپانیا قهرمان جهان شد از ته ته دلم ممنون هیرو، لوئیز انریکه، مورینتس، زوبی‌زارتا، رائول، گواردیولا و بقیه قهرمان‌های قهرمان‌نشده اسپانیا بودم. این را هم تقریبا مطمئنم که اسپانیا حالا حالاها یک تیم مدعی اصلی قهرمانی در جام‌ها نمی‌شود. گرچه به لطف این چند سال قهرمان شدن قطعا تیم‌های آینده اسپانیا اعتماد به نفس بیشتری خواهند داشت اما فکر می‌کنم اسپانیا دوباره می‌شود یک تیم دوست‌داشتنی که در همه جام‌ها با بی‌تجربگی یا بدشانسی یا نامردی حذف می‌شود و به جای مهمی نمی‌رسد.

یکشنبه ۱۱ خرداد ۱۳۹۳ ه‍.ش.

کتاب چی؟ ترجمه‌ای جدید از اریش کستنر

نام اریش کستنر بیشتر ما را یاد شاهکارهای ادبیات نوجوان می‌اندازد: کلاس پرنده، امیل و کارآگاهان، و خواهران غریب. اما کستنر کلی زمان غیرنوجوان هم دارد که حالا سروش جبیبی یکی از آن‌ها را به فارسی ترجمه کرده و نشر نیلوفر برای نمایشگاه کتاب منتشرش کرد: سه نفر در برف*.
رمان درباره میلیونری است که لباس مبدل گدایان می‌پوشد و به هتل گران‌قیمتی می‌رود و  ... اما داستان به این سرراستی که به نظر می‌رسد نیست و مهم‌تر این‌که فضای داستان در مجموع شاد است.
من که از خواندن این کتاب بسیار لذت بردم و تقریبا یک‌نفس خواندمش.
اگر آن سه رمان نوجوان کستنر را هم نخوانده‌اید شدیدا توصیه می‌کنم بخوانیدشان، بخصوص کلاس پرنده را. اگر نوجوانی هم اطرافتان دارید هر سه را بدهید بخواند.

* نام اصلی کتاب Drei Männer im Schnee است و بعید می‌دانم به انگلیسی ترجمه شده باشد.

سه‌شنبه ۹ اردیبهشت ۱۳۹۳ ه‍.ش.

معرفی ۵۰ کتابی که دوست داشته‌ام

نمایشگاه کتاب از چهارشنبه شروع می‌شود و من هم بیشتر کتاب‌های خوبی را که در سال‌های اخیر خوانده‌ام معرفی می‌کنم که اگر کسی خواست بخردشان در نمایشگاه همه را یک‌جا و ارزان‌تر از معمول بخرد. خیلی از این کتاب‌ها را قبلا معرفی کرده‌ام ولی با فرض این‌که ممکن است الان کسانی به این‌جا سر بزنند که قبلا سر نمی‌زدند آن‌ها را هم دوباره معرفی می‌کنم. به علت زیاد بودن تعداد کتاب‌ها روده‌درازی نمی‌کنم و فقط چند کلمه‌ای درباره هر کتاب می‌نویسم. بعضی‌ها را قبلا در وبلاگم معرفی کرده بودم که به معرفی کامل‌تر لینک داده‌ام. پنج ستاره یعنی عالی، چهار ستاره خیلی خوب و چهار ستاره خوب. بقیه‌ را هم اصلا معرفی نکرده‌ام.

۱. دفتر بزرگ (۵ ستاره)
آگوتا کریستوف، اصغر نوری، نشر مروارید، ۸۵۰۰ تومان
یکی از تاثیرگذاریترین کتاب‌هایی که به عمرم خوانده‌ام. ماجرای دو برادر دوقلوی ۱۰ ساله در آستانه جنگ جهانی دوم. کتاب بسیار ساده است ولی در عین حال صحنه‌هایی دارد که در یاد آدم حک می‌شوند. پیشنهاد می‌کنم حتما بخوانیدش. این کتاب قسمت اول از یک سه‌گانه است که دو تای دیگر را هم انتشارات مروارید منتشر کرده.

۲. موش‌ها و آدم‌ها (۵ ستاره)
جان استاین‌بک، سروش حبیبی، نشر ماهی، ۵۵۰۰ تومان
یکی از بهترین و تاثیرگذارترین کتاب‌هایی است که در سال‌های اخیر خوانده‌ام. کتاب آن‌قدر ساده است که وقتی می‌خواندمش نمی‌فهمیدم چه چیزیش این‌قدر من را گرفته. این روزها به چند نفر از اطرافیانم دادم و آنها هم خیلی خوششان آمد. جان استاین‌بک که نیازی به تعریف ندارد و به نظر من سروش حبیبی در ترجمه این کتاب شاهکار کرده. رضا رضایی (مترجم) هم می‌گفت به نظرش این کتاب یکی از بهترین نمونه‌های تاریخ ترجمه فارسی است. کل کتاب ۱۵۰ صفحه (در قطع جیبی) است و خواندنش دو سه ساعت بیشتر وقت نمی‌برد. پیشنهاد می‌کنم از دستش ندهید.

۳. ظلمت در نیمروز (۵ ستاره)
آرتور کوستلر، مژده دقیقی، نشر ماهی، ۱۲ هزار تومان
ماجرای (نیمه‌خیالی) یکی از رهبران انقلاب شوروی که حالا در دوره استالین بازداشت شده. کل کتاب روایت روزهای زندان و بازجویی و محاکمه روباشف است.

۴. دوست بازیافته (۵ ستاره)فرد اولمن، مهدی سحابی، نشر ماهی، ۴۰۰۰ تومان
یکی از بهترین کتاب‌هایی که در سالیان اخیر خوانده‌ام. به خیلی از دوستانم هم هدیه داده‌امش و آن‌ها هم دوست داشته‌اند. ماجرا در آلمان پیش و در طول جنگ جهانی دوم می‌گذرد و درباره تغییر رفتار آلمانی‌ها با یهودیان این کشور است. توصیه می‌کنم پایانش را زودتر نخوانید که بخش مهمی از جذابیت داستان به پایانش است.

۵. پاگرد (۵ ستاره)
محمدحسن شهسواری، نشر افق، ۳۰۰۰ تومان
یکی از بهترین رمان‌های ایرانی که خوانده‌ام. داستان از آن‌جا شروع می‌شود که در جریان درگیری‌های جلوی دانشگاه در روزهای بعد از ۱۸ تیر ۷۸، یکی از کسانی که خانه‌اش همان حوالی است کسانی را که از دست انصار فرار می‌کنند در خانه‌اش پناه می‌دهد و هر کدام این آدم‌ها قصه‌ای دارند. البته فصل‌های مختلف رمان در زمان‌های مختلف می‌‌گذرند و ما به این ترتیب با بخشی از گذشته این شخصیت‌ها (البته بیشتر یکی دوتایشان) آشنا می‌شویم.

۶. زمین سوخته (۵ ستاره)
احمد محمود، انتشارات معین، ۱۲۰۰۰ تومان
این اولین کتابی بود که از احمد محمود خواندم. خیلی دوستش داشتم و خوشحالم که چند کتاب دیگر دارد و تازه به عقیده خیلی‌ها زمین سوخته بهترین کارش نیست. زمین سوخته از اولین نمونه‌های ادبیات جنگ است و به عقیده خیلی‌ها بهترین نمونه آن.
محمود زمین سوخته را آذر ۶۰ نوشته، یعنی وقتی حدود یک سال از جنگ گذشته بوده و مثلاً خرمشهر هنوز در اشغال عراق بوده. داستان در اهواز می‌گذرد و زندگی اهوازی‌ها را از دو سه روز قبل از شروع جنگ تا دو سه ماه بعد از آن روایت می‌کند. خود محمود اهوازی است و تا حدود ۳۰ سالگی‌اش در این شهر زندگی کرده. خلاصه که انگار این چند هفته را در یکی از محله‌های اهواز و زیر موشکباران و بمباران زندگی می‌کنید. 
جز تصویر کردن آن‌چه جنگ داشته بر سر مردم می‌آورده، دید خوبی هم از وضع مملکت در آن روزهای هنوز انقلابی و حتی نگاه مردم به انقلاب می‌دهد. و این‌که کتاب در همان روزها نوشته شده و نه بعدتر و با فرض‌ها و قضاوت‌های تغییر کرده، خیلی خواندنی‌ترش می‌کند.

۷. دنیای کوچک دن کامیلو (۵ ستاره)
جیووانی گوارسکی، جمشید ارجمند، نشر کتاب پرواز، ۱۰ هزار تومان
این کتاب از معدود کتاب‌هایی است که با خیال راحت به همه توصیه‌اش می‌کنم و برای خیلی‌ها هم هدیه گرفته‌امش. کتاب دو شخصیت اصلی دارد. کشیش و شهردار یک دهکده (قصبه) کوچک در ایتالیای اوایل قرن بیستم. په‌پونه (شهردار مزبور) مثل بیشتر شهردارهای آن زمان ایتالیا یک کمونیست است. البته یک کمونیست بی‌سواد. دن‌کامیلو هم که کشیش ده است. این دو تا با هم لج اند و در عین حال همدیگر را خیلی دوست دارند. کل کتاب ماجرای کل‌کل‌های این دو تاست. هر قصه هم چند صفحه بیشتر نیست و تقریباً مستقل است. 

۸. سووشون (۵ ستاره)
سیمین دانشور، انتشارات خوارزمی، ۱۲۰۰۰ تومان
داستان در یکی از شهرهای استان فارس در اوایل پهلوی دوم می‌گذرد. جنگ جهانی دوم تمام شده و انگلیسی‌ها در جنوب ایران جولان می‌دهند. یوسف یکی از فئودال‌های منطقه است که جلوی انگلیسی‌ها و حاکم شهر ایستاده و راوی کل داستان، زری همسر یوسف است. سووشون از آن کتاب‌هایی بود که هم دلم می‌خواست چندین ساعت پشت سر هم بخوانمش و هم دلم نمی‌خواست که تمام شود. من خیلی دوستش داشتم. شخصیت‌ها و فضاها و قصه داستان برایم دوست‌داشتنی بودند. ضمن این‌که کلی با فضای ایران و فارس و تا حدودی عشایر در دهه ۱۳۲۰ آشنایم کرد.


۹. کپنهاگ (۵ ستاره)
مایکل فرین، حمید احیاء، انتشارات نیلا، ۹۶ صفحه، ۵۰۰۰ تومن
نمایش‌نامه‌ای درباره دیدار چند دقیقه‌ای نیلز بور و هایزنبرگ در سال ۱۹۴۱ در کپنهاگ. دیداری که در عالم واقع بین این استاد و شاگرد سابق اتفاق افتاده و تا مدت‌ها (و هنوز) دقیقاً معلوم نیست که در آن دیدار چه بین این دو نفر گذشته. دو نفری که از بزرگ‌ترین دانشمندان اتمی زمان خودشان و حتی کل قن بیستم بوده اند. آن هم درست در زمانی که بمب اتم داشته ساخته می‌شده.

۱۰. سور بز (۵ ستاره)
ماریو بارگاس یوسا، عبدالله کوثری، ۶۲۳ صفحه، ۲۸ هزار تومان
رمانی سیاسی - تاریخی درباره دوران حکومت تروخیو، دیکتاتور جمهوری دومینیکن در دهه‌های میانی قرن بیستم، و ماجرای ترور او. من خودم به خاطر اسمش مدت‌ها سراغ این کتاب نرفته بودم ولی وقتی دستش گرفتم نمی‌توانم زمین بگذارمش.

هاینریش فون کلایست، محمود حدادی، نشر ماهی، ۱۸۴ صفحه، ۶۵۰۰ تومان
داستان ظلمی که در آلمان فرن هجدهم به یک آدم معمولی می‌رود و او می‌ایستد تا حقش را بگیرد و چون هیچ راه معقولی پیدا نمی‌کند، کم کم می‌شود یک شورشی تمام و کمال. کتاب عالی نوشته شده و کافکا و هرمان هسه هم تعریف‌های شدید و غلیظی ازش کرده‌اند.
اگر «رگتایم» نوشته ای. ال. دکتروف را هم خوانده‌اید بدانید که دکتروف خط اصلی داستانش را از این داستان گرفته و حتی اسم شخصیت اصلی داستانش (کلهاس واکر) هم از میشائیل کلهاس گرفته شده.

۱۲. همنوایی شبانه ارکستر چوب‌ها (۵ ستاره) رضا قاسمی، نشر نیلوفر، ۷۵۰۰ تومان قاعدتاً همه‌تان تا حالا این رمان را خوانده‌اید. ولی اگر مثل من هر بار به هر دلیلی نشده که سراغش بروید، پیشنهاد می‌کنم که این کار را بکنید. بالاخره بعد از مدت‌ها یک «رمان» به زبان فارسی خواندم. یک سری از منتقدان این کتاب را بهترین کتاب داستانی دهه ۸۰ هم دانسته‌اند که به نظرم انتخاب بی‌ربطی نیست.

۱۳. مکتب در فرایند تکامل (۵ ستاره)
حسین مدرسی طباطبایی، ترجمه هاشم ایزدپناه، انتشارات کویر، ۱۳۵۰۰ تومان
کتابی درباره تاریخ تکوین شیعه در سه قرن اول. کلی اطلاعات جالب از امامان شیعه دارد. اطلاعاتی متفاوت با روایت رسمی که در کتاب‌های درسی می‌خوانیم و بعد هم در خانواده‌ها و بیشتر جلسه‌های مذهبی و رادیو و تلویزیون می‌شنویم. آن هم اطلاعاتی که به نظر می‌رسد در درون خود علمای شیعه تا حد زیادی پدیزفته شده است و انگار حکومت ایران یکی از روایت‌های شیعه را دارد به عنوان تنها روایت معتبر به همه ما می‌قبولاند.

۱۴. اختناق ایران (۵ ستاره)
مورگان شوستر، حسن افشار، نشر ماهی، ۱۲ هزار تومان
کتابی که مورگان شوستر، مستشار آمریکایی در ایران در سال‌های بعد از مشروطه، درباره دوره حضورش در ایران نوشته. یکی از بهترین منابع درباره سال‌های مشروطه دوم (بعد از استبداد صغیر) و فهمیدن نقش مخرب در درجه اول روسیه و د درجه دوم انگلیس در شکست مشروطه. اصل انگلیسی کتاب.

۱۵. تومار شیخ شرزین (۵ ستاره) بهرام بیضایی، انتشارات روشنگران و مطالعات زنان من کلاً کارهای بهرام بیضایی را دوست دارم، اما این یکی از بهترین نمایشنامه‌هایی بود که ازش خواندم.

۱۶. فلسفه علم (۵ ستاره)
سمیر اکاشا، هومن پناهنده، انتشارات فرهنگ معاصر، ۲۱۲ صفحه٬ ۴۵۰۰ تومان
این کتاب هم از همان مجموعه «مقدمه‌های بسیار کوتاه» انتشارات آکسفورد است که من «فلسفه سیاسی» و «سیاست»اش را ترجمه کرده‌ام. البته این را نه نشر ماهی، که فرهنگ معاصر منتشر کرده. من فکر می‌کنم هر کسی که دوره‌ای از زندگی‌اش با علم (در درجه اول فیزیک و بعد شیمی و ریاضی و همه علوم دیگر) سر و کار داشته و کمی، فقط کمی، علاقه هم به آن‌ها داشته (یعنی مثلاً هر کسی که مهندسی خوانده) از خواندن این کتاب لذت می‌برد. حتی فکر می‌کنم اگر صرفاً به استدلال و منطق هم علاقه داشته باشید این کتاب برایتان جذاب خواهد بود. از ترجمه روان و کم‌نقص آقای پناهنده هم هر چه بگویم کم گفته‌ام. آقای پناهنده فکر کنم یکی از دقیق‌ترین و ماهرترین ویراستاران ایران است و این ترجمه‌اش هم بدون اغراق یکی از بهترین و روان‌ترین ترجمه‌هایی بود که من اخیراً خوانده‌ام.

۱۷. محاکمه (۵ ستاره)
فرانتس کافکا، علی اصغر حداد، نشر ماهی، ۲۷۰ صفحه، ۱۱ هزار تومان
کلاسیک‌ها که نیاز به معرفی ندارند. یک داستان تکان‌دهنده. یک آدم عادی بی‌گناه که یک روز صبح دو نفر می‌آیند توی خانه‌اش و برای محاکمه می‌برندش و تا آخر هم نمی‌فهمد برای چی دارند محاکمه‌اش می‌کنند.

۱۸. از من نخواهید لبخند بزنم (۵ ستاره)
باربارا پارک، نازنین دیهیمی، نشر ماهی، ۶۵۰۰ تومان
اگر بچه طلاق یا زوج بچه‌دار طلاق‌گرفته اطرافتان دارید این کتاب را بهشان پیشنهاد کنید. به نظرم مسئله مواجه شدن یک کودک/نوجوان ۱۱ ساله با طلاق پدر و مادرش از زاویه دید کودک را خیلی خوب نشان داده. بقیه کتاب‌های مجموعه هم که درباره مواجه شدن یککودک همین سنی با ازدواج مجدد مادر، حسادت به برادر کوچک‌تر و مرگ برادر هستند خیلی خواندنی‌اند.

۱۹. ناپدیدشدگان (۵ ستاره)
آریل دورفمن، احمد گلشیری، نشر آفرینگان (ققنوس)، ۲۸۰۰ تومان
اسم اصلی کتاب بیوه‌ها است. این کتاب در یونان دوره سرهنگان می‌گذرد و درباره روستایی است که مردانش یکی یکی ناپدید می‌شوند و بعد جنازه‌شان در رودخانه پیدا می‌شود. کتاب از جایی شروع می‌شود که زنان روستا برخاسته‌اند و از مقام‌های نظامی روستا می‌خواهند که جواب بدهند. دورفمن در کتاب خاطراتش توضیح می‌دهد که برای این‌که این کتاب بتواند در شیلی چاپ شود مکان داستان را به یونان برده و قرار بوده کتاب با یک اسم مستغار منتشر شود و گونتر گراس بگوید این داستان را یک نویسنده ناشناس یونانی نوشته که در دوره سرهنگان کشته شده و بعد هم یک نویسنده معروف اسپانیایی‌زبان به اسپانیایی ترجمه‌اش کند و با این عنوان در شیلی منتشر شود. البته نهایتاً این پروژه اجرا نمی‌شود و کتاب بعد از چند سال با اسم خود دورفمن در شیلی چاپ می‌شود.

۲۰. چهره‌هایی از پدرم
(۵ ستاره)
ثمین باغچه‌بان، نشر قطره، ۳۵۰۰ تومان کتابی که ثمین باغچه‌بان درباره پدرش جبار باغچه‌بان نوشته. فکر کنم همین دو تا اسم کافی باشند و من چیزی بیشتر برای ترغیب به خواندن این کتاب ندارم که بگویم. روایت این اراده عجیب و غریب جبار باغچه‌بان واقعاً خواندنی است.

۲۱. جدال با جهل؛ گفتگو با بهرام بیضایی (۵ ستاره) نوشابه امیری، نشر ثالث، ۶۰۰۰ تومان بهرام بیضایی یکی از روشنفکرترین ایرانی‌هایی است که می‌شناسم. روشنفکر در معنای واقعی کلمه. یعنی این‌که ذهن نقادی دارد. نوشابه امیری سوا‌ل‌های خوبی کرده و جواب‌های بیضایی هم واقعاً خواندنی هستند. کتاب کم‌حجمی است و تقریباً مطمئنم از خواندنش پشیمان نمی‌شوید.

۲۲. بیگانه (۵ ستاره) آلبر کامو، خشایار دیهیمی، نشر ماهی، ۵۵۰۰ تومان فکر می‌کنم این کتاب دیگر واقعاً نیاز به تعریف ندارد. فقط این را بگویم که خشایار دیهیمی عاشق کامو است و به دیوار دفترش هم یک پوستر از کامو زده. می‌دانم این ترجمه با عشق انجام شده. البته آقای دیهیمی به فرانسه مسلط نیست، اما می‌دانم که متن اصلی فرانسه و چند ترجمه انگلیسی مختلف از بیگانه را جلویش داشت و کتاب را ترجمه کرد. خلاصه که داستان عالی، ترجمه عالی، چاپ هم عالی.

***

۲۳. کنستانسیا (۴ و نیم ستاره)

کارلوس فوئنتس، عبدالله کوثری، نشر ماهی، ۴۵۰۰ تومان
اگر ادبیات آمریکای لاتین و آن فضاهای عجیبش را دوست دارید این یکی از بهترین نمونه‌هایش است که خیلی خوب هم ترجمه شده. فضایی شبیه آئورا دارد، ولی نه آن‌قدر جادویی.

۲۴. مدرک (۴ و نیم ستاره)
آگوتا کریستوف، اصغر نوری، نشر مروارید، ۸۵۰۰ تومان
قسمت دوم از سه‌گانه‌ای که «دفتر بزرگ» اولیش است. آن دو برادر حالا سی و چند ساله شده‌اند. این هم خیلی خواندنی است ولی نه به تاثیرگذاری اولی. قسمت سوم این سه‌گانه (دروغ سوم) هم از دیروز توزیع شده و من هنوز نخوانده‌امش.

۲۵. آینه‌های دردار (۴ و نیم ستاره)
هوشنگ گلشیری، نشر نیلوفر، ۳۵۰۰ تومان
نویسنده‌ای برای چند جلسه کتابخوان و سخنرانی از ایران به اروپا می‌رود و در آن‌جا به چند دوست از جمله یکی از عشق‌های دوران نوجوانی‌اش روبرو می‌شود.

۲۶. سوءظن
(۴ و نیم ستاره)
فریدریش دورنمات، محمود حسینی‌زاد، نشر ماهی، ۵۵۰۰ تومان
یک داستان پلیسی-جنایی دیگر که هیچ ربطی به ژانر پلیسی-جنایی ندارد و مثلا من که اگر داستان پلیسی دوست ندارم خیلی از خواندنش لذت بردم. پلیس اصلی داستان پیرمردی است به نام برلاخ. یک پیرمرد نسبتاً لج‌باز، مریضِ روبه‌موت و بسیار جذاب. بیشتر از این نمی‌توانم درباره داستان بنویسم، چون در خواندن داستان جنایی آدم هرچه کمتر اطلاعات داشته باشد بیشتر لذت می‌برد. داستان در سوئیس و در اولین سال‌های بعد از جنگ جهانی دوم می‌گذرد و مایه سیاسی دارد.

۲۷. قاضی و جلادش (۴ و نیم ستاره)
فریدریش دورنمات، محمود حسینی‌زاد، نشر ماهی، ۵۵۰۰ تومان
همان چیزهایی که درباره سوءظن نوشتم.

۲۸. رویای آدم مضحک (۴ و نیم ستاره)
فیودور داستایفسکی، رضا رضایی، نشر ماهی، ۷۵۰۰ تومان
هفت داستان کوتاه خواندنی از داستایفسکی. با ترجمه‌ای خوب.

۲۹. زندگی‌نامه آیزایا برلین (۴ و نیم ستاره)
مایکل ایگناتیف، عبدالله کوثری، نشر ماهی، ۵۶۸ صفحه، ۱۱۵۰۰ تومان
ایگناتیف چندین سال هر روز با برلین مصاحبه می‌کرده تا این زندگینامه را بنویسد. با این‌که من علاقه خیلی ویژه‌ای به برلین ندارم ولی خواندن زندگینامه‌اش لذت‌بخش و آموزنده بود. بخصوص به جهت تنوع کارهایی که در زندگی کرده. از خبرنگاری و کار دانشگاهی بگیر تا فلسفه و کار برای سازمان‌های جاسوسی و ارتباط با سازمان‌های صهیونیستی. ضمنا چون چاپ اول کتاب مال پیش از گران شدن دلار است قیمت کتاب به نسبت حجمش واقعا ارزان است. قیمت این کتاب اگر همین الان تجدیدچاپ شود دست‌کم دو برابر خواهد بود.

۳۰. تیستوی سبزانگستی
(۴ و نیم ستاره)

موریس دروئون، للی گلستان، نشر ماهی، ۷۵۰۰ تومان
یک کتاب نوجوان ضدجنگ که من هم از خواندنش لذت بردم. کتاب را بار اول انتشارات کانون پرورش فکری در سال ۱۳۵۱ منتشر کرد ولی از چند سال پیش نشر ماهی تجدیدچاپش می‌کند.

ایرج امینی، نشر ماهی، ۱۵ هزار تومان
علی امینی از رده‌بالاترین رجال سیاسی پهلوی بوده. شاید هم‌تراز قوام و مصدق. از آن‌هایی که شاه همیشه ازشان می‌ترسیده که یک وقت جایش را بگیرند. پسر خانم فخرالدوله (همان کسی که رضا شاه گفته بود قاجار اگر یک مرد داشته باشد خانم فخرادوله است) و نوه امین‌الدوله صدراعظم. با این‌که کتاب را ایرج، پسر علی امینی، نوشته اما یک تحقیق تاریخی واقعی است. یعنی صرفاً نیامده خاطرات یا یادداشت‌های پدرش را کتاب کند. رفته اسناد و مدارک را گشته و با آدم‌های درگیر گفتگو کرده. البته در نهایت نمی‌توان نگاه در کل مثبت پسر به پدر را نادیده گرفت. کتاب نسبتاً مفصلی است، اما اگر به تاریخ معاصر علاقه دارید بسیار خواندنی است. فقط یک نکته و آن هم این‌که صرفاً با خواندن این کتاب نمی‌توانید تصویر دقیقی از دوره‌هایی که درباره‌اش صحبت می‌شود، بخصوص بعد کودتا که امینی دوره‌ای نخست‌وزیر شد، بدست بیاورید. یا شاید حتی باعث شود تصویر نادرستی از فضای سیاسی آن زمان در ذهنتان شکل بگیرد. چون هر چه باشد این کتاب با محوریت فعالیت‌های سیاسی علی امینی نوشته شده و طبیعتاً بعضی از بخش‌های مهم سیاست آن روزها در این کتاب غایب یا خیلی کم‌رنگ است. این هم از آن کتاب‌هایی است که اگر تجدیدچاپ شود کلی گران‌تر می‌شود.

۳۲. شب‌های روشن (۴ و نیم ستاره)
فیودور داستایفسکی، سروش حبیبی، نشر ماهی، ۴ هزار تومان
شب‌های روشن در اصل داستان کوتاه است. البته در مقیاس قرن نوزدهمی. وگرنه ده برابر داستان کوتاه‌های امروزی است، شاید هم بیشتر. کتاب ماجرای یک آدم خیالباف است که مدام در خیابان‌های سن‌پترزبورگ قدم می‌زند و یک شب یک دختر را می‌بیند و باقی ماجرا. این کتاب در سه سال اخیر ۹ بار تجدیدچاپ شده.
خیلی‌ها داستان «شب‌های روشن» را فیلم کرده‌اند. از جمله ویسکونتی، برسون و فرزاد موتمن. من فیلم موتمن را همان ۱۰ سال پیش که اکران شد دیدم و فکر می‌کنم یکی از بهترین فیلم‌های دهه هشتاد سینمای ایران است. 


۳۳. مکتب دیکتاتورها (۴ و نیم ستاره)
اینیاتسیو سیلونه، مهدی سحابی، نشر ماهی، ۷۰۰۰ تومان
به نقل از پشت جلد کتاب: "در آستانه جنگ جهانی دوم، یک جوجه‌دیکتاتور آمریکایی به اروپا آمده تا از تجارب طولانی اروپایی‌ها در زمینه دیکتاتوری درس بگیرد، به آمریکا برگردد و در آن‌جا هم یک نظام استبدادی برقرار کند. برای فراگیری شگردها و رموز دیکتاتوری به سراغ کسی می‌رود که عمری را در مبارزه با استبداد گذرانده است، چرا که منطق حکم می‌کند که «حقیقت از زبان دشمن شنیده شود». مکتب دیکتاتورها ... شرح این جلسات درس دیکتاتور آمریکایی است."
مکتب دیکتاتورها را اینیاتسیو سیلونه نوشته که مدتی نایب رئیس حزب کمونیست ایتالیا بوده و با قدرت گرفتن استالین در شوروی، از حزب استعفا داده و آمده بیرون. 


۳۴. همنام (۴ و نیم ستاره)
جومپا لاهیری، امیرمهدی حقیقت، نشر ماهی، ۱۱۰۰۰ تومان
یک پسر هندی که در ام‌آی‌تی درس می‌خواند می‌آید کلکته، یک زن آفتاب مهتاب ندیده می‌گیرد و برمی‌گردد بوستون. داستان در واقع ماجرای زندگی گوگول اولین بچه این دو جوان هندی است. گوگول در هند به دنیا نیامده ولی مادر و پدرش کاملاً هندی هستند. داستان تا سی سالگی گوگول می‌رود جلو. کلاً این خانم قلم روانی دارد و روابط بین مادر و پدر با بچه‌ها رد خانواده‌های نیمه‌سنتی را خیلی خوب تصویر می‌کند. همین طور وضع مهاجرها را.

۳۵. مترجم دردها (۴ و نیم ستاره)
جومپا لاهیری، امیرمهدی حقیقت، نشر ماهی، ۸۰۰۰ تومان
مترجم دردها اولین کتاب لاهیری است و جموعه‌ای از ۹ داستان کوتاه. من ۶ تایشان را خوانده‌ام و واقعاً لذت برده‌ام. مخصوصاً دو سه تاش خیلی تکان‌دهنده بودند. مثلاً اولین داستان مجموعه (موضوع موقت) یا خود داستان مترجم دردها. لاهیری برای مترجم دردها در سال ۲۰۰۰ جایزه پولیتزر گرفت.

۳۶. بالاخره این زندگی مال کیه؟ (۴ و نیم ستاره)
برایان کلارک، احمد کسایی‌پور، نشر کارنامه، ۱۴۰ صفحه، ۹۵۰۰ تومان
یک نمایشنامه. یک مجسمه‌ساز تصادف می‌کند و هم زن و بچه‌اش را از دست می‌دهد و هم از گردن به پایین فلج می‌شود. این آقا می‌خواهد بمیرد و چون خودش نمی‌تواند هیچ کاری بکند، دیگران باید بکشندش. کل این نمایشنامه کوتاه، بحث‌های این آقاست با دکترها و پرستارها و خدمه بیمارستان، و کار حتی به دادگاه و قاضی هم می‌کشد.
معرفی کامل‌تر

۳۷. خانواده پاسکوآل دوآرته (۴ و نیم ستاره)
کامیلو خوسه میلا، فرهاد غبرایی، نشر ماهی، ۱۹۳ صفحه (جیبی)، ۶ هزار تومان
ماجرای زندگی یک اسپانیایی روستایی. تکان‌دهنده و در خیلی جاها دردناک. فکر نکنید که در آن قالب آشنای روستایی زحمت‌کش و ارباب ظالم نوشته شده. اساساً فضای دیگری دارد. واقعا هم خوب نوشته شده. نویسنده‌اش سال ۱۹۸۹ نوبل گرفته.

۳۸.مردی که گورش گم شد (۴ و نیم ستاره)
حافظ خیاوی، نشر چشمه، ۹۶ صفحه، ۳۵۰۰ تومان
مجموعه‌ای از ۷ داستان کوتاه با حال و هواهای مختلف، که بیشترشان برای من دوست داشتنی و دل‌چسب بودند. مثل خیلی از داستان کوتاه‌های فارسی که خوانده‌ام بازی صرف با کلام نیستند. این مجموعه در سال ۸۶ یکی دو تا جایزه هم برده.

۳۹. و نیچه گریه کرد (۴ و نیم ستاره) اروین یالوم، مهشید میرمعزی، نشر نی، ۱۳۸۰۰ تومان کتابی که شخصیت‌های اصلی‌اش نیچه، دختری که نیچه عاشقش است، یک روانکاو معروف هم‌دوره او که پزشک معالج نیچه است، همسر روانکاو و فروید هستند. نمی‌دانم چقدرش واقعی است و چقدرش داستان. اما خیلی خوش‌خوان است و آدم را هم حسابی درگیر می‌کند.


۴۰. سهراب‌کشان (۴ و نیم ستاره) بهرام بیضایی، انتشارات روشنگران و مطالعات زنان این هم خیلی خوب بود.

۴۱. در جستجوی فردی (۴ و نیم ستاره)
آریل دورفمان، عبدالله کوثری، انتشارات لوح فکر، ۵۰۰۰ تومان

۴۲. فاشیسم (۴ و نیم ستاره)
کوین پاسمور، علی معظمی، نشر ماهی، ۴۵۰۰ تومان
از مجموعه مختصر مفید. خواندنی است با ترجمه‌ای خوب.


***

۴۳. زندانی لاس‌لوماس (۴ ستاره)
کارلوس فوئنتس، عبدالله کوثری، نشر ماهی، ۵۵۰۰ تومان

۴۴. قول
(۴ ستاره)
فریدریش دورنمات، محمود حسینی‌زاد، نشر ماهی، ۵۵۰۰ تومان
یک داستان پلیسی-جنایی که شان پن براساسش فیلمی با بازی جک نیکلسون ساخته.

۴۵. قلب سگی (۴ ستاره)
میخاییل بولگاکوف، آبتین گلکار، ۵۵۰۰ تومان

این کتاب قبلا با عنوان دل سگ ترجمه شده بود و من آن ترجمه قدیمی را خوانده‌ام. 

۴۶. امامت و سیاست؛ تاریخ خفا (۴ ستاره)
ابن قتیبه دینوری٬ سید ناصر حسینی طباطبایی٬ انتشارات ققنوس٬ ۴۱۸ صفحه٬ ۸۵۰۰ تومان
تاریخ سه قرن اول اسلام که برای من تکه‌هایش درباره وقایع بلافاصله بعد از فوت پیامبر (و تلاش‌های حضرت علی برای بدست آوردن خلافت) و همین‌طور اتفاقاتی که در زمان تغییر خلفا می‌افتاد، خیلی جالب بود. نویسنده کتاب هم از مشهورترین علمای دوره عباسی (قرن سوم) بوده.

۴۷. در یک خانواده ایرانی (۴ ستاره)
محسن یلفانی، نشر نی، ۱۱۲ صفحه، ۱۶۰۰ تومن
نمایشنامه‌ای که چاپش در دولت احمدی‌نژاد واقعاً متعجبم کرد. ماجرای نمایشنامه این است که یک خانواده دارند آماده می‌شوند بروند سر خاک دخترشان که به وضوح زندانی سیاسی بوده و بعد از انقلاب اعدام شده. داستان عالی نبود، ولی کاملاً خوب بود و این فضای غیر قابل پیش‌بینی هم جذابیت کتاب را بیشتر می‌کرد.

۴۸. فلسفه قاره‌ای (۴ ستاره)
سایمون کریچلی، خشایار دیهیمی، نشر ماهی، ۲۰۰ صفحه٬ ۵۰۰۰ تومان
باز هم از مجموعه «مقدمه‌های بسیار کوتاه» انتشارات آکسفورد. درباره این‌که فلسفه قاره‌ای یعنی چه و چه چیز آن را از فلسفه تحلیلی متمایز می‌کند و اساساً آیا این تفکیک درست است و آیا مفید است. برای لذت بردن از کتاب باید فلسفه دوست داشته باشید و کلاً هم یک چیزهایی از فلسفه بدانید. نه زیاد٬ ولی بهتر است پرت پرت نباشید.

۴۹. تربیت احساسات (۴ ستاره)
گوستاو فلوبر، مهدی سحابی، نشر مرکز، ۲۲۵۰۰ تومان
یک رمان کلاسیک قرن نوزدهمی که بعضی جاها مثل بیشتر رمان‌های آن قرن کش‌دار است ولی در مجموع خواندنش لذت‌بخش بود.

***

۵۰. روند جنگ ایران و عراق
حسین علایی، نشر مرز و بوم، ۲۰ هزار تومان
من خودم این کتاب را هنوز نخوانده‌ام اما چون پیدا کردنش در بازار سخت است معرفی می‌کنم که اگر کسی خواست در نمایشگاه بخرد. حسین علایی همان سردار علایی است که شاید موضع‌گیری‌هایش در این سال‌ها را شنیده باشید. او در زمان جنگ یکی از پنج شش نفر اصلی نظامی ایران بوده و در همه این سال‌ها هم در دانشگاه‌های سپاه درس می‌داده. به نظر می‌رسد از مناسب‌ترین آدم‌ها برای نوشتن چنین کتابی است. به نظر می‌رسد برای کسی که می‌خواهد یک روایت نه چندان مفصل (در حد چند صد صفحه) از اول تا آخر جنگ بخواند کتاب خوبی است.

شنبه ۲ آذر ۱۳۹۲ ه‍.ش.

صلح فرار: تصویری داخلی از یک مذاکره فشرده

 بیل کلینتون در سال ۲۰۰۰ و در آخرین ماه‌های ریاست‌جمهوری‌اش یک بار دیگر تلاش کرد میانجی صلحی بین فلسطینی‌ها و اسرائیل باشد. برای همین عرفات و باراک (نخست‌وزیر وقت اسرائیل) را به آمریکا دعوت کرد که چند روز در کمپ‌دیوید مذاکره کنند و به نتیجه برسند. همه سرمایه سیاسی‌اش را هم پشت این مذاکرات گذاشت.
مذاکرات اول قرار بود چند روز باشد اما در نهایت ۱۴ روز طول کشید و عملا به نتیجه‌ای هم نرسید. کلینتون وسط این مذاکرات باید چند روز به چین سفر می‌کرد. اما رفت و یک‌روزه برگشت. این مذاکرات یک تصویر معروف داشت که شاید یادتان باشد. وقتی عرفات و باراک و کلینتون می‌خواستند وارد اتاق محل مذاکره شوند نه عرفات و نه باراک حاضر نبودند زودتر از دیگری وارد اتاق شود و کلینتون چندین ثانیه زور زد تا بالاخره دوتایشان را همزمان داخل اتاق کند.
در سال ۲۰۰۵ مستند مفصلی درباره این مذاکرات به سفارش بی‌بی‌سی و پی‌بی‌اس ساخته شد به نام «صلح فرّار» (Elusive Peace) که تیم سازنده‌اش همان تیمی بودند که بعدا مستند سه قسمتی «ایران و غرب» را برای بی‌بی‌سی ساختند.
هدف این مستند بازسازی فضای مذاکرات از طریق کنار هم گذاشتن روایت دست اول همه کسانی است که در مذاکرات حاضر بوده‌اند. مثل بیشتر کارهای این تیم مستندساز بسیار دیدنی است. بخصوص در این روزهای مذاکرات ژنو که خیلی‌هایمان کنجکاویم که بدانیم در این جلسه‌ها چه می‌گذرد این مستند تصویری واقعی از یک مذاکرات فشرده در بالاترین سطح به آدم می‌دهد.


جمعه ۱ آذر ۱۳۹۲ ه‍.ش.

در نقد مسعود بهنود - یادداشت وارده

این نوشته را یکی از دوستانم (مهراد) نوشته. من با اصل حرفش موافقم. چند سالی هست که آقای بهنود را از نزدیک می‌شناسم که اگر این‌طور نبود قطعا سال‌ها پیش چیزی شبیه به این (ولو نه با این ادبیات) نوشته بودم. به نظرم مسعود بهنود ویژگی‌های خوب زیادی دارد که مهم‌ترینش اهمیت واقعی‌ایست که به جوان‌ها می‌دهد و وقتی که برایشان می‌گذارد و همین‌طور این نکته که هنوز از صبح تا شب کار می‌کند و می‌خواند و می‌نویسد. اما یک ایراد بزرگ هم دارد و آن هم این‌که نمی‌شود به آن‌چه نوشته اعتماد کرد. نوشته‌هایش پر است از اشتباه‌های تاریخی و خیال‌پردازی. در گفتگوهای شخصی بعضا می‌گوید که تاریخ‌نویس نیست و قصه‌گوی تاریخی است، ولی برداشتی که در جامعه از او وجود دارد (که خودش هم در این برداشت سهم زیادی دارد) اصلا این‌طور نیست و با نوشته‌هایش مثل فکت‌های تاریخی برخورد می‌شود. 
بگذریم. نوشته مهراد را بخوانید:

نقد کسی که از نزدیک می‌شناسی، کسی که فردا روزی باید چشم توی چشمش بدوزی کار سختی است. سخت‌تر است اگر از «استاد»ها باشد، با لشکر سینه‌چاکان استاد-گو. توفتن به خیمهاش که هیچ، تاختن در قلمرو اش هم، به قول معروف، تبعات دارد. پس کمی دورتر، توی امن پستوی خانه زیرزیرکی لیچار بارش می‌کنی. یک بار. دو بار. ده بار. یک جا بالاخره حالت آشوب می‌شود. از خودت. از هم‌آوایی هم‌پستویی‌هایت. از دو رویی. از بی‌صدایی. از خفه‌خون. از این جوری بودن. به اینجا که می‌رسی دو راه داری. یا دیگر زیرزیرکی هم نگویی، یا بلند بگویی. 
مسعود بهنود مرزی بین خیال و واقعیت نمی‌شناسد. خوشا به روزگارش. لوئیس بونوئل هم نمی‌شناخت. اما بونوئل می‌گفت، بسا فریاد می‌زد. آن قدر که به همان می‌شناختندش. بهنود نمی‌گوید. یا آنجا که باید بگوید نمی‌گوید. بونوئل مرزی بین خیال و واقعیت نمی‌‌شناخت. حتی در تجربه زیسته‌اش. زندگینامه هم که می‌نوشت اولش می‌‌گفت این زندگی من است آن طور که در ذهنم دارم. فردا نگویید آن تاریخ که تو میگویی فلانی را دیدی او فلان جا نبود. شاید هم نبوده. من این طور یادم مانده. بهنود اما این را نمی‌‌گوید. نمی‌گوید کجای آن که می‌گوید واقعیت است و کجایش خیال. حتی هشدار کلی نمی‌دهد آن جور که بونوئل می‌داد. جوری می‌گوید انگار واقعیت است و جز واقعیت نیست. نمی‌گوید من این جور یادم مانده و کاری به واقعیت ندارم. نمی‌گوید دوست داشتم واقعیت این بود. می‌گوید این است. و این گناه سنگینی است اگر دویست و خرده‌ای هزار نفر هوادار فیسبوکی داشته باشی. اگر بدانی خیالت را واقعیت می‌گیرند و جای دیگر می‌گویند. و آنها به کسانی دیگر. این لشکر هواداران، این خیل مؤمنان بی‌پرسش، مسئولیت دارد، دقت دو چندان باید بیاورد، نه بی‌‌دقتی، نه بی‌تفاوتی مزمن به واقعیت. 
آخرین نمونه: دوریس لسینگ، نویسنده بریتانیایی که چند روز پیش مرد. لسینگ همه چیز بود جز آن مادربزرگ گوگوری که آقای بهنود می‌گوید. در دو دقیقه فیلمی که از او هست وقتی خبر بردن نوبل ادبیات را می‌شنود، هیچ نشانی از آنچه آقای بهنود می‌گوید نیست. نه تصویری از «جعبه آبجو سیاه»، نه «چند بسته گوشت»، نه «پاکت سیب‌زمینی». نه حرفی از گربه. نه همسایه و گل‌هایش. نه کلبه عمو تم و نویسنده‌اش. نه «جنیفر»ی که آقای بهنود می‌داند «تمام مزخرفات» لسینگ را خوانده، نه «عکاس نیویورک تایمز»، نه «دختر خبرنگار انگلیسی» که آقای بهنود شنیده لسینگ را به نام پیش از ازدواجش خطاب کرده. محض نمونه حتی یک وصف، حتی یک عبارت آقای بهنود با آنچه در فیلم هست نمی‌خواند. به قول آقای منتظری «خب این ابتذال مرجعیت نیست»؟ آقای بهنود نباید بگوید این قصه است؟ که مثلا با الهام از یکی دو عکس از نویسنده فقید نوشتم؟ یا شاید فیلم دیگری هست جز همین که دست به دست می‌شود و همه دیده‌اند. کاش نشانی‌اش را – اگر یک نسخه نبوده و نسوخته – به ما هم بدهند. 
اما موضوع فقط این نیست که خانم لیسنگ آن روز «مایع ظرفشویی» خریده بوده یا نه. موضوع این است که آقای بهنود بار دیگر تصویری می‌سازد که اگر نگوییم یکسره بی‌ربط، مخدوش و دور از واقعیت است. گمراه‌کننده است. شاید چون به تجربه می‌داند این همان چیزی است که آن دویست و فلان هزار نفر و هزاران مثل آنها می‌خواهند بشنوند. همان چیزی که دوست دارند بازگو کنند. همان چیزی که باشد خوشحال‌ترند. و استاد قصه‌گو برایشان می‌‌سازد. می‌گوید «خانه کوچولویش در حاشیه لندن». خانه‌اش نه کوچولو بود، نه در حاشیه لندن. می‌گوید «پیرزن ساده». نمی‌گوید این پیرزن «ساده» ده‌ها سال پیش از نژادپرستی می‌نوشت، از آزادی جنسی می‌نوشت. نمی‌گوید در دهه پنجاه کمونیست بود. نمی‌گوید تازه جنگ جهانی دوم تمام شده بود با یک آلمانی ازدواج کرد. با دشمن! نمی‌‌گوید سالها داستان علمی تخیلی می‌نوشت. نمی‌گوید به نمایندگی جنبش ضد سلاح‌های اتمی وزیر کشور وقت بریتانیا را جلوی دوربین بی‌بی‌سی کباب کرد. نمی‌گوید حتی به فمینیستها که می‌گویند وامدارش هستند می‌پرید که من از آدمیزاد نوشته‌ام، نه از زن یا مرد. نمی‌گوید همه عمر به فکر کتابخوان کردن مردم آفریقا بود، جایی که خودش بزرگ شده بود. فقط به سنت روضه‌خوان‌ها می‌گوید «به مادربزرگ‌ها می‌مانست». ولی نمی‌گوید یک روز ناگهان شوهر که هیچ، دو بچه خردسالش را هم گذاشت و رفت، برای همیشه، چون از روزمرگی زندگی اربابان سفید در آفریقا جان به لب شده بود.
اینها اطلاعات محرمانه نیست. آشنایی شخصی با خانم لسینگ هم نمی‌خواهد. در همان آرشیو بی‌بی‌سی همه‌اش پیدا می‌شود. استاد یا می‌داند و نمی‌گوید که تصویر دروغین «پیرزن ساده» در هم نشکند، یا اساسا نمی‌داند. نیازی هم نیست بداند. غایت روضه اشک است. تو بگو دوریس لسینگ، بگو کوکب خانم. هرچه خاک آنهاست رونق کسب و کار استاد. 

یکشنبه ۱۹ آبان ۱۳۹۲ ه‍.ش.

سریال چی؟ House of Cards (خانه پوشالی)

شاید خیلی‌هایتان سریال «خانه پوشالی» (House of Cards) را که اواسط دهه هفتاد از شبکه ۲ تلویزیون پخش می‌شد یادتان باشد. ماجرای یک سیاستمدار بریتانیایی که به تدریج و با انواع و اقسام توطئه‌ها همه رقبایش را حذف می‌کند و به نخست‌وزیری می‌رسد.
پارسال نسخه آمریکایی‌اش را هم ساخته‌اند. دیوید فینچر سازنده اصلی است و کوین اسپیسی نقش اول را بازی می‌کند. ماجرا از آن‌جا شروع می‌شود که نامزد حزب دموکرات در انتخابات ریاست‌جمهوری برنده شده و به فرانسیس (کوین اسپیسی) که قرار بوده وزیر خارجه شود می‌گویند برنامه عوض شده و او قرار نیست وزیر شود. او هم تصمیم می‌گیرد خودش همه را کنار بزند و بشود رییس‌جمهور.
پارسال فصل اولش که ۱۳ قسمت بود پخش شد و فصل دوم هم فیلمبرداری شده و قرار است اوایل سال ۲۰۱۴ (دو سه ماه دیگر) پخش شود. 
من تازه دیدمش و خیلی دوست داشتم. البته من کلا فیلم‌ها و سریال‌های سیاسی را دوست دارم. کوین اسپیسی را هم به طور خاص خیلی دوست دارم. ولی برایم جالب بود که با این‌که نسخه بی‌بی‌سی خانه پوشالی یکی از محبوب‌ترین سریال‌هایم در آن زمان بود و معمولا نسخه آمریکایی فیلم‌ها و سریال‌های اروپایی از اصلشان بدتر است، این بازسازی را در مجموع دوست داشتم.
برای آن‌هایی که نسخه اصلی را دیده‌اند بگویم که اوایل سریال خیلی شبیه و تا حدی عین نسخه اصلی است. ولی به تدریج قصه‌هایی فرعی اضافه می‌شوند که در نسخه اصلی نیستند یا این‌قدر پررنگ نیستند. شاید مهم‌ترینش شخصیت همسر فرانسیس باشد که در نسخه آمریکایی برای خودش یک خط داستانی مفصل دارد و شخصیت محوری‌تری به نسبت نسخه اصلی است. ضمنا بازیگرش خیلی خوب بازی می‌کند و خیلی جذاب است (و دیشب خواندم که سال‌ها همسر شان پن بوده). یا مثلا رابطه فرانسیس و دختر روزنامه‌نگار این‌جا متفاوت است.
خلاصه که اگر اهل سریال دیدن هستید یا اگر سریال‌ها و فیلم‌های سیاسی را دوست دارید این سریال را ببینید.

دوشنبه ۶ آبان ۱۳۹۲ ه‍.ش.

در مذمت محمدرضا عارف

دوره جدید روزنامه بهار از چند ماه قبل از انتخابات منتشر شد و از همان روز اول منتسب به محمدرضا عارف بود. هم اعضای تحریریه با او دیدار می‌کردند و هم خیلی روزها بابهانه و بی‌بهانه عکسش در صفحه اول روزنامه کار میشد. حمیدرضا عارف، پسر عارف، عضو شورای سیاست‌گذاری روزنامه بهار بود و به گفته روزنامه‌نگاران این روزنامه مالک ۵۵ درصد سهام روزنامه. و فکر می‌کنم دست‌کم دانشجویان شریف و تهران بدانند که حمیدرضا عارف دست راست پدرش است و همه‌جا همراه او و به نوعی رییس‌دفترش.
چند روز پیش مقاله‌ای درباره واقعه غدیر در روزنامه بهار چاپ شده و فارس و کیهان شروع کرده‌اند سر و صدا که توهین به مقدسات شده و باید توقیف شود و ... اول روابط‌عمومی دفتر عارف رفته با خود فارس مصاحبه کرده و گفته این روزنامه ربطی به عارف ندارد و قلب عارف هم از این مطلب جریحه‌دار شده، و بعد هم خود عارف شبیه همین حرف‌ها را زده. بهار توقیف شده و ۵۰ روزنامه‌نگار بیکار، و عارف نگران است که این ماجرا آینده سیاسی‌اش را به خطر نیندازد.
محمدرضا عارف که تا قبل از ۸۸ هیچ سابقه سیاسی (نه اجرایی) نداشت و بعد از آن هم فقط علیه جنبش مردم موضع گرفته بود (از جمله گریه کردن در ردیف اول نمازجمعه ۲۹ خرداد ۸۸)، در سال ۹۲ و برخلاف نظر اصلاح‌طلبان ثبت‌نام کرد و نهایتا با فشار سنگین خاتمی (که عارف عملا هر چه دارد از او دارد) کناره‌گیری کرد و حتی راضی نشد با روحانی ائتلاف کند. بعد هم شروع کرد تئاتر رفتن و ملاقات یکی دو تا زندانی آزاد شده رفتن. فکر کرد خاتمی فقط با همین کارهایش خاتمی شده و فکر کرد این‌جوری می‌شود سرلیست اصلاح‌طلبان در انتخابات مجلس بعدی و حتی شاید رییس‌مجلس بعدی.
عارف از آدم‌هایی بوده که هیچ وقت حتی پتانسیلی برای به درد مردم خوردن در او نمی‌دیدم و بخصوص بعد از انتخابات اخیر احساس می‌کردم اعتباری بهش می‌دهند که اصلا حقش نیست. راستش در نهایت خوشحالم که در این ماجرا خیلی واضح خودش و حدش را نشان داد.
البته هنوز دمش بخاطر آن‌که در فیلم انتخاباتی‌اش همسرش حمیده مروج را بدون چادر جلوی دوربین آورد و به او گفت «عزیزم» گرم.

سه‌شنبه ۱۲ شهریور ۱۳۹۲ ه‍.ش.

احمدی‌مقدم هنوز حرف‌هایش را درباره عاشورای ۸۸ عوض می‌کند

اسماعیل احمدی‌مقدم، فرمانده نیروی انتظامی، حرفش درباره رد شدن ماشین نیروی انتظامی از روی مردم در میدان ولیعصر را چند بار عوض کرد. اول گفت اصلا همچین اتفاقی نیفتاده. بعد که معلوم شد فیلمش هست گفت ماشین نیروی انتظامی نبوده. بعد که فیلم را نشانش دادند که به وضوح ماشین نیروی انتظامی بوده گفت ماشین را دزدیده بودند. حالا بعد نزدیک چهار سال در گفتگو با هفته‌نامه مثلث گفته یک سرباز پشت ماشین بوده و هول کرده و یک نفر را زیر کرده (گرچه در همان چند ثانیه فیلمی که هست معلوم است بیش‌تر از یک نفر زیر گرفته شده). بعد می‌گوید ما هر چه گشتیم نتوانستیم خانواده طرف را پیدا کنیم و نهایتا چند ماه پیش اتفاقی پیدایش کردیم. دست کم چهار خانواده در این سال‌ها بارها و بارها گفتند که ماشین نیروی انتظامی فرزندش را زیر گرفت و کشت: شبنم سهرابی، امیرارشد تاجمیر، شهرام فرج‌زاده، شهرام شاهرخی (در لینک‌ها می‌توانید گفتگوی مسیح علی‌نژاد با خانواده‌هایشان را بشنوید). دم سارا توسلی هم گرم که همان شب، قبل از آمدن ویدئوها، آمد روی خط تلویزیون بی‌بی‌سی و ماجرای رد شدن ماشین نیروی انتظامی از مردم را که با چشم خودش دیده بود تعریف کرد. البته به همین دلیل گرفتندش و سه چهار سال حکم بهش دادند که مقدار خوبیش رو کشید و آزاد شد. و البته در همان روز یک پاترول مشکی رفت به خیابان بهبودی و یکی ازش پیاده شد و علی حبیبی موسوی، خواهرزاده میرحسین موسوی را با گلوله کشت و رفت.

حرف‌های احمدی‌مقدم را بخوانید:
میدان ولیعصر با قضیه عاشورا متفاوت است. عاشورا چیز دیگری بود. آنچه روی سایت ها رفت در میدان ولیعصر (عج) در ابتدای خیابان بلوار کشاورز بود که یک وانت نیروی انتظامی از روی یک نفر عبور کرد. حقیقت ماجرا این است که ما خیلی در پزشکی قانونی و بیمارستان های اطراف گشتیم کسی را در این باره پیدا نکردیم. آن وانت دنده عقب آمد و از روی یک نفر رد شد اما ماجرا این بود که ماشین دست یک سرباز بود، وقتی به شلوغی بر می خورد دنده عقب می گیرد که در این هنگام یک نفر زیر چرخ ماشین می رود. واقعا هم هر چه گشتیم کسی را پیدا نکردیم. چند ماه قبل اواخر سال ۹۱ بود که اطلاع دادند یک خانواده ای پیدا شده که ادعا دارد شوهرش در جریانات سال ۸۸ به چنین شکلی کشته شده. اتفاقا دوستان رفتند و رسیدگی کردند و دیدند این همان فرد است. خانواده آن بنده خدا هم نمی دانستند که این همان اتفاق است. فکر می کردند آن فرد در جایی تصادف کرده و مردم او را به بیمارستان بردند که فوت می کند. بعد پزشکی قانونی به خانواده او برای شناسایی اطلاع می دهد تا مشخص شود متوفی متعلق به خانواده آنهاست یا خیر. خانواده متوفی می روند او را شناسایی می کنند. وقتی مشخص شد که فرد متوفی این حادثه کیست، بچه ها را فرستادیم دلجویی و جبران کنند و حتی برای تشکیل پرونده کمک کردیم. البته انجام وظیفه بود.
احمدی‌مقدم در بخشی دیگر هم در مورد واکنش رهبر فعلی جمهوری اسلامی و به ویژه متهم شدن رادان و تبرئه شدنش می‌گوید. حتما هم راست می‌گوید، بخصوص در مورد آن تلفن رادان:
ایشان (رهبر معظم انقلاب) از حوادثی که پیش آمد خیلی مغموم و ناراحت بودند. در جلسه ای ۷ یا ۸ نفر از مسئولان همچون فرمانده سپاه، وزیر اطلاعات، دبیر شورای عالی امنیت ملی و آقای رئیسی نایب رئیس قوه قضائیه، محضر رهبر معظم انقلاب جمع بودند. صبح همان روزی که رئیس جمهور آقایان اژه ای و صفارهرندی را عزل کرد. حضرت آقا گفتند «من این جلسه را گذاشتم چون از اول نگران این حوادث و اردوکشی خیابانی بودم. متاسفانه خونی به زمین ریخته شد البته قتیل الازدحام هم داریم (کسانی که در شلوغی زیر دست و پا می مانند و کشته می شوند) اینهایی که این کارها را کردند چه جوابی دارند؟ خون هایی به زمین ریخته شده ولی این جلسه را گذاشتم زیرا می خواهم سه چهار مساله هر چه زودتر روشن شود؛ اولا کسانی که کشته شدند پرونده شان قطعی شود که اینها چه جوری کشته شدند؟ با گلوله بوده؟ به ضرب چه کسی؟ پرونده کهریزک، کوی دانشگاه و کوی سبحان (مواردی که آن روزها در صحن مجلس مطرح شد) دستگاه ها برای رسیدگی به اینها یک زمانی را اعلام کنند تا همه تمام شود. ضمن آنکه نباید حقی از کسی تضییع شود.» حتی من آن موقع یادم است که گزارشی به ایشان داده بودند که سردار رادان به کهریزک رفته است.
به رهبر معظم انقلاب خبر رسیده بود، ایشان فرموده بودند که «شدید برخورد کنید حتی اگر ایشان است باید محاکمه شود.» من بعد از چند روز فاصله در جلسه خصوصی در شهریور به حضرت آقا گفتم: «این آثار مثبتی ندارد. شاید در نیرو تاثیر منفی بگذارد.» ایشان گفتند: «چرا این حرف را می زنید؟ اگر دیگران به دلیل خطای برخی مأموران به شما حمله می کنند چرا شما باید از مامور دفاع کنید؟ شما موضوع را دست بگیرید و اعلام کنید که با مامور متخلف در هر رده ای که هست برخورد می شود.» من هم تسلیم شدم و گفتم: «آقای رادان! دادسرا احضار کرده شما تشریف ببرید.» به سردار رجب زاده هم گفتم شما هم بروید. اتفاقا خوب شد. برای آقای رادان در همان مرحله رسیدگی دادسرا منع تعقیب صادر شد چون یکی از شهود من بودم که اصلا آقای رادان خبر نداشت.
روز ۱۸ تیر سه شنبه بود. غروب پنج روز بعد ۲۳ تیر، ما در میدان، ورزش می کردیم بچه ها زنگ زده بودند و مرا پیدا نکرده بودند. به تلفن آقای رادان زنگ زدند و او به من گفت که بچه ها می گویند از کهریزک یک سری را آوردند، یکی در راه و دیگری هم نزدیک زندان اوین به کما رفته. او را به بیمارستان شهدای تجریش بردند. مگر چه کسی آنجا بوده؟ بنابراین ایشان اصلا خبر نداشت، تازه آنجا فهمید که عده ای در کهریزک بازداشت بودند. این خودش نشانه ای از بی گناهی او بود. 

شنبه ۹ شهریور ۱۳۹۲ ه‍.ش.

گزارش‌مانندی از ماجرای ساختن «جمعه‌های فرهاد»



از حدود یازده سال پیش که نوشتن این وبلاگ را شروع کردم هر از چندی، بامناسبت و بی‌مناسبت، چیزی درباره یا در واقع در ستایش فرهاد نوشته‌ام. شده چند خطی و بعد هم لینکی به یکی از آهنگ‌هاش. اتفاقا یکی از اولین پست‌های این وبلاگ هم مربوط به فرهاد بود و چند روز بعدش که فرهاد مرد، به سق سیاه خودم لعنت فرستادم. یکی از این بارها که اتفاقا کاملا هم بی‌مناسبت بود این نوشته بود که حدود یک سال و نیم پیش نوشتمش. چند روز بعد ایمیلی آمد از خانمی به نام ناهید مهراد. نوشته بود خوشحال است که می‌بیند ده سال بعد از رفتن فرهاد کسی این‌طور ازش یاد کرده و ... و نوشته بود دوست دارد بیشتر درباره من بداند. من هم برایش نوشتم که خیلی‌ها فرهاد را دوست دارند و بعد هم کمی درباره خودم نوشتم و پرسیدم شما قاعدتا خواهر یا دخترعموی فرهاد هستید؟ که در جواب نوشت خواهر بزرگ فرهاد است و خیلی به فرهاد نزدیک بوده. حسابی ذوق‌زده شدم. بعدا فهمیدم که یکی که این نوشته را خوانده بوده می‌فرستدش برای دوستش که برادرزاده فرهاد بوده و او هم می‌فرستد برای عمه‌ش یعنی همین ناهید خانم. این را هم بعدا فهمیدم که این ناهید خانم همان خواهری است که دو سال از فرهاد بزرگتر بود و فرهاد مدت کمی که در لندن بوده چند آهنگ روی کاست ضبط می‌کند و برای خواهرش می‌فرستا که چند وقت پیش آن آهنگ‌ها در آلبومی به نام از دورها منتشر شدند.
خلاصه که ارتباط برقرار شد. بعد از این‌که یکی دو بار حرف زدیم و او کمی از خاطراتش از فرهاد و من کمی از ارادتم بهش گفتم، یک هو فکر کردم شاید بتوانم یکی از قدیمی‌ترین آرزوهایم را عملی کنم. خیلی روشن یادم می‌آید که ۱۷ یا ۱۸ ساله بودم که در یک دفترچه‌ای که مثلا برنامه‌های آینده‌ام را توش می‌نوشتم (آن موقع که آدم فکر می‌کند دنیا را قرار است عوض کند) نوشته بودم ساختن فیلم مستندی درباره فرهاد. آن موقع فرهاد زنده بود و جایی در تهران زندگی می‌کرد و می‌دانستم فلان دوست مامان آشنایی دوری باهاش دارد. منتظر بودم بزرگ شوم و بروم سراغش. فرهاد رفت و این پروژه هم رفت کنار هزار پروژه خیالی دیگر.
به ناهید خانم فکرم را گفتم و او هم گفت اجازه همه چیز فرهاد دست پوران خانم گلفام، همسر فرهاد است. ما را به هم وصل کرد و بعدا فهمیدم حسابی سفارشم را هم کرده بوده. خانم گلفام هم اول کمی محتاط بود ولی خیلی زود، هم به خاطر سفارش ناهید خانم و هم به خاطر یک آشنای مشترک که خیلی قبولش داشت، اعتماد کرد و گفت هر چه دارد در اختیارم می‌گذارد و انصافا گذاشت.
کار شروع شد. اول خواندن هر چه درباره‌اش نوشته شده بود و من بهش دسترسی داشتم و بعد مصاحبه‌های تحقیقاتی با ناهید خانم، پوران خانم و دو سه تا از همکاران قدیمی فرهاد و بعد هم سفرها و گرفتن مصاحبه‌ها و نهایتا تدوین. این وسط خیلی‌ها کمک کردند. از رفیقی که بروشورمانندی از کنسرت فرهاد در وین را در خانه داشت و اسکن کرد و فرستاد، تا دوستی که جلد یکی از نوارهای زمان انقلاب فرهاد را در آرشیوش پیدا کرد و عکس گرفت و فرستاد و تا برگزارکننده یکی از کنسرت‌های فرهاد در تهران که فیلم آن کنسرت را بعد از ۲۰ سال از نمی‌دانم کجا پیدا کرد و دست ما رساند. فیلمی که نه خودش دیده بودش، نه پوران خانم و نه فکر کنم جز یکی دو نفر هیچ کس دیگر.
اول قرار بود فیلم برای دهمین سالروز رفتن فرهاد (۹ شهریور ۱۳۹۱) آماده شود که نشد و نهایتا اواخر آذر پخش شد. اولین کار تلویزیونی من بود. بدون تعارف دقت و علاقه و وقتی که بابک سالک، تدوین‌گر فیلم، روی کار گذاشت سهم خیلی مهمی در دیدنی شدنش داشت، و در نهایت فیلمی شد که خیلی خوشحالم که ساختمش. و خوشحالم که هم پوران خانم، هم ناهید خانم و هم به نقل از نیلوفر همان برادرزده‌ای که نوشته‌ام را برای عمه‌اش فرستاده بود، بقیه اعضای خانواده‌ فرهاد دوستش داشته‌اند. می‌دانم که نتوانسته‌ام کاملا از علاقه و ارادتی که به فرهاد دارم فاصله بگیرم و کلا فیلم مثبت است، اما واقعا چیزی نبوده که از روایت حذف کنم به این دلیل که مثلا برای فرهاد بد می‌شده یا تصویر خوبی از او نمی‌داده.

یکشنبه ۲۷ مرداد ۱۳۹۲ ه‍.ش.

به یاد محمد زهرایی، مدیر نشر کارنامه که از دنیا رفت

عکاس: سعید شریعتی
محمد زهرایی، مدیر نشر کارنامه، در ۶۵ سالگی از دنیا رفت. گویا سکته قلبی کرده. روحش شاد باشد. زهرایی وسواسی‌ترین ناشر ما بود و کیفیت ظاهری کتاب‌هایی که چاپ می‌کرد به وضوح بالاتر از کار ناشران دیگر بود. گرچه همین باعث میشد هم کتاب‌هایش گران‌تر دربیایند و هم این‌که تولید یک کتاب خیلی بیشتر از ناشران دیگر طول بکشد (بعضی کتاب‌ها رسما هفت هشت سال دستش می‌ماندند و رویشان کار می‌کرد).
یادم است چند سال پیش یکی از مترجم‌های پرکار و توانمند می‌گفت اگر فقط با زهرایی کار کنی زندگیت نمی‌چرخد چون معلوم نیست کتابت را کی چاپ می‌کند اما در عین حال این‌قدر کتاب را تمیز و زیبا چاپ می‌کند که نمی‌شود از وسوسه کتاب دادن بهش گذشت. می‌گفت من هر یکی دو سال یک کتاب بهش می‌دهم و روی پولش هم هیچ حسابی نمی‌کنم.
به شوخی می‌گفتند به هر کس که در کتاب‌هایش غلط چاپی پیدا کند جایزه می‌دهد و انصافا من در کل شش هفت کتابی که از نشر کارنامه خواندم شاید یک یا دو غلط چاپی دیدم. داستان‌هایی از وسواسش در نشر شنیده‌ام که باورش برایتان سخت است. از این‌که فونت‌ها را خودش دستکاری می‌کرده و در هر صفحه کتاب خط به خط فاصله حروف را کم و زیاد می‌کرده تا همه خطوط هماهنگ باشند. البته گویا این وسواس را در همه چیز داشت. ساختمانی خریده بود در یکی از کوچه‌های خیابان وصال و چندین سال در حال تعمیر و طراحی داخلیش بود تا بشود آن دفتر کاری که دوست دارد. همان‌جایی که بهش می‌گفت کارگاه نشر کارنامه. خودش آنجا می‌نشست و نشر را اداره می‌کرد و پسرش ماکان کتابفروشی بزرگ کارنامه در نیاوران را.
برای من که کرم کتاب هستم و از ورق زدن کتابی که تمیز چاپ شده باشد کیف می‌کنم، دست گرفتن کتاب‌هایی که کارنامه چاپ می‌کرد واقعا لذت‌بخش بود. البته همه این‌ها باعث میشد نشر کارنامه به نسبت سرمایه، اعتبار و سابقه‌ای که دارد نشر کم‌کاری باشد ولی خب به اندازه کافی کتاب‌های خوب و حتی عالی چاپ کرده. من چند تایشان را خوانده‌ام که این‌جا چند خطی در موردشان می‌نویسم و چند تایشان را هم نخوانده‌ام ولی به نظرم ارزش خواندن دارند که اسم آنها را هم می‌نویسم.

بازمانده روز (کازوئو ایشی‌گورو، ترجمه نجف دریابندری)
یکی از بهترین ترجمه‌های فارسی که خوانده‌ام. دریابندری در این کتاب غوغا کرده و البته خود کتاب هم خواندنی است. آن‌هایی که کتاب را خوانده‌اند (یا احیانا فیلمش را دیده‌اند) می‌دانند که کل کتاب از زبان آقایی روایت می‌شود که سرپیشخدمت عمارتی است که متعلق است به یکی از لردهای کله‌گنده انگلستان در اواسط قرن بیستم و بخصوص در ایام جنگ جهانی دوم. دریابندری لحن این مرد را واقعاً خوب درآورده، واقعا حس می‌کنی یک سرپیشخدمت انگلیسی دارد حرف می‌زند.

یک گفت‌وگو با نجف دریابندری
گفتگوی ناصر حریری با نجف دریابندری درباره کتاب و نشر و ویرایش. اگر یک بار دریابندری را دیده باشید یا حرف زدنش را شنیده باشید این کتاب را از دست نمی‌دهید. فکر کنم دست کم ۱۵ بار به دوستانم هدیه داده‌امش. تا چند سال پیش که تجدید چاپ نشده بود و فقط در خود کتابفروشی کارنامه پیدا میشد. این دو سه سال را خبر ندارم.

دفاع لوژین (ولادیمیر ناباکوف، ترجمه رضا رضایی)
شخصیت اصلی داستان (لوژین) یک نابغه شطرنج است که به تدریج خل می‌شود. خود ناباکوف عشق شطرنج بوده و چند مسئله شطرنج هم به نامش وجود دارد. رضا رضایی هم عضو سابق تیم ملی شطرنج و همین‌طور مترجم آن کتاب سیاه کوچک آموزش شطرنج معروف مایزلیس است. در نتیجه با اصطلاحات آشنا بوده و فضای شطرنجی رمان را خوب درآورده. ناباکوف این کتاب را به روسی نوشته بوده که بعدا خودش با نام «دفاع» به انگلیسی ترجمه کرده. خود ناباکوف در مقدمه دفاع لوژین می‌نویسد: «در میان تمام کتاب‌های روسی‌ام، دفاع لوژین بیشترین «گرما» را دارد ... حتی کسانی که اصلاً شطرنج نمی‌دانند و یا از کتاب‌های دیگر من خوش‌شنا نمی‌آید، لوژین را دوست‌داشتنی یافته‌اند...»
لوژین از آن کتاب‌هاییست که دستتان بگیرید قاعدتا در یکی دو ضرب می‌خوانیدش.

پنین (ولادیمیر ناباکوف، ترجمه رضا رضایی)
پنین به معنای دقیق کلمه یک رمان نیست. داستان‌هایی اپیزودیک است که برای شخصیت اول داستان (پنین) پیش می‌آید. پنین یک استاد دانشگاه میان‌سال خیلی معمولی است و نکته ماجرا روایت همین معمولی بودن است. می‌گویند پنین جزو دو سه کار برتر ناباکوف است ولی برای خواننده عادی گویا مثلا به روانی دفاع لوژین نیست. به قول معروف به مذاق ناباکوفین‌ها بیشتر خوش می‌آید.

قبله عالم (عباس امانت، ترجمه حسن کامشاد)
کتاب زندگی‌نامه ناصرالدین شاه است. عباس امانت از مشهورترین مورخان ایرانی و متخصص دوره قاجار است و این کتابش شاید معتبرترین کتاب درباره ناصرالدین شاه. خواندنی است و مثل هر کتاب تاریخی خوب دیگری بسیار آموزنده. این‌جا بیشتر درباره کتاب نوشته‌ام.

بالاخره این زندگی مال کیه؟ (برایان کلارک، ترجمه احمد کسایی‌پور)نمایشنامه‌ای درباره اتنازی یا همان مرگ انتخابی. یک مجسمه‌ساز میان‌سال در تصادفی از گردن به پایین فلج شده و زن و بچه‌اش را هم از دست داده است. حالا در بیمارستان بستری است و در طول نمایشنامه به تدریج دکترها و کارکنان بیمارستان را با تصمیم خودش به خودکشی همراه می‌کند. مخالف اصلی رئیس بیمارستان است که تا آخر هم راضی نمی‌شود. آخر سر کار به دادگاه و دادگاه‌کشی می‌کشد. اما چون مریض ما نمی‌تواند به دادگاه برود، قاضی می‌آید در بیمارستان و نظر دو طرف را می‌شنود و رای می‌دهد. رایش را هم نمی‌گویم که بروید و بخوانید. کل نمایشنامه ۱۲۰ صفحه است و کار دو ساعت. کلی جایزه برده و خیلی خوب ترجمه شده.

و کتاب‌های خوب کارنامه که نخوانده‌ام:
کتاب مستطاب آشپزی، از سیر تا پیاز (نجف دریابندری)
موسیقی‌دانان دیروز و موسیقی‌دانان امروز (رومن رولان، ترجمه رضا رضایی)
فیل در پرونده (برانیسلاو نوشیج، ترجمه سروژ استپانیان)
زندگی من (برانیسلاو نوشیج، ترجمه سروژ استپانیان)
خواب آشفته نفت (محمدعلی موحد)
تئوری بنیادی موسیقی (پرویز منصوری)
سیاه مشق (ه. ا. سایه)
تاسیان (ه. ا. سایه)
از این لحاظ (نجف دریابندری - اگر اشتباه نکنم مجموعه مقدمه‌هایش است بر کتاب‌هایی که ترجمه کرده)
کلی‌ها (هیلاری استنلیند، ترجمه نجف دریابندری)
تاریح بی‌خردی از تروا تا ویتنام (باربارا تاکمن، ترجمه حسن کامشاد)
عروسکخانه (هنریک ایبسن، ترجمه منوچهر انور)

جمعه ۲۵ مرداد ۱۳۹۲ ه‍.ش.

نامه دردناک مجید دری بعد از انتقال به زندان کارون اهواز

(مجید دری را ۱۸ تیر ۸۸ بازداشت کردند و از آن موثع حتی یک روز هم مرخصی نیامده است. یک سال و نیم اول زندانش را در اوین گذراند، اما در پاییز ۸۹ به زندان بهبهان تبعید شد. دو سال و ۹ ماه در زندان بهبهان بود تا این‌که چند روز پیش (۷ مرداد ۹۲) بدون اعلام قبلی و بدون حکم به زندان کارون اهواز منتقلش کرده‌اند. مجید دری به ۱۱ سال زندان و ۵ سال تبعید محکوم شد که اگر اشتباه نکنم در دادگاه تجیدنظر شد ۶ سال زندان در تبعید. مجید دری این نامه دردناک را بعد از انتقال به زندان کارون نوشته.)

بهبهان شهری که قریب به ۳ سال از عمرم را در آن گذراندم، بی آنکه ببینمش. هنگامی که در هنگام تبعید به اهواز از فلکه استیل و خارستون و… میگذشتم دیدم که چقدر با آنها خاطره دارم حتی با ندیدنشان. دیدم که چقدر با این شهر آشنایم بی آنکه در آن قدم زده باشم. چقدر با مردمش آشنایم حتی اگر ملاقاتشان نکردم. بهبهان! بی گمان روزی خواهم آمد و در کوچه و خیابان هایت آنقدر قدم خواهم زد که تلافی این سه سال را بدر کنم. مردم بهبان! کاش می دانستید چقدر مشتاق دیدارتان بودم. چیزی ندیدم از شما جز مهربانی وپیغام های مکرر پر مهرتان. از اینکه این مدت همراهم بودید سپاسگذارم از اینکه مهمان نا خوانده را مهربانی کردید ممنونم. بهبهان! از همه شما سپاسگذار. امید دیدارتان را دارم.
در راه که می آمدم حدود ساعت ۳/۵ بعد از ظهر بود اوج گرما به سمت اهواز. جاده خشک وحتی تردد ماشین ها کم. تا چشم کار می کرد تپه بود وگرما. کوه بود و گرما نخل بود و گرما. مامور انتقال (که غلامی نامی بود) پابندم کرد و دستبند اعتراض کردم گفت: من تشخیص می دهم.
راست می گفت ظاهرا قوانین بر اساس سلایق اشخاص است. چون شخص دیگری که جرمش مواد بود و قرار بود به کانون اصلاح و تربیت برود پابند نشد جالب بود برایم که این تشخیص از کجا آمده. پابندی نا مناسب که مچ پاهایم را زخم کرد و حتی هنگام دستشویی هم حاظر به باز کردنش نشد. این تشخیص از کجا آمده بود؟ این تبعید از کجا آمده بود؟ این قوانین از کجا آمده؟ تبعید،انتقال، جابجایی در زندان یک عذاب است چه رسد به زندانی دیگر. دیگر چه برسد به اینکه با اجحافی هم روبه رو شوی. جاده، تبعید، گرما، پابند،مسیر طولانی،غربت، دلتنگی، نگرانی، کوه، گذشته، آینده، سراب، تپه، خار، زخم حاصل از پابند، بد رفتاری مامور، غم، چرایی حبس کشیده، حبس مانده، دستبند، دیروز، حال بی سرانجام، فردا، خداحافظی، سلام…
در این مدت به هر که باید نامه نوشتم و خواستار رسیدگی به کارم شدم.اما انگار که نه بی گمان گوش ها کرند وچشم ها کور. شاید هم خود را به نشنیدن می زنند و می زنند. ۴ سال و اندی از عمرم پشت دیوارهای زندان رفت اما زخمش کهنه نشد که نشد هر بار سرباز می زند و فواره میکند. می جوشد یا در زمان رفته، دوستان رفته، مسیر رفته. بر آن شدم نامه ای بنویسم بی آنکه کسی را خطاب کند. نامه ای به هیچکس حتی نه به خودم، به که بنویسم وقتی نمی شنوند، نمی فهمند. به که بنویسم وقتی خود را مرکز عالم می دانند و ملاک حق می دانند خود را، آنقدر خودخواه ومتکبرند که می خواهند همه مانند آن ها شوند، توهم بیش از این؟ به که بنویسم آنگاه که حتی خود می دانند چه ظلمی روا داشته اند. به که بنویسم وقتی ۴ سال اندی است هیچ کس نگفته چرا؟ چرا اجازه دفاع به وکیل داده نشد؟ چرا به اتهامی که خود قاضی آنرا بی مورد می دانست و بی ادله حکم دادند؟ چرا وقتی قاضی -مستقل!- می گوید تحت فشار بودم کسی نگفت چه فشاری؟ فشار که؟ چرا وقتی حکمم در دیوان نقص شد در عرض کمتر از ۱۰ روز دوباره همان حکم صادر شد؟
حکم من دو بخش داشت: محاربه و فعالیت تبلیغی. چرا محاربه که بر آن اعتراض کردم دادگاه تجدید نظر تایید کرد و بر فعالیت تبلیغی که هیچ اعتراضی نکردم را نقص نمود؟ چرا شکایتم از بازپرس و قاضی حتی مطرح نشد؟! چرا تبعیدم اجرا شد؟! چرا ادامه یافت؟! چرا حتی یکروز برای مراسم ازدواج برادرم که حتی تودیع وثیقه هم شد هم مرخصی ندادند؟ چرا ۲۵۰ میلیون تومان وثیقه برای ۲ سال؟! چرا قاضی در حکم ایذه را نوشت در حالی که آنجا حتی زندان ندارد؟ یعنی نمی دانست؟ این نقص نیست؟! چرا تبعید به بهبهان؟! چرا تبعید دوباره به اهواز؟! چرا، چرا و دها چرای بی پاسخ دیگر.
دو سال و نه ماه را در زندان بهبهان بسر بردم. صرف برخورد خوب گاهی قابل ستایش هم بندان و مامورانش چند نکته از خاطرم نمی رود وقتی به زندان کارون اهواز آمدم و از هواخوری اش توانستم آسمان را هر چند مشبک ببینم کلی لذت بردم و یادم آمد که هواخوری زندان بهبهان با ۳-۴ لایه تور الک پوشانده شده است گاهی در شهر گرد و غبار بود اما در هواخوری ما چیزی نمی فهمیدیم بس که پوشیده بود. تردد هوا بسیار کم و این باعث تشدید گرما می شد. هر مسول و بازدید کننده ای که می آمد، دید. گفتم ده ها بار. اما هر بار بی ثمر تر از بار پیش. تنفس هوای تازه آرزو بود دیدن آسمان رویا.
زندانی که ۲ الی ۲/۵ برابر ظرفیت در آن چپانده شده بودند تعداد دستشویی و حمام ها کم. و هر روز سختگیری بیشتر. فضا امنیتی تر. حتی ملاقات ها هم محدود شد و محدودتر. زندانی که کتابخانه نداشت. فعالیت فرهنگی اش لنگ ۱۰۰ هزار تومان میماند. جایی هم نداشت برای برگزاری کلاس، اما مرخصی ملزم به شرکت کلاس و کسب امتیاز بود! وقتی ۱۰-۱۲ نفر در حیاط بازی می کردند و سیصد و اندی نفر دیگر حتی به سختی دستشویی می توانستند بروند، چه رسد به راه رفتن. کف خوابهایی که هر روز بیشتر می شود. مامور ملاقاتی که گاهی خودسر و یک تنه جلوی ورود کتاب و وسایل دیگر حتی لباس زیر را هم می گرفت. آبدارخانه ای که بسته شد. سیگار ممنوع شد وسپس با اصرا محدود به وینستون ۶۰۰۰هزار تومانی. پارتی بازی در اعطای امتیازات گاهی و سختگیری های روز افزون برای اعطا. همه چیز را امتیاز تلقی کردن و خود را مختار در قطع و وصل نمودن، عدم تفکیک جرایم.
تلاش گاهی مداوم مسئولین زندان اما بی نتیجه ماندنش بر اثر عدم دریافت بودجه، نداشتن مکان، رشد جمعیت زندان و عدم حبس زدایی. کیفیت بسیار پایین غذاها به دلیل صرفه جویی در هزینه ها و خرید ارزان تر و در نتیجه بی کیفیت ترین ها که حتی با تلاش بچه های آشپزخانه که شب و روز زحمت می کشیدند اصلا قابل خوردن نبود. بازدیدکنندگان و بازرسینی که بیشتر در فصل زمستان که هوا خوب بود می آمدند و هیج کار مثبتی انجام نمی دانند جز اعمال محدودیتی بیشتر. نظارت شدید بر زندانیان که حرفی نزنند که اگر زدند تبعید می شوند و یا مرخصی شان لغو می گردد. این بجز آماده سازی قبل از آمدن بازرسین بود و بازرسی هایی که حتی زلزله ۷ ریشتری هم اینچنین نمی کرد هر تکه وسیله ای جایی. همه چیز پاره و درهم ریخته و خلی چیزهای دیگر.
خواستم مخاطبم را دیوار تلقی کنم ولی می دانستم با شنیدن این حرف ها فرو می ریزد پس ترجیح دادم بی مخاطب باشد چه ممکن است اینها خود معیار رعایت حقوق بشر عده ای باشد و نا خواسته این معیارها را زیر سوال ببرم و آنگاه حقوق بشر الگو شده ی جهانی آقایان آسیب ببیند!
درحال در اهوازم. زندان کارون. شهری دیگر. ادب حکم میکند که در بدو ورودم سلامی عرض کنم: اهواز سلام! مهمان ناخوانده نمی خواهید؟!

شنبه ۱۹ مرداد ۱۳۹۲ ه‍.ش.

مامان، بابا و دو خواهرم را ممنوع‌الخروج کرده‌اند

قرار بود با بابا، بنفشه (خواهر کوچکم) و چند تا از دوستانم قله آرارات در ترکیه، در نزدیکی مرز ایران را صعود کنیم. گذرنامه بابا و بنفشه را در مرز زمینی بازرگان گرفتند و گفتند ممنوع‌الخروج هستید. طبق معمول نه دلیلی گفتند و نه گفتند چه نهادی حکم را صادر کرده. من چند کیلومتر آن ور مرز منتظرشان بودم. وقتی خبر را شنیدم خشک شدم. یادم نمی‌آید در این چند سال این‌قدر شوکه و ناراحت شده باشم. بیشتر از همه برای بنفشه که قبلا خیلی اهل کوه نبود و به عشق این برنامه چند ماه کوه رفته بود و وسیله خریده بود و خودش را آماده کرده بود.
قرار بود وقتی از کوه برگشتیم به استانبول برویم و مامان و جمیله (خواهر بزرگم) و یکی دو نفر دیگر از اعضای خانواده بهمان ملحق شوند و دو هفته‌ای با هم باشیم. از سابقه برخوردها می‌شد حدس زد جمیله و مامان هم ممنوع‌الخروج هستند. ولی مامان در هر صورت به فرودگاه رفت و البته که گذرنامه او را هم ضبط کردند و به خانه فرستادندش. 
پیگیری‌های چند روزه بابا و از این اداره به آن اداره رفتن‌ها نتیجه‌اش این شد که فهمیدیم حکم ممنوع‌الخروجی را دادسرای اوین صادر کرده ولی به گفته مسئولان خود دادسرا، هیچ کدام از اعضای خانواده آن‌جا پرونده‌ای ندارند و این حکم دو روز قبل از سفر و به درخواست مستقیم ماموران وزارت اطلاعات صادر شده. اطلاعات که جواب نمی‌دهد ولی مسئولان دادسرا گفته‌اند دلیل ممنوع‌الخروجی "کسی است که آن ور دارید".
نمی‌دانیم این حکم بخشی از یک برخورد گسترده‌تر است یا محدود است به خانواده ما. من خودم در این روزها خبر ممنوع‌الخروجی دیگری نشنیده‌ام و در عین حال می‌دانم خانواده‌های چند نفر از فعالان و روزنامه‌نگاران مقیم خارج از کشور و همین‌طور زندانیان، در این هفته‌ها برای دیدن عزیزانشان از ایران بیرون آمده‌اند و ممنوع‌الخروج نبوده‌اند.
خانواده خود من هم در کل این چهار سال هیچ وقت مشکل ممنوع‌الخروجی نداشته‌اند، حتی وقتی پرونده‌شان در جریان بود (گرچه مدتی پاسپورتشان دست ماموران بود و نمی‌توانستند سفر کنند). در این چهار سال هر کدام دست کم چهار بار و بدون هیچ مشکلی برای دیدن من از ایران بیرون آمده‌اند. آخرین بار مامان و بابا اسفند ۹۱ و جمیله دی ۹۱. بنفشه هم تابستان پیش از ایران بیرون آمده بود و همین دو سه هفته پیش گذرنامه‌اش را بدون هیچ مشکلی تمدید کرده بود.

شرح عکس: این‌جانب بر فراز قله ۵۱۳۷ متری آرارات. به یاد بابا و بنفشه، به یاد کاوه و یاشار، به یاد مالک بساوند هم‌دانشگاهی و همنورد عزیزی که چند سال پیش رفت دارآباد و برنگشت، و به یاد میرحسین موسوی.

یکشنبه ۶ مرداد ۱۳۹۲ ه‍.ش.

درخواست کمک برای یک کار آموزشی/مددکاری در تهران

(لطف می‌کنید اگر این نوشته را دست به دست کنید تا آدم‌های بیشتری ببینند)
قبلا این‌جا درباره خانه آینده نوشته بودم. خانه‌ای در محله‌ای بسیار فقیر در حوالی سرچشمه در تهران (پایین‌تر از میدان بهارستان) که به مردم محل و بیشتر از همه بچه‌ها و زنان کمک می‌کند. در همه زمینه‌ها. از آموزش گرفته تا کار پیدا کردن و حمام درست کردن و وام دادن و خانه جور کردن و ... مامان من هم مددکارشان است و هفته‌ای یکی دو روز آن‌جاست.
جایی که دارند خیلی کوچک است و عملا خیلی از برنامه‌هایشان را به دلیل کوچکی جا نمی‌توانند اجرا کنند. در این حد که مامان تعریف می‌کرد یک اتاق کوچک دارند که کلاس‌هایشان را در آن‌جا برگزار می‌کنند و بعضی وقت‌ها مجبورند همزمان در یک اتاق دو کلاس برگزار کنند.
حالا یک جایی پیدا کرده‌اند که قیمت رهنش ۷۰ میلیون تومن است. خودشان را تا می‌توانسته‌اند تکانده‌اند و توانسته‌اند ۴۰ میلیون تومن جور کنند و الان ۳۰ میلیون تومن لازم دارند. ظاهرا فعلا با همین پول به جای جدید منتقل شده‌اند اما به جای پولی که کم داشته‌اند دارند اجاره می‌دهند که واقعا در میان‌مدت از توانشان خارج است. برای همین می‌خواهند هر چقدر می‌توانند پول پیش بدهند که دیگر اجاره نخواهند بدهند.

شماره حساب: ۳۱۸۴۲۹۸۵۰۶ بانک ملت ولنجک
وبسایت:  www.tavanmandsazan.com

من متاسفانه اطلاع بیشتری ندارم و اگر سوالی دارید باید با خودشان تماس بگیرید. خانم اکبری (خانه آینده): ۳۳۵۵۰۳۹۸

اگر بیرون ایران هستید و می‌خواهید کمک کنید می‌توانید به حساب پی‌پل من بریزید:

bahman.shafa@gmail.com

فقط عاجزانه خواهش می‌کنم اگر خواستید به حساب پی‌پل چیزی بریزید، هیچ جا اسمی از ایران نیاورید. با این‌که کمک خیریه و در ارقام کوچک به ایران مشمول تحریم نیست، پی‌پل کاسه داغ‌تر از آش است و برای جلوگیری از دردسر هر جا اسم ایران ببیند، حساس می شود.

لطف می‌کنید اگر این نوشته را دست به دست کنید تا آدم‌های بیشتری ببینند و این پول زودتر جور شود.