دوشنبه ۳۰ ژانویهٔ ۲۰۱۲

در ستایش امرالله خان و قامت بلندش



امرالله خان، پدر مهسا و مهدخت و سیاوش، چند ساعت قبل مرد. ضربه را همان یک سال و چند ماه پیش خوردم که شنیدم سرطان گرفته. اول دل‌درد و بعد غده‌ای در شکم و بعد غده‌ای در سر و چند ماه شیمی‌درمانی و همه این کوفت و زهرمارها و حالا هم دیگر نیست.
همه آدم‌ها خاصند و امرالله خان، یا آن‌طور که همسر و بچه‌هایش صدایش می‌کردند «امری»، هم بود. از تبار خان‌های فارس، با قد بلند و چهارشانه و سبیل و موهای پرپشت. شاید خوشحالم که از وقتی مریض شد ندیدمش و تصویر همیشگی‌ام ازش همان قد راست و سبیل‌های سیاه است.
خیلی دوستش داشتم. با این‌که دخترهایش که دوستانم بودند قبل از من از ایران رفته بودند اما هم قبل از آمدنم به لندن و هم بعدتر هر وقت به ایران می‌رفتم حتماً سری به امرالله خان و مهوش خانم می‌زدم. دوستشان داشتم و آن‌ها هم دوستم داشتند.
دارم چرت و پرت می‌نویسم. آن چیزی را که توی دلم است، نمی‌توانم بنویسم. آن بی‌شیله‌پیلگی‌اش که اصل اصل حرفش را بی‌پرده‌پوشی می‌زد. آن صدایش که در بحث بالا می‌رفت، چشم‌هایش که بسته میشد و با قطعیت مخصوص جوان‌های دهه پنجاه برایت استدلال می‌کرد.
یک بار وسط یک دعوا به مهسا گفته بود این کار که تو کردی یا این وضعی که تو داری، «اوج انحطاط بشری» است. واقعاً همین جمله را گفته بود و هنوز تکه‌کلام ماست. به قول مهسا هر چیزی که ازش می‌پرسیدی می‌گفت این ۴ حالت دارد، یا ۳ حالت دارد، یا ۶ حالت دارد. چشمش را می‌بست (حتی جلوی وب‌کم) و شروع می‌کرد شمردن حالت‌ها. و همیشه هم دقیقاً همان تعداد که از اول گفته بود، حالت داشت.
می‌سوزم. همیشه امیدوار بود. که اوضاع خوب می‌شود و ما باز دور هم جمع می‌شویم. من هم می‌دانستم و می‌دانم که می‌شویم. ولی فکر می‌کردم امرالله خان هم هست.

جمعه ۱۳ ژانویهٔ ۲۰۱۲

پاسخ‌های خواندنی آیت‌الله منتظری به سوال‌های پسرش


سعید، پسر آیت‌الله منتظری، جزوه‌ای حدوداً ۲۰۰ صفحه‌ای منتشر کرده که پاسخ‌های پدرش به سوال‌های اوست. من این جزوه را با ولع خواندم و کلی نکته تازه برایم داشت. به ویژه در مورد نقش احمد خمینی و ری‌شهری در شرایط سیاسی سال‌های آخر زندگی و بعد از فوت آیت‌الله خمینی و همین‌طور برخوردهای رهبر فعلی.

دانلود کتاب «انتقاد از خود» از وب‌سایت آیت‌الله منتظری
دانلود کتاب «انتقاد از خود» (لینک جایگزین)


من کتاب خاطرات آقای منتظری را کامل نخوانده‌ام، اما فکر می‌کنم حتی اگر آن را هم خوانده باشید باز این جزوه نکته‌های تازه‌ای دارد. چون آن کتاب هم به گفته خود آقای منتظری ناتمام بود و قرار بود کامل شود که با غارت دفتر، ممکن نشد (اسمش هم هست «بخشی از خاطرات»)، و هم این‌که بخشی از بحث‌ها مربوط به زمان بعد از تدوین خاطرات است.

دانلود کتاب خاطرات آیت‌الله منتظری از وب‌سایت خود او
دانلود کتاب خاطرات آیت‌الله منتظری (لینک جایگزین)

یک نکته خیلی جالب این جزوه برای من، رابطه آدم‌های جمهوری اسلامی در دهه اول بود. آدم‌هایی که من همه‌شان را در چارچوب سیاسی بعد از آیت‌الله خمینی دیده‌ام و می‌شناسم. چارچوبی که کاملاً متفاوت با دهه اول بعد از انقلاب است.

آقای منتظری این سوال‌ها را در سال ۱۳۸۵ جواب داده و در اسفند ۱۳۸۷ دوباره خوانده و تایید کرده است. ظاهراً اختیار زمان انتشارشان را به پسرش داده بوده که او هم در دومین سالگرد فوت آقای منتظری این کار را کرده.

محورهای سوال‌ها این‌هاست:
۱. دفاع آقای منتظری از کتاب «شهید جاوید» در دهه ۴۰ و عقیده‌اش در مورد بحث ولایت
۲. دفاعش از شکل مطلقه ولایت فقیه در دهه اول انقلاب
۳. نظرش در مورد ماجرای مک‌فارلین و کلاً رابطه با آمریکا
۴. عدم مخالفت جدی در زمان برخورد با آیت‌الله شریعتمداری و آذری قمی و صادق روحانی
۵. مسئله سیدمهدی هاشمی
۶. مخالفت شدید با وضعیت زندان‌ها و در عین حال دوستی با مسئولان قضایی وقت (اصلاح‌طلبان آینده) - کوتاهی در انتخاب قضات
۷. انتقادی از دفتر خود ندارید؟
۸. درباره ادامه و پایان جنگ
۹. الف. نظر فعلیش درباره آیت‌الله خمینی
     ب. دلیل مخالفت با رهبر فعلی در حالی که خودتان زمینه پیشرفتش در جمهوری اسلامی را فراهم کردید
۱۰. قبول دارید در دوره اصلاحات تندروی کردید؟
۱۱. اعتراض به مرجعیت رهبر فعلی و اعتراض نکردن به دیگرانی که مرجع شده‌اند
۱۲. چرا در کتاب خاطرات از دفتر خود کمتر انتقاد کرده‌اید؟
۱۳. قبول دارید که زیاد اهل مشورت نیستید؟
۱۴. اشتباهات اساسی شما چه بوده؟

مرتبط:

گزیده‌ای ۸ دقیقه‌ای که من از سخنرانی ۱۳ رجب آقای منتظری انتخاب کرده‌ام (فیلم در یوتیوب - فایل تصویری ۲۹ مگابایتی - فایل صوتی ۷ مگابایتی)
سخنرانی ۱۳ رجب ۷۶ آقای منتظری (فیلم در یوتیوب - فایل صوتی ۵ مگابایتی)

جمعه ۳۰ دسامبر ۲۰۱۱

معرفی کتاب اینترنتی:‌ عروسک‌ساز


رضا شکراللهی همت کرده و قصد دارد برای مقابله با سانسور کتاب‌های داستانی در ایران، بعضی از کتاب‌هایی را که از ارشاد مجوز نگرفته‌اند در قالب «رمان ملکوت» (به یاد بهرام صادقی) منتشر کند. او گفته از میان کتاب‌های توقیف‌شده‌ای که نویسنده‌ها برایش بفرستند، تعدادی را (لابد به قضاوت خودش در مورد کیفیتشان) با صفحه‌بندی مناسب وب در قالب پی‌دی‌اف منتشر می‌کند. آخر هر کتاب هم شماره حساب نویسنده را می‌نویسد برای «حمایت از ادبیات آزاد و واریز داوطلبانه حق تالیف».

اولین کتابی که منتشر کرده‌، عروسک‌ساز نوشته مریم صابری است. من این کتاب را خواندم و دوست داشتم. راوی داستان یک دختر ۱۶ ساله است که یک سالی است مادر و پدرش مرده‌اند و با برادر بزرگ‌ترش زندگی می‌کند. من هیچ نوع تخصص نقد ادبی یا فهمی بیش از یک مخاطب عادی از داستان ندارم. همین‌قدر می‌فهمم که برایم دیدن دنیا از چشم یک دختر ۱۶ ساله خیلی جالب بود. زبان داستان هم شسته و رفته بود و اذیت نمی‌کرد. راحت خوانده می‌شد.

حجمش هم زیاد نیست. نه حجم فایل و نه حجم (یا طول؟) کتاب. حدود ۱ مگابایت و ۲۰۰ صفحه با حاشیه مناسب در هر صفحه که خواندنش عملاً دو سه ساعت بیشتر زمان نمی‌برد. بخصوص اگر کیندلی، تبلتی چیزی داشته باشید که خواندن پی‌دی‌اف رویش ساده‌تر هم باشد.

رضا شکراللهی نوشته «عروسک‌یاز» اولین داستان مریم صابری ۲۷ ساله است و او از دو سال دوندگی به دنبال مجوز خسته و رنجور است. ببینیم این تجربه می‌تواند امیدی هم به خانم صابری و هم به بقیه نویسنده‌ها بدهد که اگر کارشان خوب باشد، بالاخره راهی برای دیدنش پیدا خواهد شد، یا نه. ضمناً من زحمت ریختن حق تالیف را به پدرم خواهم داد.

جمعه ۲۳ دسامبر ۲۰۱۱

سخنرانی ۱۳ رجب ۷۶ آقای منتظری



سخنرانی ۱۳ رجب (آبان ۱۳۷۶) آقای منتظری را بارها گوش داده‌ام. کل سخنرانی درباره ولایت فقیه و در انتقاد از شیوه رهبری رهبر آن زمان (و فعلی) جمهوری اسلامی است. چند دقیقه آخرش به مرجعیت او هم اعتراض می‌کند. این همان سخنرانی‌ای است که بعدش بسیجی‌ها ریختند حسینیه و بیت آقای منتظری را تقریباً تخریب کردند. گویا قصد داشته‌اند سر خودش هم بلایی بیاورند که به هر صورت نشد. اما آقای منتظری بعد از آن ماجرا حصر خانگی شد و تا حدود ۵ سال در حصر ماند. دیدم که فیلم کامل سخنرانی ۱۳ رجب را (که قبلاً تکه‌تکه بود) پشت سر هم در یوتیوب گذاشته‌اند. من هم به بهانه دومین سالگرد مرگ آقای منتظری، و برای کسانی که احیاناً وقت یا حوصله گوش کردن کل آن سخنرانی را ندارند، یک گزیده حدوداً ۸ دقیقه‌ای ازش بریدم. البته که پیشنهاد می‌کنم کلش را ببینید یا گوش کنید. جدا از حرف‌هایش که شنیدنی است، لحن حرف زدنش هم جوری است که آدم خسته نمی‌شود که هیچ، کلی هم کیف می‌کند:

سخنرانی ۱۳ رجب ۷۶ آقای منتظری (فیلم در یوتیوب - فایل صوتی ۵ مگابایتی)

گزیده ۸ دقیقه‌ای سخنرانی ۱۳ رجب آقای منتظری (فیلم در یوتیوب - فایل تصویری ۲۹ مگابایتی - فایل صوتی ۷ مگابایتی)

جمعه ۱۶ دسامبر ۲۰۱۱

ترانه «آی میدان» برای میدان التحریر - با زیرنویس فارسی

چند روز پیش کلیپی دیدم به اسم «یا... یا المیدان» یا همان «آهای... آی میدان» که دو خواننده مصری برای میدان التحریر قاهره خوانده‌اند. هم موسیقی‌اش دلنشین بود و هم متنش خیلی زیبا و تاثیرگذار. دیروز دیدم که گروهی به نام شفق، این آهنگ را زیرنویس فارسی کرده‌اند و در یوتیوب گذاشته‌اند. پیشنهاد می‌کنم حتما گوش کنید و ببینید. چهره‌های مصمم و در عین حال مهربان و همدل خواننده‌ها و نوازنده‌ها واقعاً دیدنی است.

متن ترانه را که می‌خواندم می‌دیدم چقدر چقدر چقدر شبیهیم. و چقدر آنها را ندیده‌ایم و نشناخته‌ایم. تا قبل از این یک سال تحقیرشان می‌کردیم، مدتی حسرت وضعیتشان را خوردیم (اگر حسودی نکرده باشیم) و حالا هم شروع کرده‌ایم به منفی‌بافی که دیدید شما هم خیلی به جایی نرسیدید.

این آهنگ در واقع اجرای مشترک گروه کایروکی (کایرو = قاهره) و عایده ایوبی است. عایده ایوبی خانم چهل و چند ساله‌ای است که گویا در دهه ۹۰ خیلی در مصر محبوب بوده، اما از بیش از ده سال پیش خوانندگی را کنار گذاشته بوده. اخیراً با یک آلبوم (۳ آهنگه) دوباره برگشته و حالا هم که دو آهنگ برای انقلاب مصر خوانده.

گویا این روزها سرعت اینترنت در ایران به شدت پایین آمده و با توجه به از کار افتادن خیلی از وی‌پی‌ان‌ها احتمالاً دیدن ویدئو در یوتیوب از قبل هم سخت‌تر است. برای همین من متن فارسی و عربی و فایل صوتی‌اش را (که طبعاً به عربی است) این‌جا می‌گذارم. اما اگر می‌توانید کلیپ را هم ببینید.

کلیپ «آی میدان» با زیرنویس فارسی

فایل کلیپ تصویری برای دانلود (۱۶ مگابایت)

فایل صوتی

ترجمه فارسی متن ترانه:


آهای، آی «میدان» (میدان التحریر)
این همه وقت کجا بودی؟

در تو سرودیم، در تو فرسودیم
با هراسمان جنگیدیم، و نیایش کردیم
متحد می‌مانیم، شب و روز
و با تو هیچ چیز غیرممکن نیست
ندای آزادی، ما را به هم می‌پیوندد
زندگی‌مان سرانجام معنایی پیدا کرده است
بازگشتی نیست: صدای ما شنیده شده است
و رویا دیگر ممنوع نیست.

آهای، آی «میدان»
این همه وقت کجا بودی؟

دیوار را فرو ریختی و روشنایی آوردی
و ملتی از هم گسسته را در خود جمع کردی
از نو زاده شده‌ایم، و رویایی سرکش هم زاده شده
برخاستیم به اعتراض، با نیت‌هایی پاک
گرچه گاهی کژی‌هایی هم بود
میهن و فرزندانمان راحفظ می‌کنیم
و جوانان بر خاک افتاده‌مان را هرگز از یاد نمی‌بریم

آهای، آی «میدان»
این همه وقت کجا بودی؟

با تو «حس» کردیم، و با تو «آغاز» شدیم
دیگر فاصله‌ای نیست، منعی نیست
با این دست‌ها زندگیمان را دگرگون می‌کنیم
تو راه را نشان دادی، و بقیه‌اش بر عهده خود ماست
گاه می‌ترسم که رنگ ببازی
که ترکت کنیم، و رویایمان بمیرد
بار دیگر تاریخمان را گم کنیم
و تو بشوی قصه‌ای از قصه‌هایمان

آهای، آی «میدان»
این همه وقت کجا بودی؟

میدانی از مردم، از هر گروه
برخی بی‌تفاوت، و برخی دلاور
برخی عاشق، و برخی پر جنب و جوش
برخی شلوغ، و برخی ساکت
دور هم جمع می‌شویم و چای می‌نوشیم،
حال که طعم آزادی را چشیده‌ایم
دنیا را به شنیدن صدایمان وا داشتی
و همسایه‌ها را متحد کردی

آهای، آی «میدان»
این همه وقت کجا بودی؟

رویای ما، قدرت ماست
همبستگی ما، سلاح ما
میدانی که حق را می‌گوید
و همواره به ظالم، «نه» می‌گوید
میدانی مانند موج
بعضی تن به آن می‌زنند، و بعضی کشیده می‌شوند
آنان که بیرون بودند، می‌گفتند «هرج و مرج»
اما کار ما در تاریخ ثبت شد

آهای، آی «میدان»
این همه وقت کجا بودی؟



متن عربی:



يا يالميدان.. كنت فين من زمان..

معاك غنينا ومعاك شقينا وحاربنا خوفنا ودعينا..
ايد واحدة نهار وليل.. ومفيش معاك شيء مستحيل..
صوت الحرية بيجمعنا.. خلاص حياتنا بقى ليها معنى..
مفيش رجوع.. صوتنا مسموع والحلم خلاص مبقاش ممنوع..

يا يالميدان.. كنت فين من زمان..

هديت السور.. نورت النور.. لميت حواليك شعب مكسور..
اتولدنا من جديد واتولد الحلم العنيد..
بنختلف والنية صافية.. أوقات الصورة مكانتش واضحة..
هنصون بلدنا وولاد ولادنا.. حق اللي راحوا من شبابنا..

يا يالميدان.. كنت فين من زمان..

معاك حسينا وابتدينا بعد ما بعدنا وانتهينا..
لازم بإيدينا نغير نفسينا.. اديتنا كتير والباقي علينا..
ساعات باخاف تبقى ذكرى نبعد عنك تموت الفكرة..
نرجع تاني ننسى اللي فات.. نحكي عنك في الحكايات..

يا يالميدان.. كنت فين من زمان..

ميدان مليان أنواع.. اللي بايع والشجاع..
فيه اللي حابب واللي راكب.. واللي بيزعق واللي ساكت..
نتجمع نشرب الشاي.. والحق عرفنا بنجيبه إزاي..
خليت العالم يسمعوا.. والجيران يتجمعوا..

يا يالميدان.. كنت فين من زمان..

فكرتنا هي قوتنا وسلاحنا في وحدتنا..
ميدان بيقول الحق.. بيقول للظالم دايما لأ..
ميدان زي الموجة.. ناس راكبة وناس مشدودة..
ناس برة بيقولوا دي هوجة.. والأعمال مكتوبة..

جمعه ۹ دسامبر ۲۰۱۱

جواب چامسکی و تونی بن به سوال «چه باید کرد؟»

چند روز پیش نوام چامسکی در دانشگاهی سخنرانی داشت. موضوع سخنرانی‌اش افول دموکراسی در آمریکا بود. به جزئیات حرف‌ها و استدلال‌هایش کاری ندارم. آخر سخنرانی یکی از دانشجوها ازش پرسید اگر بخواهیم جامعه و نظام حکومتی‌مان را از اینی که هست عادلانه‌تر کنیم چه کار باید بکنیم؟ چامسکی هم با همان لحن همیشگی‌اش (که انگار زیر لب حرف می‌زند، صدایش در هیچ حالتی بالا یا پایین نمی‌رود و همه چیز را خیلی بدیهی می‌بیند) گفت (نقل به مضمون):
همان کاری که همه در طول تاریخ برای تغییر کرده‌اند: سازماندهی و آموزش*. همه تغییرهای تاریخ همین‌جوری ایجاد شده‌اند. در کم‌تر زمانی در تاریخ، این‌قدر فرصت و امکان برای تغییر وجود داشته. آن چیزی که کم داریم، فرصت و امکانات نیست، اراده است.
چند ماه پیش هم تونی بن (از قدیمی‌ترین، مشهورترین و خوشنام‌ترین سیاستمداران بریتانیایی که قبلا این‌جا درباره‌اش نوشته‌ام**) در یکی از سخنرانی‌هایش و باز هم در جواب سوال یکی از جوان‌های جمع که پرسید «چه کنیم؟» گفت (باز هم نقل به مضمون):
اولویت قطعی وجود ندارد. هر کدامتان بگردید ببینید چه کاری که نفع عمومی دارد، بیشتر از همه راضی‌تان می‌کند، و جدی و تا حد امکان تمام‌وقت به همان بچسبید. من و امثال من هم حمایتتان می‌کنیم. اگر هر کسی کاری را که به نظر خودش از همه مهم‌تر است کم‌کم همه چیز تغییر می‌کند. همان‌طور که در همه این سال‌ها (و منظورش چندین دهه اخیر بود) همین اتفاق افتاده.
نوام چامسکی و تونی بن بالای ۸۰ سال دارند. تقریبا تمام عمرشان را در حال مبارزه برای چیزی که قبولش دارند بوده‌اند. هر دوشان به نوعی مصداق توصیه‌ای هستند که می‌کنند. این را تاکید کردم که بگویم اینها قاعدتا بارها با این سوال روبرو شده‌اند و با توجه به تعهدی که دارند خوب به جوابش فکر کرده‌اند و این حرفها را به نوعی می‌شود چکیده و نتیجه بیشتر از شصت سال زندگی فکری و سیاسی هر کدامشان دانست. برای همین ارزشش را دارد که جدی بگیریمشان.

* یا به زبان او Organize and Educate
** چند هفته پیش عنایت فانی در برنامه «به عبارت دیگر» با تونی بن مصاحبه کرد. آن را هم پیشنهاد می‌کنم. کاملا به این بحث مربوط است.

دوشنبه ۵ دسامبر ۲۰۱۱

موسیقی عزا (منتخبی از دهه ۶۰)


بیرون بودن از ایران هیچ خوبی‌ای که نداشته باشد این خوبی را دارد که در روزهای عزاداری و بخصوص دهه اول محرم از دست صدا و نوحه‌های مداح‌های جدید راحتی. چند تا از موسیقی‌های عزاداری را که دوستشان دارم و به نظرم هم ملودی زیبایی دارند و شعرهای خوبی، این‌جا می‌گذارم. همه این‌ها (جز یکی از نوحه‌های فخری) در دهه ۶۰ تولید و اجرا شده‌اند و احتمالاً حس من بهشان به این مسئله بی‌ربط نیست.

من غلام کویتی‌پور را دوست دارم. همین جا هم چند بار نوشته‌ام که از بچگی دوستش داشتم، ولی چند سال پیش منصور ضابطیان در ضمیمه آخر هفته روزنامه حیات‌نو با او گفتگو کرد و ازش پرسید خواننده مورد علاقه‌اش کیست؟ او هم در کمال تعجب من گفت «فرهاد» و گفت هیچ کس را ندیده که مثل فرهاد موسیقی را خوب بشناسد و در انتخاب ترانه این‌قدر دقت کند و این‌قدر با حس بخواند. بعد ضابطیان پرسید موسیقی خارجی هم گوش می‌کند که گفت بله و گروه مورد علاقه‌اش هم «پینک فلوید» است. خب اگر از من هم این دو سوال را می‌پرسیدند همین جواب‌ها را می‌دادم. یعنی طبیعی بود که بعد خواندن آن مصاحبه، بیشتر دوستش داشته باشم.



عمه بابایم کجاست؟ (غلام کویتی‌پور)
بر لب دریا لب دریادلان خشکیده است (غلام کویتی‌پور)
به کربلا آب روان قیمت جان شد (غلام کویتی‌پور)

بچه که بودیم فکر می‌کردیم کویتی‌پور و حسین فخری برادرند و به فخری می‌گفتیم «کویتی‌پور کوچیکه». این ویدئو را هم دیروز دیدم. اولی نوحه‌خوانی حسین فخری است در حسینیه‌ای در خرمشهر در شب عاشورای پارسال. اگر مثل من سینه‌زنی خوزستانی دوست دارید، این اصل جنس است. دومی هم یکی از معروف‌ترین نوحه‌های فخری است که من هم خیلی دوستش دارم. کلا به قول یکی از بچه‌ها این حسین فخری جاهایی صدایش را می‌برد بالا که دارد به بیداد فریاد می‌کند نه جایی که درباره خنجر و دشنه و گلوی پاره می‌گوید.

نوحه حسین فخری در شب عاشورای ۸۹ در خرمشهر
خواهر من (حسین فخری)

این قطعه هم سرنوشت دوگانه‌ای دارد. به نظر می‌رسد مولوی شعر را برای شهدای عاشورا سروده، اما هوشنگ کامکار در زمان ساختن قطعه (دهه ۶۰) بیشتر حواسش به جوانانی بوده که در جبهه‌های خوزستان با عراق می‌جنگیده‌اند:

کجایید ای شهیدان خدایی (شاعر: مولوی، آهنکساز: هوشنگ کامکار، خواننده: بیژن کامکار)

و عزاداری‌های ما در بیست و چند سال اخیر عموماً همراه بوده با «نی‌نوا»ی حسین علیزاده. گرچه خود علیزاده در مصاحبه‌ای گفته که با وجود فضای عزادارانه قطعه و نامش که نام صحرایی است که واقعه عاشورا در آن اتفاق افتاده، این قطعه را برای مناسبت مذهبی خاصی ننوشته و نی‌نوا صرفا قطعه‌ای است برای ساز «نی» در دستگاه «نوا». یادم نمی‌آید که هیچ قطعه موسیقی تاثیری را روی من داشته باشد که نی‌نوا داشته.

نی‌نوا (حسین علیزاده)

یکشنبه ۴ دسامبر ۲۰۱۱

رضا شهابی، عضو سندیکای شرکت واحد، ۱۹ ماه بلاتکلیف و در اعتصاب غذا



رضا شهابی از اعضای سندیکای کارکنان شرکت واحد اتوبوس‌رانی تهران و حومه است. او را حدود ۱۹ ماه پیش بازداشت کرده‌اند. هنوز حکمی برایش صادر نشده و کل این ۱۹ ماه را در زندان اوین در بازداشت موقت بوده. از آخرین بازجویی‌اش حدود یک سال و نیم و از آخرین جلسه دادرسی دادگاهش حدود ۵ ماه می‌گذرد.

خانواده‌اش می‌گویند: «رضا اکنون ناراحتی و نارسایی در کبد و کلیه دارد و ۴ مهره کمرش ضایع شده و اکنون نیمه چپ بدنش بی‌حس شده است و مطابق هشدار پزشکان احتمال فلج شدن او وجود دارد و تا کنون چندین بار اورژانسی به بیمارستان منتقل شده است.»

محمد حیدری، که چند هفته زندانی بود و چند هفته پیش آزاد شد، دو روز با رضا شهابی هم‌بند بوده. محمد نامه‌ای به دادستان تهران نوشته و از او خواسته برود اوین و با شهابی حرف بزند.

هم محمد در نامه‌اش نوشته و هم در بیانیه اعلام تشکیل کمیته آمده است که خانواده شهابی مشکلات اقتصادی دارند و مهم‌ترین دغدغه شهابی در زندان هم وضعیت خانواده‌اش است. بخصوص وضعیت سکونت خانواده‌اش که مستاجرند و احتمالاً منبع درآمد دیگری ندارند.

خانواده شهابی «کمیته‌ دفاع از رضا شهابی» تشکیل داده‌اند. اول متن اعلامیه تشکیل این کمیته را می‌گذارم و بعد هم نامه محمد حیدری به دادستان تهران.

اعلام تشکیل «کمیته دفاع از رضا شهابی»

رونوشت به کارگران، تشکل‌های کارگری، رسانه‌ها و مسئولان قضایی

کارگران، مردم و وجدان‌های بیدار!
رضا شهابی کارگر و عضو هیأت‌مدیره سندیکای کارگران شرکت واحد از تاریخ ۲۲ خرداد ۱۳۸۹ به مدت ۱۹ ماه است که به دلیل دفاع از حقوق و مطالبات خود و کارگران در زندان اوین تهران، دربند است.
رضا اکنون ناراحتی و نارسایی در کبد و کلیه دارد و ۴ مهره‌ کمرش ضایع شده و اکنون نیمه چپ بدنش بی‌حس شده است و مطابق هشدار پزشکان احتمال فلج شدن او وجود دارد و تا کنون چندین بار اورژانسی به بیمارستان منتقل شده است.
در این مدت ۱۹ ماهه، اعضای خانواده و فرزندان رضا در بدترین شرایط روحی، جسمی و اقتصادی به سر برده‌اند. ما بارها به مقامات قضایی و نیز مسئولین مختلف مراجعه و نامه‌نگاری کرده‌ایم اما رضا تا کنون آزاد نشده است و هم‌چنان بلاتکلیف است و جانش نیز در خطر است. رضا در اعتراض به این وضعیت از یکم آذر ماه دست به اعتصاب غذا زده است. ما تمام تلاش خود را کرده‌ایم تا این کارگر زندانی آزاد شود، اما اکنون و پس از ۱۹ ماه کماکان در شرایط وخیم جسمی در زندان است.
رضا باور داشته و دارد که کارگران تنها باید به حمایت‌های کارگران اتکا کنند و همواره در این راه تلاش نموده است. ما اعضای خانواده رضا شهابی نیز در حمایت از رضا و باورهایش دست کمک و یاری به سوی کارگران و تشکل‌های کارگری دراز می‌کنیم و از همگان می‌خواهیم برای آزادی بی قید و شرط و فوری رضا شهابی تلاش نمایند.
بدین وسیله ما تشکیل «کمیته دفاع از رضا شهابی» را اعلام می‌کنیم و از کسانی که مایل‌اند عضو این کمیته شوند یا افرادی که مایل به حمایت از آن هستند می‌خواهیم که با نشانی‌های زیر تماس بگیرند.

k.d.shahabi@gmail.com
k-d-shahabi.blogspot.com

کمیته‌ دفاع از رضا شهابی - ۱۲ آذر ماه ۱۳۹۰
شیرین شهابی، محمد امین شهابی، ربابه رضایی، مریم قاسملو، نادر نادری، حمید رضایی، زهرا شهابی، بهمن شهابی، مهدی شهابی، عسگر شهابی، قاسم شهابی.

نامه محمد حیدری به دادستان تهران

بسم الله الرحمن الرحیم
دادستان محترم تهران، جناب آقای عباس جعفری دولت‌آبادی
با سلام و آرزوی توفیق برای شما در کمک به اجرای عدالت؛

لابد خبر اعتصاب غذای آقای رضا شهابی در زندان اوین را شنیده‌اید. در حدود یک ماه پیش که گذر اینجانب به سالن ۸ بند ۲۰۹ زندان اوین افتاد، با این مرد شریف آشنا شدم. آشنایی ما دو روز بیشتر طول نکشید؛ ولیکن در همان فرصت کم داستان ستمی را که بر ایشان رفته است، دقیق شنیدم. می‌دانم که نامه‌ای خطاب به شما در تاریخ یکم آبان‌ماه گذشته نوشت و قرار بود همان نامه را روز هشتم آبان هم خطاب به رییس قوه‌قضائیه ارسال کند. اما نمی‌دانم که این نامه‌ها به دست شما رسیده است یا نه؟ می‌توان وضعیت روحی مردی را که خود را بی‌گناه می‌داند و ماه‌ها (اکنون ۱۸ ماه) است بصورت بلاتکلیف در حالت بازداشت موقت نگهداری می‌شود درک کرد. شاید دیگر امیدی به اجرای عدالت در دلش نمانده باشد.

جناب آقای دولت‌آبادی،
آقای رضا شهابی خواستار تعیین تکلیف خویش است. در همان نامه که به شما هم ارسال کرده بود، ابتدا وضعیت خانواده عزیزش را یادآور شده بود. راننده اتوبوس شرکت واحد که در تهران مستاجر است و پدر و مادر پیرش نیز در اطراف شهر کوچک شبستر زندگی می‌کنند بیش از هر چیز نگران وضعیت معاش و زندگی خانواده محترمش بود. این بلاتکلیفی چند ماهه منجر شده است که نتواند درباره محل سکونت و نحوه زندگی عزیزانش تصمیمی بگیرد. در آن نامه ارسالی به شما وضعیت دوران بازپرسی‌اش را هم شرح کرده بود. این‌که در یکی از روزهای خرداد ماه ۱۳۸۹ در حالی که پشت اتوبوس شهری در حال رانندگی بوده متوقف شده و از همان‌جا به زندان انتقال یافته است. آقا رضا برای شما نوشته که در اواخر تیرماه ۱۳۸۹ و با پایان بازجویی‌اش تهدید به اعدام شده و به دلیل فشار ناشی از این تهدیدها مدتی حافظه‌اش نیز دچار مشکل شده است. می‌گفت این وضعیت را برای مسئولان زندان اوین نیز شرح داده است. به گفته او، بازپرس محترم بسیاری از اتهامات وارد بر او از جمله اتهام ارتباط با گروه‌های معاند را کاملا بی‌اساس دانسته بود.

جناب آقای جعفری دولت آبادی
تصور کنید که از تیرماه ۱۳۸۹ تاکنون و با وجود اتمام بازجویی‌ها؛ او بلاتکلیف در بند۲۰۹ زندان اوین رها شده است. بیایید لحظاتی وضعیت او را تجسم کنید. آن روزها که من در خدمت آقای رضا شهابی بودم ۵ ماه از تشکیل آخرین جلسه دادرسی در دادگاه هم سپری شده بود و هنوز بدون تعیین تکلیف در بازداشت موقت بسر می‌برد. آقا رضا در همان نامه‌اش به شما نسبت به اطاله دادرسی و همچنین وضعیت نگهداری‌اش در زندان که بدون ملاقات خصوصی با خانواده‌اش سپری شده بود، اعتراض داشت. امروز نیز می‌دانم که خواسته او تعیین تکلیف نهایی پرونده‌اش است. آیا این خواسته قانونی او قابل اجرا نیست؟ فرض کنید که نهایتاً دادگاه، آقای شهابی را تبرئه کند. به هر حال تا پیش از تشکیل دادگاه این احتمال هم وجود دارد! در آن صورت مسئول این ۱۸ ماهی که در بازداشت موقت بوده است چه کسی خواهد بود؟ و آیا همین که ۱۸ ماه در بازداشت موقت باقی مانده است علتی نخواهد شد که خدای نکرده حتی اگر شواهدی برای محکوم کردن او نبود، برای جلوگیری از ایجاد مشکل در نگهداری ۱۸ ماهه اش در زندان، او را محکوم کنند؟

دادستان محترم تهران
آقا رضا می‌گفت که در تمام این ماه‌ها با شما ملاقاتی نداشته است. آیا لازم نمی‌دانید که برای شنیدن سخنان او به زندان بروید و یا او را به دفتر خود فرا خوانید؟ شهابی اکنون روزهاست که در اعتصاب غذا است. ماه‌ها پیش برادر همراه و همفکر ما، شهید هدی صابر نیز اعتصاب غذایی کرد که نهایتاً منجر به فاجعه بزرگی شد. اگر در همان زمان به دیدار او می‌رفتید آیا او اکنون در میان ما نبود؟ اینجانب به عنوان یکی از دوستان رضا شهابی و به عنوان یک روزنامه‌نگار که وظیفه‌اش رساندن اخبار و آگاهی به گوش مردم و مسئولین است و همچنین به‌عنوان یک شهروند از شما می‌خواهم که تا دیر نشده و تا فاجعه دیگری به‌وقوع نپیوسته، به خواسته حق و قانونی رضا شهابی توجه کنید و همچنین درخواست دوستانش را که از او می‌خواهند اعتصاب غذایش را پایان دهد و سلامتی‌اش را حفظ کند به گوش او برسانید.
از توجه شما سپاسگذارم

محمد حیدری
روزنامه نگار

شنبه ۳ دسامبر ۲۰۱۱

نامه سیزدهم محمد نوری‌زاد به رهبر و ورود به بحث دهه ۶۰


نوری‌زاد دیروز سیزدهمین نامه‌اش خطاب به رهبر جمهوری اسلامی را منتشر کرد (نسخه متنی - نسخه پی‌دی‌اف). او در این نامه وضعیت ایران بعد از انقلاب را به وضعیت عاشورا تشبیه کرده. مردم را حسین (ع) و یارانش گرفته، و حاکمان جمهوری اسلامی را اهل کوفه، که قبل از انقلاب کلی وعده دادند و بعد از انقلاب زیرش زدند.

به نظرم نوری‌زاد در نامه‌های اخیرش کم‌کم وارد حوزه‌هایی می‌شود که در این سال‌ها (و حتی در این دو سال و نیم) کم‌تر کسی از دلبستگان پیشین نظام وارد آن شده. در نامه دوازدهمش اشاره‌هایی نه چندان مستقیم به دهه شصت داشت، اما در این نامه مستقیما اتفاق‌های اول انقلاب و شخص آیت‌الله خمینی را نقد می‌کند. مثلاً این‌جایش را بخوانید که درباره اولین روزهای بعد از پیروزی انقلاب ۵۷ است:
و ما اما، همین که براسب مراد جا گرفتیم، بی‌خیالِ پیادگان و از پا درآمدگان، مهمیز زدیم و روی به تاخت بردیم. ناگهان از انبان دارایی‌های خود، یکی از شاگردان و مجاورانِ خود را برکشیدیم و سر و رویش را آراستیم و خنجر و کُلتی به کمرش بستیم و مسلسلی حمایلش کردیم و به جان جامعه‌اش درانداختیم. و او، با همان خنجر و کلت و مسلسل، شروع کرد به باز تعریف انسانیت. اگر در زمان شاه، تکلیف مقصران و خطاکاران از یک دادگاه نیم‌بند بدرمی‌آمد، همو به مردم بهت‌زده ایران و جهان نشان داد که می‌شود بدون محاکمه و وکیل و بدون اعتنا به همان وعده‌های آسمانی، هر بنی‌بشری را  سینه دیوار نهاد و به شکمش خنجر فرو کرد و به سینه‌اش رگبار بست.
روانه کردن جلادی چون خلخالی به جان جامعه، تجلی میزان فهم ما از آسمان خدا بود. و معنای دیگر وعده‌ها وسخنان جاریِ ما و شما بر منبرهایمان. او می‌کشت، به ظاهر برای برقراری اسلام، و در باطن، برای برقراریِ خود ما که بعد از قرن‌ها به نان و نوایی رسیده بودیم. وگرنه اگر ما را بصیرتی بود، گریبان دریدنِ خود خدا را به چشم می‌دیدیم. که فریاد می‌زد: آهای آنانی که هیاهویی به اسم جمهوری اسلامی به راه انداخته‌اید، در اسلام رحمت نیز هست. چرا به محض پیروزی، همانند فاتحان وحشیِ تاریخ، به اعدام و مصادره اموال مردم حریص شده‌اید؟  
یا در ادامه نامه که از عبرت تاریخ می‌نویسد (و من دقیقاً نفهمیدم منظورش کدام روحانی است):
و باز انگشت رنگین تاریخ را می‌بینم که بر پیشانی یک روحانی جلیل‌القدر می‌نشیند و دم گوش آن روحانی می‌گوید: شیخ، تو قرار بود نورافشانی کنی. قرار بود دیگرانی را که سر به اندرون خانه مردم فرو برده‌اند، به جهنم و قانون هشدار دهی. نه این که دو هزار برگ شنود تلفنی دفتر آن فقیه مطرود را پیش امام ببری و علیه آن فقیه عالیقدر سعایت کنی. و هرگز نیز از امام نشنوی: این همه شنود، حرام اندر حرام است.
حتی اگر فرض کنیم که عده زیادی از سیاسیون اصلاح‌طلب همین‌قدر (و یا بیشتر) به سیاست‌های جمهوری اسلامی در دهه ۶۰ و مشخصاً شیوه رهبری آیت‌الله خمینی انتقاد دارند، من یادم نمی‌آید کسی از این گروه از داخل ایران این‌قدر صریح انتقادش را مطرح کرده باشد. شاید پیشروترینشان در این زمینه مصطفی تاج‌زاده باشد که در مقاله مفصل «پدر، مادر، ما باز هم متهیم» که در خرداد ۸۹ منتشر کرد، بخشی از عملکرد خود و همفکرانش در دهه ۶۰ را زیر سوال برد و از سکوت خودشان در برابر محکامه‌های دادگاه انقلاب در اوایل انقلاب انتقاد کرد. گرچه تاج‌زاده همان‌جا می‌نویسد: «بزرگترین خطای ما تعمیم مناسبات سیاسی در عصر "عصمت" به عصر "غیبت" بود»،  اما باز هم به نظرم می‌آید پیش کشیدن مستقیم پای آیت‌الله خمینی به ماجرا از سوی این گروه سابقه نداشته باشد. 

نامه‌های نوری‌زاد (و حتی نوشته‌های تاج‌زاده و مهدی خزعلی) شاید به نظر بعضی‌ها تکرار حرف‌هایی باشد که منتقدان جمهوری اسلامی و ولایت فقیه سال‌هاست که می‌گویند و می‌نویسند. اما در آمدن آنها از زبان این آدم‌ها معنی دیگری می‌دهد. یکی از دوستانم می‌گقت (و مطمئنم که راست می‌گفت) یکی از بستگان نزدیک رهبر جمهوری اسلامی که با شیوه حکومت او مخالف است، نامه‌های نوری‌زاد و یادداشت‌های تاج‌زاده را پرینت می‌کند و در جمع‌های خانوادگی بلند می‌خواند و بحث راه می‌اندازد. و این کاری است که دیگران نمی‌توانند بکنند.

نامه‌های محمد نوری‌زاد به رهبر جمهوری اسلامی:


نامه دوازدهم - جام زهر رهبری (نسخه متنی - نسخه پی‌دی‌اف)
نامه یازدهم + هفت پرسش از سیدمحمد خاتمی (نسخه متنی - نسخه پی‌دی‌اف - فایل صوتی)

نامه دهم - دزدان اطلاعات و دزدان سپاه (نسخه متنی - نسخه پی‌دی‌اف - فایل صوتی)

چهارشنبه ۲۳ نوامبر ۲۰۱۱

باز هم در ستایش فرهاد

امروز برای دوستی نوشتم که یکی از بزرگ‌ترین حسرت‌های زندگیم نرفتن به کنسرت فرهاد است. فکر نمی‌کنم بین آدم‌هایی که از نزدیک نمی‌شناسمشان کسی را بیشتر از فرهاد دوست داشته باشم*. نمی‌دانم این حس از کجا می‌آید؟ از حسی که به شعرها می‌دهد و حتی مشهورترین ترانه‌های خارجی را هم که چندین خواننده معروف خوانده‌اند، با رنگ خودش و همیشه خیلی خوب اجرا می‌کند؟ از جمعه و شبانه و وحدت، و حتی آوار و بعدتر خواب در بیداری و برف که روایت دوره‌شان هستند؟ از رنگ صدایش در میانسالی، یا دسته سیبیلش یا نگاه جدی-مهربان-بی‌تفاوتش؟ در هر صورت سال‌هاست که عاشق فرهادم. تازه که به دانشگاه رفته بودم یکی از برنامه‌هایم (و نه آرزوهایم) این بود که چند سال بعد هر جور شده گیرش بیاورم و راضیش کنم که ازش مستندی بسازم. ارتباطهایی هم پیدا کرده بودم و اصلا هم ناامید نبودم. مردنش در ۵۹ سالگی ضربه سختی بود و دردناک‌ترین نکته مرگش هم این بود که فرهاد که همه سال‌های بعد از انقلاب که سال‌های زیادیش را ممنوع‌الکار بود در ایران ماند و آن‌طور که خودش در یکی از مصاحبه‌هایش می‌گوید دوست نداشت جایی جز ایران زندگی کند، برای درمان بیماری هپاتیت (و آن‌طور که شنیده‌ام به اصرار اطرافیانش) به فرانسه رفت و همان‌جا مرد و بعد در قبرستان Thiais (تیه) در حومه پاریس دفن شد.

امروز که دوباره از حسرتم برای آن دوست نوشتم فکر کردم که کاش دوستان و خانواده‌اش تا می‌توانستند در سال‌های آخر عمرش از او فیلم می‌گرفتند. کاش صدا و تصویرش بیشتر بود. رسیدم پای اینترنت و دیدم یکی از بچه‌ها روی دیوارش در فیس‌بوک فیلم مستندی درباره فرهاد گذاشته که ظاهراً چند سال پیش ساخته شده، ولی من ندیده بودمش. فیلم ساختار خوبی ندارد و جذابیتش برای من چند تکه فیلم و تعداد زیادی عکس از فرهاد بود که من ندیده بودم (که انصافاً خیلی چسبید). فیلم نیم ساعت است و در سه قسمت روی یوتیوب هست (قسمت اول، قسمت دوم، قسمت سوم). این مصاحبه ۱۰ دقیقه‌ای هم که همان زمان سفر به آلمان (۱۹۹۵-۱۳۷۴) انجام شده، دیدنی است (البته اگر مصاحبه‌کننده را نبینید).

و برای چندمین بار پیشنهاد می‌کنم اگر فرهاد دوست دارید، حتما مجموعه آثارش (پنج سی‌دی و یک دفترچه با قاب نارنجی و طراحی عالی) را بخرید. تقریبا هر چه فرهاد خوانده (از آهنگ‌های انگلیسی که در دوره کافه کوچینی می‌خوانده تا اجراهای قدیم و جدید از آهنگ‌های فارسی معروفش و چند آهنگ که در خانه خوانده و ضبط کرده و حتی چند مصاحبه کوتاه با رادیوها) در این مجموعه هست.

قبلاً خیلی از آهنگ‌های فرهاد را این‌جا گذاشته‌ام. (مثلاً مرد تنها،‌ نجوا (گفتنی‌ها کم نیست)، شبانه ۲ (یه شب مهتاب)، کوچ بنفشه‌ها، آینه، گنجشکک اشی‌مشی). این بار اجرایش از Windmills of Your Mind را می‌گذارم که با این‌که خیلی اجراهای خوب و متفاوت دارد، اما اجرای فرهاد کاملاً امضای خودش را دارد و به قول این گزارشگران ورزشی آهنگ را مال خودش کرده و دوباره خوانده (به قول یکی از بچه‌ها فرهاد تنها خواننده ایرانی است که آدم خجالت نمی‌کشد اجراهایش از آهنگ‌های خارجی را برای دوستان خارجی‌اش بگذارد).


خواب در بیداری هم یکی از آثار دوره بعد از انقلابش است. زمانی که دیگر به قول خودش «سیاه‌جامه بود با موی سپید». اصل شعر اگر اشتباه نکنم مال خوان رامون خیمنز (شاعر اسپانیایی و برنده نوبل ادبیات ۱۹۵۶) است که خود فرهاد ترجمه‌اش کرده و با توجه به این‌که فرهاد معمولا در شعر شاعران ایرانی (شفیعی کدکنی و نیما و ابوسعید و اخوان) هم دست می‌برد و تغییرات کوچک اما مهم و هوشمندانه‌ای می‌داد، می‌شود حدس زد که در ترجمه این شعر هم به اصل وفادار نبوده باشد. آهنگش را هم خودش ساخته.


تا صبح می‌توانم درباره فرهاد بنویسم و شما هم توی دلتان فحش

* آقای طالقانی را هم همین‌قدر دوست دارم.

چهارشنبه ۱۶ نوامبر ۲۰۱۱

شعر هستی بر زبانم جاری


بعضی روزها دل آدم تنگ‌تر است. تصف شب به وقت این‌جایی که هستم زنگ زدم به مامان که تولدش را تبریک بگویم. با بابا در خیابان بود. می‌رفت بانک حقوقش را بگیرد. بعد زنگ زدم به خواهر کوچک که اولین سالگرد ازدواجشان را تبریک بگویم. او هم داشت در خیابان سنایی قدم می‌زد. از کلاس آواز برمی‌گشت. گفت هوا آفتابی است. من عاشق پاییزم. و عاشق قدم زدن در خیابان‌های وسط تهران. این را الان که دستم کوتاه است، نمی‌گویم.
کلا این روزها بهانه برای دلتنگی زیاد است. پاییز. دور هم جمع شدن با رفقایی که ۲۰ سال است دوستیم (و چند سال است دور هم نبوده‌ایم). داریوش. سرودهای انقلاب ۵۷ که باز -مثل خیلی وقت‌ها- گیر کرده‌ام رویشان.
اما تصور صبح آبانی آفتابی در خیابان سنایی (یا ایتالیا یا بهار یا ویلا یا کاخ یا وصال) ضربه نهایی بود.

سه‌شنبه ۱۵ نوامبر ۲۰۱۱

سرود انقلابی: ماهی کوچک، راهی دریا




این هم یکی دیگر از سرودهای بچگی‌ها که تا همین چند وقت پیش نمی‌دانستم درباره چیست و متوجه نبودم که چقدر تصویرهای زیبایی دارد. این یکی از سرودهای قداییان است به یاد صمد بهرنگی، قصه‌گوی بچگی‌های ما. معلمی که روستایی‌های آذربایجان دوستش داشتند و در شهریور ۱۳۴۷ در رود ارس غرق شد. این سرود را اعضای سازمان چریک‌های فدایی خلق در روز کارگر اردیبهشت ۵۸ اجرا کرده‌اند:

صمد (فایل صوتی)



شاید مرتبط:
رود
پاییز آمد
پرواز
مجموعه‌ای از سرودهای انقلابی
مجموعه‌ای از سرودهای سبز


متن سرود:

ای تو پیشاهنگ رفتن
در شب سرد زمانه
در ارس چون گل نشانده
گرمی خونت نشانه

ببین صمد
که راه تو
شد ره هر رودخانه
کلام تو
کتاب تو
می‌رود خانه به خانه

ماهی کوچک
در رهت پویا
دل پر از کینه
جان پر از پیکار
تا که بگشاید
راه دریا را
می‌ستیزد با
مرغ ماهی‌خوار
آتشی در دل
شعله‌ها در خون
می‌رود بیدار
می‌رود هوشیار

ای که هر موج ارس را
باشد از خون تو پیغام
ماهیان جویباران
می‌شناسندت به هر نام

ببین صمد

که راه تو
شد ره هر رودخانه
کلام تو
کتاب تو
می‌رود خانه به خانه


قصه‌های تو
راه آزادی
بازتاب رنج
انعکاس کار
ماهی کوچک
راهی دریا
می‌ستیزد با
مرغ ماهی‌خوار
آتشی در دل
شعله‌ها در خون
می‌رود بیدار
می‌رود هوشیار


جمعه ۱۱ نوامبر ۲۰۱۱

گفتگویی قدیمی با احسان یارشاطر


امروز یکی از خوانندگان این‌جا لطف کرد و لینک مصاحبه‌ای قدیمی از احسان یارشاطر را فرستاد.
این مصاحبه را علیزاده طوسی حدود ۷ سال پیش برای رادیو بی‌بی‌سی انجام داده و فایل‌هایش این‌جا هست. یارشاطر در هفت قسمت حدودا ۲۰ دقیقه‌ای داستان زندگیش را تعریف می‌کند.
قبلاً مطلبی درباره احسان یارشاطر نوشته بودم که دوباره این‌جا می‌گذارمش:

درباره احسان یارشاطر؛ از بزرگترین ایرانی‌های زنده



اگر از من بپرسند بزرگترین ایرانی زنده چه کسی است، یکی از اصلی‌ترین گزینه‌هایم، و احتمالاً انتخاب نهایی‌ام، احسان یارشاطر خواهد بود. مدت‌هاست می‌خواهم چیزی درباره یارشاطر بنویسم. برنامه «چهره‌ها»ی هفته پیش تلویزیون فارسی بی‌بی‌سی فارسی و ۱۴ فروردین که تولد ۹۰ سالگی‌اش بود، بهانه شد.

می‌دانم متن طولانی است و احتمالاً خیلی‌ها پایین‌تر از این نخواهند رفت. برای همین شدیداً پیشنهاد می‌کنم این مصاحبه حدوداً یک ساعته با یارشاطر، یا دست کم قسمت اولش، را که سهراب اخوان در سال ۲۰۰۱ انجام داده، ببینید (قسمت اول - قسمت دوم). بیشتر اطلاعات این نوشته هم از همین مصاحبه آمده. فایل این مصاحبه را این‌جا هم گذاشته‌ام: قسمت اول - قسمت دوم.

من خودم تا پنج شش سال پیش یارشاطر را نمی‌شناختم. اسمش را این ور و آن ور شنیده بودم، اما زیاد درباره‌اش نمی‌دانستم. توی این دو سه روز در فیس‌بوک و ریدر دیدم بعضی از دوستانم نوشته‌اند که تا حالا یارشاطر را نمی‌شناخته‌اند و با دیدن برنامه بی‌بی‌سی شیفته‌اش شده‌اند. این نوشته هم برای آن‌هایی که هنوز این آدم را نمی‌شناسند یا می‌خواهند بیشتر بشناسند.

احسان یارشاطر چند روز پیش ۹۰ ساله شد. در رشته ادبیات فارسی در دانشگاه تهران و دانشگاهی در لندن درس خوانده و بعد از گرفتن دکترایش آمده ایران و شده استاد دانشکده ادبیات دانشگاه تهران. به گفته خودش استادی دانشگاه یک شغل تمام وقت است و بیشتری‌ها به همین کار اکتفا می‌کنند و خود او هم تدریس را خیلی دوست داشته. اما فکر کرده کارهای دیگری هم باید بکند.

یارشاطر می‌دیده که خیلی از کتاب‌های مهم جهان به فارسی ترجمه نشده و کلاً ترجمه کتاب‌های کلاسیک به قول خودش سامانی ندارد. برای همین «بنگاه ترجمه و نشر کتاب» را تاسیس می‌کند و شروع می‌کند به این کار. فکر می‌کنم بیشتر کتاب‌های کلاسیک را بار اول همین بنگاه به فارسی ترجمه کرد و قاعدتاً در کتابخانه‌های کادر و پدرهایتان کلی از کتاب‌های این بنگاه را دیده‌اید.

حالا این کار هم برای یارشاطر بس نبوده. می‌گوید که می‌دیدم جوان‌های ما کتاب مناسب برای خواندن ندارند. برای همین شروع می‌کنند به تالیف یک سری کتاب برای جوانان و بعد برای نوجوانان و (باز به قول خودش) مآلاً برای کودکان. بعد می‌آید و انجمن کتاب را تاسیس می‌کند که هدفش ترویج کتابخوانی بوده و کتابخانه سیار راه می‌انداخته‌اند و به مردم بی دنگ و فنگ کتاب می‌رسانده‌اند.

همه این‌ها تا قبل از کار مشهورش دایره‌المعارف ایرانیکاست. ایرانیکا که کار تدوینش در سال ۱۳۵۲ (۱۹۷۳) در مرکز مطالعات ایران دانشگاه کلمبیا در نیویورک شروع شده، دایره‌المعارفی است به زبان انگلیسی درباره هر آن‌چه که به ایران و فرنگ و تمدنش مربوط می‌شود. تا حالا ۱۵ جلد از این دایره‌المعارف چاپ شده و قرار است در نهایت ۴۵ جلد بشود. ایرانیکا دایره‌المعارفی است با استانداردهای آکادمیک کاملاً بالا و از نظر اعتبار، چیزی در حد بریتانیکا. یارشاطر سرپرست این دایره‌المعارف است و در این ۳۷ سال بیشتر وقت و بخشی از ثروت شخصی‌اش را برای تدوین این دایره‌المعارف گذاشته. در همین برنامه بی‌بی‌سی فارسی یک نفر می‌گوید فردوسی ۳۰ سال زحمت کشید و زبان فارسی را زنده کرد، یارشاطر هم چهل سال است زحمت می‌کشد که فرهنگ ایرانی را ثبت کند و کارش به همان بزرگی است.

البته فکر نکنید که ایرانیکا تنها پروژه‌ای بوده که در این سال‌ها انجام می‌داده. در ۵-۶ سال اول (پیش از انقلاب) که کماکان کارهای «بنگاه ترجمه و نشر» و انجمن کتاب را در دست داشته و بعد از انقلاب هم که آن دو پروژه به دلایل واضح تعطیل شدند، دو پروژه شاید حتی بزرگ‌تر را شروع کرده است. یکی ترجمه متون مهم فارسی به زبان‌های دیگر، و یکی هم تدوین تاریخ تحقیقی ادبیات ایران (که ۱۸ جلد است).

راستی این را هم یادم رفت بگویم که قبل از همه این‌ها مولف مدخل‌های مربوط به «السنه» (زبان‌شناسی) در دایره‌المعارف مصاحب بوده. دایره‌المعارفی که به نظر من یکی از دو سه تا ارزشمندترین کارهای انجام شده به زبان فارسی است.

این را بی‌اغراق می‌گویم. آرزو و برنامه بلندمدت زندگی من این است که یکی از این کارهایی را که یارشاطر انجام داده، انجام دهم و بعد این آدم دست کم پنج، شش تا پروژه عمری شروع کرده و همه را تا جایی که می‌شده پیش برده و نیمه‌کاره‌ها را در نود سالگی پیگیری می‌کند و باز به گفته خودش مدام به کارهای جدیدی که می‌شود انجام داد فکر می‌کند.

در مصاحبه با بی‌بی‌سی لقوه یارشاطر خیلی شدید شده بود و خودش هم گفت که این لقوه که روزبه‌روز بیش‌تر می‌شود کار را برایم سخت کرده. او ۹۰ سالش است و قاعدتاً دور نیست روزی که خبر مردنش را بشنویم. تا حالا از دو تا از دوستانم شنیده‌ام که حاضرند از عمر آنها کم و به عمر یارشاطر اضافه شود. کاش می‌شد که بشود. این آدم با عزت زندگی کرد. امیدوارم سال‌ها زنده باشد و با عزت هم بمیرد.

زمان امید - سخنرانی سارا شریعتی در سال ۸۲


توضیح من: این، متن سخنرانی سارا شریعتی در دعای کمیلی به تاریخ ۲۶ تیر ۱۳۸۲ است. دوره دوم ریاست‌جمهوری خاتمی که شاید یکی از دوره‌های اوج ناامیدی سیاسی-اجتماعی در ایران سال‌های اخیر بوده. با این‌که این سخنرانی قبل از خرداد ۸۸ و همه وقایع بعد از آن انجام شده، اما حتی شاید این روزها و با درک جدیدی که ما در این دو سال و چند ماه از مفاهیمی مثل امید، آرمان، ایمان، مبارزه و حتی شهادت پیدا کردیم خیلی خواندنی‌تر و مرتبط‌تر باشد. بخصوص آن‌جایی که از تعریف دوباره مفاهیم و بازپس‌گیری آن‌ها از قدرت‌های مسلط می‌گوید.
این متن را از وب‌سایت سارا شریعتی برداشته‌ام و با این‌که همه‌اش خواندنی است، بخش‌هاییش را که برایم جذاب‌تر بوده، پررنگ کرده‌ام. امروز که بعد از چند ماه دوباره به پیشنهاد دوستی این متن را خواندم، بعضی جمله‌هایش شدیداً درگیرم کرد.

زمان امید

در مفاتیح خواندم که دعای کمیل دعای خضر نیز هست و خضر پیامبر امید است. ما را، موسی را، با خود در همه ماجراهای سختش همراهی می‌کند و هر بار در برابر سوال ما، چرایی‌های ما، عصیان ما، مخالفت ما با قتل آن کودک، با خراب کردن آن دیوار، با غرق شدن آن کشتی، ... می‌گوید: نگفتم که ایمان نداری؟ و در پاسخ می‌شنود که: صبر خواهم کرد و عاصی نخواهم شد.

امروز اما ما عاصی شده‌ایم. دیگر صبر نداریم. عاصی شده ایم، نه نسبت به واقعیتی که نمی فهمیم، بلکه نسبت به خودمان. نسبت به توهماتمان. به اینکه هر بار امید بستیم و هر بار ناکام ماندیم. اینست که دل از حقیقتمان کنده ایم. خضر را تنها گذاشته ایم. همراهیش نمی کنیم. ایستاده ایم و سر به زیر شده ایم. پذیرفته ایم که بی ادعا باشیم، سرمان به کار خودمان باشد. جامعه و تاریخ را بسپاریم به دست سیاستمدار و قدرتمدار و زندگی مان را بکنیم.

این ناامیدی را ما در چهره جوانانمان می بینیم. همین جوانها که به ظاهر میهمانی میگیرند و میخوانند و میرقصند ... ولی عاشق نمی شوند، شور ندارند، دلخوش نیستند به هیچ چیز. در جستجوی امنیت هستند و موفقیت. همین جوانانی که میخواهند در لذت به فراموشی برسند. قهرمانان لذت در فلسفه، همه متفکرینی هستند که به لذت در غلطیدند چون شادی ندارند. امید ندارند. چهره های عبث هستند. لذت مستی، خماری...هر چه که بی خبری می آورد و بی حسی ... در هیچکدام اما عشق و شور و امید نیست.

این ناامیدی را ما در ذهنیت مردممان احساس میکنیم. تمام شهر حجله بندان مرگ امید این مردم است. مردممان که خسته شده اند. که مجروحند. که داغدارند. که میخواهند باز ماندگانشان را از بلای سیاست و بیداد فقر حفظ کنند. مصونشان بدارند.

این ناامیدی را ما در سخن امروز روشنفکرانمان، استشمام میکنیم.

خضر آن پیامبریست که ما بیش از هر زمان به او نیازمندیم.

چرا؟ چون ما امروز به امید بیش از هر چیز محتاجیم.

دوره ای بود دوره ما، بیست و چند سال پیش، ما سرشار از شور و شوق و امید بودیم. فلسفه مان برای تغییر جهان بود و نه تفسیر آن. جامعه شناسی مان برای به هم زدن نظم موجود بود و بر پایی نظم اجتماعی نوینی. تاریخمان گشوده بود و تاریخ فردا در دستهای ما بود. میخواستیم انقلاب کنیم. نظم جهان را تغییر دهیم. مدینه فاضله خودمان را، در گروه کوچکمان، در جامعه بزرگمان، در جهان، تحقق دهیم. همبستگی شعار ما بود و رفاه را جز در تقسیمش با دیگران نمی خواستیم. بیست سال پیش، جامعه ما شاهد پیدایش و رشد هزاران گروه بود. به اسامی‌شان نگاه کنید: آرمان و مردم، دو مولفه ثابت بود. آرمان، آوا، ندا، صدا، فریاد... همه نشان از قدرت ما، عزم ما در رساندن حرف و حدیثمان به گوش دیگران داشت. و بعد، خلق، مردم، مستضعفین، کارگران... یعنی یک تجمع، یک جمع، چرا که ما رستگاری را برای همه میخواستیم. این پروژه مشترک ما بود. این حبل متین ما بود. ریسمان مشترک ما. این همان طنابی بود که ما را از چاه نجات میداد و به صعودمان وا میداشت.

اما این دوره، خوب و بد، گذشته است.

از آن زمان تا به امروز تحولات بسیاری رخ داده است. در جهان. در ایران.

در جهان، افسون زدایی شده است. عصر انقلابات به سر رسیده است. عصر ایدئولوژی ها به پایان رسیده است. مذاهب امید، مذاهبی که وعده رستگاری و نجات میدادند، در بحرانند. روشنفکران مرگ ایدئولوژیها را اعلام کرده اند. پایان تاریخ را اعلام کرده اند. انتظار به پایان رسیده است. دیگر سبزواریها، هر روز اسبی را زین نمی کنند و بر دروازه ی شهر نمی بندند تا امام زمان اگر آمد، سوارش شود. امروز از صاحب زمان میخواهند که دیرتر بیاید تا امتحان کنکور باز هم به تعویق نیافتد.

سخن گفتن از امپریالیسم جدید، دیگر خریدار ندارد. گفتمان عدالتخواهی، مغلوبه شده است. از مذهب گفتن، زدگی ایجاد میکند. ملی گرایی کار پدران ما بود. در نتیجه مبارزه با امپریالیسممان را حواله میدهیم به سازمان ملل. سوسیالیسممان را تقلیل میدهیم به خیر خواهی و حسنات. مذهبمان را تبدیل میکنیم به معنویتی بی ضرر، و انقلابی گری دیروزمان را تعبیر میکنیم به جوانی و خامی.

اما مسائل ما آیا از آن زمان تا به امروز تغییر کرده است؟ آیا فقر و گرسنگی کمتر از دیروز است؟ نیاز به مذهبی که پشتوانه عدالتخواهی و دست در دست آزادی باشد، کمتر است؟ سلطه بی رقیب امپریالیسم جدید، مگر عیان تر از دیروز نیست؟ واقعیت جهان سوم مگر نه اینکه همچنان موجود است و امروز بیش از دیروز در زیر غلطک بازار جهانی دارد قربانی میشود؟ و مگر نه اینکه برای جلوگیری از آنچه که از پی مهاجرتهای مکرر جوانان و مفزهای جامعه، فروپاشی ملی مینامند، ما بیش از هر زمان نیازمند ایجاد یک روح ملی و احساس تعلق مدنی به این سرزمین هستیم؟

نسل ما، نسل دیروز، در پشت «نه» ای قهرمانانه، در پشت سنگر اصول اخلاقی و اعتقادیش در برابر واقعیت می ایستاد. واقعیت را نمی پذیرفت.

رونو، خواننده فرانسوی میخواند: جامعه! گرفتارم نخواهی کرد.

پسوا، شاعر پرتقالی می نوشت: واقعیت! فردا بگذر. برای امروز دیگر کافیست.

اخوان میگفت: بیا ره توشه برداریم، قدم در راه بی برگشت بگذاریم.

هوگو میسرود: پاهایم اینجا، چشمهایم جایی دیگر!

نسل ما چشمهایش به جایی دیگر بود. نسل ما قدم می گذاشت در راه بی برگشت. امروزه اما عصر پذیرش واقعیت است. پذیرش سرنوشت. عصر دست کشیدن از آرزوهای بی سو و سرانجام است و دعاوی بی حساب و کتاب. و این واقعیت جهانی، در ایرانی که تجربه انقلاب و جنگ خارجی و داخلی و اصلاحات و ...را همه در طی بیست سال تجربه کرده است، بیشتر نمادینه شده است. خسته شده ایم از این تجربه های مکرر و همه تلخ. اینست که پناه میبریم به امنیت زندگی شخصی و از ادعاهای بلند و پروژه های مشترکمان دست میشوییم و اینهمه را به حساب عقلانیت، پختگی و تجربه تاریخ میگذاریم.

به آهنگهای امروزی نگاه کنید: مدام به فراموشی ات میخوانند، به پذیرش واقعیت. اکتفا به آنچه که هست: «گذشته ها گذشته»، «این کار سرنوشته». «عمر کمه، صفا کن»، «اگه نباشه دریا، به قطره اکتفا کن».

نسل دیروز بر سر حرفش می ایستاد تا آخر. تزلزل را خیانت میخواند و بریده‌گی. نسل امروز اما « حرفش را پس می گیرد.» و میخواند که «خیال نکن نباشی، بدون تو میمیرم». می خواهد واقعیت را بپذیرد، در آن دخیل شود، حتی گاه دوستش داشته باشد، و به خود بقبولاند که میتواند به بازی اش بگیرد. میخواهد مثبت اندیش باشد. خوشبین. کار را یکسره کند. وارد صحنه واقعیت شود. در آن مشارکت کند.

روشنفکرانمان به ما می گویند: این درست است، آن، جوانی بود و خامی. ما باید تجربه تاریخ را در نظر داشته باشیم. باید فرزند زمانه ی خویش باشیم. امروز عصر، عصر عقلانیت است. ادعاهای گذشته را نگاه کنیم: انقلاب اجتماعی. سوسیالیسم. جهان سوم گرایی. مذهب سیاسی. مردم خواهی... همه اینها را تجربه کردیم و امروز به اینجا رسیده ایم. در نتیجه، تجربه تاریخی حکم میکند که در حرفهامان تجدید نظر کنیم. اگر ما مبارزین دیروز می گفتیم: آرمان و مردم، امروز باید بگوییم: عقلانیت و فرد. اگر ما مذهبیهای دیروز می گفتیم: مذهب ایدئولوژیک. یا به قول بازرگان، مسلمان اجتماعی، امروز باید بگوییم: معنویت فردی، دینداری خصوصی. اگر ما روشنفکران چپ دیروز می گفتیم: سوسیالیزم، امروز باید بگوییم: نیکوکاری. کار حسنه. خیرخواهی. اگر ما جهان سومی های دیروز میگفتیم: راه سوم، امروز باید بگوییم، دمکراسی لیبرال. باید واقعیت جهانی شدن و نسبیت مرزهای ملی را پذیرفت. از طرفی، مذهب اجتماعی هم تجربه خودش را پس داده است. انقلاب هم کردیم و دیدیم که چه بود. سوسیالیزم هم که دیوارش فرو ریخت و راه سوم هم که به بیراهه انجامید....این حرفها را تاریخ منسوخ کرده است. این لیلی و مجنونها به درد ادبیات میخورند، واقعیت ها را باید پذیرفت، با همه کاستی ها و کم بود هایش. و گرنه متعصبی خواهید ماند، جزمی، تنگ نظر و خشونتگرا.

و نسل امروز قبول کرده است که کم توقع باشد و واقع بین و دل خوش کند به به ـ بود همین واقعیت.

نتیجه اش اما چه شده است؟ نتیجه این حرف شنوی ها از گفتمان غالب چه شد ه است؟ نتیجه اش این شده است که ما به دلیل شکست الگوهایمان، در ارزشهایمان نیز تجدید نظر کرده ایم. در آرمانها و آرزوهایمان. چون الگوی سوسیالیزم شکست خورد، سوسیالیزم را کنار گذاشتیم. چون الگوی مذهب اجتماعی با قدرت و منافع قدرت در هم آمیخت و به فاجعه انجامید، دینداری اجتماعی و متعهد به مردم را هم کنار گذاشتیم. چون متولی ملت شد، تعلق ملی را زیر سوال بردیم و جز به گریز نمی اندیشیم و چون به همه امیدهای ما خیانت شد، طناب را رها کردیم و در چاه واقعیت روزمرگی مان، به بقا خود می اندیشیم.

در جستجوی خود، مارگزیده شده ایم، اینست که از هر آنچه که خاطره و خطر این گزیدگی را دوباره زنده و نزدیک میکند، گریزانیم. جستجو را کنار گذاشته ایم و به مصون نگه داشتن آنچه که هست، بسنده میکنیم. اما این تجربه های همه تلخ، بایستی توشه ما برای ادامه ی جستجو باشد. مگر نه اینکه به گفته ای « ضربه ای که هلاکمان نمیکند، قویترمان خواهد کرد»؟ صحبت بر سر پایبندی به الفاظی چون ایدئولوژی، سوسیالیزم، دمکراسی... نیست. وفاداری ما نه به پوسته که به مغز است. مغز را برداریم و پوسته را رها کنیم. شریعتی میگفت برای من سوسیالیزم یک نظام اقتصادی نیست، فلسفه زندگیست. برای ما نیز، ایدئولوژی یک سیستم بسته عقاید نیست، همان است که نسل جوان امروز از «مرام» مراد میکند. مرام به معنای تعهد و پایبندی به اصول و ارزشهایی. از دو موضع به ایدئولوژی انتقاد میشود. نخست دمکراسی لیبرال که خود مدار ایدئولوگهاست و با رسم و رسوم یک ایدئولوژی در واقع با اسم ایدئولوژی درگیر میشود. و سپس از موضع پست مدرن و نقد ایده سالاری. در اینجا ما اما از ایدئولوژی، معنا و مرام و جهت را مراد میکنیم.

فرناند دومون، جامعه شناس و متکلم کانادایی میگوید: «در هر دوره به ما گفتند که عصر پایان ایدئولوزیها سر رسیده است و پایان ایدئولوژیها را همچون پایان توهمات به ما نمایاندند. در حالیکه پایان ایدئولوژیها، پایان توهم نبود، پایان امید بود. جامعه ای که پروژه مشترکی ندارد به چه کار می آید؟ پس بگذاریم تاریخ را قدرتها بسازند.»

این کاریست که ما امروز در صدد آن هستیم.

تاریخ یعنی چه؟ تاریخ یعنی حافظه ما. خاطره ما. گذشته ما. واقعیت دیروز زندگی ما و مگر نه اینکه هر حرکت جدیدی، اگر بخواهد که نو باشد، اولین کارش ایستادن در برابر سازندگان این تاریخ، و صاحبان این شناسنامه هاست؟ ایستادن در برابر این حافظه ایی که به ما می گوید که یادت نرود! همین کارها را ما در جوانی کردیم، دیدید که چه نتیجه ای داد. همین سنتی که به من می گوید همیشه همین بوده است. از قدیم تا ابد. همین گذشته ای که مدام به من هشدار میدهد، از حرکت بازم میدارد و نا امیدم میکند.

چاره را نسل امروز در گریز یافته است. گریز از این وطنی که دیگر ماوایش نیست. که در آن هیچکاره است. که مدام تحقیر و طردش میکند. و نسل ما، نسل دیروز، در واکنش به همه خواهی دیروز، امروز چاره را در کم توقعی یافته است، در «اکتفای به قطره»، در «زمانه با تو نسازد، تو با زمانه بساز»، در «گلیم خود را از منجلاب واقعیت بیرون بکش». همین مردمی که در شرایط انقلاب، یا در شرایط تهاجم دشمن خارجی، حماسه ها آفریدند و سرمشق شدند، امروز جز به امنیت اقتصادی و اجتماعی فرد خود، یا در خانواده خود، نمی اندیشند. دغدغه های اجتماعی، در بهترین حالت، به پرداخت خمس و زکات ثروت خویش تقلیل یافته و احساس تعلق به یک ملت، یک سرنوشت مشترک دیگر وجود ندارد.

در برابر دیکتاتوری این واقعیت، سلاح ما چیست؟ نه قدرتی داریم و نه امکاناتی. این قدرت و این امکانات را تنها امید است و تنها ایمان است که به ما خواهد داد. امید به آینده ای که ما در ساختن آن سهیمیم و ایمان به آرمانها و ارزشهایی که معنای زندگی مایند.

یک بار دوستی از من پرسید چه باید کرد؟ و در برابر هر راهی، کاری، پیشنهادی که به او میکردم، مشکلات و موانع و واقعیتهای اجتماعی بازدارنده اش را بر میشمرد. همه درست و دقیق و واقعگرایانه. هیچ حرفی برای گفتن نداشتم. به او گفتم تو راست می گویی. اما، پیش شرط هر کاری، نه امکاناتی ست که در اختیار داریم و نه قدرتی که از آن بهره مندیم، پیش شرط هر کاری، دوست داشتن است. باید اول این ملت، این مردم، این سرزمین را دوست داشت، باید به این سرزمین تعلق داشت، باید به سرنوشت مشترک اندیشید تا بد و خوبش، بد و خوب خودمان باشد و بعد، بتوانیم در جهت تغییرش بکوشیم.
***

صحبت قبلی من، صحبت از وفاداری بود. وفاداری به یک مفهوم: مفهوم انسان جدید. و به یک حرکت: آغاز دوباره تاریخ. وفاداری که از آن سخن میگفتم، وفاداری به ارزشهای خودمان علی رغم واقعیت موجود بود. وفاداری به همان عشق، همان آرمانها، همان اصول، همان ارزشها، همان بلند پروازیها که ما را تا به اینجا کشاند. جستجوی مدام و از پا ننشستن. مگر نه اینکه ما همچنان، هنوز، به آن آرمانها و به آن دستاوردها معتقدیم؟ پس بیاییم بجای دست شستن از دعاوی خودمان، این مفاهیم تحریف شده را باز تعریف کنیم و این ارزشهای غصب شده را دوباره تملک کنیم. بیاییم پس از شستشوی این مفاهیم و باز گرداندنشان به شان اولیه خود، نسبت به آنها ادعای مالکیت کنیم.


ادعای مالکیت کنیم نسبت به سرزمین خودمان.


ادعای مالکیت کنیم نسبت به گفتمان عدالتخواهی. همان گفتمانی که امروز در جامعه ما، آنها که در برابر آزادی ایستاده اند، مدعی‌اش هستند.


ادعای مالکیت کنیم نسبت به گفتمان دمکراسی، همان دمکراسی که امروز سرمایه داری جدید، ملک طلق خود میداند. بیاییم در یک پروژه رهاییبخش مشارکت کنیم و ارزشهای خودمان را از چنگال مدعیان و صاحبان شناسنامه دارش درآریم. به میراث خودمان وفادار باشیم.

نیم قرن پیش، مصدق از ملت ایران سخن میگفت. بازرگان، از مسلمان اجتماعی سخن میگفت. طالقانی از شوراها و عدالتخواهی صحبت کرد. شریعتی، الناس را ترجمان اجتماعی الله میدانست.

امروز ما از این همه دست کشیده ایم. تعلق ملی را به نام جهانی بودن، کنار گذاشته ایم. دینمان را خصوصی کردیم تا کمتر هزینه داشته باشد. عدالتخواهی را رها کردیم چون راست متولی آن است . دمکراسی لیبرال را تنها روایت موفق و ممکن قلمداد میکنیم، چون آن تجربه های دیگر ناکام مانده بود. امروز ما با عقب نشینی داریم به حل معضلاتمان میپردازیم. ولی مسائل همچنان باقیست.

در میهمانی ای، یکی از اقوام ما که دو فرزندش تاریخ خوانده اند، گفت: لعنت بر کسی که بگذارد فرزندانش تاریخ بخوانند و از این سخن این منظور را داشت: مومن از یک جا دوبار گزیده نمیشود.

من این صحبت را تکمیل میکنم:
گاه مومن می بیند که چون گزیده شده است، دیگر ناتوان است. میخواند که از این گزیدنها باید درس گرفت و احساس میکند که کاری از او ساخته نیست. گاه طاقتش طاق میشود، در این حال، مومن، اگر مومن است، در ایمانش تجدید نظر نمیکند. چون ایمانش را تصاحب کرده اند، طردش نمیکند. چون ایمانش تحقق نیافته است، از او دست نمیکشد. چون به ایمانش نمی رسد، انکارش نمیکند. چون واقعیت علیه حقیقت اوست، تسلیم نمیشود. مومن، معنای وجود خود را، زندگی خود را، در وفاداری به ایمانش میداند. مومن این وفاداری را بر مقبولیت عامه یافتن، ترجیح میدهد. مومن از زندگی خودش شهادت میسازد و خودش الگوی ارزشهای خودش میشود.

مومن چون یکبار گزیده شد، از پا نمی افتد.

عشق، ایمان، امید، آرمانها، معنا و دینامیسم حرکت تاریخند. وفاداری به این ارزشها، ما را به جستجو و خلق الگوهای جدید وا میدارد. این وظیفه و مسئولیت امروزی ماست.

دوشنبه ۳۱ اکتبر ۲۰۱۱

کتابی از هدی صابر: سه هم‌پیمان عشق

«سه هم‌پیمان عشق» کتابی است که هدی صابر درباره زندگی سه موسس اولیه سازمان مجاهدین خلق (محمد حنیف‌نژاد، سعید محسن و علی‌اصغر بدیع‌زادگان) یا به قول خودش «جوان اولان» نوشته است. قسمت عمده کتاب درباره محمد حنیف‌نژاد است که هدی صابر ارادت ویژه به او داشت و همیشه در حرف‌ها و نوشته‌هایش او را در کنار مصدق و طالقانی (و تا حدودی شریعتی)، الگو و تکیه‌گاه فکری و عملی خودش می‌خواند. کل کتاب، نقل‌قول‌هایی از دیگران درباره این سه نفر است. هدی صابر همه منابعی را که چیزی درباره این سه نفر در آنها بوده دیده و یک سری مصاحبه هم خودش با دوستان، هم‌رزمان و خانواده آن‌ها انجام داده و بعد صرفا با پشت سر هم گذاشتن نقل‌قول‌ها زندگی آن‌ها را روایت کرده است.

ظاهرا کتاب مدتی است در ارشاد است و در انتظار مجوز و احتمالاً چون از اول از مجوز گرفتنش ناامید بوده‌اند (گرچه به نظر من با معیارهای معمول جمهوری اسلامی قابل چاپ است)، فایل پی‌دی‌اف کتاب را گذاشته‌اند روی سایت لطف‌الله میثمی (صاحب‌امتیاز و همه‌کاره مجله چشم‌انداز ایران که خودش از مجاهدین اولیه و از دوستان «جوان اولان» است). اگر احیانا تبلتی، آی‌پدی، کیندلی چیزی دارید، بریزید رویش. با این‌که تعداد صفحه‌های کتاب زیاد است، اما چون همه‌اش به شکل نقل قول است سریع خوانده می‌شود.

کل کتاب برای من جذاب بود. آشنایی با فضای سیاسی بعد از کودتای ۲۸ مرداد بخصوص در بین جوانان و دانشجویان. این‌که آن‌ها به چه چیزهایی فکر کردند و نهایتاً چه تصمیم‌هایی گرفتند و چطور عمل کردند. برای خود من بخصوص آن بخشش خیلی جالب بود که این سه نفر به همراه چند جوان دیگر (اگر اشتباه نکنم از جمله لط‌ف‌الله میثمی) می‌روند دیدن موسسان نهضت آزادی (طالقانی،  بازرگان و سحابی پدر). می‌گویند این‌جوری که شما کار می‌کنید نمی‌شود و باید بیشتر برای مبارزه وقت بگذارید. آن‌ها هم عملاً می‌گویند ما عمرمان را کرده‌ایم و الان با مسئولیت‌های خانوادگی و اجتماعی که داریم عملاً بیش‌تر از این ازمان برنمی‌آید. نوبت شماست. بعد هم چند تایی می‌روند قم و با آخوندها (مشخصاً بهشتی) حرف می‌زنند و خیالشان راحت می‌شود که از آنها هم آب جدی گرم نمی‌شود و باید خودشان کاری بکنند.

و می‌روند کاری می‌کنند کارستان. در همین کتاب اشاره‌هایی شده که در اواخر دهه ۴۰ و اوایل دهه ۵۰ چشم امید خیلی از نیروهای مبارز و مشخصا همه نیروهای مذهبی، به مجاهدین بوده. جوان‌های بااراده‌ای که زندگیشان را گذاشتند اما به معنی واقعی کلمه آتشی شدند که فضای سرد دهه ۴۰ و اوایل دهه ۵۰ را گرم کردند. همین نقش را چریک‌های فدایی خلق هم درست در همان زمان ایفا کردند. برای آن‌هایی که احتمالاً نمی‌دانند، این سه نفر در سال ۱۳۵۱ در میدان تیر چیتگر در غرب تهران تیرباران شدند و در قطعه ۳۳ بهشت زهرای تهران دفن شده‌اند. همان قطعه‌ای که جزنی و تعدادی از رهبران چریک‌های فدایی و همین‌طور گلسرخی و دانشیان هم آن‌جا هستند.